کشتند تو را ، آه، در آغوش دماوندسخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند
کشتند تو را ای دژ مستحکم ایرانتا باز بر این خاک ستمدیده بتازند
تو روح دماوندی و زینروی تو را کشتضحاکِ کمینکردۀ در کوه دماوند
تو زادۀ فخری و یقین فخر فروشدایران به تو و عشق تو، بر نام تو سوگند
داغ تو گران است، ولی گریه از آن است:با قاتل تو از چه نشستیم به لبخند؟
با قاتل تو از چه نشستیم و نکشتیماو را که دگرباره برونکرده سر از بند
ای داغ تو یادآور داغ همه خوبانوی خون تو آمیخته با خون خداوند
آه ای گل گمنام! سرانجام شهادتعطر تو در این دشت سیهپوش پراکند
ما زنده به عشقیم، اگرچند حسودانگویند چنینیم و چنانیم بهترفند
بگذار بمیریم و بمیریم و بمیریمبگذار بگویند و بگویند و بگویند
آنگاه ببین روید از این ریشۀ خونینصد ساقۀ سرزنده و صد شاخ برومند
*
ایران من! امروز تو را صبر روا نیستاین وازدگی تاکی و این حوصله تا چند؟
برخیز و ببین دخترکان تو چو یاقوتزین خون مقدس به گلو بسته گلوبند
برخیز و ببین رزمکنان تو صفاصفخنجر به کمر بسته و بر سر زده سربند
من بغض یتیمانم و هم گرز دلیرانبگذار مرا بر سر ضحاک بکوبند!
#حسن_صنوبری#شعر@FihMaFih
۲۶
۲۰:۵۸