گُلابَتون
روایتی از اولین جشن تکلیف شکوفهها؛ در حسینیه انقلاب. 
️ پِس پِس، آخخخخخخ!
امروز به جای صدای زنگ ساعت، با صدای "آخ" مامان بیدار شدم که دستش رو با اتو سوزونده بود. من هاج و واج نگاهش میکردم و بوی سوختن چادر نمازم به مشامم رسید.
گریهام گرفت، ولی مامان گفت: «چیزی نشده، اشکهات پاک! با هم یه فکری میکنیم.» گفتم که هیئت نمیرم چون چادر نماز خودمو میخواستم. اما مامان گفت که قول دادی خادم پذیرایی باشی و نمیتونی زیر قولت بزنی.
بعد هم از چمدون اسرارآمیزش یه چادر نماز صورتی قشنگ درآورد که مال خودش بود. سریع آماده شدیم و به حسینیه رسیدیم. 
جشن تکلیف من ۲۰ روز پیش بود و امروز، جشن نمادین من بود. مامان گفت حالا که بزرگ شدم، خدا یکسری تکالیف مثل نماز خواندن رو به گردنم گذاشته.
در حین پذیرایی از بچهها و انجام دادن وظیفهم بودم که خاله عکاس اسم و فامیلم رو خوند و مجبور شدم برم عکس بگیرم.
یک جورایی هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه الان یک چادر جایگزین داشتم و ناراحت از اینکه چادرم سوخته بود.
ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۰:۴۸
گُلابَتون
روایتی از اولین جشن تکلیف شکوفهها؛ در حسینیه انقلاب. 
️ پِس پِس، آخخخخخخ!
امروز به جای صدای زنگ ساعت، با صدای "آخ" مامان بیدار شدم که دستش رو با اتو سوزونده بود. من هاج و واج نگاهش میکردم و بوی سوختن چادر نمازم به مشامم رسید.
گریهام گرفت، ولی مامان گفت: «چیزی نشده، اشکهات پاک! با هم یه فکری میکنیم.» گفتم که هیئت نمیرم چون چادر نماز خودمو میخواستم. اما مامان گفت که قول دادی خادم پذیرایی باشی و نمیتونی زیر قولت بزنی.
بعد هم از چمدون اسرارآمیزش یه چادر نماز صورتی قشنگ درآورد که مال خودش بود. سریع آماده شدیم و به حسینیه رسیدیم. 
جشن تکلیف من ۲۰ روز پیش بود و امروز، جشن نمادین من بود. مامان گفت حالا که بزرگ شدم، خدا یکسری تکالیف مثل نماز خواندن رو به گردنم گذاشته.
در حین پذیرایی از بچهها و انجام دادن وظیفهم بودم که خاله عکاس اسم و فامیلم رو خوند و مجبور شدم برم عکس بگیرم.
یک جورایی هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه الان یک چادر جایگزین داشتم و ناراحت از اینکه چادرم سوخته بود.
ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
ادامه...
خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!»
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.

بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»


ادامه دارد...
/
️@golabbaton95#فرشتهها #جشن_تکلیف#هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!»
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
چی؟ حاج آقا داریم؟
ادامه دارد...
۱۰:۴۸
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
ادامه...
بعد از اون، هدیههای کادو پیچ شده رو آوردند که یه طوری کادو شده بودند که انگار قرار نبود دیگه باز بشن.
تسبیح و سجاده رو بیشتر از همه کادوها دوست داشتم چون منو یاد جمکران میانداختند. سارا هم با من همنظر بود! با سارا مسابقه صلوات راه انداختیم.
هرکی بیشتر برای سلامتی امام زمان (عج) بفرسته، برنده است.
آخرش نفهمیدیم کی برد، آخه خیلی تند تند میگفتیم و خودمون نفهمیدیم چندتا فرستادیم.
سرود "اینجا ایرانه، اینجا مردمش نمیبازن" که پخش شد، نمیدونم چرا ناخواسته بغض کردم.
توی این فکر بودم که چرا خاله گذاشتش؟ الانه که اشکم درمیاد که… خاله گفت: «باید اجراش کنیم .» صدای توی ذهنم می گفت: چی اجرای سرود؟ نه!نه!
گوشی مامان زنگ خورد و فهمیدم که بابا اومده دنبالمون و این یعنی وقت رفتن.
با اینکه از نجات به موقع خودم به دست بابا از اجرای سرود ممنون بودم، اما دلم همیشه و همیشه برای هیئت کوچیکمون و شیطنتهای توش تنگ میشه... 
پایان.
/
️@golabbaton95#فرشتهها #جشن_تکلیف#هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
بعد از اون، هدیههای کادو پیچ شده رو آوردند که یه طوری کادو شده بودند که انگار قرار نبود دیگه باز بشن.
سرود "اینجا ایرانه، اینجا مردمش نمیبازن" که پخش شد، نمیدونم چرا ناخواسته بغض کردم.
گوشی مامان زنگ خورد و فهمیدم که بابا اومده دنبالمون و این یعنی وقت رفتن.
پایان.
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشتهها شدی!» 
با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا!
مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!»
مامانای بچههای دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.
خالههای عکاس منو دوره کرده بودن. یکی میگفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه میگفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب میکرد.
هی میگفت: «لبخند بزن!»
آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد.
من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان میگرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش!
حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس میگرفت.
چی؟ حاج آقا داریم؟
یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟
چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع)
خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»

ادامه دارد...
/
️@golabbaton95 #فرشتهها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
۱۲:۳۲
گُلابَتون
تصویر
#برای_غزه#شریک_مجاهدتها
پیام مخاطب:از طرف تمام شهدای امنیت و مدافعان آرامش سرزمینم
انشاءالله آزادی قدس.
" />
#غزه_تنها_نیست✌
@golabbaton95#غزه_زندگی_ندارد#اهدای_غذای_گرم#آبرسانی_به_آوارگان_نوار_غزه#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
#غزه_تنها_نیست✌
۱۸:۱۴
گُلابَتون
تصویر
۱۸:۱۴
گُلابَتون
تصویر
۱۸:۱۴
گُلابَتون
تصویر
۱۸:۱۴
گُلابَتون
تصویر
۱۸:۱۴
گُلابَتون
تصویر
۱۸:۱۴
از خون جوانان وطن، لالـــ
گلابتونیهای عزیز؛ عزم کردیم به برگزاریِ مراسم چهلم ۲۴۲۷ شهید کودتای آمریکایی صهیونیستیِ دی ماه و برپایی علمِ دخترانه هیأت حسینیه انقلاب اسلامی در منزلِ شهید مظلوم روز سیزدهم جنگ ۱۲روزه در قم، شهید عباس اسدی
قراره در این بزم توسل و روضه حماسی، پای قصه غصههای زنانه و دخترانه، شنیده نشده و خودمونیِ خانواده درجه یک شهید بنشینیم و با مادر، خواهر و همسر دلاور این شهید عزیز همکلام بشیم.
@hs_qom94
درمورد شهید اسدی:شهیدی که فقط بهخاطر من و تو، و خارج از شیفت کاری و در زمان استراحت، رفتن وسط میدون و درست در ایامی که منتظر تولد پنجمین فرزندشون بودن، به بیرحمانهترین شکلِ ممکن به شهادت رسیدن.
🪴رفیق؛ مهمونی شهید
نه رزقِ، نه قسمتِ، فقط #دعوتِ
دعوتیِ شهید
۸:۴۶
گُلابَتون
| #شب_جمعه_زیارتی
| #ارباب_خوب_من اسم حسین(ع) را عزیز بدارید...
@golabbaton95 #ارباب #اباعبدالله #کربلا #مادری_قد_خمیده_میآید #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
ثوابه...یه افطارم یه سر بزن به این کلبهخرابه...
ارباب جانم؛با ذکر مصیبت ششماهه شما وارد ماه خدا میشیم... یه ماه رمضون کااااامل ما رو بطلب سرزمینت...
۲۱:۴۰
همانا قربانی گناهان صاحبش را میریزد و باعث آمرزش آنها میشود.
قبول حق باشه الهی
۱۸:۰۵
گُلابَتون
تصویر
۴۷ سال در اوج اقتدار، گذشت...
۱۹:۳۷