بسم الله الرحمن الرحیم
اوضاع اونقدر هم بد نبود!
من بعد از شروع پویش و توی نوشتنها و فکر کردنهایی که از ابتدای پویش لنز انجام دادم متوجه یه چیز خیلی بزرگ شدم و اون هم این بود که خیلی از جاها و موقعیتهایی که ناراحت شدم درواقع اونقدر هم حال خراب کن و بد نبوده و یه چیزی این وسط باعث میشه که من اونجوری فکر کنم و اون هم احساس قربانی بودنه من چهل کیلومتری از خانوادهام دور هستم و شهری که ازدواج کردم کسی رو نمیشناسم و بعد از یک سال که دیگه رسما دارم اینجا زندگی میکنم هنوز نتونستم دوستی پیدا کنم البته به خاطر مشغلههای دانشگاه و اینکه اول ازدواجم بود و خیلی توی خونهداری کند بودم وقت نمیشد یا به عبارت بهتر براش وقت خالی نکرده بودم و برنامهریزی نکرده بودم از ابتدای فرآیند آشنایی منو و همسرم این موضوع رو میدونستم ولی خب از کی سر و کله این احساس قربانی بودن پیدا شد دقیقا یک روز بعد از ازدواجمون که از ماه عسل برگشتیم و خانوادهام و اقوام طبق رسوم برای من نهار و حلوا و خوراکی آوردن انقدر مسیر به چشمشون طولانی اومده بود که هر کسی وارد خونه میشد هنوز سلام نکرده بود میگفت که چقدر دور شدی هی به مامانت گفتیم یه دخترت رو کجا فرستادی و از این حرفا خلاصه هنوز پاشون رو از در بیرون نگذاشته بودن که اشکای من سرازیر شد و تو طول این یک سال این احساس همیشه با من بود که من خیلی دورم هیچکس رو ندارم غریبم و اینجور چیزها و باعث میشد زودرنج و تحریکپذیر باشم و توان تحمل کوچکترین چیزها رو هم نداشته باشم تا اینکه تو روزهای اول این پویش کشفش کردم و این مدت که حدود چهارده روزی ازش می گذره نگاهم به زندگی مشترکم و تغییراتی که برام اتفاق افتاده خیلی عوض شده و حتی با همسرم هم تعامل بهتری دارم و خب خدا رو بابت این موضوع شاکرم که تونستم یکی از افکار مزاحمم رو پیدا کنم و از اولش که فهمیدم در عجبم که این احساس چقدر برام فکر و خیال و داستان الکی درست کرده بود
روایتگر: شرکت کننده پویش لنز
ثبتنام پویشها:
۳۱ مرداد و ۱ شهریور
از طریق کانال همپات
هزینه هرپویش:
۲۳۰ هزار تومان➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#لنز #تجربه_لنز #پویشهای_جمعی
من بعد از شروع پویش و توی نوشتنها و فکر کردنهایی که از ابتدای پویش لنز انجام دادم متوجه یه چیز خیلی بزرگ شدم و اون هم این بود که خیلی از جاها و موقعیتهایی که ناراحت شدم درواقع اونقدر هم حال خراب کن و بد نبوده و یه چیزی این وسط باعث میشه که من اونجوری فکر کنم و اون هم احساس قربانی بودنه من چهل کیلومتری از خانوادهام دور هستم و شهری که ازدواج کردم کسی رو نمیشناسم و بعد از یک سال که دیگه رسما دارم اینجا زندگی میکنم هنوز نتونستم دوستی پیدا کنم البته به خاطر مشغلههای دانشگاه و اینکه اول ازدواجم بود و خیلی توی خونهداری کند بودم وقت نمیشد یا به عبارت بهتر براش وقت خالی نکرده بودم و برنامهریزی نکرده بودم از ابتدای فرآیند آشنایی منو و همسرم این موضوع رو میدونستم ولی خب از کی سر و کله این احساس قربانی بودن پیدا شد دقیقا یک روز بعد از ازدواجمون که از ماه عسل برگشتیم و خانوادهام و اقوام طبق رسوم برای من نهار و حلوا و خوراکی آوردن انقدر مسیر به چشمشون طولانی اومده بود که هر کسی وارد خونه میشد هنوز سلام نکرده بود میگفت که چقدر دور شدی هی به مامانت گفتیم یه دخترت رو کجا فرستادی و از این حرفا خلاصه هنوز پاشون رو از در بیرون نگذاشته بودن که اشکای من سرازیر شد و تو طول این یک سال این احساس همیشه با من بود که من خیلی دورم هیچکس رو ندارم غریبم و اینجور چیزها و باعث میشد زودرنج و تحریکپذیر باشم و توان تحمل کوچکترین چیزها رو هم نداشته باشم تا اینکه تو روزهای اول این پویش کشفش کردم و این مدت که حدود چهارده روزی ازش می گذره نگاهم به زندگی مشترکم و تغییراتی که برام اتفاق افتاده خیلی عوض شده و حتی با همسرم هم تعامل بهتری دارم و خب خدا رو بابت این موضوع شاکرم که تونستم یکی از افکار مزاحمم رو پیدا کنم و از اولش که فهمیدم در عجبم که این احساس چقدر برام فکر و خیال و داستان الکی درست کرده بود
روایتگر: شرکت کننده پویش لنز
۳۱ مرداد و ۱ شهریور
از طریق کانال همپات
۲۳۰ هزار تومان➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#لنز #تجربه_لنز #پویشهای_جمعی
۱K
۱۶:۱۴