مردم به روایت مردم پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان شناسه ارسال روایتها و نظرات: @ganj_history_admin
ماجرای رفاقت «بسیجیها» با «چپ گراها» وسط آوار در روزهایی که سایه سنگین جنگ بر شهر خیمه زده بود، سجاد جوادی، جوان ۲۴ سالهای که خود را فرزند جبهه میداند، میان دو دنیای متفاوت در رفتوآمد بود؛ شبهایی که در سکوت خیابانها پای امنیت ایستاده بود و روزهایی که در غبارِ خانههای ویران، به دنبال نشانی از زندگی میگشت. «وقتی زنگ میزدم خانه و مادرم با نگرانی میگفت برگرد، میگفتم مادر! فکر کن من جای آقاجانم هستم؛ اگر او بود، الان میدان را خالی میکرد؟ من هم دارم جای خالی او را در حد توانم پر میکنم. خلاصه یک جوری سعی می کنم راضیاش کنم.» این جوان دهه هشتادی برای من از روزهایی میگوید که خواب، واژهای غریب بود. جوانی که تا دیروز در حوزه علمیه مشغول مباحثه بود، حالا باید میان «امنیت» و «خدمت» یکی را انتخاب میکرد، اما او هر دو را برگزید. شبها تا سپیده دم در پستهای ایستوبازرسی بیدار میماند و به محض اینکه خورشید بالا میآمد، لباس رزم را با لباس خاکی آواربرداری عوض میکرد. از او میپرسم خسته نمیشدی؟ با همان انرژی دهه هشتادیاش میخندد: «نه، اتفاقاً شور و شوقمان بیشتر میشد. حتی وقتی خبر میرسید که فلان نقطه بازرسی را زدهاند، با انگیزه بیشتری میرفتیم. انگار ترس در آن روزها معنایش را از دست داده بود.» جنگ، آدمهایی را کنار هم نشاند که شاید در شرایط عادی، فرسنگها از هم فاصله داشتند. سجاد از تجربهای میگوید که شاید در هیچ کتاب دیپلماسی پیدا نشود: همکاری با گروههایی که ایدئولوژیهای کاملاً متفاوتی داشتند. «در میان گروههای جهادی، با بچههایی آشنا شدیم که حتی گرایشهای کمونیستی داشتند. اولش ارتباط گرفتن سخت بود، زبان هم را نمیفهمیدیم؛ اما وقتی پای آوارِ یک خانه وسط آمد، شدیم رفیقِ جانی. یکی از همین بچهها که خانهشان آسیب دیده بود، جوری از ما پذیرایی کرد که باورمان نمیشد. او که شاید قبلاً نگاه خوبی به بسیج نداشت، حالا جلوی همسایهها با افتخار به ما اشاره میکرد و میگفت: اینها بسیجی هستند!» راوی: فاطمه زهرا نصراللهی پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان@ganj_history