شوخی شوخی!
همین الان رفقایم که باهاشان صبح آمدم قم و قرار بود شب برگردیم زنگم زدند که: حالا که داریم تا دم خانهتان میآییم چی بجاش برایمان میآوری بخوریم؟! از همین شوخی های جمع پسرانه.نگاهی به یخچال کردم. گفتم: نارنگی میارم براتون!یکیشان با خنده صدایش آمد که داد زد: "ببین! من نامردم اگه دنبالت بیایم..." و قطع کردند.کار های من بعد از این اتفاق به ترتیب این بود؛ به گوشی نگاه کردم... پاشدم ظرف های باقیمانده را شستم... چایی را دم گذاشتم... و با لباس بیرون نشستم روی مبل ببینم شوخی کردند و میایند یا جدی جدی رفتند که رفتند.الان که دارم این متن را مینویسم چایی دم کشیده و هنوز خبری ازشان نیست. اگر خبری شد میگویم به شما.ولی برایم جالب بود، وقتی دانش آموز بودم و ده نفری میچپیدیم توی ساینای مربیمان(حاجی) و یک جایی حاج آقا یکی را پرت میکرد پایین و گازش را میگرفت، با چه ذوق و قهقه ای ماجرا را میدیدم. حتی اگر آن بخت برگشتهای که میافتاد پایین خودم میبودم هم فرقی نداشت. خوب یادم هست که در بیابان قم تهران حدود یک کیلومتر را دنبال ماشین حاجی میدویدم و من از خنده و حرص سرخ شده بودم و بچه های توی ماشین هم.
کار رفقایم عجیب بوده؟ ابدا. این معمولی ترین شوخی پسرانه است.(مگر اینکه جدی جدی بگذارندم و بروند، آنوقت عجیب میشود) فقط ذوق این جنس کارها در من تمام شده. دیگر به زور شیرینی کندن بهم مزه نمیدهد. برعکس، تمام فکر و ذکرم این است که نکند طرف دستش خالی باشد و شرمندهمان شود. دیگر جشن پتو گرفتن حال سابق را ندارد. میترسم آسیب ببینند یا جدی جدی ناراحت شوند. نمیدانم نتیجه این متن چیست. اما الان که این اتفاق افتاد حس عمیق پیر شدن بهم دست داد. حالا شما میخواهید نتیجه بگیرید که هرچیز وقتی دارد یا چمیدانم... نتیجه بگیرید که تا دیر نشده حسابی شوخی کنید و بخندید... یا هر چیز دیگر... هر نتیجه ای که میگیرید فقط برگردید مرا هم ببرید تهران نامرد هاااااا!
فطرس
#فطرسستان
@fotrosesstan
همین الان رفقایم که باهاشان صبح آمدم قم و قرار بود شب برگردیم زنگم زدند که: حالا که داریم تا دم خانهتان میآییم چی بجاش برایمان میآوری بخوریم؟! از همین شوخی های جمع پسرانه.نگاهی به یخچال کردم. گفتم: نارنگی میارم براتون!یکیشان با خنده صدایش آمد که داد زد: "ببین! من نامردم اگه دنبالت بیایم..." و قطع کردند.کار های من بعد از این اتفاق به ترتیب این بود؛ به گوشی نگاه کردم... پاشدم ظرف های باقیمانده را شستم... چایی را دم گذاشتم... و با لباس بیرون نشستم روی مبل ببینم شوخی کردند و میایند یا جدی جدی رفتند که رفتند.الان که دارم این متن را مینویسم چایی دم کشیده و هنوز خبری ازشان نیست. اگر خبری شد میگویم به شما.ولی برایم جالب بود، وقتی دانش آموز بودم و ده نفری میچپیدیم توی ساینای مربیمان(حاجی) و یک جایی حاج آقا یکی را پرت میکرد پایین و گازش را میگرفت، با چه ذوق و قهقه ای ماجرا را میدیدم. حتی اگر آن بخت برگشتهای که میافتاد پایین خودم میبودم هم فرقی نداشت. خوب یادم هست که در بیابان قم تهران حدود یک کیلومتر را دنبال ماشین حاجی میدویدم و من از خنده و حرص سرخ شده بودم و بچه های توی ماشین هم.
کار رفقایم عجیب بوده؟ ابدا. این معمولی ترین شوخی پسرانه است.(مگر اینکه جدی جدی بگذارندم و بروند، آنوقت عجیب میشود) فقط ذوق این جنس کارها در من تمام شده. دیگر به زور شیرینی کندن بهم مزه نمیدهد. برعکس، تمام فکر و ذکرم این است که نکند طرف دستش خالی باشد و شرمندهمان شود. دیگر جشن پتو گرفتن حال سابق را ندارد. میترسم آسیب ببینند یا جدی جدی ناراحت شوند. نمیدانم نتیجه این متن چیست. اما الان که این اتفاق افتاد حس عمیق پیر شدن بهم دست داد. حالا شما میخواهید نتیجه بگیرید که هرچیز وقتی دارد یا چمیدانم... نتیجه بگیرید که تا دیر نشده حسابی شوخی کنید و بخندید... یا هر چیز دیگر... هر نتیجه ای که میگیرید فقط برگردید مرا هم ببرید تهران نامرد هاااااا!
۳۱۸
۱۷:۵۴