بسم الله الرحمن الرحیم
از ترس فلجکننده تا شوق حرکت
امروز که توی اسنپ نشسته بودم و داشتم خودم رو جای راننده تصور میکردم، یهو دوباره یادِ مثالِ تاتی تاتی کردن و راه رفتنِ بچه و مقایسهش با یاد گرفتن رانندگی افتادم! یاد دانیال افتادم وقتی که هنوز موقع راه رفتن تقلا میکرد و تلو تلو میخورد.به این دقت کردم که کسی که مدتهاست رانندگی کرده، براش بعضی موقعیتا جزء عادی رانندگی ان، که برای من هنوز یه چالشن! مثل اینکه من اگه تو مسیر راه رفتنم، اگه یه پله باشه، بدون مکث و فکر کردن ازش بالا یا پایین میرم و رد میشم، اما بچه مکث میکنه، فکر میکنه که اینو چجوری باید رد کنم؟ من راهنماییش میکنم، دستشو میگیرم، یه قدم برمیداره، ممکنه بیفته، ممکنم هست نیفته، و احتمالا دفعههای بعدی دوباره سعی میکنه بهتر از پسش بربیاد!چی میشد اگه پله رو میدید، نگاهش که میکرد، تا آخر عمرش دیگه قدم از قدم برنمیداشت؟
یادم میاد که این وضعیت من بود:ترس شدید و فلجکننده از رانندگی، همزمان که ناتوانم کرده بود، دلم میخواست یه روزی احساس توانمندی ناشی از اون مهارت رو بچشم.
دیروز که یه مسیر نسبتا سخت برای خودم رو رانندگی کردم، به این فکر کردم که احتمالا حسین وقتی میخواد این مسیرو بیاد، با خودش نمیگه: حالا اتوبانو چجوری برم؟ حالا تو جاده ملارد و جاده شهریار چیکار کنم؟ ترافیکو چجوری رد کنم؟ فلان پیچ رو چجوری رد کنم؟ اما فاطمهای که داره تاتی تاتی میکنه، اینا براش پلههای بزرگیان که هی مکث میکنه و براشون فکر میکنه. ولی خب، اگه قبلا یه ترس فلجکننده بود که نمیذاشت قدم از قدم برداره، الان یه شوق حرکت هست که میگه بریم ببینیم چیکار میکنیم!
اونایی که تو گروه گره بودن، دیدن و کنارم بودن که چجوری تاتی تاتی کردم و میکنم؛ همونایی که وقتی رو زمین بودم، با صداشون جون گرفتم که از جام بلند شم!
برای شروع نکردنِ رانندگی، برای غلبه نکردن به این ترس، انقدری ذهنم بهونه بهم داده بود که اگه نمیشناختمشون، تا آخر عمرم باهام میومدن! :این ماشین بزرگه، من نمیتونم باهاش رانندگی کنم!فلان جاده شلوغه و رانندهها بد میرن، من نمیتونم!دانیالو چیکار کنم؟ چه فایده با دنده اتومات رانندگی کنم؟ راننده نمیشم که!قطعاتش پیدا نمیشه، بزنم یه جا، گیر کنیم چی؟
راستش لازم بود با خودم شفاف باشم و تکلیفمو با خودم و بهونههام روشن کنم.سوالای کلیدی من اینا بود:راننده از نظر من یعنی چی؟رانندگی الان چقدر نیاز منه؟ یا اصلا با رانندگی میخوام چه نیاز عمیقتری رو از خودم رفع کنم؟
اینا خیلی چیزا رو برام روشن کردو کنار گرهیها، تونستم جامو پیدا کنم و قدمامو تاتی تاتی بردارم!کنار همه بهونههام:با دانیالبا ماشینی که ترجیحم نبودبا جاده شلوغبا ترافیکو با چالشایی که هنوز برام روتین نشدنو خب زندهم!
روایتگر: شرکتکننده پویش گره
زمان ثبتنام: ۳۱ مرداد و ۱ شهریور(از طریق کانال تلگرام همپات)➳༻❀༺➳@hampat_ir➳༻❀༺➳#گره#تجربه_گره#پویشهای_جمعی
امروز که توی اسنپ نشسته بودم و داشتم خودم رو جای راننده تصور میکردم، یهو دوباره یادِ مثالِ تاتی تاتی کردن و راه رفتنِ بچه و مقایسهش با یاد گرفتن رانندگی افتادم! یاد دانیال افتادم وقتی که هنوز موقع راه رفتن تقلا میکرد و تلو تلو میخورد.به این دقت کردم که کسی که مدتهاست رانندگی کرده، براش بعضی موقعیتا جزء عادی رانندگی ان، که برای من هنوز یه چالشن! مثل اینکه من اگه تو مسیر راه رفتنم، اگه یه پله باشه، بدون مکث و فکر کردن ازش بالا یا پایین میرم و رد میشم، اما بچه مکث میکنه، فکر میکنه که اینو چجوری باید رد کنم؟ من راهنماییش میکنم، دستشو میگیرم، یه قدم برمیداره، ممکنه بیفته، ممکنم هست نیفته، و احتمالا دفعههای بعدی دوباره سعی میکنه بهتر از پسش بربیاد!چی میشد اگه پله رو میدید، نگاهش که میکرد، تا آخر عمرش دیگه قدم از قدم برنمیداشت؟
یادم میاد که این وضعیت من بود:ترس شدید و فلجکننده از رانندگی، همزمان که ناتوانم کرده بود، دلم میخواست یه روزی احساس توانمندی ناشی از اون مهارت رو بچشم.
دیروز که یه مسیر نسبتا سخت برای خودم رو رانندگی کردم، به این فکر کردم که احتمالا حسین وقتی میخواد این مسیرو بیاد، با خودش نمیگه: حالا اتوبانو چجوری برم؟ حالا تو جاده ملارد و جاده شهریار چیکار کنم؟ ترافیکو چجوری رد کنم؟ فلان پیچ رو چجوری رد کنم؟ اما فاطمهای که داره تاتی تاتی میکنه، اینا براش پلههای بزرگیان که هی مکث میکنه و براشون فکر میکنه. ولی خب، اگه قبلا یه ترس فلجکننده بود که نمیذاشت قدم از قدم برداره، الان یه شوق حرکت هست که میگه بریم ببینیم چیکار میکنیم!
اونایی که تو گروه گره بودن، دیدن و کنارم بودن که چجوری تاتی تاتی کردم و میکنم؛ همونایی که وقتی رو زمین بودم، با صداشون جون گرفتم که از جام بلند شم!
برای شروع نکردنِ رانندگی، برای غلبه نکردن به این ترس، انقدری ذهنم بهونه بهم داده بود که اگه نمیشناختمشون، تا آخر عمرم باهام میومدن! :این ماشین بزرگه، من نمیتونم باهاش رانندگی کنم!فلان جاده شلوغه و رانندهها بد میرن، من نمیتونم!دانیالو چیکار کنم؟ چه فایده با دنده اتومات رانندگی کنم؟ راننده نمیشم که!قطعاتش پیدا نمیشه، بزنم یه جا، گیر کنیم چی؟
راستش لازم بود با خودم شفاف باشم و تکلیفمو با خودم و بهونههام روشن کنم.سوالای کلیدی من اینا بود:راننده از نظر من یعنی چی؟رانندگی الان چقدر نیاز منه؟ یا اصلا با رانندگی میخوام چه نیاز عمیقتری رو از خودم رفع کنم؟
اینا خیلی چیزا رو برام روشن کردو کنار گرهیها، تونستم جامو پیدا کنم و قدمامو تاتی تاتی بردارم!کنار همه بهونههام:با دانیالبا ماشینی که ترجیحم نبودبا جاده شلوغبا ترافیکو با چالشایی که هنوز برام روتین نشدنو خب زندهم!
روایتگر: شرکتکننده پویش گره
۱.۱K
۱۷:۰۳