یکی بود یکی نبود...
یک روز مولای ما، بزرگ و ریش سفید اهل بیت، حضرت صادق(روح ما فدای خاک پای حضرتش) زراره را صدا زد و برایش #روایت گفت.
یکی بود، یکی نبود... مولای ما تعریف کرد از روزی که یکی بود و یکی نبود. روزی که بین دو دوست جدایی افتاده بود. یکی آدم بود و یکی فرشته. این آدم و فرشته در بهشت به بودن با هم عادت کرده بودند. با هم انس گرفته بودند. انقدر به هم خو گرفته بودند که آقای ما این فرشته را خلیل آدم معرفی کرد. خلیل ترجمه خاصی دارد. به دو رفیقی که همه جا با همند میگویند خلیل. این فرشته خلیل آدم بود.
وقتی آدم به سیب نزدیک شد و از بهشت به زمین آمد، این فرشته خیلی دلشکسته شد. حالا یکی بود و یکی نبود. آدم روی زمین تک و تنها افتاده بود. فرشته توی بهشت تک و تنها مانده بود. یکی بود و یکی نبود. آنقدر که مولای ما گفته فرشته از شدت غم به وحشت افتاد. خب دلش برای رفیق خلیلش تنگ شده بود. اصلا نباید بین خلیل ها جدایی بیفتد. این را همه میدانند. خدا هم میدانست. در نتیجه اجازه داد که فرشته برود پایین. روی زمین. جایی که دیگر یکی بود و البته خیلی ها نبودند.
آدم تا فرشته را دید انگار تازه فهمیده باشد چه بلایی سرش آمده و از کجا بیرون شده دستی به سرش گذاشت و ناله کرد. نالهی آدم پیچید و زیر گنبد کبود پژواک شد. مولای ما گفت تمام زمین و آسمان ها صدای نالهی آدم را شنیدند.
یکی بود و یکی نبود. آدم خیلی دلش گرفته بود. فرشته دوست آدم بود. یکهو چیزی به ذهنش رسید. به آدم گفت میخواهی برایت تعریف کنم از روزی که یکی بود و یکی نبود؟ از روزی که تو نبودی و من بودم؟ آدم شاید اشک هایش را پاک کرد و ناامید گفت بگو.
فرشته گفت: "وقتی خدا گِل تو رو سرشت. ما فرشته ها همه با یه عالم سوال رفتیم پیش خدا. خدا صدا زد میخوام توی زمین برای خودم جانشین بذارم. ماها همه سوال کردیم: خدایا جانشین تو باید مثل خودت بزرگ باشه. اما زمین خیلی کوچیکه. خدایا جانشین تو باید مثل خودت لطیف باشه، اما زمین خیلی کثیفه. خدایا این آدما بخوان خلیفه تو بشن تو زمین جاشون نمیشه. با هم دعواشون میشه. ممکنه سر یه وجب جای بیشتر خون بریزن. آدم! خدا همون لحظه گفت من چیزی میدونم که شما نمیدونید و ما همه سجده کردیم. جز یکیمون. میشناسیش. میدونی کی رو میگم. از همون موقع بود که اون رونده شد و تو بین ماها اومدی. بازم یکی بود و یکی نبود!" یکی بود و یکی نبودش که به اینجا رسید دوباره تاکید کرد: "خدا از اول تو اون روزِ یکی بود و یکی نبود، تو رو برای زمین آفریده بود. تو اصلا قرار نبود تا آخرش توی بهشت بمونی!" مولای ما وقتی به اینجای قصه رسید سه بار به زراره گفت: "آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد..."
#روایت مولای ما برای زراره همینجا تمام شد. ما آدم ها شدیم تنها ترین موجودات اجتماعی زمین. ماهایی که از اول قرار بود یک تنهایی جمعی را تجربه کنیم و از همین خاک کثیف و حقیر به بهشت برین برسیم. ماها روی زمین تنها بودیم. تنهای تنها. هنوز هم یکی بود و یکی نبود. جای آن یکی خیلی خالی بود. ما این همه دوست و رفیق و خلیل نمیخواستیم. ما همان یکی را میخواستیم. همان یکی که در زندگی خیلی هایمان نبود. ما از زمان پدرمان آدم هنوز هم بین دوستی ها و رفاقت ها و عشق هایمان به دنبال آن تنها غایب یکی بود و یکی نبود میگردیم. اما اگر ساکت شویم، اگر زلال شویم، اگر خوب گوش کنیم بقیهی قصه را میشنویم؛ "توی این شلوغیا و برو بیاها... زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود!"
#فطرسستان
@fotrosesstan
یک روز مولای ما، بزرگ و ریش سفید اهل بیت، حضرت صادق(روح ما فدای خاک پای حضرتش) زراره را صدا زد و برایش #روایت گفت.
یکی بود، یکی نبود... مولای ما تعریف کرد از روزی که یکی بود و یکی نبود. روزی که بین دو دوست جدایی افتاده بود. یکی آدم بود و یکی فرشته. این آدم و فرشته در بهشت به بودن با هم عادت کرده بودند. با هم انس گرفته بودند. انقدر به هم خو گرفته بودند که آقای ما این فرشته را خلیل آدم معرفی کرد. خلیل ترجمه خاصی دارد. به دو رفیقی که همه جا با همند میگویند خلیل. این فرشته خلیل آدم بود.
وقتی آدم به سیب نزدیک شد و از بهشت به زمین آمد، این فرشته خیلی دلشکسته شد. حالا یکی بود و یکی نبود. آدم روی زمین تک و تنها افتاده بود. فرشته توی بهشت تک و تنها مانده بود. یکی بود و یکی نبود. آنقدر که مولای ما گفته فرشته از شدت غم به وحشت افتاد. خب دلش برای رفیق خلیلش تنگ شده بود. اصلا نباید بین خلیل ها جدایی بیفتد. این را همه میدانند. خدا هم میدانست. در نتیجه اجازه داد که فرشته برود پایین. روی زمین. جایی که دیگر یکی بود و البته خیلی ها نبودند.
آدم تا فرشته را دید انگار تازه فهمیده باشد چه بلایی سرش آمده و از کجا بیرون شده دستی به سرش گذاشت و ناله کرد. نالهی آدم پیچید و زیر گنبد کبود پژواک شد. مولای ما گفت تمام زمین و آسمان ها صدای نالهی آدم را شنیدند.
یکی بود و یکی نبود. آدم خیلی دلش گرفته بود. فرشته دوست آدم بود. یکهو چیزی به ذهنش رسید. به آدم گفت میخواهی برایت تعریف کنم از روزی که یکی بود و یکی نبود؟ از روزی که تو نبودی و من بودم؟ آدم شاید اشک هایش را پاک کرد و ناامید گفت بگو.
فرشته گفت: "وقتی خدا گِل تو رو سرشت. ما فرشته ها همه با یه عالم سوال رفتیم پیش خدا. خدا صدا زد میخوام توی زمین برای خودم جانشین بذارم. ماها همه سوال کردیم: خدایا جانشین تو باید مثل خودت بزرگ باشه. اما زمین خیلی کوچیکه. خدایا جانشین تو باید مثل خودت لطیف باشه، اما زمین خیلی کثیفه. خدایا این آدما بخوان خلیفه تو بشن تو زمین جاشون نمیشه. با هم دعواشون میشه. ممکنه سر یه وجب جای بیشتر خون بریزن. آدم! خدا همون لحظه گفت من چیزی میدونم که شما نمیدونید و ما همه سجده کردیم. جز یکیمون. میشناسیش. میدونی کی رو میگم. از همون موقع بود که اون رونده شد و تو بین ماها اومدی. بازم یکی بود و یکی نبود!" یکی بود و یکی نبودش که به اینجا رسید دوباره تاکید کرد: "خدا از اول تو اون روزِ یکی بود و یکی نبود، تو رو برای زمین آفریده بود. تو اصلا قرار نبود تا آخرش توی بهشت بمونی!" مولای ما وقتی به اینجای قصه رسید سه بار به زراره گفت: "آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد... آدم با همین جمله آروم شد..."
#روایت مولای ما برای زراره همینجا تمام شد. ما آدم ها شدیم تنها ترین موجودات اجتماعی زمین. ماهایی که از اول قرار بود یک تنهایی جمعی را تجربه کنیم و از همین خاک کثیف و حقیر به بهشت برین برسیم. ماها روی زمین تنها بودیم. تنهای تنها. هنوز هم یکی بود و یکی نبود. جای آن یکی خیلی خالی بود. ما این همه دوست و رفیق و خلیل نمیخواستیم. ما همان یکی را میخواستیم. همان یکی که در زندگی خیلی هایمان نبود. ما از زمان پدرمان آدم هنوز هم بین دوستی ها و رفاقت ها و عشق هایمان به دنبال آن تنها غایب یکی بود و یکی نبود میگردیم. اما اگر ساکت شویم، اگر زلال شویم، اگر خوب گوش کنیم بقیهی قصه را میشنویم؛ "توی این شلوغیا و برو بیاها... زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود!"
۳۱۷
۲۱:۲۸