بله | کانال گُلابَتون
عکس پروفایل گُلابَتونگ

گُلابَتون

۹۴۶عضو
گُلابَتون
undefined روایتی از اولین جشن تکلیف شکوفه‌ها؛ در حسینیه انقلاب. undefinedundefined پِس پِس، آخخخخخخ! undefined امروز به جای صدای زنگ ساعت، با صدای "آخ" مامان بیدار شدم که دستش رو با اتو سوزونده بود. من هاج و واج نگاهش می‌کردم و بوی سوختن چادر نمازم به مشامم رسید. undefined گریه‌ام گرفت، ولی مامان گفت: «چیزی نشده، اشک‌هات پاک! با هم یه فکری می‌کنیم.» گفتم که هیئت نمی‌رم چون چادر نماز خودمو می‌خواستم. اما مامان گفت که قول دادی خادم پذیرایی باشی و نمی‌تونی زیر قولت بزنی. undefined بعد هم از چمدون اسرارآمیزش یه چادر نماز صورتی قشنگ درآورد که مال خودش بود. سریع آماده شدیم و به حسینیه رسیدیم. undefinedundefined جشن تکلیف من ۲۰ روز پیش بود و امروز، جشن نمادین من بود. مامان گفت حالا که بزرگ شدم، خدا یک‌سری تکالیف مثل نماز خواندن رو به گردنم گذاشته. undefined در حین پذیرایی از بچه‌ها و انجام دادن وظیفه‌م بودم که خاله عکاس اسم و فامیلم رو خوند و مجبور شدم برم عکس بگیرم. undefined یک جورایی هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه الان یک چادر جایگزین داشتم و ناراحت از اینکه چادرم سوخته بود. undefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۰:۴۸

گُلابَتون
undefined روایتی از اولین جشن تکلیف شکوفه‌ها؛ در حسینیه انقلاب. undefinedundefined پِس پِس، آخخخخخخ! undefined امروز به جای صدای زنگ ساعت، با صدای "آخ" مامان بیدار شدم که دستش رو با اتو سوزونده بود. من هاج و واج نگاهش می‌کردم و بوی سوختن چادر نمازم به مشامم رسید. undefined گریه‌ام گرفت، ولی مامان گفت: «چیزی نشده، اشک‌هات پاک! با هم یه فکری می‌کنیم.» گفتم که هیئت نمی‌رم چون چادر نماز خودمو می‌خواستم. اما مامان گفت که قول دادی خادم پذیرایی باشی و نمی‌تونی زیر قولت بزنی. undefined بعد هم از چمدون اسرارآمیزش یه چادر نماز صورتی قشنگ درآورد که مال خودش بود. سریع آماده شدیم و به حسینیه رسیدیم. undefinedundefined جشن تکلیف من ۲۰ روز پیش بود و امروز، جشن نمادین من بود. مامان گفت حالا که بزرگ شدم، خدا یک‌سری تکالیف مثل نماز خواندن رو به گردنم گذاشته. undefined در حین پذیرایی از بچه‌ها و انجام دادن وظیفه‌م بودم که خاله عکاس اسم و فامیلم رو خوند و مجبور شدم برم عکس بگیرم. undefined یک جورایی هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه الان یک چادر جایگزین داشتم و ناراحت از اینکه چادرم سوخته بود. undefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail
ادامه...
خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined
خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined
بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined
چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined
ادامه دارد...undefined/undefinedundefined️@golabbaton95#فرشته‌ها #جشن_تکلیف#هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۱۰:۴۸

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail
ادامه.‌..
بعد از اون، هدیه‌های کادو پیچ شده رو آوردند که یه طوری کادو شده بودند که انگار قرار نبود دیگه باز بشن.undefined undefined تسبیح و سجاده رو بیشتر از همه کادوها دوست داشتم چون منو یاد جمکران می‌انداختند. سارا هم با من هم‌نظر بود! با سارا مسابقه صلوات راه انداختیم. undefined هرکی بیشتر برای سلامتی امام زمان (عج) بفرسته، برنده است. undefined آخرش نفهمیدیم کی برد، آخه خیلی تند تند می‌گفتیم و خودمون نفهمیدیم چندتا فرستادیم.
سرود "اینجا ایرانه، اینجا مردمش نمی‌بازن" که پخش شد، نمی‌دونم چرا ناخواسته بغض کردم. undefined توی این فکر بودم که چرا خاله گذاشتش؟ الانه که اشکم درمیاد که… خاله گفت: «باید اجراش کنیم .» صدای توی ذهنم می گفت: چی اجرای سرود؟ نه!نه!
گوشی مامان زنگ خورد و فهمیدم که بابا اومده دنبالمون و این یعنی وقت رفتن. undefined با اینکه از نجات به موقع خودم به دست بابا از اجرای سرود ممنون بودم، اما دلم همیشه و همیشه برای هیئت کوچیک‌مون و شیطنت‌های توش تنگ میشه... undefined
پایان.undefined/undefinedundefined️@golabbaton95#فرشته‌ها #جشن_تکلیف#هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined ادامه... خودمو به مامان نشون دادم و گفتم: «مامان، خوبه؟ خوشگل شدم؟» مامان بهم گفت: «عین فرشته‌ها شدی!» undefinedundefined با این جمله مامان آروم شدم، ولی عین فنر پریدم بالا! undefined مامان گفت: «گفتم فرشته شدی، نه پرنده که الان پرواز کردیم!» undefined مامانای بچه‌های دیگه هم خندیدن و منم از خجالت آب شدم، سرمو انداختم پایین و دویدم سمت اتاق عکاسی.undefined خاله‌های عکاس منو دوره کرده بودن. یکی می‌گفت: «چه جوری بشین!» یکی دیگه می‌گفت: "تسبیحت رو اینطوری بگیر!» و یکی دیگه چادرم رو مرتب می‌کرد. undefined هی می‌گفت: «لبخند بزن!» undefined آخه خندم نمیاد که بخوام لبخند بزنم! کلافه شده بودم.undefinedundefined بالاخره عکاسی تموم شد و خاله عکاس اجازه خروج رو صادر کرد. undefined من کلی بازی رو از دست داده بودم. حالا بازی وضو با یه لیوان بود که باید کل وضومون رو با یه لیوان می‌گرفتیم، ولی دوستم شیطنت کرد و آب رو ریخت روی من. منم شیطنت کردم و آب رو ریختم روش! undefined حالا لبخند داشتم و خاله عکاس باید ازم عکس می‌گرفت.undefined چی؟ حاج آقا داریم؟ undefined یعنی دیگه خاله امام جماعت نیست؟ حاج آقا قرار بهمون هدیه بده؟ undefined چه بوی آشنایی! بوی حرم.. عطر حرم حضرت عباس (ع) undefined خیلی خوشحال بودم. انقدر که مائده عطر رو از دستم کشید و گفت: «حاج آقا همشو نداده به تو که! ما هم هستیم، تموم کردی عطرو!»undefinedundefinedundefined ادامه دارد... undefined/undefined undefined️@golabbaton95 #فرشته‌ها #جشن_تکلیف #هیئت #جشن #دخترانه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail

۱۲:۳۲

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail
#برای_غزه#شریک_مجاهدت‌ها
undefined پیام مخاطب:از طرف تمام شهدای امنیت و مدافعان آرامش سرزمینمundefined ان‌شاء‌الله آزادی قدس.undefined<img style=" />undefined
#غزه_تنها_نیست✌undefined @golabbaton95#غزه_زندگی_ندارد#اهدای_غذای_گرم#آبرسانی_به_آوارگان_نوار_غزه#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۱۸:۱۴

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail

۱۸:۱۴

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail

۱۸:۱۴

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail

۱۸:۱۴

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail

۱۸:۱۴

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail

۱۸:۱۴

thumbnail
undefined️#بزم_توسل_و_حماسهundefined#به_میزبانی_شهید

از خون جوانان وطن، لالـــundefinedـــه دمیده...
گلابتونی‌های عزیز؛ عزم کردیم به برگزاریِ مراسم چهلم ۲۴۲۷ شهید کودتای آمریکایی صهیونیستیِ دی ماه و برپایی علمِ دخترانه‌ هیأت حسینیه انقلاب اسلامی در منزلِ شهید مظلوم روز سیزدهم جنگ ۱۲روزه در قم، شهید عباس اسدیundefinedundefined
undefined| چهارشنبه ۲۹ بهمن
undefined️| ساعت ۱۵:۳۰
undefined| منزل شهید
(آدرس بعد از ثبت‌نام، ارسال می‌شود.)
قراره در این بزم توسل و روضه حماسی، پای قصه غصه‌های زنانه و دخترانه، شنیده نشده و خودمونیِ خانواده درجه یک شهید بنشینیم و با مادر، خواهر و همسر دلاور این شهید عزیز هم‌کلام بشیم. undefined🥲
undefined️مهم:چون هیأت‌مون در منزل شهید برقراره، قطعاً محدودیت ظرفیت داریم، با اطلاع دادن به آیدی زیر، زودتر ثبت‌نام خودتون رو قطعی کنید: undefinedundefined
@hs_qom94

درمورد شهید اسدی:شهیدی که فقط به‌خاطر من و تو، و خارج از شیفت کاری و در زمان استراحت، رفتن وسط میدون و درست در ایامی‌ که منتظر تولد پنجمین فرزندشون بودن، به بی‌رحمانه‌ترین شکلِ ممکن به شهادت رسیدن.undefinedundefined
🪴رفیق؛ مهمونی شهید
نه رزقِ، نه قسمتِ، فقط #دعوتِ
دعوتیِ شهیدundefined قدمت سرچشم


undefined@golabbaton95#ماه_رمضان #چهلم_شهدا#هیئت #حماسه #بزم_توسل #شهید#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۸:۴۶

گُلابَتون
undefined undefined | #شب_جمعه_زیارتی undefined | #ارباب_خوب_من اسم حسین(ع) را عزیز بدارید...undefined undefined@golabbaton95 #ارباب #اباعبدالله #کربلا #مادری_قد_خمیده_می‌آید #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
thumbnail
undefined | #یک_شب_زودترundefined | #شب_جمعه_زیارتیundefined | #ارباب_خوب_من
ثوابه...یه افطارم یه سر بزن به این کلبه‌خرابه...undefinedundefined

ارباب جانم؛با ذکر مصیبت شش‌ماهه شما وارد ماه خدا می‌شیم... یه ماه رمضون کااااامل ما رو بطلب سرزمینت...undefinedundefined
undefined@golabbaton95#ارباب #اباعبدالله #کربلا#مادری_قد_خمیده_می‌آید#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۲۱:۴۰

thumbnail
undefined | #قرار_اول_ماه✨️undefined | #ماه_رمضان✨️

undefined امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرمایند:
همانا قربانی گناهان صاحبش را می‌ریزد و باعث آمرزش آن‌ها می‌شود.undefined

undefinedقربانی و صدقه به نیتِ:undefined سلامتی و تعجیل در ظهور فرمانده سپاه اسلام، مولا جانمون امام زمان (عجل‌الله‌فرجه)undefined سلامتی و طول عمر رهبر عزیزمون undefined دفع بلا و فتنه‌ها از کشور عزیزمون ایرانundefined برآورده شدن حاجاتundefined پیروزی ایران و جبهه‌ی مقاومت و ️نابودی کامل جبهه باطل مخصوصا اسرائیل و آمریکای جنایتکار
undefinedبه قیمتِ:undefinedمرغ: ۲۰۰،۰۰۰ تومانundefinedگوسفند: ۲۰،۰۰۰،۰۰۰ تومان
undefinedخیرین عزیز؛لطفاً مبالغ خود را جهت قربانی به شماره کارت زیر واریز نمایید:undefined6037991748000118به نام (سیوانی زاد)
undefinedتعداد و نوع قربانی، به مبالغ واریزی تا هفته اول ماه بستگی دارد. در صورت به حد‌نصاب نرسیدن، برای تکمیل هزینه قربانی، ذبح به ماه بعد موکول می‌شود.
undefinedاگر مبلغی را به‌نیت خاصی واریز می‌کنید، حتما از طریق آیدی موجود در بیو کانال، اطلاع دهید.

قبول حق باشه الهی undefinedundefinedundefined
undefined@golabbaton95#قرار_اول_ماه #قربانی#رمضان_کریم #خیریه_بهشت_کریمه #حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۱۸:۰۵

گُلابَتون
undefined تصویر
thumbnail
undefined#لبیک_یا_مهدیundefined<img style=" />undefined#در_میدانundefined️#یادآوری_نعمت‌ها
۴۷ سال در اوج اقتدار، گذشت...undefined<img style=" />undefinedundefinedundefined🤍undefined
undefined️@golabbaton95#همه_آمدیم #لبیک_یا_مهدی_عج#برای_ایران #دهه_فجر #بهمن_۱۴۰۴#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم

۱۹:۳۷