اگر من باید بمیرم، تو باید زنده بمانی تا داستانم را برای دیگران تعریف کنی.
تا خرتوپرتهایم را بفروشی... و از لباسهایم، از بند کفنم، نخ بلند بادبادکی بسازی تا بچهای در غـزه که بهشت در نگاهش خانه کرده تا در جستوجوی پدرش که در چشمبههمزدنی شـهید شده، این بادبادک را، بادبادکی را که تو از من ساختی ببیند و برای لحظهای تصور کند فرشتهایست که عشق را به او بازگردانده.
اگر من باید بمیرم، بگذار مرگ من امید بیافریند، بگذار این مرگ افسانهای باشد...
راوی قصه های غزه؛ شهید دکتر رفعت العریر
#فطرسستان
@fotrosesstan
تا خرتوپرتهایم را بفروشی... و از لباسهایم، از بند کفنم، نخ بلند بادبادکی بسازی تا بچهای در غـزه که بهشت در نگاهش خانه کرده تا در جستوجوی پدرش که در چشمبههمزدنی شـهید شده، این بادبادک را، بادبادکی را که تو از من ساختی ببیند و برای لحظهای تصور کند فرشتهایست که عشق را به او بازگردانده.
اگر من باید بمیرم، بگذار مرگ من امید بیافریند، بگذار این مرگ افسانهای باشد...
۱۱:۵۷
[تقدیم به پسرانی که این روز ها، در کورهی نبرد همیشگی حق و باطل، کف خیابان، آرام آرام مرد میشوند
]
REC
دکمه قرمز رنگ ضبط در دوربین یک نسبت دقیق و مستقیمی با فهم ما از جهان دارد. این را از همان اولین لحظاتی که این رفیق بد پیله چسبید به دستم حس کردم. میگویم بد پیله چون حقیقتا چنین حسی به دوربین دارم. بارها آن را رها کردم، فرار کردم و قایم شدم اما او پیدایم کرد و دوباره و دوباره نشست کنارم، گاهی روی شانه ام...من برعکس خیلی از رفقای دور و برم هیچ عکسی از خودم با دوربین روی پروفایلم نگذاشتم و هرگز آن را بخشی از هویت خودم که نیاز به فریاد زدن داشته باشد نیافتم. من و دوربین امروز بعد از ۸-۹ سال رفاقت یکجورهایی با هم کنار آمده ایم، یکجور هایی که داد زدن و پروفایل گذاشتن نمیخواهد، این را وقتی فهمیدم که آقا مهدی ازم پرسید؛ "عه سبحان مگه بلدی با دوربین کار کنی؟" و سلولی در من جا به جا نشد، چه برسد که مثل آن سال های اول بخواهم تند تند مهارت هایم را قطار کنم و به رخ بکشم. صرفا لبخند زدم و گفتم: "حالا، همچین غریبه هم نیستیم..."عمیق شدن همیشه با سکوت، رابطه ای تنگاتنگ دارد!
دکمه قرمز رنگ REC را میگفتم. دکمه ای که با فشردنش از جهان جدا میشوی و خودت را، جهانت را و سوژه ات را از قاب یک ویزورِ کوچک میبینی و میشنوی. این انقطاع خیلی پر زور است، آنقدر که میتوانی اثرش را در یک پیرمرد فیلمبردارِ دنیا دیده ببینی وقتی از او میپرسی از جهان چه در خاطر دارد و او پاسخ میدهد؛ هیچ! چون پیرمرد ذوب در دوربین است، پیرمرد خود دوربین است...تنها جایی که جهان زورش به این انقطاع چربید، تنها نقطه ای که دکمه قرمز رنگ رنگ باخت و فیلمبردار از درون دوربین بیرون کشیده شد و صدای سوژه اش را نه به مثابه میزانسن که به عنوان انسان شنید، شبی از شب های دی ماهِ ۱۴۰۱، طبقه چهارمِ مجتمع ناشران، استان قم بود. من آن فیلمبردار بودم.
رو به رویم یک قاب بود؛ یک مادر و یک پدر و طرح جلد کتابی صورتی رنگ؛ آرام جان/ زندگی شهید محمد حسین حدادیان... خب صدا و دوربین و دکمه قرمز که جمع شدند مثل همیشه جهان تیره و تار شد و من شش دنگ حواسم رفت توی قاب و فوکوس و زوم که... یک سکوت! یک سکوت عمیق بر اتاقک جلسات سایه انداخت. مهیب بود. چشم را از ویزور برداشتم، دوربین خودسر داشت ضبط میکرد و من سرخود از او جدا شدم. نگاهم به نگاهش گره خورد. نگاهش جایی اطراف خیابان گلستان را میپایید. مرد میان هق هق گریه همسرش، میان رجز خوانی همسرش، میان صدای همسرش که در فضا میپیچد... مرد یکپارچه سکوت بود. سکوتی که هیچ میکروفونی ضبطش نمیکند و در قامت هیچ فیلمنامه ای در نمیاید. مرد نه گریه کرد، نه رجز خواند و نه حرفی زد. فقط نگاه کرد و سکوت. مرد بی صدا تمام شده بود، مرد در سکوت خم شده بود، مرد عزایش را به جای لباس سیاهش در مو های سفیدش فریاد زده بود. او پدر بود، در حسرت پسری که دیگر نبود. در حسرت کسی که تمام دنیا را در چشم او میدید و آن چشم آن روز تخلیه شده بود. در حسرت خودش که در ۲۲ سالگی تمام شده بود و حالا در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر(علیه السلام) بود.
سکوت مرد تمام روابط غیر اصیل را، تمام روابط انسان-ابزاری و سبحان-دوربینی را به سخره میگرفت. مرد عمیق ترین و اصیل ترین ارتباط خلقت را، پدر و فرزندی را در خاک جا گذاشته بود و سکوتش و ابهتش برگ قبولی قربانیش بود، و فدیناه بذبح عظیم!
روز مرد... روز عمق... روز سکوت های عمیق مردانه... روز حرف های نگفته... روز تمام شدن های بی صدا... مبارک!
فطرس (محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
REC
دکمه قرمز رنگ ضبط در دوربین یک نسبت دقیق و مستقیمی با فهم ما از جهان دارد. این را از همان اولین لحظاتی که این رفیق بد پیله چسبید به دستم حس کردم. میگویم بد پیله چون حقیقتا چنین حسی به دوربین دارم. بارها آن را رها کردم، فرار کردم و قایم شدم اما او پیدایم کرد و دوباره و دوباره نشست کنارم، گاهی روی شانه ام...من برعکس خیلی از رفقای دور و برم هیچ عکسی از خودم با دوربین روی پروفایلم نگذاشتم و هرگز آن را بخشی از هویت خودم که نیاز به فریاد زدن داشته باشد نیافتم. من و دوربین امروز بعد از ۸-۹ سال رفاقت یکجورهایی با هم کنار آمده ایم، یکجور هایی که داد زدن و پروفایل گذاشتن نمیخواهد، این را وقتی فهمیدم که آقا مهدی ازم پرسید؛ "عه سبحان مگه بلدی با دوربین کار کنی؟" و سلولی در من جا به جا نشد، چه برسد که مثل آن سال های اول بخواهم تند تند مهارت هایم را قطار کنم و به رخ بکشم. صرفا لبخند زدم و گفتم: "حالا، همچین غریبه هم نیستیم..."عمیق شدن همیشه با سکوت، رابطه ای تنگاتنگ دارد!
دکمه قرمز رنگ REC را میگفتم. دکمه ای که با فشردنش از جهان جدا میشوی و خودت را، جهانت را و سوژه ات را از قاب یک ویزورِ کوچک میبینی و میشنوی. این انقطاع خیلی پر زور است، آنقدر که میتوانی اثرش را در یک پیرمرد فیلمبردارِ دنیا دیده ببینی وقتی از او میپرسی از جهان چه در خاطر دارد و او پاسخ میدهد؛ هیچ! چون پیرمرد ذوب در دوربین است، پیرمرد خود دوربین است...تنها جایی که جهان زورش به این انقطاع چربید، تنها نقطه ای که دکمه قرمز رنگ رنگ باخت و فیلمبردار از درون دوربین بیرون کشیده شد و صدای سوژه اش را نه به مثابه میزانسن که به عنوان انسان شنید، شبی از شب های دی ماهِ ۱۴۰۱، طبقه چهارمِ مجتمع ناشران، استان قم بود. من آن فیلمبردار بودم.
رو به رویم یک قاب بود؛ یک مادر و یک پدر و طرح جلد کتابی صورتی رنگ؛ آرام جان/ زندگی شهید محمد حسین حدادیان... خب صدا و دوربین و دکمه قرمز که جمع شدند مثل همیشه جهان تیره و تار شد و من شش دنگ حواسم رفت توی قاب و فوکوس و زوم که... یک سکوت! یک سکوت عمیق بر اتاقک جلسات سایه انداخت. مهیب بود. چشم را از ویزور برداشتم، دوربین خودسر داشت ضبط میکرد و من سرخود از او جدا شدم. نگاهم به نگاهش گره خورد. نگاهش جایی اطراف خیابان گلستان را میپایید. مرد میان هق هق گریه همسرش، میان رجز خوانی همسرش، میان صدای همسرش که در فضا میپیچد... مرد یکپارچه سکوت بود. سکوتی که هیچ میکروفونی ضبطش نمیکند و در قامت هیچ فیلمنامه ای در نمیاید. مرد نه گریه کرد، نه رجز خواند و نه حرفی زد. فقط نگاه کرد و سکوت. مرد بی صدا تمام شده بود، مرد در سکوت خم شده بود، مرد عزایش را به جای لباس سیاهش در مو های سفیدش فریاد زده بود. او پدر بود، در حسرت پسری که دیگر نبود. در حسرت کسی که تمام دنیا را در چشم او میدید و آن چشم آن روز تخلیه شده بود. در حسرت خودش که در ۲۲ سالگی تمام شده بود و حالا در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر(علیه السلام) بود.
سکوت مرد تمام روابط غیر اصیل را، تمام روابط انسان-ابزاری و سبحان-دوربینی را به سخره میگرفت. مرد عمیق ترین و اصیل ترین ارتباط خلقت را، پدر و فرزندی را در خاک جا گذاشته بود و سکوتش و ابهتش برگ قبولی قربانیش بود، و فدیناه بذبح عظیم!
روز مرد... روز عمق... روز سکوت های عمیق مردانه... روز حرف های نگفته... روز تمام شدن های بی صدا... مبارک!
۸:۲۷
🤍 ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم...
اما اگر از من درباره آنکه عکس رخ یار در پیاله دیده بپرسند آنان را به خیابان های پر تب و تاب میبرم، به میدان آزادی سال ۸۸، به میدان سعدی سال ۹۸، به امینی بیات سال ۱۴۰۱، به این شب ها؛ شب های برادرکشی.
آنان را مینشانم کنار نوجوان بسیجی که هنوز مو به صورت ندارد..."هنوز صورت عشق را به سینه نفشرده است!"... بسیجی آن لحظه ای که زمین خورده، دورش شلوغ شده و دارد محاصره اش کامل میشود، زیر لب "و ان یکاد" میخواند، چهار قل، ناد علی و تند تند به جانب شرق فوت میکند... او ابدا برای خودش، برای هیاهوی دورش و برای بی شمار تیزی که نیش بر پیکر نحیفش میزنند دعا نمیکند. او در آن بین دارد برای سلامتی امام نذر و نیاز میکند و آخرین فکرش قبل از اینکه چشمش تیره و تار شود این است؛ کاش امشب قلب امام درد نگیرد...
راستی سید ما ملتِ سالها مست از عکس رخ یارانمان در پیاله ها نیستیم؟!
فطرس (محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
اما اگر از من درباره آنکه عکس رخ یار در پیاله دیده بپرسند آنان را به خیابان های پر تب و تاب میبرم، به میدان آزادی سال ۸۸، به میدان سعدی سال ۹۸، به امینی بیات سال ۱۴۰۱، به این شب ها؛ شب های برادرکشی.
آنان را مینشانم کنار نوجوان بسیجی که هنوز مو به صورت ندارد..."هنوز صورت عشق را به سینه نفشرده است!"... بسیجی آن لحظه ای که زمین خورده، دورش شلوغ شده و دارد محاصره اش کامل میشود، زیر لب "و ان یکاد" میخواند، چهار قل، ناد علی و تند تند به جانب شرق فوت میکند... او ابدا برای خودش، برای هیاهوی دورش و برای بی شمار تیزی که نیش بر پیکر نحیفش میزنند دعا نمیکند. او در آن بین دارد برای سلامتی امام نذر و نیاز میکند و آخرین فکرش قبل از اینکه چشمش تیره و تار شود این است؛ کاش امشب قلب امام درد نگیرد...
راستی سید ما ملتِ سالها مست از عکس رخ یارانمان در پیاله ها نیستیم؟!
۱۱:۰۲

پاکت هدیه
فطرسستان 🇵🇸🇱🇧
خوش آمدی... مولایِ ملت حلال زاده ها

زره پوشنمیدانم از بخت و اقبالم بود یا چه، اما کودکی من هم عصر شده بود با دهه ۸۰ انقلاب اسلامی. با دورانی که آقا کم کم محاسنش از جو گندمی به سفید تغییر رنگ میداد. با دوران پختگی صدای سید حسن نصرالله. روز های تماشای سخنرانی رهبری با کیفیت ۴۸۰p یا حتی کمتر از تلویزیون.با روی بورس آمدن S313 بجای شلوار شیش جیب. با آن زمان ها که دیگر نوار و vhs ور افتاده بود و خانه ما همیشه پر بود از سی دی؛ گلچین سخنرانی دکتر رفیعی؛ محرم ۸۷، دیدار رهبری با جمعی از فضلای حوزه و...آن روز ها که هنوز گاهی خورشید به شهر های دور و نزدیک سر میزد و داستان میساخت از آن شهرها؛ داستان قم، داستان کردستان، همان روز ها که امیرخانی تازه داستان سیستان را نوشته بود، داستان سیستان؛ روایت بازدید رهبر از سیستان...روز های بلوغ انقلاب، روز های شعار "وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد"، "ما عاشق مبارزه با صهیونیستیم"، "شهید گمنام سلام..."، روز های نسل جنگ ندیده و امام ندیده و انقلاب ندیده، روز های نسل ندیده عاشق شده ها!روز های میانسالیِ آن چهره سبزه و آفتاب سوختهی کرمانی!پدرم میگفت حاج قاسم کابوسشان شده. هرچه میزنند به کاهدون میخورد.حاج قاسم برای من یک اسطوره بود شانه به شانهی شاهنامه اینها. کسی که یک تنه جلوی داعش می ایستد، با کت و شلوار محور آزاد میکند و پیام میدهد: خدا به دادتان برسد اگر لباس جنگ بپوشم!حاج قاسم نامیرا بود، به تعداد موهای سرم یادم هست که خبر شایعه شهادتش را در کودکی میشنیدیم و با بچه های مدرسه غش میکردیم از خنده... بازم سر کارشان گذاشته اند، بدبخت ها! مگر اصلا زورشان میرسد که حاج قاسم را بزنند؟!حاج قاسم برایم مثل سایه بود، چندان چیزی از او نمیدانستم... شب ها با ذوق مینشستم پای صحبت های علی آقا فامیلمان که پاسدار بود. طوری تعریف میکرد که انگار دست راست سردار است؛"باید میدیدش بچه ها، حاجی چنان آمرلی رو از محاصره درآورد که کف همهشون بریده بود...میگن ابوبکرالبغدادی تو یه سخنرانیش برا سرش جایزه گذاشته، بعدا حاجی پیام داده که من خودم توی اون مجلس سخنرانی نشسته بودم...چشم خدا بهش[اصطلاح لری] مرده... مرد..."قوی تر از حاج قاسم نبود، این را مطمئن بودم. انقدر که وقتی میوه نمیخوردم عمویم میگفت: "بخور که مثل حاج قاسم قوی بشی" و من همان شب خواب میدیدم که قوی شده ام. آنقدر قوی که دارم کنار حاج قاسم میجنگم...بچه که بودم هیچوقت از داعش نترسیدم، چون مطمئن بودم که حاج قاسم از همهشان قوی تر است و کمتر از سه ماه دیگر پایان داعش را اعلام میکند.بچه که بودم فکر میکردم زندگی خیلی آسان است، نگو حاج قاسم آسانش کرده بود...وقتی آن صبح سرد با صدای مادرم بیدار شدم؛ سبحان! حاج قاسم و مهندس المهدی(آن ساعات اول همه اسم ابومهدی را اینطور میگفتند) رو شهید کردن!اولین چیزی که ناخودآگاه و چند بار تکرار کردم همین بود؛ "دروغه... دروغه... به خدا شایعست..."امکان نداشت زورشان به حاج قاسم برسد... اصلا مگر مرد نامیرای مقاومت زمین میخورد... باور نکردم.هنوز هم باور نمیکنم! اگر او را کشتند پس چرا هنوز انقدر میترسند؟ چرا هنوز صدر افتخاراتشان زدنِ اوست و هربار دهان نجسشان را باز میکنند از او اسم میبرند؟اگر او رفته چه کسی معبر ها را باز میکند؟ چه کسی موشک ها را به حزب الله میرساند؟ چه کسی پژاک و کومله را جزغاله میکند؟او هنوز فرماندهی همهی نیروهای قدس است، از تهران تا ونزوئلا؛ زیر گوش شیطان بزرگ و هنوز همهشان، از ترامپ تا خلبانِ آن بالگرد، شب ها با قرص اعصاب میخوابند، زیر بالشتشان اسلحه میگذارند، درب اتاق را دو قفله میکنند و تا چشم میبندند چشمانی را میبینند که خیره به آنهاست، چشم هایی که حریف میطلبند، این قمار هنوز تمام نشده!
فطرس (محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
۱۱:۰۱
روز پدر امسال برای زینب فرق میکرد. نه به این خاطر که روز پدر بود؛ به این خاطر که اولین سال پیشدبستانیاش بود و آدم در آن سن، دنیا را خیلی جدیتر از ما بزرگترها میگیرد.
معلمش به او قول داده بود اگر تکالیفش را درست انجام بدهد، نوشتن کلمهی «بابا» را به او یاد بدهد. زینب هم قول را جدی گرفت. با همان دهبیست تومنی که اسمش را گذاشته بود «پسانداز»، سهم خودش را داد به برادر بزرگتر برای خرید کیک. قرار بود فردا پدر را غافلگیر کنند. از آن غافلگیریهای کوچک که فقط بچهها بلدند.
اما آن شب بابا نیامد. دیر شد، خیلی دیر. زینب خوابش برد؛ با کیکی که هنوز از جعبه بیرون نیامده و کلمهای که هنوز ننوشته بود. صبح هم بابا نیامد. مادر گفت: «آماده شو بریم خونهی مادربزرگ.»
زینب آماده شد؛ اینبار با این فکر که شاید آنجا بتوانند بابا را سورپرایز کنند. بچهها معمولا امیدشان را جابهجا میکنند، نه حذف.
اما لحظهی دیدار، هر دو غافلگیر شدند. پدر با دیدن کیک، و زینب با دیدن دست پدر. کمی جا خورد، اما فقط کمی. انگار که دنیا باید همینقدر ناقص باشد و بچهها بلدند با نقصها کنار بیایند. رفت بغل پدر، پیشانیاش را بوسید و گفت: «روزت مبارک باباجون.» بعد، خیلی ساده و خیلی کودکانه پرسید: «اسرائیلیها بودن؟»
اثر جراحی دیشب، پدر را هنوز خوابآلود کرده بود. گفت: «چی دخترم؟»— «میگم کار اسرائیلیها بود؟»
پدر ماند. چند ثانیه، چند دقیقه… در آن اوضاع چه جوابی باید میداد؟ دیشب، در همان درگیریها و آشوبهای خیابان، جوانی ناغافل چاقوی تیزی را در دستش فرو کرده بود. پرسیدند چرا جلویش را نگرفتی؟ گفت: «جوان بود… چکارش میکردم؟» همین. نه قهرمانبازی، نه شعار. فقط کمی دلسوختن، کمی اعصابخرابی، و دستی که تا چند وقت مثل قبل کار نمیکرد.
شاید آن جوان فکر نمیکرد این نیروی بسیجی، این آدم لباسپوشیده، پدر است. دختر دارد، مادر دارد. شاید اگر آن جوان میدانست امشب یک دختر به شوق دیدن پدر دیرتر خوابیده، دستش به چاقو نمیرفت.
و اینجا در دنیای زینب، دشمن اسم دارد. او یاد گرفته فقط دشمنِ بیرونی پدرها را زخمی میکند. بقیه، عمو هستند و دایی.
۱۹:۴۲
+ منافقا فرار کردن... همهشون رفتن دکتر!- رفتن؟! چرا؟؟+ چون خمینی عصاشو بلند کرده!
فیلم "چ"
#فطرسستان
@fotrosesstan
۲۰:۳۷
۳:۴۶
شیرینی مقاومت
خانوم سر پا بود هنوز، از در خانه که داخل شدیم با همهمان سلام و علیک مادرانه ای کرد و رفت در آشپزخانه مشغول شد. با شرمندگی جعبه شیرینی که بخاطرش یک ساعتی تاخیر کرده بودیم را تقدیم کردیم و نشستیم در پذیرایی تا برگردد. به ذهنم رسید قبل از شروع مصاحبه، کمی فضا را صمیمی تر کنم...
+ حاج خانوم البته ما قبل از این کارها بخاطر این اومدیم که روز مادر رو خدمتتون تبریک بگیم(این را از ته دل گفتم)... بالاخره مام جای بچه هاتون ببینید، دعا کنید ما هم شهید بشیم(نمیدانم این را از ته دل گفتم یا نه!)
- خدا شما رو برا مادراتون نگهداره پسرم، انشاءالله فعلا به درد امام زمان بخورید، برا شهادت وقت هست...(امیدوارم این را از ته دلش گفته باشد)
+ مخلصم، من هر بار میرم سر مزار حاج آقا کلی مردم اونجان، هیچوقت راه نمیدن ما بریم جلو... ماشاءالله حاج آقا خوب رفیق شهید شهر ما شدن...
- والا از بعد شهادت رفیق همه شده ولی نمیدونم چرا رفاقتش با منو کم کرده(با دلخوری خندید، جدی جدی دلخور بود!)
+ ...
- بفرمایید، تعارف نکنید.طبیعتا بین دیس رنگارنگ شیرینی رولت هایی که خودمان گرفته ایم و شیرینی های خشک و عجیب دایره ای شکلی که خودشان داشتند، دستم رفت سمت رولت ها.- اون شیرینی خشکا رو دوستان ما از لبنان میارن، چون دایِت(رژیم غذایی) براشون مهمه بدون قند درست میکنن.
+ به به شیرینی مقاومت خوردن داره.و دستم کات برمیدارد سمت شیرینی دایره ای های عجیب و چشمم پر حسرت میماند روی رولت های عزیز!
خب بسم الله الرحمن الرحیم، عرض سلام و تبریک حاج خانم...
دوربین دقیقه شمارش دور و بر ۲۰ را نشان میدهد و صحبتمان حسابی گل انداخته است. ما حدود بیست دقیقه است که ساکن خانه ای شده ایم که چند روزی میزبانِ خانواده ای بوده که تمام ارکانش بوی جهاد میدهد. رنگِ زندهی آفتابگردان های سنقر، بوی تند قهوهی لبنانی و لبخند کودکان غزه در آن خانه بود، چهل سال جهاد آنجا بود، همه چیز آنجا بود.رو به روی ما همسر شهیدی بود که بیشتر همرزم شهید مینمود، همرزمی در انتظار شهادت، وصالِ دوباره...
- بابا حاج خانوم برا خودش چریکی بوده که حاج رمضون میاد خواستگاریش، خودش سپاهی بوده...این ها را سید که کنار دستم نشسته و ما ها را آورده اینجا بغل گوشم میگوید که سوالات صورتی و همسر شهید طورم را غلاف کنم!
+ حاج خانم این همه سال زندگی تو لبنان سختتون نبو...
- حاج خانم مترجم زبان عربی دیدار لبنانی ها با رهبری بودن.باز هم سید!
همسر و همنشین مرد مجاهد شامات رو به روی ماست، همنشینی انس میاورد و موانست مشابهت. ناگهان نفسم میگیرد، لعنت به آلرژی، آسم و حمله تنفسی! سرفه امانم نمیدهد.حاج خانوم هول کرده:"آب بیارید برا این پسرم!"با دست و لبخندم نشان میدهد که حالم خوب است و آب را سر میکشم. حالم بهتر میشود. نمیدانم این سرفه ها اثر بوی قهوه است یا ادویه های کیک مقاومت!
آخر های مصاحبه است و مشغول تشکرم که یکی از بچه ها سوالی مطرح میکند؛ببخشید حاج خانم، حاج رمضون چطوری نقطه اثر خودشون رو در لبنان دیدن و رفتن اونجا؟
همنشینی ولو به اندازهی چند دقیقه مشابهت می آورد و همین چند دقیقه همنشینی کافیست تا ما هم اوج نا مانوس بودن این سوال را با تک تک سلول هایمان حس کنیم...حاج خانوم، طوری که انگار بخشی از سوال را متوجه نشده باشد میگوید؛ "والا... چی بگم... آخه اصلا ایشون مامور به لبنان شدن، چیزی نبود که خودشون بخوان تشخیص بدن و..."
چقدر فرق بود بین ماها و او، چقدر فاصله، چقدر غریبگی... یکی فرمانده را میشناسد و تمام عمرش را صرف چشم گفتن میکند و دیگری پذیرش حرف هر پیامبری را منوط به تایید متر و معیار خودش میداند. یکی تمام عمر اطاعت میکند و دیگری تمام عمر به دنبال توهمی به اسم تشخیص میرود. یکی خمپاره را در خمپاره انداز میاندازد و زیر لب "و ما رمیت" زمزمه میکند و گلوله اش را به خدا میسپارد و دیگری یک عمر را مشغول محاسبه سرعت وزش باد و جاذبه زمین و... است تا بلکه گلوله اش بنشیند. موانست مشابهت میاورد و ما مانوسان با عقلِ همیشه ابزاری و نامانوسانِ با خدای در میدان، چقدر با او_که حالا داشت از قاب روی دیوار به ما لبخند میزد_غریبه بودیم. من نمیدانم کدام طریق درست است، اما مزاری همیشگی در کنج حجرهی اتاق اشک حرم حضرت معصومه، همان که رویش نوشته شده؛ حاج رمضان (شهیدِ سعید نبرد با رژیم صهیونیستی؛ سردار محمد سعید ایزدی) حتما میداند...
جلسه تمام شد، با همان گرما و صمیمیتی که شروع شده بود و بدرقه همان طعم استقبال را داشت. هنوز سرفه میکردم و چشم هایم سرخ بود، به گمانم راستی راستی ریه هایم به طعم مقاومت حساسیت دارند...
فطرس(محمد سبحان گودرزی)
#فطرسستان
@fotrosesstan
خانوم سر پا بود هنوز، از در خانه که داخل شدیم با همهمان سلام و علیک مادرانه ای کرد و رفت در آشپزخانه مشغول شد. با شرمندگی جعبه شیرینی که بخاطرش یک ساعتی تاخیر کرده بودیم را تقدیم کردیم و نشستیم در پذیرایی تا برگردد. به ذهنم رسید قبل از شروع مصاحبه، کمی فضا را صمیمی تر کنم...
+ حاج خانوم البته ما قبل از این کارها بخاطر این اومدیم که روز مادر رو خدمتتون تبریک بگیم(این را از ته دل گفتم)... بالاخره مام جای بچه هاتون ببینید، دعا کنید ما هم شهید بشیم(نمیدانم این را از ته دل گفتم یا نه!)
- خدا شما رو برا مادراتون نگهداره پسرم، انشاءالله فعلا به درد امام زمان بخورید، برا شهادت وقت هست...(امیدوارم این را از ته دلش گفته باشد)
+ مخلصم، من هر بار میرم سر مزار حاج آقا کلی مردم اونجان، هیچوقت راه نمیدن ما بریم جلو... ماشاءالله حاج آقا خوب رفیق شهید شهر ما شدن...
- والا از بعد شهادت رفیق همه شده ولی نمیدونم چرا رفاقتش با منو کم کرده(با دلخوری خندید، جدی جدی دلخور بود!)
+ ...
- بفرمایید، تعارف نکنید.طبیعتا بین دیس رنگارنگ شیرینی رولت هایی که خودمان گرفته ایم و شیرینی های خشک و عجیب دایره ای شکلی که خودشان داشتند، دستم رفت سمت رولت ها.- اون شیرینی خشکا رو دوستان ما از لبنان میارن، چون دایِت(رژیم غذایی) براشون مهمه بدون قند درست میکنن.
+ به به شیرینی مقاومت خوردن داره.و دستم کات برمیدارد سمت شیرینی دایره ای های عجیب و چشمم پر حسرت میماند روی رولت های عزیز!
خب بسم الله الرحمن الرحیم، عرض سلام و تبریک حاج خانم...
دوربین دقیقه شمارش دور و بر ۲۰ را نشان میدهد و صحبتمان حسابی گل انداخته است. ما حدود بیست دقیقه است که ساکن خانه ای شده ایم که چند روزی میزبانِ خانواده ای بوده که تمام ارکانش بوی جهاد میدهد. رنگِ زندهی آفتابگردان های سنقر، بوی تند قهوهی لبنانی و لبخند کودکان غزه در آن خانه بود، چهل سال جهاد آنجا بود، همه چیز آنجا بود.رو به روی ما همسر شهیدی بود که بیشتر همرزم شهید مینمود، همرزمی در انتظار شهادت، وصالِ دوباره...
- بابا حاج خانوم برا خودش چریکی بوده که حاج رمضون میاد خواستگاریش، خودش سپاهی بوده...این ها را سید که کنار دستم نشسته و ما ها را آورده اینجا بغل گوشم میگوید که سوالات صورتی و همسر شهید طورم را غلاف کنم!
+ حاج خانم این همه سال زندگی تو لبنان سختتون نبو...
- حاج خانم مترجم زبان عربی دیدار لبنانی ها با رهبری بودن.باز هم سید!
همسر و همنشین مرد مجاهد شامات رو به روی ماست، همنشینی انس میاورد و موانست مشابهت. ناگهان نفسم میگیرد، لعنت به آلرژی، آسم و حمله تنفسی! سرفه امانم نمیدهد.حاج خانوم هول کرده:"آب بیارید برا این پسرم!"با دست و لبخندم نشان میدهد که حالم خوب است و آب را سر میکشم. حالم بهتر میشود. نمیدانم این سرفه ها اثر بوی قهوه است یا ادویه های کیک مقاومت!
آخر های مصاحبه است و مشغول تشکرم که یکی از بچه ها سوالی مطرح میکند؛ببخشید حاج خانم، حاج رمضون چطوری نقطه اثر خودشون رو در لبنان دیدن و رفتن اونجا؟
همنشینی ولو به اندازهی چند دقیقه مشابهت می آورد و همین چند دقیقه همنشینی کافیست تا ما هم اوج نا مانوس بودن این سوال را با تک تک سلول هایمان حس کنیم...حاج خانوم، طوری که انگار بخشی از سوال را متوجه نشده باشد میگوید؛ "والا... چی بگم... آخه اصلا ایشون مامور به لبنان شدن، چیزی نبود که خودشون بخوان تشخیص بدن و..."
چقدر فرق بود بین ماها و او، چقدر فاصله، چقدر غریبگی... یکی فرمانده را میشناسد و تمام عمرش را صرف چشم گفتن میکند و دیگری پذیرش حرف هر پیامبری را منوط به تایید متر و معیار خودش میداند. یکی تمام عمر اطاعت میکند و دیگری تمام عمر به دنبال توهمی به اسم تشخیص میرود. یکی خمپاره را در خمپاره انداز میاندازد و زیر لب "و ما رمیت" زمزمه میکند و گلوله اش را به خدا میسپارد و دیگری یک عمر را مشغول محاسبه سرعت وزش باد و جاذبه زمین و... است تا بلکه گلوله اش بنشیند. موانست مشابهت میاورد و ما مانوسان با عقلِ همیشه ابزاری و نامانوسانِ با خدای در میدان، چقدر با او_که حالا داشت از قاب روی دیوار به ما لبخند میزد_غریبه بودیم. من نمیدانم کدام طریق درست است، اما مزاری همیشگی در کنج حجرهی اتاق اشک حرم حضرت معصومه، همان که رویش نوشته شده؛ حاج رمضان (شهیدِ سعید نبرد با رژیم صهیونیستی؛ سردار محمد سعید ایزدی) حتما میداند...
جلسه تمام شد، با همان گرما و صمیمیتی که شروع شده بود و بدرقه همان طعم استقبال را داشت. هنوز سرفه میکردم و چشم هایم سرخ بود، به گمانم راستی راستی ریه هایم به طعم مقاومت حساسیت دارند...
۱۵:۱۶
مقاوم شهر
روایت دوازده روز ایستادگی اهالی پایتخت مقاوم جمهوری اسلامی ایران...
تاریخ اکران:دوشنبه | ۶ بهمن ماه
سانس اکران:ساعت ۲۰:۱۵ الی ۲۲:۱۵(در این ساعت سه مستند دیگر راه یافته به بخش مسابقهی جشنواره عمار نیز اکران میشوند)
مکان:سینما بهمن | سالن ۴
#فطرسستان
@fotrosesstan
۵:۲۷
شیئانِ عجیبان هُما اَبرَدُ مِن یَخشیخٌ یَتَصبیٰ و صَبیٌ یَتَشَیَخ
#سخن_بزرگان
#فطرسستان
@fotrosesstan
#سخن_بزرگان
۱۰:۰۵
جسارت
باز هم سر و صدا به پا شده، تساهل، اشتباه، کم توجهی یا هرچه نامش را بگذارید از جانب تیم بازبینی شبکه افق و وایرال شدن بخشی تقطیع شده از یک شوخی در برنامه خط خطی منجر به ایجاد موج و موج سواری عده ای در داخل و خارج کشور شده است.
باز هم سر و صدا به پا شده و بناست عده ای پای تسویه حساب های شخصی و عقده های قدیمی را به صحنه انتقاد بکشانند و کاسه کوزه ها روی سر انگیزه های نو شکسته شود. اینکه احسان کرمی و اینترنشنال فحاشی کنند عجیب نیست، دل از دوستان بی انصاف میشکند که به قول نادر ابراهیمی "دوست میزند و انصافا خوب میزند؛ نفس بُر، تحقیر کننده و شکننده تا بخواهی..."
حال آن مجری این روز ها دیدنی است. یک آن، یک جمله باعث شده برنامه ای که مخاطبی خاص دارد و از شبکه ای خاص برای گروهی خاص پخش میشود تبدیل شود به صدر حواشی و هدف فحاشی ها در فضای مجازی. چند باری با محبی از نزدیک تعامل کرده ام، اگر این ماجراها پیش نمی آمد بنا بود همکاری خوبی در کار بعدی با هم داشته باشیم، انصافا انسان سلیم و خوش قلبیست، نمیدانم چه حالی دارد ازینکه مسئله امروز نوید محمد زاده و بی بی سی، فحاشی لحظه ای به اوست!
حال آن مدیر شبکه امروز دیدنی است. کسی که با جسارتی عجیب پای گروه های جوان و تازه نفس را به شبکه باز کرد. در "افق نو" دغدغهاش شد حلقه های میانی، این تکه گم شده پازل مدیریت فرهنگی، اینها که همیشه حضرت آقا به حضورشان توصیه میکند. کم کم سر و کله مردم، گروه های رسانه ای مسجدی و ولی نعمت ها باز شد. یادم نمیرود که حدود دو ساعت نشست پای آثار همین گروه ها و شنیدن حرف هایشان، برایشان هزینه داد و نتیجه اش شد "صاعقه" و "مقاوم شهر" و "خط خطی"....
حال فرمانده گردان دیدنی است. آنجا که جسارت به خرج میدهد و شعار های خاک خورده را احیا میکند. فتح میکند، پیش میرود و در لحظه آخر به آن خبر میدهند که پشتت را خالی کردهاند، تنها به خاطر یک اشتباه... علیهت اعلام جرم کرده اند...
حال صادق یزدانی، بچه های با صفای تولید برنامه خط خطی و همه گروه های رسانه ای مردمی سرخورده شده دیدنی است...
فطرس
#فطرسستان
@fotrosesstan
باز هم سر و صدا به پا شده، تساهل، اشتباه، کم توجهی یا هرچه نامش را بگذارید از جانب تیم بازبینی شبکه افق و وایرال شدن بخشی تقطیع شده از یک شوخی در برنامه خط خطی منجر به ایجاد موج و موج سواری عده ای در داخل و خارج کشور شده است.
باز هم سر و صدا به پا شده و بناست عده ای پای تسویه حساب های شخصی و عقده های قدیمی را به صحنه انتقاد بکشانند و کاسه کوزه ها روی سر انگیزه های نو شکسته شود. اینکه احسان کرمی و اینترنشنال فحاشی کنند عجیب نیست، دل از دوستان بی انصاف میشکند که به قول نادر ابراهیمی "دوست میزند و انصافا خوب میزند؛ نفس بُر، تحقیر کننده و شکننده تا بخواهی..."
حال آن مجری این روز ها دیدنی است. یک آن، یک جمله باعث شده برنامه ای که مخاطبی خاص دارد و از شبکه ای خاص برای گروهی خاص پخش میشود تبدیل شود به صدر حواشی و هدف فحاشی ها در فضای مجازی. چند باری با محبی از نزدیک تعامل کرده ام، اگر این ماجراها پیش نمی آمد بنا بود همکاری خوبی در کار بعدی با هم داشته باشیم، انصافا انسان سلیم و خوش قلبیست، نمیدانم چه حالی دارد ازینکه مسئله امروز نوید محمد زاده و بی بی سی، فحاشی لحظه ای به اوست!
حال آن مدیر شبکه امروز دیدنی است. کسی که با جسارتی عجیب پای گروه های جوان و تازه نفس را به شبکه باز کرد. در "افق نو" دغدغهاش شد حلقه های میانی، این تکه گم شده پازل مدیریت فرهنگی، اینها که همیشه حضرت آقا به حضورشان توصیه میکند. کم کم سر و کله مردم، گروه های رسانه ای مسجدی و ولی نعمت ها باز شد. یادم نمیرود که حدود دو ساعت نشست پای آثار همین گروه ها و شنیدن حرف هایشان، برایشان هزینه داد و نتیجه اش شد "صاعقه" و "مقاوم شهر" و "خط خطی"....
حال فرمانده گردان دیدنی است. آنجا که جسارت به خرج میدهد و شعار های خاک خورده را احیا میکند. فتح میکند، پیش میرود و در لحظه آخر به آن خبر میدهند که پشتت را خالی کردهاند، تنها به خاطر یک اشتباه... علیهت اعلام جرم کرده اند...
حال صادق یزدانی، بچه های با صفای تولید برنامه خط خطی و همه گروه های رسانه ای مردمی سرخورده شده دیدنی است...
۱۴:۲۶
اسم اول: ذُخر
مرد بین دو تا قلدر روی صندلی عقب ماشین نشسته بود. قد هر کدوم ازون قلدرها یه سر و گردن از خودش بلندتر بود و هر دوشون از تن نحیف مرد تنومندتر بودن. همین ها برای ترسوندن مردی به اون لاغری و بی کسی کافی بود، دیگه چه برسه به اینکه اون دو تا قلدر هر کدومشون یه تفنگ کمری هم به دست گرفته بودن. اما مرد چشم هاش پر از خنده بود، با نگاهش پوزخند تحقیر آمیزی به اونها میزد. جوری راحت لم داده بود به صندلی ماشین که انگار رئیس اون دو تا قلدر نه رئيس رئيس اونها نه بلکه رئيس رئيس رئيس كل اون دو تا، آشنا و رفیق مَرده و خیلی زود دستور آزادیشو میده. وصلهی لباس مرد و صورت تکیدهش نشون میداد چیزی برای از دست دادن نداره و کسی که چیزی برای از دست دادن نداره ترسناکترین و قوی ترین آدم دنیا برای قلدر هاست. ماشین راه کج کرد. از جاده خارج شد و رفت وسط بیابون. مرد یقین کرد. مطمئن شد که قراره همونجا کارش رو تموم کنن. چشم هاش رو بست، بوی سحر رو توی ریه هاش کشید. لبخند زد. طوری که انگار میخواست از دنیا فقط همینو با خودش ببره؛ عطر سحر رو. بیسیم راننده به صدا در اومد، چیزای مبهمی گفت، ماشین دور زد و برگشت تو جاده. مرد یقین کرد که اون روز روز مرگش نیست. دوباره چشم هاشو بست و سعی کرد بوی سحر رو توی تک تک سلول هاش ذخیره کنه، بویی که فهمیده بود هنوزم روزهای زیادی میتونه حسش کنه. مهم نبود پشت چند تا دیوار محبوسش کنن یا به چند جای دور تبعید، عطر سحر هر مانعی رو رد میکرد و به مرد میرسید. مرد خود سحر بود.
خم شد و دو تا دستش رو زد روی غبار کف ماشین. قلدرها ترسیده و نگران اسلحه هاشون رو به سمتش نشونه گرفتن، فکر کردن حتما سلاح یا چاقویی رو مخفی کرده و الان میخواد با اون بهشون حمله کنه. مرد اما بدون اینکه سرش رو بالا بیاره لبخندی زد و گفت: "نگران نباشید، میخوام نماز بخونم!"
#شهر_الله#هزار_و_یک_اسم
۱۶:۳۸
فطرسستان 🇵🇸🇱🇧
*و خیر الاسماء لِلّه...* اسم اول: ذُخر مرد بین دو تا قلدر روی صندلی عقب ماشین نشسته بود. قد هر کدوم ازون قلدرها یه سر و گردن از خودش بلندتر بود و هر دوشون از تن نحیف مرد تنومندتر بودن. همین ها برای ترسوندن مردی به اون لاغری و بی کسی کافی بود، دیگه چه برسه به اینکه اون دو تا قلدر هر کدومشون یه تفنگ کمری هم به دست گرفته بودن. اما مرد چشم هاش پر از خنده بود، با نگاهش پوزخند تحقیر آمیزی به اونها میزد. جوری راحت لم داده بود به صندلی ماشین که انگار رئیس اون دو تا قلدر نه رئيس رئيس اونها نه بلکه رئيس رئيس رئيس كل اون دو تا، آشنا و رفیق مَرده و خیلی زود دستور آزادیشو میده. وصلهی لباس مرد و صورت تکیدهش نشون میداد چیزی برای از دست دادن نداره و کسی که چیزی برای از دست دادن نداره ترسناکترین و قوی ترین آدم دنیا برای قلدر هاست. ماشین راه کج کرد. از جاده خارج شد و رفت وسط بیابون. مرد یقین کرد. مطمئن شد که قراره همونجا کارش رو تموم کنن. چشم هاش رو بست، بوی سحر رو توی ریه هاش کشید. لبخند زد. طوری که انگار میخواست از دنیا فقط همینو با خودش ببره؛ عطر سحر رو. بیسیم راننده به صدا در اومد، چیزای مبهمی گفت، ماشین دور زد و برگشت تو جاده. مرد یقین کرد که اون روز روز مرگش نیست. دوباره چشم هاشو بست و سعی کرد بوی سحر رو توی تک تک سلول هاش ذخیره کنه، بویی که فهمیده بود هنوزم روزهای زیادی میتونه حسش کنه. مهم نبود پشت چند تا دیوار محبوسش کنن یا به چند جای دور تبعید، عطر سحر هر مانعی رو رد میکرد و به مرد میرسید. مرد خود سحر بود. خم شد و دو تا دستش رو زد روی غبار کف ماشین. قلدرها ترسیده و نگران اسلحه هاشون رو به سمتش نشونه گرفتن، فکر کردن حتما سلاح یا چاقویی رو مخفی کرده و الان میخواد با اون بهشون حمله کنه. مرد اما بدون اینکه سرش رو بالا بیاره لبخندی زد و گفت: "نگران نباشید، میخوام نماز بخونم!" #شهر_الله #هزار_و_یک_اسم
فطرس(محمد سبحان گودرزی) | به سفارش برنامه "هزار و یک اسم"
#فطرسستان
@fotrosesstan
حالا اصلا ذُخر یعنی چی؟! این لغت از کجا اومده؟عرب زبان به چی ذُخر اطلاق میکنه؟
#شهر_الله#هزار_و_یک_اسم
۱۱:۵۰
اسم دوم: رزّاق
تصور کنید تو یه بعد از ظهر بارونی که چاله چولههای آسفالت خیابون پر از آب شده و بارونم مدام داره شدید تر میشه، شما کوله پشتیتون رو روی سرتون نگه داشتید و بدو در حال رفتن به خونه هستید که میبینید یه نفر، نگران و مضطرب در حال رفت و آمد توی کوچه است. یه مرد که کلافه است و مدام با اضطراب به بالا نگاه میکنه، اخم میکنه ناخنش رو میجوه و مسیر چند قدمی رو میره و میاد.
توجهتون جلب میشه. علی رغم بارون شدید چند دقیقه ای و ایمیسید و نگاهش میکنید. نمیتونید در برابر کنجکاویتون مقاومت کنید و بالاخره شروع به حرف زدن میکنید....
+ آقا... آقا با شمام میبخشید شما مشکلی براتون پیش اومده؟ نگران چیزی هستید؟
مرد که تازه متوجه حضور شما شده حواسش جمع میشه و بهتون میگه:
- راستش... راستش درست فهمیدی. نگرانم، خیلی...
میخواهید کمکش کنید بنابراین میپرسید:+ ببخشید میشه بپرسم برای چی نگرانید؟
مرد که سر تا پاش خیس آب شده و هر لحظه هم خیس تر میشه، مستقیم به چشم های شما نگاه میکنه.مرد میگه:- برای باریدن بارون نگرانم... نگرانم که نکنه قطره های بارون روی باغچم نبارن... نگرانم که نکنه بقیه، قطره ها رو روی هوا بقاپن و گلای باغچهی من پژمرده بشن...
به چشم هاش خیره میشید. دنبال ردی از شوخی یا دست انداختن هستید. اما مرد خیلی جدیه. اون واقعا نگرانه و شما واقعا متحیرید. دیگه حرفی نمونده. راهتون رو میکشید و میرید و مرد نگران و مضطرب دوباره زیر بارش شدید بارون به گم شدن قطره ها فکر میکنه.
#شهر_الله#هزار_و_یک_اسم
۱۷:۱۱
فطرسستان 🇵🇸🇱🇧
*و خیر الاسماء لِلّه...* اسم دوم: رزّاق تصور کنید تو یه بعد از ظهر بارونی که چاله چولههای آسفالت خیابون پر از آب شده و بارونم مدام داره شدید تر میشه، شما کوله پشتیتون رو روی سرتون نگه داشتید و بدو در حال رفتن به خونه هستید که میبینید یه نفر، نگران و مضطرب در حال رفت و آمد توی کوچه است. یه مرد که کلافه است و مدام با اضطراب به بالا نگاه میکنه، اخم میکنه ناخنش رو میجوه و مسیر چند قدمی رو میره و میاد. توجهتون جلب میشه. علی رغم بارون شدید چند دقیقه ای و ایمیسید و نگاهش میکنید. نمیتونید در برابر کنجکاویتون مقاومت کنید و بالاخره شروع به حرف زدن میکنید.... + آقا... آقا با شمام میبخشید شما مشکلی براتون پیش اومده؟ نگران چیزی هستید؟ مرد که تازه متوجه حضور شما شده حواسش جمع میشه و بهتون میگه: - راستش... راستش درست فهمیدی. نگرانم، خیلی... میخواهید کمکش کنید بنابراین میپرسید: + ببخشید میشه بپرسم برای چی نگرانید؟ مرد که سر تا پاش خیس آب شده و هر لحظه هم خیس تر میشه، مستقیم به چشم های شما نگاه میکنه. مرد میگه: - برای باریدن بارون نگرانم... نگرانم که نکنه قطره های بارون روی باغچم نبارن... نگرانم که نکنه بقیه، قطره ها رو روی هوا بقاپن و گلای باغچهی من پژمرده بشن... به چشم هاش خیره میشید. دنبال ردی از شوخی یا دست انداختن هستید. اما مرد خیلی جدیه. اون واقعا نگرانه و شما واقعا متحیرید. دیگه حرفی نمونده. راهتون رو میکشید و میرید و مرد نگران و مضطرب دوباره زیر بارش شدید بارون به گم شدن قطره ها فکر میکنه. #شهر_الله #هزار_و_یک_اسم
فطرس(محمد سبحان گودرزی) | به سفارش برنامه "هزار و یک اسم"
#فطرسستان
@fotrosesstan
یکی از اسمای خدا که ریشهی فارسی داره!ریشهی پیشاقرآنی لغت رزّاق، از کجا اومده، چطوری وارد عربی شده و...؟
#شهر_الله#هزار_و_یک_اسم
۱۱:۳۸