عکس پروفایل ستون آزادس
۶.۸ هزار عضو

ستون آزاد

کانالی فرهنگی،مذهبی،انقلابی،همراه با مسابقات و چالشهای جذاب و پاکت هدیهundefinedundefinedundefined undefined
undefined️ارتباط با ما و هماهنگی تبلیغات @mahdy8900
اینجاحرفتوناشناس بگو: https://harfeto.timefriend.net/17184571774846
ستون آزاد
undefined ﷽ undefined خون دلی که لعل شد undefined فصل هفتم | حماسه اشک undefined قسمت شصتم | زندان پادگان بازداشت، پایان ماجرا نبود؛ تازه فصل دیگری آغاز می‌شد. دیوارهای زندان، فضای سنگین و نامعلوم بودن روزهای پیش رو، تجربه‌ای متفاوت از زندگی بیرون را پیش چشمم قرار می‌داد. در زندان، زمان جور دیگری می‌گذشت. لحظه‌ها طولانی‌تر به نظر می‌رسیدند و ذهن، مدام میان خاطرات گذشته و نگرانی‌های آینده رفت‌وآمد می‌کرد. اما سختی زندان تنها به دیوارها و محدودیت‌ها خلاصه نمی‌شد؛ دوری از خانواده، بی‌خبری از بیرون و ندانستن اینکه چه سرنوشتی در انتظار آدم است، خود آزمونی دشوار بود. با این همه، باید خودم را با شرایط تازه وفق می‌دادم؛ باید صبر می‌کردم، می‌اندیشیدم و اجازه نمی‌دادم دشواری محیط، اراده‌ام را از پا بیندازد. زندان، دنیای کوچکی بود با قواعدی سخت؛ دنیایی که در آن، هر برخورد و هر اتفاق می‌توانست خاطره‌ای ماندگار بر جای بگذارد. و هنوز تجربه‌های دیگری در انتظارم بود؛ تجربه‌هایی که بعضی از آن‌ها، حتی تصورشان هم آسان نبود... undefined ادامه دارد... فردا: قسمت شصت‌ویکم | آشیخ! ریشت را تراشیدند؟! #خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هفتم #قسمت_شصتم ┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
thumbnail
﷽

undefined خون دلی که لعل شد

undefined فصل هفتم | حماسه اشک
undefined قسمت شصت‌ویکم | آشیخ! ریشت را تراشیدند؟!

در راه انتقال به مشهد، اتفاقی افتاد که بعدها به یکی از خاطرات ماندگار دوران بازداشت تبدیل شد.

نگرانی من این بود که مأموران، همان‌طور که درباره زندانیان شنیده بودم، ریشم را به شیوه‌ای دردناک بتراشند.

وقتی سلمانی آمد، با نگرانی به وسایلش نگاه می‌کردم.

اما این بار، ماجرا آن‌طور که تصور می‌کردم پیش نرفت؛
ماشین اصلاح را دیدم و خیالم راحت شد.

بعد از اصلاح، برای رفتن به دستشویی و وضو گرفتن اجازه خواستم.

در مسیر، یکی از افسران جوان که ظاهراً قصد تمسخر داشت، از دور صدایم زد:

«آشیخ! ریشت را تراشیدند؟»

پاسخ دادم:

«بله؛ سال‌ها بود چانه‌ام را ندیده بودم، حالا الحمدلله می‌بینم!»

گاهی در سخت‌ترین لحظه‌ها،
یک پاسخ کوتاه و شوخ‌طبعانه می‌تواند اجازه ندهد فضای سنگین، روح انسان را درهم بشکند.

undefined ادامه دارد...

فردا: قسمت شصت‌ودوم | پسرم! به تو افتخار می‌کنم

#خون_دلی_که_لعل_شد #فصل_هفتم #قسمت_شصت‌ویکم

┅═✧❁ستون آزادundefined️کانالی متفاوت❁✧═┅
undefined۳

۸۶۹

۱۵:۱۲