روز سیوششم جنگ؛ ۱۵ فروردین ۰۵
بعد از نماز صبح یک کوکی و یک لیوان شیر خوردم. معدهام از دو روز قبل حساس شده بود و این را بعدش فهمیدم. همان یک لیوان شیر نگذاشت دوباره بخوابم و تنها سه ساعت خواب را بر من حلال دید! همه خواب بودند و تا بیدار شوند با گوشی بازی کردم. راحتترین و دمدستیترین و البته پردستاوردترین کار روزهای بیحوصلهٔ جنگ! همینکه یک مرحله را میبری خودش دستاورد ملموس بزرگی است.
برادرم صبح زود رفته بود سرکار و وقتی خانواده راهی سفر شدند، نشستم به وارسی کانالهای مهمان ناخوانده. حدود ۳۰۰ کانال را دیدم.
مجموعهٔ پرطمطراق جمتیوی برای خودش سرزمینی بود! حدود ۲۰ کانال یا بیشتر میشد. قبلا فکر میکردم فقط یک شبکه به اسم جم وجود دارد و حالا با واقعیتش مواجه شده بودم. چندین کانال فقط مخصوص سریالهای ترکی دوبلهشده، کانالهای کودک، موزیک، سریال کرهای، فیلم سینمایی و... . همه را برای چه ساخته بودند؟ خب معلوم است. برای سرگرمی جماعت ایرانی و دعای خیرشان!
چند کانال سیاسی زبالهتر از اینترنشنال مثل کانال امید دانای منفور را حذف کردم. یادم است چند سال پیش رگههایی از وطنپرستی داشت و به خاطر ایران از رهبر شهید حمایت میکرد؛ اما الان به لجنی تبدیل شده که با تمام قوا ضد شیعه و جمهوری اسلامی فعالیت میکند و اهل بیت و سیرهشان را مثل آب خوردن، به استهزا میگیرد! اصلا به کانال او که رسیدم فکر حذف کردن به سرم افتاد و تمام تلاشم را برای یاد گرفتنش خرج کردم.
در پایان وارسی کانالها دیدم یکی از شبکههای کارتونی، «گربهسگ» پخش میکند. انگار دست کرده باشند ته مغزم و چیزی موهوم اما دوستداشتنی را بیرون کشیده باشند، نشستم به دیدنش.
بعد در حالت بیهوشی، سه ساعت دیگر خودم را به خواب مهمان کردم و بعد از آن، ناهار و نماز دیرهنگام را ادا کردم.
بعد از مدتها کمی در گروه «خانههای تمدنساز» با بچهها حرف زدم. مادر دوقلودار جمع، از کلافه شدنهایش گفت و همدلی و راهکار گرفت. بقیه هم از بیحوصلگیهای مشابه این روزهایشان گفتند و دیدیم هیچکس تنها نیست و همراه اول تمام این روزهایمان، بیحوصلگی و بلاتکلیفی است.
شستن بقیهٔ لباسها و جمع کردن و غذا درست کردن و کارهای ریزهمیزه شخصی، تتمهٔ روز را پر کرد. البته با چاشنی حدود یک ساعت بیبرقی! علی آمد و وقتی از سر میز شام بلند شد، گفت کوکوسبزی خوشمزهای بود! شنیدنش از کسی که اصلا این غذا را دوست نداشت خوشحالکننده بود.
انگار یکی از اکسیرهای محبت و تاثیرگذاری ما زنها همین غذا درست کردن و خدمتهایی از جنس خوراک است. نیروی عجیبی که میتواند مرا به درست کردن لحظهآخری سوپ آماده برای برادر سرماخوردهام و ریختن هویج و سیبزمینی در آن بکشاند. هرچند که علی نخورد و همهاش برای خودم ماند.
دیگر امشب باید روزنوشتهای تأخیریام را مینوشتم. پس بعد از یک گفتگوی خواهر و برادری و شستن ظرفها به سراغشان رفتم و
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۲۲:۵۵
خب میبینم که این روزمرگیهای منو میخونید و خوشتون میاد و برای دوستانتون میفرستید. 
اولاً که دمتون گرم.
و ثانیاً تا ساعت ۲۳ امشب اگه ۲۰۰تایی بشیم، یه پاکت هدیه میذارم به امید خدا.
پس پیامها و کانال رو برسونید دست اونایی که روزمره خوندن دوست دارن و خودتون هم تشویقشون کنید از روزمرهشون بنویسن.
اولاً که دمتون گرم.
و ثانیاً تا ساعت ۲۳ امشب اگه ۲۰۰تایی بشیم، یه پاکت هدیه میذارم به امید خدا.
پس پیامها و کانال رو برسونید دست اونایی که روزمره خوندن دوست دارن و خودتون هم تشویقشون کنید از روزمرهشون بنویسن.
۱۴:۰۸
حالا بیشتر از یک ماه است که «میناب»، در فرهنگ لغت ذهن ما ایرانیها، معناهای جدیدی پیدا کرده است... .
از فهرست کتاب مستطاب آشپزی
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
از فهرست کتاب مستطاب آشپزی
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۲۱:۱۰
وقتی یه کودن مزدور زنگ زده منوتو میگه یک ماهه اینا تو خیابونن و روانی شدیم. 
بالاخره باید باشن کسانی که مصداق اتمّ این آیهان:
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ(١٧٩)جهنم، عاقبت خیلی از جنّیان و آدمیانی است که آفریدهایم؛ چون دلهایی دارند که با آن، حقیقت را نمیفهمند و چشمهایی دارند که با آن، نشانههای خدا را نمیبینند و گوشهایی دارند که با آن، تذکرات پیامبران را نمیشنوند. آنها مثل چهارپایاناند، بلکه پستتر! غفلتزدههای واقعی همانهایند.اعراف
خرخانم جون، عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر! اینو به دوستات هم بگو.
@gholhayeparevaght
بالاخره باید باشن کسانی که مصداق اتمّ این آیهان:
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ(١٧٩)جهنم، عاقبت خیلی از جنّیان و آدمیانی است که آفریدهایم؛ چون دلهایی دارند که با آن، حقیقت را نمیفهمند و چشمهایی دارند که با آن، نشانههای خدا را نمیبینند و گوشهایی دارند که با آن، تذکرات پیامبران را نمیشنوند. آنها مثل چهارپایاناند، بلکه پستتر! غفلتزدههای واقعی همانهایند.اعراف
@gholhayeparevaght
۲۲:۰۱
کلاس آنلاین سه نفره دانشگاه رو نمیشه تحمل کرد واقعا! مخصوصا وقتی بحث بین استاد و اون یکیه و مخصوص خودشونه.
۱۲:۰۳
تازه بعد یک ساعت و ربع میگن عه تو هم بودی و ببخشید
🩴
۱۲:۵۵
تیر آخر رو اونجایی خوردم که استاد آخر کلاس گفت انشاءالله خانم پیلهور هم در جلسات بعدی بیشتر مشارکت کنن. 

۱۳:۳۲
۱۹:۰۴
روز سیوهفتم جنگ؛ ۱۶ فروردین ۰۵*
ساعت را روی ۱۰:۳۰ کوک کرده بودم. بیدار شدم و بدنم خواست خوابهای روزهای قبل را جبران کند. پس خوابیدم و حوالی ۱۳:۳۰ با خواب جاماندن بیدار شدم. خواب دیدم با دو نفر از فامیل به بازدید خانه یکی دیگر رفته بودیم و شب بود. موقع برگشت مرا جا گذاشتن و شماره تلفنشان هم در شبکه موجود نبود... .
قصد کرده بودم امشب لازانیا درست کنم. مامان و بابا خیلی دوستش ندارند و درست کردنش برای دو نفر، تا ۵ نفری که ممکن است فردا هم بخواهند غذا ببرند، راحتتر است. علی هم کمی اشتهایش را از دست داده بود و این بهترین انتخاب بود. دستور کتاب مستطاب را هم چک کردم و بعد از خوردن کوکوسبزی دیشب و نماز، با لیست خرید به بیرون رفتم. همیشه این بخش از آشپزی برایم سخت است. اما زور لازانیا میچربید. بعد از مدتها با دیدن قیمتها، حس اصحاب کهف را تجربه کردم و انگار که دیگر عادی شده باشد به خانه برگشتم.
هنوز لباس برای شستن بود. پس سری آخر را شستم و پهن کردم.
یک سری کار شخصی عقبافتاده هم انجام دادم و یک حمام طولانی خودم را مهمان کردم. این هم یک جور هدیه و وقت گذاشتن برای خود است بالاخره!
حالا وقت آشپزی بود. لازانیا را با لذت تمام ساختم و همزمان دلتنگی همسرم دیگر به مرحلهٔ اذیتکنندهٔ خودش رسیده بود. مخصوصاً که امروز کار داشت و کم صحبت کرده بودیم. سالاد کلم و هویج و خیارشور را هم که از مادرشوهرم یاد گرفتم درست کردم.
شام را که خوردیم و کیف کردیم، کمی رفتم پای کارهای رزمه تا ببینم چی به چی است. این روزها حال کار کردن ندارم. مخصوصا وقتی در خانه باشم. اما ظرفها را گذاشتم و هرجور بود خودم را نشاندم پای لپتاپ.
کمی کار کردم و با بچههای خانه تمدنساز حرف زدیم. ساعت شده بود ۲ و خرده ای و دیدم اگر بخوابم نماز بیدار نمیشوم. پس بیدار ماندم و منچ آنلاینی که تازه ریخته بودم را بازی کردم و بستنی خوردم. صدا آمد. علی خواب بود. چند جا را زد و گورش را گم کرد. سکوت شب این صداها را هم دارد... .
بعد از نماز صبح بیهوش شدم.
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
ساعت را روی ۱۰:۳۰ کوک کرده بودم. بیدار شدم و بدنم خواست خوابهای روزهای قبل را جبران کند. پس خوابیدم و حوالی ۱۳:۳۰ با خواب جاماندن بیدار شدم. خواب دیدم با دو نفر از فامیل به بازدید خانه یکی دیگر رفته بودیم و شب بود. موقع برگشت مرا جا گذاشتن و شماره تلفنشان هم در شبکه موجود نبود... .
قصد کرده بودم امشب لازانیا درست کنم. مامان و بابا خیلی دوستش ندارند و درست کردنش برای دو نفر، تا ۵ نفری که ممکن است فردا هم بخواهند غذا ببرند، راحتتر است. علی هم کمی اشتهایش را از دست داده بود و این بهترین انتخاب بود. دستور کتاب مستطاب را هم چک کردم و بعد از خوردن کوکوسبزی دیشب و نماز، با لیست خرید به بیرون رفتم. همیشه این بخش از آشپزی برایم سخت است. اما زور لازانیا میچربید. بعد از مدتها با دیدن قیمتها، حس اصحاب کهف را تجربه کردم و انگار که دیگر عادی شده باشد به خانه برگشتم.
هنوز لباس برای شستن بود. پس سری آخر را شستم و پهن کردم.
یک سری کار شخصی عقبافتاده هم انجام دادم و یک حمام طولانی خودم را مهمان کردم. این هم یک جور هدیه و وقت گذاشتن برای خود است بالاخره!
حالا وقت آشپزی بود. لازانیا را با لذت تمام ساختم و همزمان دلتنگی همسرم دیگر به مرحلهٔ اذیتکنندهٔ خودش رسیده بود. مخصوصاً که امروز کار داشت و کم صحبت کرده بودیم. سالاد کلم و هویج و خیارشور را هم که از مادرشوهرم یاد گرفتم درست کردم.
شام را که خوردیم و کیف کردیم، کمی رفتم پای کارهای رزمه تا ببینم چی به چی است. این روزها حال کار کردن ندارم. مخصوصا وقتی در خانه باشم. اما ظرفها را گذاشتم و هرجور بود خودم را نشاندم پای لپتاپ.
کمی کار کردم و با بچههای خانه تمدنساز حرف زدیم. ساعت شده بود ۲ و خرده ای و دیدم اگر بخوابم نماز بیدار نمیشوم. پس بیدار ماندم و منچ آنلاینی که تازه ریخته بودم را بازی کردم و بستنی خوردم. صدا آمد. علی خواب بود. چند جا را زد و گورش را گم کرد. سکوت شب این صداها را هم دارد... .
بعد از نماز صبح بیهوش شدم.
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۱۴:۱۰
🫠 قیامت صغری!
روز سیوهشتم جنگ؛ ۱۷ فروردین ۰۵
امروز چهارمین روز دوری از یار بود. او هم به دلیل کارش و راه طولانی که برای صبح رفتن کار را سخت میکرد، نمیتوانست پیشمان بیاید.
امروز از آن روزهایی بود که انگار تمام فشارهای جنگ و در عقد بودن و کار و وضعیت هورمونها دست به دست هم دادند و یک قیامت برپا شد! گریهام بند نمی آمد از دلتنگی و حالم از کارهای زیاد همسرم که نمیگذاشت به موقع و به اندازه با هم حرف بزنیم گرفته بود.
خداراشکر که علی به صورت خودجوش گفت غذای شب را میپزد و وقتم برای غمپروری باز شده بود.
خلاصه آنقدر غر زدم و گریه کردم و نقش مرغ سرکنده را عالی بازی کردم که شب شد و دیگر توانی نداشتم. یکهو وقتی داشتم لباس اتو میزدم، زنگ زد و گفت در را باز کن!
حدس زده بودم. وقتی دیدمش انگار آبی روی آتش ریخته باشند. با اینکه میخواست بعد از شام برود و تا دم صبح با همکارش کار کنند، آمده بود تا آبی بر آتش دلتنگی هر دویمان باشد. راستی من هنوز دنبال کسی هستم که از دوران عقد توصیفات خوبی داشت. اگر یافتیدش خبرم کنید!
کمی بعد مامان و بابا و برادر کوچک با عکس ماری بزرگ بر دور گردنش رسیدند. عمو و خانوادهاش هم به سمت خانهشان رفته بودند. با هم شام خوردیم و من هم در برگشت به تهران با یار همراه شدم. چون قرار بود صبح بروم سرکار و راه رفتنی را باید رفت...
شب که رسیدیم، همسرم رفت و چون بقیه خواب بودند، در اتاق با مادرشوهرم مشغول صحبت شدیم. از فامیل و آشنا و خاطرات. خوابم میآمد؛ اما انگار بعد از دوسه روز تنهایی، به همصحبتی زنانهای هم نیاز داشتم.
دیگر قصد خواب کردیم و کمی خوابم برده بود که حوالی ۳ صدا آمد. نزدیک بود. در خواب و بیداری سراغ همسرم را گرفتم و خیالم راحت شد که خوب است. حال نداشتم منتظر بعدیها بمانم و از جایم بلند شوم. پس خوابیدم.
واقعاً خواب بهترین استراتژی روزهای جنگی است!
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
روز سیوهشتم جنگ؛ ۱۷ فروردین ۰۵
امروز چهارمین روز دوری از یار بود. او هم به دلیل کارش و راه طولانی که برای صبح رفتن کار را سخت میکرد، نمیتوانست پیشمان بیاید.
امروز از آن روزهایی بود که انگار تمام فشارهای جنگ و در عقد بودن و کار و وضعیت هورمونها دست به دست هم دادند و یک قیامت برپا شد! گریهام بند نمی آمد از دلتنگی و حالم از کارهای زیاد همسرم که نمیگذاشت به موقع و به اندازه با هم حرف بزنیم گرفته بود.
خداراشکر که علی به صورت خودجوش گفت غذای شب را میپزد و وقتم برای غمپروری باز شده بود.
خلاصه آنقدر غر زدم و گریه کردم و نقش مرغ سرکنده را عالی بازی کردم که شب شد و دیگر توانی نداشتم. یکهو وقتی داشتم لباس اتو میزدم، زنگ زد و گفت در را باز کن!
حدس زده بودم. وقتی دیدمش انگار آبی روی آتش ریخته باشند. با اینکه میخواست بعد از شام برود و تا دم صبح با همکارش کار کنند، آمده بود تا آبی بر آتش دلتنگی هر دویمان باشد. راستی من هنوز دنبال کسی هستم که از دوران عقد توصیفات خوبی داشت. اگر یافتیدش خبرم کنید!
کمی بعد مامان و بابا و برادر کوچک با عکس ماری بزرگ بر دور گردنش رسیدند. عمو و خانوادهاش هم به سمت خانهشان رفته بودند. با هم شام خوردیم و من هم در برگشت به تهران با یار همراه شدم. چون قرار بود صبح بروم سرکار و راه رفتنی را باید رفت...
شب که رسیدیم، همسرم رفت و چون بقیه خواب بودند، در اتاق با مادرشوهرم مشغول صحبت شدیم. از فامیل و آشنا و خاطرات. خوابم میآمد؛ اما انگار بعد از دوسه روز تنهایی، به همصحبتی زنانهای هم نیاز داشتم.
دیگر قصد خواب کردیم و کمی خوابم برده بود که حوالی ۳ صدا آمد. نزدیک بود. در خواب و بیداری سراغ همسرم را گرفتم و خیالم راحت شد که خوب است. حال نداشتم منتظر بعدیها بمانم و از جایم بلند شوم. پس خوابیدم.
واقعاً خواب بهترین استراتژی روزهای جنگی است!
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۱۴:۳۰
روز سیو نهم جنگ؛ ۱۸ فروردین ۰۵
ساعت نزدیک ۱۰ بود که با زنگ گوشی بیدار شدم. خواب تکهپارهٔ دیشب با سرفههایی که نمیدانم بیهوا از کجا پیدایشان شده بود، بس نبود. چند دقیقه دیگر خوابیدم.
بالاخره به هر سختی بود بلند شدم و نیمرویی خوردم. صدای جنگنده و پدافند میآمد. این موقع صبح را خیلی وقت بود نزده بود. همسرم که حوالی ۵ رسیده بود خواب بود. با اینکه کمی میترسیدم، ساعت اتوبوس را چک کردم و از خانه زدم بیرون. به ایستگاه اتوبوس که رسیدم پیرزنی حدوداً ۷۰ ساله با پرسش از زمان آمدن اتوبوس سر حرف را باز کرد و وقتی فهمید دارم سر کار میروم، از داغ دلش گفت.
گفت پسرش دکترای هوش مصنوعی دارد و تکفرزند است و سر کار نمیرود. بعد هم از من خواست کنارش بنشینم و بگویم چکار کند تا بتواند پسرش را راضی کند! معلوم بود مستأصل است اما از کارهای اشتباهی که انجام داده و میدهد پشیمان نه! در طول ۲۷ سال تمام خدمات و رفاه را برای پسرش مهیا کرده بود تا نبود پدر به دلیل جدایی عقدهای در دلش نگذارد. اما برعکس او را با فردی تنبل و تنپرور و وابسته تبدیل کرده بود.
او نمیخواست رفتار خودش را اول بپذیرد و بعد تغییر بدهد. همهاش به دنبال جمله یا وردی بود که در گوش پسرش بخواند. ترس از دست دادن او یا بلایی که بخواهد سر خودش بیاورد، نمیگذاشت خدماتش را کم کند تا او را محبور به زندگی مستقل کند. گفتم اگر روزی بمیرد پسرش میخواهد رنج بکشد و تازه بفهمد روی پای خودش زندگی کند و بگذارد الان این رنج را بکشد. می گفت همه این را میگویند و گوش نمیدهم... . خداحافظی کردم و از نعمت تربیت مستقل خودم شکر.
به خانه حیات که رسیدم، دیدن همکارها و دوستانم خون تازهای به رگهایم دواند. بچهها استانبولی درست کردند و من هم گوجههای سالاد شیرازی را خرد کردم.
تا ناهار درست شود، جلسه کوتاهی برگزار کردیم و سعی کردیم کارهای پیش روی رزمه را سرخط کنیم. سفره را در حیاتِ حیات انداختیم و دور هم ناهار خوردیم و حرف زدیم. درواقع امروز روز کاری نبود و روز همکاری و دوستی بود.
بعد از ناهار هم سری به هیئتی که در طبقه بالا برگزار میشد زدم تا وسایلم را بیاورم و چای خشک را به دست بچهها برسانم تا دم کنند. یکهو یکی از اساتید مدرسه قرآن را دیدم و با هم گرم صحبت شدیم. استادی که مدتی با گروهی از دوستانم و با راهبری او درباره زن در قرآن مطالعه و تدبر میکردیم. چای هیئت را هم همانجا خوردم و آمدم پایین.
ریحانه کیک درست کرده بود و بچهها اذیتش میکردند که از تو توقع نداشتیم. کیک هویج خوشمزهاش را با آبمیوهای که موقع آمدن گرفته بودم خوردم و از بچهها خداحافظی کردم. دیگر ترس موقع ورود به حیات را نداشتم.
نزدیک خانه مادر همسرم بودم که کسی فامیلیام را صدا زد. برگشتم و دیدم یکی از بچههای باشگاه قرآنی نور دارد با همکارانش از سرکار برمیگردد. نور غروب روی صورتهایشان افتاده بود و بستنی به دست داشتند. انگار نه انگار که جنگ است! مترو هم علیرغم تهدیدها به زدنش شلوغ بود و مردم در حال زندگی کردن. همین روحیهٔ ایرانیمان را دوست دارم. اصلاً کاری نداریم کسی تهدیدمان میکند یا نه. با زندگی به جنگ جنگ میرویم!
بعد از کمی استراحت و خوشوبش با مادر و خواهر همسرم، نماز خواندم و وقتی فهمیدم پدرشوهرم رفته تجمع، سریع حاضر شدم. صدای اللهاکبرشان از کوچه میآمد. پرچم را به مثابه سلاح برداشتم و به جمعیت داخل کوچه پیوستم. این جمعیت از جمعیت روزهای اول تجمعات هم خیلی بیشتر بود. تازه فقط یک مسجد!
در مسیر از مساجد دیگر هم به جمعیت اضافه شد و همچنان آدمهایی که از پنجرهشان خیرهٔ این جمعیت بودند دیده میشدند. آدمهایی با تنوع پوشس که انگار بار اول بود این جمعیت را میدیدند. به خیابان اصلی که یکی از خیابانهای خوراکیفروشی تهران است رسیدیم. میکروفون را دادن به یکی از پسربچهها تا با صدای محکم و ظریفش شعار بدهد. مغازهدارها و مردم حاضر در خیابان هم با دیدهای مختلف نگاهمان میکردند.
یکی سعی میکرد کار خودش را بکند و هیج توجهی نشان ندهد؛یکی با نگاه شماها دیگر کی هستید نگاهمان میکرد؛و یکی معلوم بود دارد تحسینمان میکند.
من یکی دوباری سعی کردم لبخند بزنم یا برای پشت پنجرهایها دست تکان بدهم. اما بیشتر از این از دستم برنمیآمد :)تجمع بیشتر از هر چیز دیگر، حالم را بهتر کرده بود و در برابر تهدیدهای ترامپ ملعون قوی.
در برگشت موکب مسجد محله عدسی میداد. همانطور که داشتم منچ بازی میکردم یکی گرفتم و برگشتم به خانه. جنگ ما را منجباز هم کرد! به همسرم گفتیم سر راه منچ بخرد و بیاورد تا با هم بازی کنیم.
شب که شد او آمد و با منچ آمد! گفتم که روحیهٔ ایرانی را چیزی نمیتواند از بین ببرد. میخواستیم با منچبازی به تماشای تهدیدهای توخالی ترامپ بنشینیم.
بعد از شام بود که دخترخالهٔ همسرم زنگ زد و گفت چند تا حدیث کسا
۱۵:۵۱
بعد از شام بود که دخترخالهٔ همسرم زنگ زد و گفت چند تا حدیث کسا میخوانید برای امشب؟ ۴ نفرمان قبول کردیم و خواندیم. حالا نوبت منچ و ماروپله بود. تمام شده بود که همسرم یکهو گفت ترامپ آتشبس را قبول کرد. اول فکر کردم تازه میخواهند دربارهاش صحبت کنند و جدی نگرفتم. بعد دیدیم مثل اینکه ۱۰ بند نامعلومی قبلا از سوی ایران به پاکستان فرستده شده و ترامپ آنها را قبول کرده است.
سعی میکردم به خاطر ناراحتی همسرم، وجوه مثبت آتشبس و ادعاهای صداوسیمایی را بیشتر ببینم و نشانش دهم؛ اما واقعا در بهت بودم. منتظرش نبودیم. آتشبس را میگویم. نمیدانیم از کجا پیدایش شد... بین چک کردن کانالهای خبری، خوابم برد.
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
سعی میکردم به خاطر ناراحتی همسرم، وجوه مثبت آتشبس و ادعاهای صداوسیمایی را بیشتر ببینم و نشانش دهم؛ اما واقعا در بهت بودم. منتظرش نبودیم. آتشبس را میگویم. نمیدانیم از کجا پیدایش شد... بین چک کردن کانالهای خبری، خوابم برد.
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۱۵:۵۱
کاش ویراستاری رسانهٔ رهبر انقلاب رو بدن دست من.
کنار اومدن با نوع ویرایششون یه نوع جهاده برام. 
#ویرایش@gholhayeparevaght
#ویرایش@gholhayeparevaght
۲۰:۲۳
هماکنون اینترنشنال:اگر کوتاه نیاید، همان اندک باقیماندهٔ جمهوری اسلامی را هم نابود میکنیم!
ببین اندکباقیماندهش اینقدر سوزوندهتون؛ همهش چکارتون میکنه.
@gholhayeparevaght
ببین اندکباقیماندهش اینقدر سوزوندهتون؛ همهش چکارتون میکنه.
@gholhayeparevaght
۱۹:۱۳
میشه با شکلکهاتون بگید به نوشتن روزنوشتها ادامه بدم یا نه؟
🫠
یکم شل شدم به ادامه و نیاز دارم بدونم نظرتون رو.
نظرات مفصلتر و مشروح رو هم برام بفرستید. مثلا نوعش تغییر کنه یا چی.
یکم شل شدم به ادامه و نیاز دارم بدونم نظرتون رو.
نظرات مفصلتر و مشروح رو هم برام بفرستید. مثلا نوعش تغییر کنه یا چی.
۱۹:۲۵
اینقدر خوب بلدید واکنش بدید چرا رو خود روزنوشتها تا حالا نداده بودید؟ 

حتما باید یه نعمتی رو ازتون بگیرن سخاوتمند بشید؟
حتما باید یه نعمتی رو ازتون بگیرن سخاوتمند بشید؟
۲۲:۱۰
روز چهلوششم جنگ؛ ۲۵ فروردین ۰۵
دیشب بود که همسرم با مامان و بابا از تهران به خانهمان آمد. هنوز عادت نکردهام دیگر به خانهٔ پدرومادرم شناسهٔ اول شخص مفرد نچسبانم! البته فکر میکنم تا رفتن سر خانه و زندگی خودمان طبیعی باشد. مگر نه؟
روز تعطیل بود و خواب را به خودمان جایزه دادیم. البته جنگ روزهای زیادی از این جنس جایزه تقدیممان کرده بود؛ اما کار خاصی نداشتیم و من ترجیح دادم خستگی شب قبل را برای پیراشکی درست کردن به در کنم. وقتی بالاخره رختخواب گرم و نرم را ترک کردیم، نوبت ناهار شده بود.
بعد از ناهار کمی در مجازی و بازی چرخیدیم و همسرم که رفت، رفتم سراغ شستن ظرفهای ناهار. نمیدانم من زیادی حساسم یا ذهن تمام زنها اینطور است که وقتی همسر یا فرزندشان کنارشان است، یک بخش عمده از ظرفیت ذهنیشان مثل برنامههای باز پشت صحنهٔ کامپیوتر، مشغول آنهاست. حتی اگر هیچ کاری بهشان نداشته باشند!
بعد کمی دراز کشیدم و منچ بازی کردم که دیدم برادرم یکی از اجاهای ابوطالب حسینی را در تلویزیون گذاشته. آمدم و ادامهٔ بازی را با دیدنش همزمان کردم. عاشق این همزمانکاریها هستم. انگار وقتی دو کار را با هم انجام میدهم، فرشتهها نشان عملگرای برتر را به شانهٔ راستم آویزان میکنند! یکی نیست بگوید حالا چه کارهای مهمی را هم با هم انجام میدادی. هرچه باشد دوست دارم.
اجرایش مالی نبود. بازی دوم را که بعد از یک باخت بردم، دیدم کارهای زیادی دارم. از دیدن یار، بعد از سه روز، جان تازهای گرفته بودم. پس رفتم سراغ شستشو و آبکشی چند تکه لباس و در ذهنم تیکشان را زدم. بعد هم اتاقم را یک جارو و دستمالکشی حسابی کردم و تمام موها و پرزها و ریزهپیزهها را از حلقوم فرش حریصم بیرون کشیدم. انگار دودستی همه را میچسبد و با یک جاروی معمولی پسشان نمیدهد!
نظافت تن، بهترین گزینه بعد از نظافت اتاق و قبل از شروع «لحظهٔ گرگومیش» بود. سبک شدم و با همان حال خوب، نشستم پای سریال. البته درآوردن لباسهای تابستانه از چمدان و جابهجاییشان با زمستانهها را هم همزمان انجام دادم تا مدال دوم امروز را بگیرم!
شام که خوردیم، موهایم را برای اولینبار با پروتز مو بستم تا نتیجه را فردا ببینم. از این اداواصولها که در استوریهای دخترهای بلاگر دیده بودم. بالاخره خوب است آدم از این مهارتها هم بلد باشد!
این روزها اخبار را مثل آن اولها دنبال نمیکنم. مهمهایش به گوشم میرسد. حوصلهٔ تحلیلهای صدمنیکغاز دو طرف را هم ندارم. فقط در حدی مطلعم که بتوانم جهتم را درست حفظ کنم.
ظرفها را که شستم شربتهای ضدسرفهام را خوردم و کمی نشستم پای کار رَزمه. بعد دیدم شربت خوابآور دارد اثر میکند. لپتاپ را خاموش کردم و به سمت رختخواب آمدم. کاش فردا بتوانم روز کاری خوبی در اتاقم بسازم... .
یاد روزهای شلوغ خانهٔ حیات بهخیر! تنهایی دل کار کردن در آن را ندارم. یک جایی خواندم تنهایی وقتی خوب است که بدانی بیرون در اتاق، آدمها دارند زندگی میکنند و در را که باز کنی میتوانی بروی پیششان!
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۲۲:۴۲
خودمونیم؛ ولی سفارتهای ایران خیلی خوب دارن کار رسانهای میکنن.
نقطهزن و همراه با شناخت بستر و مخاطبشون.
یه نمونه از سفارت آفریقای جنوبی
@gholhayeparevaght
@gholhayeparevaght
۲۲:۴۹
۲۳:۳۴
روز چهلوهفتم جنگ؛ ۲۶ فروردین ۰۵
دیشب ساعت ۴ صبح خوابم برد. شبهایی که میفهمم صبح فردایش قرار نیست جایی بروم، دلم شبنشینی با خودم را میخواهد. خانه ساکت و همه خوابند. نه اینکه کار خاصی بکنم. فقط دلم میخواهد بیدار باشم و تقریباً به بطالت بگذرانم!
حوالی ظهر بیدار شدم و بعد از باز کردن موهایم از پروتز روز قبل و کمی کیف کردن با ظاهر جدید، مستقیم به سراغ ناهار رفتم. بعد آمدم پای میز و کار رزمه را شروع کردم. خدایی هم خوب نشستم پای کار و تا ۹ شب مشغول بودم. البته بینش به خودم استراحت هم میدادم. بالاخره کاری که چند روز پروندهاش باز بود و کشش داده بودم را تمام کردم.
کارهایم را در دفتر نوشتم و همه را تیک زدم. از ورژن امروزم راضیام خداراشکر. بعد لحظه گرگ و میش را دیدم و برای چندمین بار، از بامزگی خواستگاری یوسف از حنانه خندیدم. نمیدانم چطور میشود یک سریال ایرانی اینقدر باب دل آدم باشد! به سرم زده بروم بقیه کارهای همایون اسعدیان را بجورم و ببینم.
شام را که خوردم، به سراغ ظرفها رفتم و همزمان، اولین قسمت مینیدورهٔ «نبرد با جزیرهٔ اپستین» را گوش دادم. آقای نخعی دربارهٔ جنگی که از ابتدای خلقت شروع شده و هنوز ادامه دارد حرف میزد. جنگی که طرف شیطانی، حالا خیلی نقابهای حقوق بشری و آزادی را ندارد و آنها را انداخته. احتمال میدهم قسمتهای بعدی مطالب جدیدتری برایم داشته باشد.
بعد رفتم سراغ اتو کردن سه تکه لباس و صوتهای کانال جدید رادیمگ را در بله پخش کردم. فکر کنم دو مدال مولتیتسکینگ شد تا الان!
تلاش کردم لکههای قدیمی یک لباس را با لکهبر ببرم که نشد. کمی خبر و پیام خواندم و شربتهایم را خوردم. یکهو دیدم دلم تنگ یار است. وقتی خانهٔ خودمان هستم، هم از پیشبرد کارها و برنامههایم خوشحالم و هم از دوری دلتنگ! خدا کند زودتر خانهمان مشترک شود و مجبور نباشم بین این دو همواره در انتخاب باشم.
کاش بقیهٔ آدمها هم روزنوشت بنویسند. مثلاً آنهایی که مثل من در عقد به سر میبرند. آدم دوست دارد احوالات آدمهای مشابهش را بداند. قبل خواب روزنوشت آخر آقای جواهری را خواندم و بعد آمدم سراغ نوشتن.
شربت دارد اثر میکند و وقت خواب است...
#جنگ_رمضان@gholhayeparevaght
۲۲:۳۱