عکس پروفایل پنجره || حامد خواجهپ
۳۸ عضو

پنجره || حامد خواجه

﷽سهمِ من زِ آسمانِ معرفتشقدرِ یک پنجره است زین دوار┅••=✧؛❁؛✧=••┅● طلبه | دُچار کتاب | سرگرم با ‎قلم
• تحلیل‌هایِ . کلامی . و تا حدودی فرهنگی• از بعضی از مسائل [روز] . و بعضا [دیروز]
undefined با اشتیاق پذیرای نقد و نظر شما هستم:@hamedkhajeh
♡
بازارسال شده از جُستارهای «جعفر»
undefinedبه‌نام‌خدا. می‌توان و باید بین نوشتن از روی دغدغه با نوشتن از روی تفنن و نوشتن از روی تکلف، تفاوت و فرق قائل شد.
undefinedیادم می‌آید در دوران ابتدایی و مشق شب، گاهی در آرزوی پیدا شدن مدادی جادویی، تکالیف مدرسه را تا پایان شب عقب می‌انداختیم. با این خیال شیرین، وقت می‌خریدیم تا بیشتر بازیگوشی کنیم. حتی گاهی ساعت‌های زیادی با خیال اینکه مداد جادویی وجود دارد، فقط باید پیدایش کنیم، نقشه‌های گنج خیالی می‌کشیدیم و دنبالش می‌گشتیم.
undefinedیک شبی را به یاد می‌آورم که جست‌‌وجویم برای یافتن مداد جادویی نتیجه داد، مدادی قدیمی را یافتم که طرح و نقشی عجیب روی پوسته‌اش داشت، مداد را تراشیدم، گذاشتم لای دفتر و با خیال راحت خوابیدم. صبح که شد با اضطراب سراغ کتاب و دفترم رفتم ببینم، مداد جادویی چه کرده، جلد دفتر را آرام ورق زدم، از صفحه اول یکی، یکی، مشق‌های قبلی را ورق زدم، تا به مشق امروز برسم.
undefinedهرچه بیشتر ورق می‌زدم هم هیجانم بیشتر می‌شد، هم امیدم کمرنگ‌تر. به مشق آخر رسیدم، گفتم چشم‌هایم را ببندم تا مشق جادویی، فرار نکند. مشق آخر را ورق زدم، در حالیکه چشمانم بسته بود، دست‌هایم را روی سفیدی کاغذ گذاشتم. گفتم اول لمسش کنم، بعد چشمانم را باز کنم. کاغذ اما هم خشک‌تر بود و هم سردتر.
undefinedترسیدم درجا چشم باز کنم، دزدکی و ترسان یک گوشه از پرده پلکم را کنار زدم. مداد جادویی را دیدم که با خیال راحت وسط دفتر مشق خوابیده بود. نوک مداد هنوز تیز بود، ترس تمام وجودم را گرفت. کم کم هر دو چشمم را گشودم، تا با صحنه‌ هولناک مواجه شوم. کاغذ سفید بود. مداد جادویی تنبل‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. تنها کاری که کرد، آن بود که این آرزوی شیرینم را بر باد داد.
undefinedآن روزها متعلق به نوشتن از روی تکلف بود. چون سختمان بود بنویسیم، دچار تخیل مداد جادویی می‌شدیم. اما نه کاری از مداد جادویی بر می‌‌آمد نه آن مشق‌های اجباری دست از سرمان بر می‌داشت. به هر ضرب و زوری بود آن دوره را پشت سر گذاشتیم. یک چیزکی یاد گرفتیم اما نوشتن را نه.
undefinedسایه تکلیف که از سرمان برداشته شد، حداقل برای چندباری سعی کردیم، دفتر خاطراتی جور کنیم و چیزکی در آن بنویسیم. حتی چند مطلبی هم در آن نوشتیم تا وقتی به همسن و سالان فامیل رسیدیم، به رخ بکشیم.‌ اما این کار تفننی و نمایشی هم چیزی نبود که بشود اسم آن را نوشتن گذاشت.
undefinedاما مشکل چه بود؟ همه درد در این بود که نوشتن عملی از روی اجبار و یا تفریح نبود و نیست. بسیاری از ما با این عادت‌های بد، قلم درون‌مان را خفه کردیم. همان که اگر می‌یافتیم، کم‌کم نوشتن برایمان رنگ و بوی تازه می‌گرفت. نوشتن نیاز وجودیمان می‌شد نه جلوه تکلف و نمایش. نویسندگی هم به همین نسبت، وصف عمل بی توقف نوشتن می‌شد نه عنوان اعتباری که برایش دست و پا بزنیم، یا برچسبی که دیگران بخواهند به ما بزنند. همه جواب در نوشتن از سر دغدغه است.
undefinedقلم باید به دیگ جوشان دغدغه‌های وجودی متوسل شود. عصب سر انگشتان باید به درونی‌ترین درد و رنج‌های بشری، متصل شود. قلم باید به غمگسار دردهای جامعه انسانی باشد. به عمق مسأله‌ها و پستی بلندی‌های زندگی شرافتمندانه راه یابد. دردها را بکاهد، رنج‌ها را بفرساید، امیدها را زنده نگاه دارد، ایمان‌ها را تقویت کند، مسأله‌ها را بگشاید و ...
undefinedچنین قلمی و نوشتنی، همیشه باید دل‌نگران تفننی و زورکی و تصنعی شدن باشد. قلم باید تنها چیزی باشد که صنعتی نشود. قلم مقوله‌ای از جنس صُنع نیست، پدیداری وجودی است از نوع انسانی. به هوش انسانی نیازمند است، به تأمل، به مکث وگرنه این روزها دیگر مداد جادویی، آرزو نیست، بلایی است که دارد سر همه ما می‌آید. ما در حال بی‌حواس شدن و از دست دادن قلم انسانی هستیم. نوشتن از سر دغدغه را با نوشتن از سر تفنن، تنبلی، کسالت، اجبار و زور هوش مصنوعی، نابود نکنیم...undefined

۱

۱۱:۵۷