بازارسال شده از
چنلِ 𝙛𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣 𝙖𝙧𝙚𝙖 ︩︪✦۫ ۫ ⋆ اولین چنلی که قراره توش فقط نوشته ها و فیکشن هایی که مینویسم رو آپ کنم..
خوشحال میشم جوین شی:)
خوشحال میشم جوین شی:)
۱۲:۵۳
"اولین سینگل پارتمون؛
امیدوارم خوشتون بیاد و تا بتونم یه فیکشن درست حسابی بنویسم از این سینگل پارت ها بیشتر داریم.
امیدوارم خوشتون بیاد و تا بتونم یه فیکشن درست حسابی بنویسم از این سینگل پارت ها بیشتر داریم.
۲۰:۱۸
𝙛𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣 𝙖𝙧𝙚𝙖 ︩︪✦۫ ۫ ⋆
#single_part
" />
: M̴i̴n̴ ̴h̴o̴ 𝙛𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣 𝙖𝙧𝙚𝙖 ︩︪✦۫ ۫ ⋆تایگر کوچولوم؛🐯
"بنظرتون لایکا کم نیست؟
۱۰:۱۳
امروز قراره دوتا سینگل پارت داشته باشیم پس انرژی فراموش نشه
۳:۵۶
بازارسال شده از
𝑴𝒂𝒋𝒏𝒖𝒏𝑨𝒚𝒂𝒏 - #Scenario - -part1
حق نداشت به جسمی که امپراطور جوانش تشنهٔ وصالش بود، آسیب بزند. حق نداشت اینگونه به چیزی که امپراطور از ابتدای این سفر برای داشتنش بیتابی میکرد، صدمه بزند.
۱۰:۴۶
بازارسال شده از
دستی ب موهای در هم و پریشونش کشید و جلوی آینه وایساد..
یادش نمیومد آخرین باری ک خودشو توی آینه نگاه کرده بود کی بود ، چه بلایی سرش اومده بود؟
چن روزی میشد ک گوشیشو خاموش کرده بود و کتاباش شده بودن همدم روز و شباش، کمد لباساش پر از رنگای سیاه و سفید بودن...
قبل این ماجرا زندگیش پر از رنگ بود...
اما انگار از ریختن رنگای مختلف روی هم دیگه ی رنگ سیاه کدر ب وجود اومده بود ، زندگیش ، قلبش و حتی روحش ام مبتلا ب این رنگ بود...
بعضی شبا دلش اون روزای شاد و رنگی رنگی خودشو میخواست اما نقاشه وجودش خیلی وقت بود ک ترکش کرده بود..
اون دم ی پرت گاه بدون برگشت ایستاده بود و تنها ی تلنگر برای افتادنش لازم بود..
ته سیگارشو پشت دستش خاموش کرد و ب سمت تختش رفت...
تخت و پتوش مثل ی مرداب بدن بی جونشو توی خودش میکشید...
چشم هاشو بست و برای اولین بار ب خواب آرومی رفت شاید بعد اون خواب بازم میتونست معشوقشو ب آغوش بکشه..
یادش نمیومد آخرین باری ک خودشو توی آینه نگاه کرده بود کی بود ، چه بلایی سرش اومده بود؟
چن روزی میشد ک گوشیشو خاموش کرده بود و کتاباش شده بودن همدم روز و شباش، کمد لباساش پر از رنگای سیاه و سفید بودن...
قبل این ماجرا زندگیش پر از رنگ بود...
اما انگار از ریختن رنگای مختلف روی هم دیگه ی رنگ سیاه کدر ب وجود اومده بود ، زندگیش ، قلبش و حتی روحش ام مبتلا ب این رنگ بود...
بعضی شبا دلش اون روزای شاد و رنگی رنگی خودشو میخواست اما نقاشه وجودش خیلی وقت بود ک ترکش کرده بود..
اون دم ی پرت گاه بدون برگشت ایستاده بود و تنها ی تلنگر برای افتادنش لازم بود..
ته سیگارشو پشت دستش خاموش کرد و ب سمت تختش رفت...
تخت و پتوش مثل ی مرداب بدن بی جونشو توی خودش میکشید...
چشم هاشو بست و برای اولین بار ب خواب آرومی رفت شاید بعد اون خواب بازم میتونست معشوقشو ب آغوش بکشه..
۱۱:۵۰
بازارسال شده از
چـؤب هاے تو لجں کشتي ما بود؛ خونه منو رو دریا ساختںبدؤڼ انتخآب توے سرما باختم اما از همینا فردا ساختـم و زندگیـمو ندادم بة چنـد تا راهزں نمیخواستم تو دریا وایسـماما تصمیـم گرفتم دریا باشم حالا ساختـه میشں ابرا با منمـں میتؤنـم هر جا باشم!
۱۳:۵۶
دیل بزنم اینجارو؟دل و رمغ نوشتن نیست..
۲۰:۳۲
رسیدم به بخش اسماتش..بنویسم اسماتشو یا خودتون تصور میکنید؟
۱۷:۵۲
بازارسال شده از تهکوکرز |Elio₁₂₃Ian|
مالکیت این چنل دست یه اکانتی عه که بن شده..و مشخصا طبق روال عادی، بعد از مدتی خود به خود بله این اکو دیلیت میزنه و همه چی میپره هوا! یعنی این کانالم همینطور! حالا خدا داند کِی!
پس جهت اطلاع.. اگه یه روز دیدین اینجا نیست بدونین که تو محافظ ادامه میدیم ما..و حتی کانال تلگرام که آدرسش تو بیو همین چنله!
ble.ir/join/DYcvViGL2i
Ayan; @taekookies
۱۲:۰۲
عه..تهکوک اریا بن شد:)
۱۳:۳۱
𝙛𝙞𝙘𝙩𝙞𝙤𝙣 𝙖𝙧𝙚𝙖 ︩︪✦۫ ۫ ⋆
عه..تهکوک اریا بن شد:)
خب بنظرتون مگه میشه برنگردیم:)؟
@taekook_areaa
@taekook_areaa
۱۵:۳۱
بازارسال شده از
بعد از پا گذاشتن به آتش بهشت ، فهمیدم جهنم هم میتونه قشنگ باشه..همون لحظه که توی سرمای چشم هاش از آتش لبهاش کام گرفتم..فهمیدم سوختن در بهشت یعنی.. بوسیدن لب های تو!
۱۵:۳۶
بازارسال شده از
نویسنده وقتی نقطهویرگول میزاره که میتونست جملهش رو تموم کنه، اما نکرده .@xxx_nv
۲۱:۴۶