امشب شب تهدیدِ مرگ تمدن بود؟ خیلی تاثیر گذار بود:) باز هم کف خیابان بودیم. خیلی بیشتر از هر شب دیگری .
ما که با خیابان زیادی خودمانی شدهایم و لَمِ سیزدهبه دری روی آسفالتش میبینیم، با میدان هنوز بیشتر، حتی موشک صورتی میکنیم. میز مذاکره هم یک گوشه از میدان ماست.
#شب_چهلم_کف_خیابان.
فروغ زال @hagh404
ما که با خیابان زیادی خودمانی شدهایم و لَمِ سیزدهبه دری روی آسفالتش میبینیم، با میدان هنوز بیشتر، حتی موشک صورتی میکنیم. میز مذاکره هم یک گوشه از میدان ماست.
#شب_چهلم_کف_خیابان.
۰:۰۲
بازارسال شده از محسن قنبریان
۱. هر امری در عالم امکان، نسبی است. از حیثی تا حیثی حکمی دارد. چون کلاً سر دوْر روایتیم، احتمالا به خاطر جلوگیری از یأس و سرخوردگی، جهاد تبیین شروع می کند به شمارش دستاوردها، اهداف محقق نشده دشمن، تقریر پیروزی از زبان رسانه های دشمن و ...!درست هم هستند؛ اما شاید بی موقع باشد! الان وقت درایت است نه روایت!با «نگرانی»، «عاقبتِ صحنه نیمه تمام» را درایت کردن؛ بهتر از «راضی»، «نتیجه مبهم» را روایت کردن است!
۲. شروط ۱۰ گانه برای مذاکرات،«دستاوردهای تثبیت شده» نیستند؛ پیشنهادات چارچوب مذاکره اند. چیزی که باید ساخته شود، درایت بیشتر لازم دارد تا روایت! «مذاکره»، آزمون چند باره ما بوده است. یکبارش به پارگی برجام و دوبارش به غافلگیری در جنگ انجامیده است! این واقعیت، تمرکز و اولویت را سر درایت و تیز بینی می برد یا روایت کردن اطراف و اکناف قابل تحسین؟!
۳. تنها «وجه نقد» ماجرا همان «تسلط و کنترل تنگه هرمز» است. اجازه دهید راستی آزمایی ها با همان سنجش شود؛ بقیه شروط فعلا «چک و حواله» است تا کی نقد شود! به همین خاطر هم درایت ارزش مضاعف دارد. اگر چنانچه در بیانیه شعام آمده: «عبور کنترل شده از تنگه هرمز با هماهنگی نیروهای مسلح ایران که جایگاه منحصر بفرد اقتصادی و ژئوپلتیکی به ایران اعطا می کند»؛ در این دو هفته اِعمال شود، امیدی به تحقق و تثبیت بقیه شروط هست؛ والا از الان تکلیف بقیه هم معلوم است! استمرار این وجه نقد، درایت و نظارت و پیگیری مردم انقلابی در صحنه را می خواهد.
۴. پس ظاهرا حضور خیابانی باید «*لبالمرصاد*» ادامه داشته باشد! اگر مردم یا فعالان انقلابی از خود «یأس و سرخوردگی» و ناامیدی و «بی اعتمادی به مسئولان» بروز ندهند، احتمالا بتوان فضا را در درایت و نظارت صورت بندی کرد و پیروزی نهایی را با اتکای به خدا و مردم ساخت؛ والا تجویز روایت های پیروز و امید آفرین ضروری می شود. بالتبع سرکوب هر نگرانی با برچسب یأس و بی اعتمادی و وحدت شکنی قطعی خواهد شد!پس همان قدر که نگران «بد عهدی دشمن» یا «سایشی در تحقق شروط» هستید، نگران «جوّ بی اعتمادی» و «یأس آفرینی و تفرقه» هم باشید. درایت اصیل و نظارت انقلابی درون چارچوب های قانونی، در این تعادل شکل می گیرد.
۶:۰۰
توی کتاب «راز قطعنامه» خواندم آمارهایی مستند! ارائه کرده بودند که تعداد نیروهای داوطلب بسیجی دیگر مثل اول جنگ نیست و مردم خسته شده اند.این فقط یکی از گزارشات فرماندهان و مسئولان بوده. اسم قطعنامه را امام «جام زهر» گذاشت به خاطر همین گزارشات.
تعیین نتیجهی میدان دست ماست. همچنان در خیابان هستیم که دست امام در تصمیم باز باشد. نتیجهی مذاکره با آمریکا هم که از قبل معلوم است. نه که توی تاریخ دنبالش بگردیم، توی همین دفترچه خاطرات نوجوان هایمان هم سند ثبت تاریخیاش پیدا میشود. سن و عقل همه مان قد میدهد.
معلوم است که ما توی خیابان میمانیم چون مذاکره تاکتیک میدان ماست نه پایان نبرد ما.
فروغ زال @hagh404
تعیین نتیجهی میدان دست ماست. همچنان در خیابان هستیم که دست امام در تصمیم باز باشد. نتیجهی مذاکره با آمریکا هم که از قبل معلوم است. نه که توی تاریخ دنبالش بگردیم، توی همین دفترچه خاطرات نوجوان هایمان هم سند ثبت تاریخیاش پیدا میشود. سن و عقل همه مان قد میدهد.
معلوم است که ما توی خیابان میمانیم چون مذاکره تاکتیک میدان ماست نه پایان نبرد ما.
۶:۴۱
«باپی*» توی تجمع بدجور روی دور تند، پرچم میچرخواند. شک نکنید چند دقیقه قبلش توی خانهشان دستش روی قفسه سینهاش بوده و خواسته برایش یک لیوان آب بیاورند:)
دَمِ انقلابی که هر شب توی خیابانها به هم میدهیم اینطور همهمان را به منبع انرژی مقاومت وصل میکند.
*جنوبیها به پیربابا میگویند.
فروغ زال
@hagh404
دَمِ انقلابی که هر شب توی خیابانها به هم میدهیم اینطور همهمان را به منبع انرژی مقاومت وصل میکند.
*جنوبیها به پیربابا میگویند.
@hagh404
۱۱:۱۰
دو سال از شرم روی مادران غزه، لالایی خواندن و آغوش دخترم برایم پر از عذاب وجدان بود. اوج خنده و شادیهای مادر دختریمان یادم به غزه می افتاد و ته حلقم زهر میشد. حتی وقتی بمب روی سر تهران میریخت و چهار ستون خانه مان میلرزید باز هم خجالت زده بودم از روز و شب هایی که به مردم لبنان و غزه گذشت. تصویر توی خواب پریدن نوزاد و لرزیدن آن پسر بچه غزهای جلوی چشمم دور نمیشد. خودم را بارها جای مادری گذاشتم که کفن پیچ دخترش را بغل کرده بود. خودمان در جنگ بودیم اما همچنان حس حقارت مقابل مقاومتی که آنها کردند توی دلم زنده بود.
امروز که امت حزب الله را بعد از پیام «آتش بس» به خاک و خون کشیدند جا داشت از شرم و خجالتِ شریک نبودن زیر بمباران هایشان از خجالت آب شویم. دق کردن از این شرم رواست.
فروغ زال
@hagh404
امروز که امت حزب الله را بعد از پیام «آتش بس» به خاک و خون کشیدند جا داشت از شرم و خجالتِ شریک نبودن زیر بمباران هایشان از خجالت آب شویم. دق کردن از این شرم رواست.
@hagh404
۱۵:۵۷
پشت سرم مدرسه فلسطین برپاست و دارند ژئوپلتیک به مردم می آموزند. اینجا جوان ها حلقه گفتگوی نخبگانی دارند. نگرانند و حتی خشمگین. کمی جلوتر دارند شهید تشییع میکنند. زیر تابوتش میگویند نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا و مرگ بر آمریکا. جلوتر چندین هزار جمعیتی که بی سابقه بوده. ندیده بودم. تمام این شب ها این حجم از جمعیت را ندیده بودم و البته ابروهای گره کرده و صورت های غرق در سوال را.
راستی اگر جوری از دنیا برویم که روی تابوتمان پرچم نکشند و زیر تابوت مان «مرگ بر آمریکا» نگویند چه؟
فروغ زال
@hagh404
راستی اگر جوری از دنیا برویم که روی تابوتمان پرچم نکشند و زیر تابوت مان «مرگ بر آمریکا» نگویند چه؟
@hagh404
۲۰:۳۴
مادر شهید، سه ساعت تمام قاب عکس را همینطور توی دست گرفته بود. قاب نبود که، بچه اش را بغل گرفته بود مواظبش باشد.خسته نمیشد. دستش را بوسیدم، او هم عین عمه ام که بچه های برادرش را سفت و پشت سر هم میبوسد کرد، یک محبت آشنای عمیق. گفتم هر شب با این ویلچر سخت نیست؟ گفت بعضی شبها سر کوچه خودمون تو دهقائد میرم، امشب اومدم برازجون. پسرش شهید کربلای۴ بود. این مادرِ کربلای ۴ شهید داده، احساس خطر کرده و هر طور شده آمده بود.
فروغ زال @hagh404
۷:۱۴
زن های این خانواده، نان و پنیر و خیار مردهایشان را آورده بودند توی تجمع. سفره شام خانواده ساعت ده و نیم شب، روی آسفالت خیابان.مردها حتما سر کار بودند و خانمها هم میخواستند زودتر خودشان را برسانند. چهل شب گذشته و دیگر مبارزات شبانهی تجمعات، شده رکن و روتین زندگی. در هم جاری اند.
فروغ زال @hagh404
۷:۱۴
با همین میکروفون و اسپیکر آمدند جلویم:«خاله مصاحبه میکنی؟»گفتم:«صبر کنید ببینم! مصاحبه میکنید بعد چیکار؟»گفتند:« میخوایم تو پیام رسان بله یه کانال بزنیم!»سید حسین۱۲ ساله، یاسمین، ویانا و محمد. یعنی از بین همهی بچه های جمعیت که یا توی صف نقاشی و خوراکی موکبهای مسیر تجمع بودند یا بازی و بدو بدو، این چهارتا فاز خبرنگاری برداشته بودند!
دختر خالهها با پسر داییشان و پسر دختر دایی مامانشان، توی خانه مادر بزرگ، فکرشان را ریخته بودند روی هم که بروند توی جمعیت و یک حرکت درست و حسابی بزنند. سوالهایشان را از قبل توی یادداشت گوشی نوشته بودند: «حرف های این ترامپ عهمق(دقیقا همینطور نوشته بودند) را باور میکنید؟» از آمریکا میترسید و اینکه:«به نظرتان احسان علیخانی با حکومت است یا نه» :)) حسین فَنِ علیخانی بود. این سوال را مویرگی گنجانده بود توی لیست سوالات. دلش میخواست بداند علیخانی این اوضاع جنگ رفتار خوب و وطن دوستانهای داشته که بتواند همچنان طرفدارش باقی بماند یا نه:)))
گفتم:« کو کانالتون؟»گفتند:« هنوز نزدیم.» گفتم:« خب اسمش رو چی میذارید؟» ویانا گفت:«بذاریم آزادی.» حسین:« گفت آزادی مال پهلوی چی هاست.» گفتم:«نخیر شعار اصلی انقلاب خودمونه. استقلال، ازادی، جمهوری اسلامی. نشنیدن.» یاسمین گفت:« راست میگه». خندیدند. برایشان توی گوشی حسین کانال زدم، همین عکس را گذاشتم پروفایلشان. گفتم:«گنگتون بالاست». دسترسی مدیر به یاسمین و ویانا دادم و قرار شد مصاحبه هایشان را بگذارند توی کانالشان.
چند ساعت بعد حسین بهم پیام داده:« مربی! میخوام یه متن برای ایران بنویسم.»خوش به حال ایران :) گفتم:« اول تو بنویس که بدونم چی میخوای بگی بعد با هم کاملش میکنیم.»
چقدر امید و حس خوب گرفتم از این گروه و ترکیبشان. مرکزِ عالمِ حسین و ویانا و یاسمین و محمد، برازجان بود و این تجمع. تشکیلات داشتندبا یک اعتماد به نفس خوب و انگیزه عالی. کار رسانهای را از بین همه کار و سرگرمیهایی که در شلوغیهای این شهر ریخته، انتخاب کرده بودند.
پ.ن: کانالشان راه بیفتد و مصاحبهها را بگذارند تویش حتما آدرسش را میگذارم اینجا دنبال کنید:)
فروغ زال
@hagh404
دختر خالهها با پسر داییشان و پسر دختر دایی مامانشان، توی خانه مادر بزرگ، فکرشان را ریخته بودند روی هم که بروند توی جمعیت و یک حرکت درست و حسابی بزنند. سوالهایشان را از قبل توی یادداشت گوشی نوشته بودند: «حرف های این ترامپ عهمق(دقیقا همینطور نوشته بودند) را باور میکنید؟» از آمریکا میترسید و اینکه:«به نظرتان احسان علیخانی با حکومت است یا نه» :)) حسین فَنِ علیخانی بود. این سوال را مویرگی گنجانده بود توی لیست سوالات. دلش میخواست بداند علیخانی این اوضاع جنگ رفتار خوب و وطن دوستانهای داشته که بتواند همچنان طرفدارش باقی بماند یا نه:)))
گفتم:« کو کانالتون؟»گفتند:« هنوز نزدیم.» گفتم:« خب اسمش رو چی میذارید؟» ویانا گفت:«بذاریم آزادی.» حسین:« گفت آزادی مال پهلوی چی هاست.» گفتم:«نخیر شعار اصلی انقلاب خودمونه. استقلال، ازادی، جمهوری اسلامی. نشنیدن.» یاسمین گفت:« راست میگه». خندیدند. برایشان توی گوشی حسین کانال زدم، همین عکس را گذاشتم پروفایلشان. گفتم:«گنگتون بالاست». دسترسی مدیر به یاسمین و ویانا دادم و قرار شد مصاحبه هایشان را بگذارند توی کانالشان.
چند ساعت بعد حسین بهم پیام داده:« مربی! میخوام یه متن برای ایران بنویسم.»خوش به حال ایران :) گفتم:« اول تو بنویس که بدونم چی میخوای بگی بعد با هم کاملش میکنیم.»
چقدر امید و حس خوب گرفتم از این گروه و ترکیبشان. مرکزِ عالمِ حسین و ویانا و یاسمین و محمد، برازجان بود و این تجمع. تشکیلات داشتندبا یک اعتماد به نفس خوب و انگیزه عالی. کار رسانهای را از بین همه کار و سرگرمیهایی که در شلوغیهای این شهر ریخته، انتخاب کرده بودند.
پ.ن: کانالشان راه بیفتد و مصاحبهها را بگذارند تویش حتما آدرسش را میگذارم اینجا دنبال کنید:)
@hagh404
۷:۱۵
از اول تا آخر بلوار رئیسعلی و خیابان اصلی دلوار را چرخیدیدم، خبری از تجمع نبود! شهر سوتوکور به جز یک سیستم صوت و میزی با چند فلاسک چای که پیرمردی پشتش نشسته بود و تکنفره پرچم تکان میداد!انگار که توی تمام این شهر فقط یک نفر پرچم بلند کرده و تنهای تنها توی میدان مانده باشد. هم از شهر رئیسعلی و تنگسیری عجیب بود که مردمش توی خیابان نباشند و هم از یک نفر آدمِ دلوار بر میآمد که خودش تنهایی کار یک لشکر را بکند.
تا دید داریم پیاده میشویم دوتا چای ریخت. همسرم پرسید:« پس مردم کجان؟» گفت: «امشب که چهلمه اول از در خونهی رئیسعلی کاروان خودرویی داشتن بعد رفتن گلزار شهدا مراسم چهلمِ «رهبر عزیزمان». بعد میان اینجو.» کلی مکث کرد تا بگوید رهبر عزیزمان. دقیقا همین کلمه را رسمی و بدون لهجه گفت. زبانش نچرخید بگوید آقا، یا رهبرشهید یا هر چیز دیگری. فهمیدم پیرمرد هم مثل من بعد از چهل روز هنوز بهش برمیخورد و قبول نمیکند کلمهای که بوی باورِ «رفتن» بدهد را کنار اسم آقای عزیزمان بیاورد. خواستیم برویم گلزار، پیرمرد اصرار پشت اصرار که بمانید همینجا الان مردم میآیند. میخواست یار جمع کند. گفتیم میخواهیم گلزار را هم ببینیم. رفتیم گلزار. مردمِ رئیسعلی را پیدا کردیم. همهشان جمع بودند. فکر نمیکردم دلوار اینقدر جمعیت تویش باشد.از بین زنها که رد شدم بوی تند و قوی عطرهای عربی اصل و گران قیمت خورد به مشامم و برق نگین کاری شال و عباهای سیاه بندریشان به چشمم. انگار رفته باشی توی پارچه شِلیفیهای خانگی دلوار یا تهلنجی فروشیهایشان.
بین عَلمها چشم چرخاندم به جلوی مراسم. باورم نشد! من دقیقا همین لباس را توی فیلم «دلیران تنگستان» تن رئیسعلی دیده بودم. حالا خود رئیسعلی که پیرتر شده بود، برنو به دوش و پرچم ایران مثل برنو به دست ایستاده بود جلو جمعیت. توی ردیفهای جلو حتی عموزادهی رئیسعلی که توی موزهاش دیده بودمش هم با لباس و فانوسقه نشسته بود. همه چیز جوری چیده شده بود که در سکوت هم پیام و حرف زیاد بود. مردم با اینکه برای مدت کوتاهی در «سکوت میدان نبرد» نشسته بودند اما علم هایشان ایستاده بود. پرچم ایران را دلواریها مثل برنوی رئیسعلی توی دست میگرفتند. همهشان.
فروغ زال
@hagh404
تا دید داریم پیاده میشویم دوتا چای ریخت. همسرم پرسید:« پس مردم کجان؟» گفت: «امشب که چهلمه اول از در خونهی رئیسعلی کاروان خودرویی داشتن بعد رفتن گلزار شهدا مراسم چهلمِ «رهبر عزیزمان». بعد میان اینجو.» کلی مکث کرد تا بگوید رهبر عزیزمان. دقیقا همین کلمه را رسمی و بدون لهجه گفت. زبانش نچرخید بگوید آقا، یا رهبرشهید یا هر چیز دیگری. فهمیدم پیرمرد هم مثل من بعد از چهل روز هنوز بهش برمیخورد و قبول نمیکند کلمهای که بوی باورِ «رفتن» بدهد را کنار اسم آقای عزیزمان بیاورد. خواستیم برویم گلزار، پیرمرد اصرار پشت اصرار که بمانید همینجا الان مردم میآیند. میخواست یار جمع کند. گفتیم میخواهیم گلزار را هم ببینیم. رفتیم گلزار. مردمِ رئیسعلی را پیدا کردیم. همهشان جمع بودند. فکر نمیکردم دلوار اینقدر جمعیت تویش باشد.از بین زنها که رد شدم بوی تند و قوی عطرهای عربی اصل و گران قیمت خورد به مشامم و برق نگین کاری شال و عباهای سیاه بندریشان به چشمم. انگار رفته باشی توی پارچه شِلیفیهای خانگی دلوار یا تهلنجی فروشیهایشان.
بین عَلمها چشم چرخاندم به جلوی مراسم. باورم نشد! من دقیقا همین لباس را توی فیلم «دلیران تنگستان» تن رئیسعلی دیده بودم. حالا خود رئیسعلی که پیرتر شده بود، برنو به دوش و پرچم ایران مثل برنو به دست ایستاده بود جلو جمعیت. توی ردیفهای جلو حتی عموزادهی رئیسعلی که توی موزهاش دیده بودمش هم با لباس و فانوسقه نشسته بود. همه چیز جوری چیده شده بود که در سکوت هم پیام و حرف زیاد بود. مردم با اینکه برای مدت کوتاهی در «سکوت میدان نبرد» نشسته بودند اما علم هایشان ایستاده بود. پرچم ایران را دلواریها مثل برنوی رئیسعلی توی دست میگرفتند. همهشان.
@hagh404
۷:۱۰
ورودی دلوار، کنار بیلبوردی که سپاه برای سردار شهید تنگسیری زده، یک بیلبورد دیگر هم بود که زیرش نوشته بود بیت جمال تنگسیری و یوسف تنگسیری. عموهای سردار بودند.
این بنر هم روی در یکی از خانه ها بود. از بقالی کناری پرسیدم گفتند خانه عموزاده هایش بوده.
بنر دیگری عکس سردار و رئیسعلی را کنار هم گذاشته و نوشته بودند «شرافت اجدادی».
یک عزت و غیرت تاریخی که نه فقط دلواریها بلکه همهی ایرانی های تاریخ به آن فخر میفروشند.
فروغ زال
@hagh404
این بنر هم روی در یکی از خانه ها بود. از بقالی کناری پرسیدم گفتند خانه عموزاده هایش بوده.
بنر دیگری عکس سردار و رئیسعلی را کنار هم گذاشته و نوشته بودند «شرافت اجدادی».
یک عزت و غیرت تاریخی که نه فقط دلواریها بلکه همهی ایرانی های تاریخ به آن فخر میفروشند.
@hagh404
۱۷:۰۲
یک گوشه از خیابان برای عملیات میز و میدان.
تمام این سالها از روی ظاهر و پوسته، قضاوتهای خوبی درباره اکثریت و مردم ایران نشد. حتی دلیل و سند میآوردند به درصد رای صندوقها! نتیجه میگرفتند این مردم دیگر آن جوشوخروش انقلاب و جنگ را ندارند. دیگر اینها مردم دهه ۶۰ نیستند و... .
چهل شب است زیر باد و باران و برف و البته آتش، با شیرخوارههایشان کف خیابان «مبعوث» شدهاند. رهبری میکنند، سرداری میکنند، سربازی میکنند. همه کارها دست همین مردم است. دیروز فهمیدیم خیلیها به خاطر قضاوتهایشان طلب حلالیت از آقا داشتند. کاش میشد از این مردم هم طلب حلالیت کرد که یک روز عدهای تندرو، بیسواد، ایتاییها، هسته سخت احساسی و... حسابشان کردند و خندیدند. مردمی که فقط یک نفر شناخته بودشان، باورشان داشت و همیشه با دل مطمئنی رویشان حساب میکرد و از صمیم قلب صدایشان میزد «ملت عزیز ایران». روی حساب همین مردم هم با خیال راحتی امانتی خمینی کبیر را سپرد دستشان و رفت ... .
پ.ن:این مردم مبعوث شدهی چله نشین، حرفها دارند.
فروغ زال
@hagh404
تمام این سالها از روی ظاهر و پوسته، قضاوتهای خوبی درباره اکثریت و مردم ایران نشد. حتی دلیل و سند میآوردند به درصد رای صندوقها! نتیجه میگرفتند این مردم دیگر آن جوشوخروش انقلاب و جنگ را ندارند. دیگر اینها مردم دهه ۶۰ نیستند و... .
چهل شب است زیر باد و باران و برف و البته آتش، با شیرخوارههایشان کف خیابان «مبعوث» شدهاند. رهبری میکنند، سرداری میکنند، سربازی میکنند. همه کارها دست همین مردم است. دیروز فهمیدیم خیلیها به خاطر قضاوتهایشان طلب حلالیت از آقا داشتند. کاش میشد از این مردم هم طلب حلالیت کرد که یک روز عدهای تندرو، بیسواد، ایتاییها، هسته سخت احساسی و... حسابشان کردند و خندیدند. مردمی که فقط یک نفر شناخته بودشان، باورشان داشت و همیشه با دل مطمئنی رویشان حساب میکرد و از صمیم قلب صدایشان میزد «ملت عزیز ایران». روی حساب همین مردم هم با خیال راحتی امانتی خمینی کبیر را سپرد دستشان و رفت ... .
پ.ن:این مردم مبعوث شدهی چله نشین، حرفها دارند.
@hagh404
۲:۵۴
۷:۳۸
داشت چوب پرچمش را میکوبید توی چشم ترامپ و نتانیاهو و پشت سر هم میگفت: «ای خدا لعنتتون کنه ... ای خدا لعنتتون کنه» گفتم: «حاج خانوم، رمی جمراتت قبول»
گفت: «بیو بندازیمش میخوام پا بزنم تو سرش». گفتم: «دیگه رحم کن، این مال موکبهاست اگه پاره بشه، دنبالمون میکنن:))»
فروغ زال
@hqgh404
گفت: «بیو بندازیمش میخوام پا بزنم تو سرش». گفتم: «دیگه رحم کن، این مال موکبهاست اگه پاره بشه، دنبالمون میکنن:))»
@hqgh404
۷:۳۹
مشت و مُشتَکِ مقاومتی
مادرم گاهی تفننی گاز و تاوه جاهاز چهل سال پیشش را بیرون میکشید، یک ساعت خمیر درست میکرد و مشت میزد، یک ساعت دیگر مینشست پشت میزِ گِردِ کوچکی که اسمش «خون» بود، با چوبی که اسمش «تیر» بود مشتک و نانِ نازک محلی پهن میکرد. نانهاش اینقدر نازک و حرفهای بود که عین تور همه چیز از پشتش پیدا بود. وقتی میپختشان رنگشان سفید با رگههای نارنجی و طلاییِ ظریف از برشتگی میشد. خودش خیلی بهشان افتخار میکرد و به نان و مشتک بقیه اخم و «لُنجک» میانداخت که این نانهای کلفت و سیاه کار دست کدبانوها نیست.
«مُشتَک» یک نان ارزانِ جنوبی است که با کمی روغن و شیره خرما یک وعده غذای مستقل حساب میشود و به اندازه فلافلِ دو نانه (بچههای برازجون میگویند دو پوسته:)) ) « کُم پُر کُن» است و جوان بالغ و کارگر ساختمانی خسته را هم سیر میکند.
غذای ساده فقیرانهیست اما تا دلت بخواهد سخت. خوب یادم هست که مادرم بعد از نان و مشتک پهن کردن و پختن از گردن تا کمرش درد میگرفت. سَرِ گونههایش از گرمای تاوه سرخ میشد و سر تاپایش سفید و غرق در آرد.
توی مسیر تجمع برازجان یک خانه هست که زنها مینشینند با همین سختی و ماجراهای عجیبِ پختِ یک مشتک، هر شب چند صدتا درست میکنند میدهند دست مردم. نه فقط مشتک ساده که انواع سبزیدار و ادویهدارش را هم که دیگر اعیانیتر و خاص و خصوصیتر است. عطر نان برشته و تره و ادویههای گرم و مخصوص جنوبی از در خانهای که این زنها مشتک نذری میپزند تمام فضا را پر میکند. کنار بقیه موکبهایی که کارهای فرهنگی میکنند و خدمات آموزشی ارائه میکنند این زنها با مشتک پختن یک حرف و اندیشهای دارند که به روزهای جبهه برمیگردد.
مادرم تعریف میکرد که برای جبهه هم زیاد از این نانهای نازک می پختند. یعنی اصلیترین آیین پشتیبانی جبهه زنان جنوبی همین محفلهای نان نازک پختن بوده.
برای عکس گرفتن که رفتیم زنها خوششان نیامد. یکیشان که داشت میپخت گفت بیا از اینجا عکس بگیر. دستش را شکل V کرد به نشانه پیروزی. عکس گرفتیم. بعد یکدفعه گفت: «آخی .. نه..نه.. دستم رو باید مشت کنم به نشانهی پیروزی، که هم مقاومت باشه هم پیروزی. مثل دست آقا». دستش را روی مشتکها، مشت گره کرد.
مسیر تجمع برازجان با همه شهرهایی که دیدم خیلی فرق دارد و فرقش زیادی موکبهاست. یک موکب جلوتر آش میدادند و نان از نانوایی سیاری که هرسال میبردند توی موکب پیادهروی اربعین میپختند، یکی دیگر کاسههای شله زرد داشت، یکی قهوه عربی میداد، یکی خرما کنجدی باغش و... .
مردم تمام این چهلروز از غروب توی خیابان بودند تا ۲ نیمهشب. با زن و بچه. بیست روزش حتی روزه بودند و افطار نکرده. تمام این حضورها زیر تهدید بمب بود، تهدید دادنِ جان. هر شب بیرون آمدن خودش هزینه رفتوآمد داشت، دیگر خرید و خوراکی برای بچهها به کنار. خیلی از این پرچمهایی که روی دوش مردم گذاشته را خودشان پول دادند تا جنس خوبتر و بزرگترش را بخرند. کارتخوانهای نذری موکبها هم که هر شب چند رول کاغذ تمام میکنند.کود ریختهاند جای مغز آنهایی که گفتند به مردم پول دادند بیایند خیابان. اسباب جوک و خنده همین مردم را جور کردند.
کدام حکومتِ در جنگی میتواند پشتیبانی و تدارکات این ارتش میلیونی مردم کف خیابان را تاب بیاورد؟ کدام حکومت جز خود مردم؟ نه یکی دو شب که تا الان چهل و چند شب. این تمرینِ تمدنیِ مدیریتِ مردمیِ یک نهضت، صدها سال است توی مجالس و هیئتهای اباعبدالله تمرین شده، همایش و رزمایش بینالمللیاش هر سال توی پیادهروی میلیونی اربعین تمرین شده و حالا خودش را در این حرکت الهی، نادر، تاریخی و شگفتانگیزِ رکورددار ملت ایران نشان داده و امتحان پس داده.
فروغ زال@hagh404
مادرم گاهی تفننی گاز و تاوه جاهاز چهل سال پیشش را بیرون میکشید، یک ساعت خمیر درست میکرد و مشت میزد، یک ساعت دیگر مینشست پشت میزِ گِردِ کوچکی که اسمش «خون» بود، با چوبی که اسمش «تیر» بود مشتک و نانِ نازک محلی پهن میکرد. نانهاش اینقدر نازک و حرفهای بود که عین تور همه چیز از پشتش پیدا بود. وقتی میپختشان رنگشان سفید با رگههای نارنجی و طلاییِ ظریف از برشتگی میشد. خودش خیلی بهشان افتخار میکرد و به نان و مشتک بقیه اخم و «لُنجک» میانداخت که این نانهای کلفت و سیاه کار دست کدبانوها نیست.
«مُشتَک» یک نان ارزانِ جنوبی است که با کمی روغن و شیره خرما یک وعده غذای مستقل حساب میشود و به اندازه فلافلِ دو نانه (بچههای برازجون میگویند دو پوسته:)) ) « کُم پُر کُن» است و جوان بالغ و کارگر ساختمانی خسته را هم سیر میکند.
غذای ساده فقیرانهیست اما تا دلت بخواهد سخت. خوب یادم هست که مادرم بعد از نان و مشتک پهن کردن و پختن از گردن تا کمرش درد میگرفت. سَرِ گونههایش از گرمای تاوه سرخ میشد و سر تاپایش سفید و غرق در آرد.
توی مسیر تجمع برازجان یک خانه هست که زنها مینشینند با همین سختی و ماجراهای عجیبِ پختِ یک مشتک، هر شب چند صدتا درست میکنند میدهند دست مردم. نه فقط مشتک ساده که انواع سبزیدار و ادویهدارش را هم که دیگر اعیانیتر و خاص و خصوصیتر است. عطر نان برشته و تره و ادویههای گرم و مخصوص جنوبی از در خانهای که این زنها مشتک نذری میپزند تمام فضا را پر میکند. کنار بقیه موکبهایی که کارهای فرهنگی میکنند و خدمات آموزشی ارائه میکنند این زنها با مشتک پختن یک حرف و اندیشهای دارند که به روزهای جبهه برمیگردد.
مادرم تعریف میکرد که برای جبهه هم زیاد از این نانهای نازک می پختند. یعنی اصلیترین آیین پشتیبانی جبهه زنان جنوبی همین محفلهای نان نازک پختن بوده.
برای عکس گرفتن که رفتیم زنها خوششان نیامد. یکیشان که داشت میپخت گفت بیا از اینجا عکس بگیر. دستش را شکل V کرد به نشانه پیروزی. عکس گرفتیم. بعد یکدفعه گفت: «آخی .. نه..نه.. دستم رو باید مشت کنم به نشانهی پیروزی، که هم مقاومت باشه هم پیروزی. مثل دست آقا». دستش را روی مشتکها، مشت گره کرد.
مسیر تجمع برازجان با همه شهرهایی که دیدم خیلی فرق دارد و فرقش زیادی موکبهاست. یک موکب جلوتر آش میدادند و نان از نانوایی سیاری که هرسال میبردند توی موکب پیادهروی اربعین میپختند، یکی دیگر کاسههای شله زرد داشت، یکی قهوه عربی میداد، یکی خرما کنجدی باغش و... .
مردم تمام این چهلروز از غروب توی خیابان بودند تا ۲ نیمهشب. با زن و بچه. بیست روزش حتی روزه بودند و افطار نکرده. تمام این حضورها زیر تهدید بمب بود، تهدید دادنِ جان. هر شب بیرون آمدن خودش هزینه رفتوآمد داشت، دیگر خرید و خوراکی برای بچهها به کنار. خیلی از این پرچمهایی که روی دوش مردم گذاشته را خودشان پول دادند تا جنس خوبتر و بزرگترش را بخرند. کارتخوانهای نذری موکبها هم که هر شب چند رول کاغذ تمام میکنند.کود ریختهاند جای مغز آنهایی که گفتند به مردم پول دادند بیایند خیابان. اسباب جوک و خنده همین مردم را جور کردند.
کدام حکومتِ در جنگی میتواند پشتیبانی و تدارکات این ارتش میلیونی مردم کف خیابان را تاب بیاورد؟ کدام حکومت جز خود مردم؟ نه یکی دو شب که تا الان چهل و چند شب. این تمرینِ تمدنیِ مدیریتِ مردمیِ یک نهضت، صدها سال است توی مجالس و هیئتهای اباعبدالله تمرین شده، همایش و رزمایش بینالمللیاش هر سال توی پیادهروی میلیونی اربعین تمرین شده و حالا خودش را در این حرکت الهی، نادر، تاریخی و شگفتانگیزِ رکورددار ملت ایران نشان داده و امتحان پس داده.
۱۸:۴۸
از عادتِ بدِ تمرینِ فالگوشِ کلاسهای داستان نویسی خیلی شبها گوش تیز کردم و سرعت کم، تا از سوال و مسائل مشتریهای میز حاجآقا سر در بیاورم:) مخصوصا نوجوانها.در دسترس بودن یک روحانیِ پاسخگو حتما برای مردمی که توی محیطهای مصرفی و روزانهشان «آخوندِ آماده به پاسخ» نداشتند، خیلی جذاب بود. خداقوتی گفتم و پرسیدم: «نوجوانها بیشتر سوال هایشان فلسفی هست یا احکام؟» گفت: «همهش احکام»! گفتم: «یعنی از آفرینش و داروین و .. چیزی نپرسیدند؟» جوابش منفی بود! گفتم: «عجیبترین سوال مردم چی بود؟ گفت: «خیلیها از جن و دعانویسی و طلسم میپرسند». گفتم:«قانعشان هم کردید؟» گفت: «بهشان میگویم این چیزها را بلد نیستم»!
نسل جدید سوالش احکام! بود، هنوز سوال از جن و طلسم تِرند و سرگرمی مردم بود و حاج آقا جواب داده بود «بلد نیستم»!
شگفتزدگی از این جمعیت عجیب و فشردهی هر شب کف خیابان خودش کم بود، فکر کردن و تحلیل این آماری که از حاجآقا گرفتم هم بهش اضافه شد:))
همکلامی با مردم خیلی بیشتر از انعکاس عکس دخترهای موتورسوار و ظاهر متفاوت و سوژههای شمقدری طور :) میتواند «مردم واقعی ایستاده پای وطن» را نشان بدهد. مردمی که «گزینش شده» مبعوث نشدهاند. «همه»ی مردم پای کارند.
فروغ زال @hagh404
نسل جدید سوالش احکام! بود، هنوز سوال از جن و طلسم تِرند و سرگرمی مردم بود و حاج آقا جواب داده بود «بلد نیستم»!
شگفتزدگی از این جمعیت عجیب و فشردهی هر شب کف خیابان خودش کم بود، فکر کردن و تحلیل این آماری که از حاجآقا گرفتم هم بهش اضافه شد:))
همکلامی با مردم خیلی بیشتر از انعکاس عکس دخترهای موتورسوار و ظاهر متفاوت و سوژههای شمقدری طور :) میتواند «مردم واقعی ایستاده پای وطن» را نشان بدهد. مردمی که «گزینش شده» مبعوث نشدهاند. «همه»ی مردم پای کارند.
۱۹:۱۴
حق | فروغ زال
با همین میکروفون و اسپیکر آمدند جلویم:«خاله مصاحبه میکنی؟» گفتم:«صبر کنید ببینم! مصاحبه میکنید بعد چیکار؟» گفتند:« میخوایم تو پیام رسان بله یه کانال بزنیم!» سید حسین۱۲ ساله، یاسمین، ویانا و محمد. یعنی از بین همهی بچه های جمعیت که یا توی صف نقاشی و خوراکی موکبهای مسیر تجمع بودند یا بازی و بدو بدو، این چهارتا فاز خبرنگاری برداشته بودند! دختر خالهها با پسر داییشان و پسر دختر دایی مامانشان، توی خانه مادر بزرگ، فکرشان را ریخته بودند روی هم که بروند توی جمعیت و یک حرکت درست و حسابی بزنند. سوالهایشان را از قبل توی یادداشت گوشی نوشته بودند: «حرف های این ترامپ عهمق(دقیقا همینطور نوشته بودند) را باور میکنید؟» از آمریکا میترسید و اینکه:«به نظرتان احسان علیخانی با حکومت است یا نه» :)) حسین فَنِ علیخانی بود. این سوال را مویرگی گنجانده بود توی لیست سوالات. دلش میخواست بداند علیخانی این اوضاع جنگ رفتار خوب و وطن دوستانهای داشته که بتواند همچنان طرفدارش باقی بماند یا نه:))) گفتم:« کو کانالتون؟»گفتند:« هنوز نزدیم.» گفتم:« خب اسمش رو چی میذارید؟» ویانا گفت:«بذاریم آزادی.» حسین:« گفت آزادی مال پهلوی چی هاست.» گفتم:«نخیر شعار اصلی انقلاب خودمونه. استقلال، ازادی، جمهوری اسلامی. نشنیدن.» یاسمین گفت:« راست میگه». خندیدند. برایشان توی گوشی حسین کانال زدم، همین عکس را گذاشتم پروفایلشان. گفتم:«گنگتون بالاست». دسترسی مدیر به یاسمین و ویانا دادم و قرار شد مصاحبه هایشان را بگذارند توی کانالشان. چند ساعت بعد حسین بهم پیام داده:« مربی! میخوام یه متن برای ایران بنویسم.» خوش به حال ایران :) گفتم:« اول تو بنویس که بدونم چی میخوای بگی بعد با هم کاملش میکنیم.» چقدر امید و حس خوب گرفتم از این گروه و ترکیبشان. مرکزِ عالمِ حسین و ویانا و یاسمین و محمد، برازجان بود و این تجمع. تشکیلات داشتندبا یک اعتماد به نفس خوب و انگیزه عالی. کار رسانهای را از بین همه کار و سرگرمیهایی که در شلوغیهای این شهر ریخته، انتخاب کرده بودند. پ.ن: کانالشان راه بیفتد و مصاحبهها را بگذارند تویش حتما آدرسش را میگذارم اینجا دنبال کنید:)
فروغ زال @hagh404
این تیم رسانهای خفن رو یادتون هست؟
تو کانالشون نوشتن با یه بچه هفتساله مصاحبه کردن و ازش پرسیدن ایران یا آمریکا؟ بچه هفتساله عصبانی شده و یه کشیده زده تو گوششون:)) گفته چرا اسم آمریکا رو جلوی من آوردین؟
کار رسانهای داره سخت میشه دوستان:))
گفته بودم آدرس کانالشون رو میذارم. کمکم شروع کردن مصاحبههاشون فرستادن : @bachehaborazjan
تو کانالشون نوشتن با یه بچه هفتساله مصاحبه کردن و ازش پرسیدن ایران یا آمریکا؟ بچه هفتساله عصبانی شده و یه کشیده زده تو گوششون:)) گفته چرا اسم آمریکا رو جلوی من آوردین؟
کار رسانهای داره سخت میشه دوستان:))
گفته بودم آدرس کانالشون رو میذارم. کمکم شروع کردن مصاحبههاشون فرستادن : @bachehaborazjan
۱۱:۵۳
راه قدس از کربلا میگذرد. ما از کربلای گودال قتلگاه خیابان شهید کشوردوست، گذشتیم. اگر قدس را در پیش نداشتیم،همانجا زانو سست کرده و افتاده بودیم تا جان بدهیم. چون راه قدس از کربلا میگذشت، پیکر امام شهیدمان را به خاک نسپردیم، پرچمش را بلند کردیم و هنوز توی خیابانیم. توی خیابانیم چون صدای «هل من ناصر» امام از هزارتوهای تاریخ به گوشمان رسید. سبز و سفید و سرخ پرچم «الله»ی که بلند کردیم رنگ های لبیک بود. ما از غم سر به بیابان ها نگذاشتیم، نبض حیات خیابان ها را با تکانه های پرچم دست گرفتیم.
نه موشک ها که حتی معاهده ها هم نمیتواند ما را از راه قدس باز دارد. خون خامنهای توی رگ های ماست. «خونی که در رگ ماست، هدیهی رهبر ماست»
فروغ زال @hagh404
نه موشک ها که حتی معاهده ها هم نمیتواند ما را از راه قدس باز دارد. خون خامنهای توی رگ های ماست. «خونی که در رگ ماست، هدیهی رهبر ماست»
۲۰:۰۲
گفتم: «حاج آقا چرا قرآن رو سر مردم میگیرید؟» گفت: «رزمندهاند اینا، باید رو سرشون قرآن گردوند.» گفت و سریع رفت توی جمعیت.
تهران - میدان شهدا شب چهلوششم بعثت مردم در خیابان
فروغ زال@hagh404
تهران - میدان شهدا شب چهلوششم بعثت مردم در خیابان
۲۰:۱۷