مجله طب و تمدن اسلامی
۩ ﷽۩
پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت میکرد. ما را گاه با تشویق و گاه با تندی، به آن ترغیب میکرد.
من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم.
هرگاه در مورد درسی که میخواندم، اظهار نظر میکردم، پدرم خیلی خوشحال میشد و به من که چهارده پانزده ساله بودم، میگفت:
«تو مجتهدی و قدرت استنباط داری.»
با برادرم مباحثه میکردم. پس از مباحثه، پدرم ما را به اتاق خود میخواند، از ما پرسش میکرد و آنچه را نتوانسته بودیم بفهمیم، برایمان توضیح میداد.
بهخاطر دارم که خانه ما سه اتاق داشت.
دو اتاق از آنِ پدر بود: یک اتاق نسبتاً بزرگ برای میهمانها، و یک اتاق هم برای مطالعه و غذا خوردن و استراحت؛ شبیه حجره طلاب.
ما هم همگی یک اتاق داشتیم: چهار برادر و چهار خواهر، با مادر!
در مواردی که مادر میهمان یا روضه داشت، ناگزیر بودیم بیرون خانه بمانیم! 🪑 شیوه درس خواندن با پدر در اتاق مخصوص پدر، میزی به درازا و پهنای ۸۰ در ۴۰ بود. (که در زمستان با گذاشتن منقلی در زیر آن، برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد که به آن کرسی می گویند.)
پدر در سمت طول میز چهارزانو مینشست، ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن مینشستیم.
بهخاطر هیبت و جدیت پدر در اثنای درس و مذاکره، من و برادرم بر سر اینکه کدام دورتر از پدر بنشینیم، باهم کشمکش داشتیم!
بیشک این تندی و خشم پدر هرچند جنبههایی منفی داشت، اما منکر جنبههای مثبت آن نمیتوانم بشوم؛
زیرا این سختگیری ما را منضبط بار آورد و از انحرافاتی که برای برخی فرزندان روحانیون به علت عدم توجه به آنها پیش میآید، به دور داشت.
یکی دیگر از اثرات آن نیز این بود که من توانستم ادبیات عرب و دوره سطح فقه و اصول را در پنج سال و نیم به پایان برسانم.
کتاب «خون دلی که لعل شد» #رهبر_شهید #کتابخوانی #یا_لثارات_الخامنه_ای
مجله طب و تمدن اسلامی
@eslamteb
۩ ﷽۩
علاقه مندیهای من
از شش سال تحصیل در حوزه مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعه کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی.
شاید من همه داستانهای «میشل زواگو» را که ده تا است، خوانده ام.
داستانهای «الکساندر دوما» ی پدر و پسر را هم خوانده ام.
همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خوانده ام.
خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوهٔ نگارش انسان دارد.
🧳 سال ۱۳۳۶ چند ماه به عراق سفر کردم؛ برخی کتابهایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم، به همراه خود بردم.
بعد به کتابخانه شوشتریه نجف اشرف رفتم که اتفاقاً بسیاری از کتابهای عمویم ـ سید محمد ـ در این کتابخانه هست و موقوفه آنجا است.
در آنجا کتابهایی را استنساخ کردم.
سپس به همراه خانواده از طریق بصره به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم.
در تهران کتابها را به همراه چند شناسنامه گم کردم.
همهجا را زیرورو کردم و هر جایی را گشتم، به انبارهای راهآهن رفتم و مدتها در آنجا جستجو کردم؛ اما نتیجهای نداشت.
پریشان و اندوهگین و افسوس مند به مشهد بازگشتم.
دو سال بعد نامهای از یک راننده تاکسی به دستم رسید که نوشته بود: من بستهای را که در اتومبیلم جا مانده بود، پیدا کردم؛ آن را باز کردم، اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم؛ فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود.
دیدم صاحب شناسنامه معمّم است؛ لذا از فردی معمم در تهران پرس وجو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد.
به این ترتیب کتابها به من بازگشت!
کتاب «خون دلی که لعل شد»
#رهبر_شهید #کتابخوانی #یا_لثارات_الخامنه_ای
مجله طب و تمدن اسلامی
@eslamteb
🧳 سال ۱۳۳۶ چند ماه به عراق سفر کردم؛ برخی کتابهایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم، به همراه خود بردم.
#رهبر_شهید #کتابخوانی #یا_لثارات_الخامنه_ای
۱۶۴
۲:۰۷