خواب عمیق
روایتی از روز هفتم جنگ
نرگس پهلوانی دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
دلم میخواهد متنی بنویسم.از همان متنهایی که آدم در آنها اتفاقات بدی را پشت سر میگذارد و بعد، ناگهان از خواب میپرد. از همان نوشتههایی که معلمان نگارش معمولاً دوستشان ندارند.اما اکنون اینطور نیست.حالا همه دلشان میخواهد از خواب بپرند؛ چون خوابی که در آن گیر افتادهایم اصلاً شبیه خوابهای معمولی نیست. این خواب، یک کابوس واقعی است.در خواب، رهبر کشورمان را به شهادت رساندهاند. روی کلیپهایی که از ایشان منتشر میشود، با خطی درشت نوشتهاند: «شهید آیتالله سید علی خامنهای».مردم، ویدئوهایی از سخنرانیهای قدیمی ایشان را در «بله» بازنشر میکنند و هر بار دیدن آنها، سنگینی عجیبی روی سینهمان میگذارد.جنگ همچنان ادامه دارد؛ اما با وجود همهی این اتفاقات، هنوز که هنوز است هیچ سخنرانی تازهای از ایشان منتشر نشده و همین سکوت، ترس را عمیقتر میکند.نهتنها خود ایشان، بلکه تعداد زیادی از اعضای خانوادهشان نیز در این خواب به شهادت رسیدهاند؛ یکی از آنها زهرا حداد عادل است.در خواب، مدرسهای که ایشان در آن کار میکردند به طرز عجیبی ساکت است. آن صحبتها و نصیحتهایی که همیشه با حوصله برای ما میگفتند و آن شوقی که در انجام کارها داشتند، حالا جایش را به سکوتی سنگین، گریه و زاری داده است.در همان خواب، خبر میرسد که ۱۶۸ دانشآموز مدرسهی میناب به شهادت رسیدهاند. کودکان و وسایلشان غرق در خون است. دیگر خبری از بازی و شیطنت نیست و صدای فریاد و خندهای شنیده نمیشود. بچهها بیحرکت روی زمین افتادهاند و کیفها و لوازمالتحریری که با ذوق و شوق خریده بودند؛ خاکی و خونی کنارشان رها شده است.اما در واقعیت، اینگونه نیست.در واقعیت، سخنرانی آیتالله خامنهای از تلویزیون پخش میشود؛ سخنرانیای دربارهی پیروزی ایران که با هر جملهاش دلهای نگران مردم را آرامتر و قرصتر میکند.در مدرسه، خانم حداد همچنان مشغول به کار هستند. با همان انرژی همیشگی، وقت زیادی را برای مدرسه میگذارند. شایعاتی را که دربارهشان پخش شدهاست با صبوری نشنیده میگیرند و از کنارشان عبور میکنند. برای آیندهی ما نگراناند و مثل همیشه نصیحتمان میکنند.و بچههای میناب، زنده و پرهیاهو هستند. صدای خنده و همهمهشان در حیاط میپیچد؛ روی هم آب میپاشند، خیس میشوند و از ته دل میخندند. بعد که خسته میشوند، کف حیاط دراز میکشند و به آسمان خیره میمانند.همهی ما میخواهیم از این خواب بیدار شویم، اما انگار بیدار شدن کار سادهای نیست.خواب عمیقی است، اما در بیدارترین حالت ممکن هستیم.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
روایتی از روز هفتم جنگ
نرگس پهلوانی دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
دلم میخواهد متنی بنویسم.از همان متنهایی که آدم در آنها اتفاقات بدی را پشت سر میگذارد و بعد، ناگهان از خواب میپرد. از همان نوشتههایی که معلمان نگارش معمولاً دوستشان ندارند.اما اکنون اینطور نیست.حالا همه دلشان میخواهد از خواب بپرند؛ چون خوابی که در آن گیر افتادهایم اصلاً شبیه خوابهای معمولی نیست. این خواب، یک کابوس واقعی است.در خواب، رهبر کشورمان را به شهادت رساندهاند. روی کلیپهایی که از ایشان منتشر میشود، با خطی درشت نوشتهاند: «شهید آیتالله سید علی خامنهای».مردم، ویدئوهایی از سخنرانیهای قدیمی ایشان را در «بله» بازنشر میکنند و هر بار دیدن آنها، سنگینی عجیبی روی سینهمان میگذارد.جنگ همچنان ادامه دارد؛ اما با وجود همهی این اتفاقات، هنوز که هنوز است هیچ سخنرانی تازهای از ایشان منتشر نشده و همین سکوت، ترس را عمیقتر میکند.نهتنها خود ایشان، بلکه تعداد زیادی از اعضای خانوادهشان نیز در این خواب به شهادت رسیدهاند؛ یکی از آنها زهرا حداد عادل است.در خواب، مدرسهای که ایشان در آن کار میکردند به طرز عجیبی ساکت است. آن صحبتها و نصیحتهایی که همیشه با حوصله برای ما میگفتند و آن شوقی که در انجام کارها داشتند، حالا جایش را به سکوتی سنگین، گریه و زاری داده است.در همان خواب، خبر میرسد که ۱۶۸ دانشآموز مدرسهی میناب به شهادت رسیدهاند. کودکان و وسایلشان غرق در خون است. دیگر خبری از بازی و شیطنت نیست و صدای فریاد و خندهای شنیده نمیشود. بچهها بیحرکت روی زمین افتادهاند و کیفها و لوازمالتحریری که با ذوق و شوق خریده بودند؛ خاکی و خونی کنارشان رها شده است.اما در واقعیت، اینگونه نیست.در واقعیت، سخنرانی آیتالله خامنهای از تلویزیون پخش میشود؛ سخنرانیای دربارهی پیروزی ایران که با هر جملهاش دلهای نگران مردم را آرامتر و قرصتر میکند.در مدرسه، خانم حداد همچنان مشغول به کار هستند. با همان انرژی همیشگی، وقت زیادی را برای مدرسه میگذارند. شایعاتی را که دربارهشان پخش شدهاست با صبوری نشنیده میگیرند و از کنارشان عبور میکنند. برای آیندهی ما نگراناند و مثل همیشه نصیحتمان میکنند.و بچههای میناب، زنده و پرهیاهو هستند. صدای خنده و همهمهشان در حیاط میپیچد؛ روی هم آب میپاشند، خیس میشوند و از ته دل میخندند. بعد که خسته میشوند، کف حیاط دراز میکشند و به آسمان خیره میمانند.همهی ما میخواهیم از این خواب بیدار شویم، اما انگار بیدار شدن کار سادهای نیست.خواب عمیقی است، اما در بیدارترین حالت ممکن هستیم.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۸:۲۳
روز چهارم جنگ، ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
باران نویریان؛ دانشجوی ترم چهارم سیاستگذاری اجتماعی
صبحها من و پدافند باهم بیدار میشویم. تا دست و صورتم را بشورم و بروم کنار پنجره، دودها را که میبینم، میفهمم باز از برخوردها عقب ماندهام. صبحم را با نگاه کردن به شهری که از جا به جایش دود انفجار بلند شده، شروع میکنم. ماه رمضان است. صبحانه نمیخوریم. بهجای صبحانه، دلم پر میشود از هولی که با هربار لرزیدن خانه به جانم میافتد. اخبار را چک میکنم تا ببینم کدام قسمت از شهرم پودر شده است. دل دیدن مجروحها و خانههای ریخته و خیابانهای پر از ترکش را ندارم. فقط میخواهم حول و حوش منطقهاش را بدانم. دانستن اینکه کجای تهران مورد هدف قرار گرفته، خوراک کافیای است برای خیال کردن. ذهنم شروع میکند به مرور کردن تمام لحظههایی که در آن خیابان بوده و خاطرهها را یکی یکی میگذارد پشت سر هم. بلافاصله بعد از مرور تصویرهایی که چشمانم از در و دیوار شهر دیدهاند، انفجار شروع میشود. شهر در سرم منفجر میشود و خاطرهها، مثل خردهشیشه پخش میشوند روی آسفالت خیابان. من، مثل کسی که خانهی بغلیشان را زده باشند و موج انفجار پرتابم کرده باشد گوشهی خانه، گرد و غبار را از صورتم پاک میکنم و مینشینم وسط کوچهای که هیچ شباهتی به چند ثانیهی قبلش ندارد. خاطرهها دورهام میکنند. در خیالم روی تکتکشان دست میکشم و برای از دست رفتن مکانی که در آن طی شدهاند، سوگواری میکنم.این خیالبافیها و تصورهای مداومم از مورد حمله قرار گرفتن، هنوز تمام نشده که صدای دیگری میآید و پشت بندش، ستون جدیدی از دود، زمین را به آسمان وصل میکند. من، هنوز زخم قبلیام را پانسمان نکرده، شکاف دیگری روی قلبم میبینم. باز مجبور میشوم نفس عمیق بکشم و فکر کنم ببینم نام خیابان برایم آشناست یا نه. ببینم با چه کسی و در چه زمانی قدم زدهام توی آن خیابان و راجعبه زندگی بحث کردهام. بعد به مرگی که در یکآن، همان منطقه را گرفته، فکر کنم و باز همان خیالبافیهای سوگوارانه و تمام نشدنی.با هر برخورد، زخم روی زخم اضافه میشود و آسمان سیاهتر. چندین خانواده به عزای عزیزانشان مینشینند و چندین هزارنفر به عزای خاطراتشان. ساختمانها میریزند، پارکها تخریب میشوند، کاخها آسیب میبینند، خیابانها پر میشوند از خاکستر، آسفالت با خردهشیشه فرش میشود، وسایل داخل خانهها میریزند وسط کوچه، مدرسهها میشوند قبرستان و آدمها بیپناه میشوند.حتی گفتنش هم بهدور از عقل و منطق است، اگر بگوییم که میتوان مردم شهر را فدای سرِ در و دیوارهایش کرد و غصه خورد بابت تکه آجرهایی که میریزند، اما هیچ نگفت از جانهایی که برای همیشه شهر و دیارشان را ترک میکنند. اگر آدمها نباشند، شهر میمیرد. میشود تنِ بیروحی که خبابانها و محلههایش هیچ فرقی باهم ندارند. این تن، تا وقتی رد خاطره و یادی روی پوستش نباشد، هیچ ارزشی بیشتر از تکهپارههایی از سنگ و آجر ندارد.من، این روزها سوگوار شهری هستم که روح و تنش زخم بر میدارد. زخمهایی عمیق که هیچوقت از یاد مردمانِ زندهاش پاک نمیشود. زخمهایی که جانها را به درد میآورد و خاطرها را مکدر میکند. مردم شهر، گاهی این زخم را توی دل خودشان نگه میدارند. از آن حرف نمیزنند چون بهنظرشان چیزهای بسیار مهمتری از خط افتادن روی خاطرههای پر از خندهشان با مکانهای شهر، وجود دارد. جنگ، بیرحمانه از انسان میخواهد که پا روی احساسهایش بگذارد و بیآنکه مجالی داشته باشد، از تلخیهای مداومش گذر کند و داوطلبانه، خودش را برای درد بعدی پیش فرستد. جنگ، میتواند در لحظه همهی رکنهای اساسیات برای زنده ماندن را به لرزه در بیاورد و تو را فلج کند. میگذاردت بین رگباری از درد و رنج و مدام تو را میکوبد. آنقدر که ندانی باید اول از همه بروی سراغ کدام درد، به چه چیزی دل خوش کنی برای تسلی دادن خودت و کدام درد را بیاهمیت بشماری و با وجودش کنار بیایی.خاطرههایی که با هر انفجار پودر میشوند و شهری که زخم برمیدارد هم، احتمالا یکی از آن تیرهاییست که تیربار جنگ میکوبد توی صورتت و تو باید سعی کنی کنار بیایی با این ترکشی که توی بدنت جا مانده، تا از پس ترکشهایی که به قلبت نزدیکترند، بربیایی. ما ناگریز، دردها را پس میزنیم که درد دیگری را جایگزینش کنیم. این، بلاییست که جنگ بر سر آدم میآورد.*امروز سعی کردم ایران را بکشم. سرم پر بود از فکر خانههایی که دارند از بین میروند. نشسته بودم روی میز و لپتاپ جلویم بود. لابهلای این خطها، از پنجره به آسمان نگاه میکردم. دودی که از غرب تهران راه افتاده بود حالا کل شهر را پوشانده بود. آسمان سیاه بود. صدای انفجار میآمد و من به جان آدمها فکر میکردم، به آسمان شهر.برگرفته از کانال لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
@hanifa_atu
باران نویریان؛ دانشجوی ترم چهارم سیاستگذاری اجتماعی
صبحها من و پدافند باهم بیدار میشویم. تا دست و صورتم را بشورم و بروم کنار پنجره، دودها را که میبینم، میفهمم باز از برخوردها عقب ماندهام. صبحم را با نگاه کردن به شهری که از جا به جایش دود انفجار بلند شده، شروع میکنم. ماه رمضان است. صبحانه نمیخوریم. بهجای صبحانه، دلم پر میشود از هولی که با هربار لرزیدن خانه به جانم میافتد. اخبار را چک میکنم تا ببینم کدام قسمت از شهرم پودر شده است. دل دیدن مجروحها و خانههای ریخته و خیابانهای پر از ترکش را ندارم. فقط میخواهم حول و حوش منطقهاش را بدانم. دانستن اینکه کجای تهران مورد هدف قرار گرفته، خوراک کافیای است برای خیال کردن. ذهنم شروع میکند به مرور کردن تمام لحظههایی که در آن خیابان بوده و خاطرهها را یکی یکی میگذارد پشت سر هم. بلافاصله بعد از مرور تصویرهایی که چشمانم از در و دیوار شهر دیدهاند، انفجار شروع میشود. شهر در سرم منفجر میشود و خاطرهها، مثل خردهشیشه پخش میشوند روی آسفالت خیابان. من، مثل کسی که خانهی بغلیشان را زده باشند و موج انفجار پرتابم کرده باشد گوشهی خانه، گرد و غبار را از صورتم پاک میکنم و مینشینم وسط کوچهای که هیچ شباهتی به چند ثانیهی قبلش ندارد. خاطرهها دورهام میکنند. در خیالم روی تکتکشان دست میکشم و برای از دست رفتن مکانی که در آن طی شدهاند، سوگواری میکنم.این خیالبافیها و تصورهای مداومم از مورد حمله قرار گرفتن، هنوز تمام نشده که صدای دیگری میآید و پشت بندش، ستون جدیدی از دود، زمین را به آسمان وصل میکند. من، هنوز زخم قبلیام را پانسمان نکرده، شکاف دیگری روی قلبم میبینم. باز مجبور میشوم نفس عمیق بکشم و فکر کنم ببینم نام خیابان برایم آشناست یا نه. ببینم با چه کسی و در چه زمانی قدم زدهام توی آن خیابان و راجعبه زندگی بحث کردهام. بعد به مرگی که در یکآن، همان منطقه را گرفته، فکر کنم و باز همان خیالبافیهای سوگوارانه و تمام نشدنی.با هر برخورد، زخم روی زخم اضافه میشود و آسمان سیاهتر. چندین خانواده به عزای عزیزانشان مینشینند و چندین هزارنفر به عزای خاطراتشان. ساختمانها میریزند، پارکها تخریب میشوند، کاخها آسیب میبینند، خیابانها پر میشوند از خاکستر، آسفالت با خردهشیشه فرش میشود، وسایل داخل خانهها میریزند وسط کوچه، مدرسهها میشوند قبرستان و آدمها بیپناه میشوند.حتی گفتنش هم بهدور از عقل و منطق است، اگر بگوییم که میتوان مردم شهر را فدای سرِ در و دیوارهایش کرد و غصه خورد بابت تکه آجرهایی که میریزند، اما هیچ نگفت از جانهایی که برای همیشه شهر و دیارشان را ترک میکنند. اگر آدمها نباشند، شهر میمیرد. میشود تنِ بیروحی که خبابانها و محلههایش هیچ فرقی باهم ندارند. این تن، تا وقتی رد خاطره و یادی روی پوستش نباشد، هیچ ارزشی بیشتر از تکهپارههایی از سنگ و آجر ندارد.من، این روزها سوگوار شهری هستم که روح و تنش زخم بر میدارد. زخمهایی عمیق که هیچوقت از یاد مردمانِ زندهاش پاک نمیشود. زخمهایی که جانها را به درد میآورد و خاطرها را مکدر میکند. مردم شهر، گاهی این زخم را توی دل خودشان نگه میدارند. از آن حرف نمیزنند چون بهنظرشان چیزهای بسیار مهمتری از خط افتادن روی خاطرههای پر از خندهشان با مکانهای شهر، وجود دارد. جنگ، بیرحمانه از انسان میخواهد که پا روی احساسهایش بگذارد و بیآنکه مجالی داشته باشد، از تلخیهای مداومش گذر کند و داوطلبانه، خودش را برای درد بعدی پیش فرستد. جنگ، میتواند در لحظه همهی رکنهای اساسیات برای زنده ماندن را به لرزه در بیاورد و تو را فلج کند. میگذاردت بین رگباری از درد و رنج و مدام تو را میکوبد. آنقدر که ندانی باید اول از همه بروی سراغ کدام درد، به چه چیزی دل خوش کنی برای تسلی دادن خودت و کدام درد را بیاهمیت بشماری و با وجودش کنار بیایی.خاطرههایی که با هر انفجار پودر میشوند و شهری که زخم برمیدارد هم، احتمالا یکی از آن تیرهاییست که تیربار جنگ میکوبد توی صورتت و تو باید سعی کنی کنار بیایی با این ترکشی که توی بدنت جا مانده، تا از پس ترکشهایی که به قلبت نزدیکترند، بربیایی. ما ناگریز، دردها را پس میزنیم که درد دیگری را جایگزینش کنیم. این، بلاییست که جنگ بر سر آدم میآورد.*امروز سعی کردم ایران را بکشم. سرم پر بود از فکر خانههایی که دارند از بین میروند. نشسته بودم روی میز و لپتاپ جلویم بود. لابهلای این خطها، از پنجره به آسمان نگاه میکردم. دودی که از غرب تهران راه افتاده بود حالا کل شهر را پوشانده بود. آسمان سیاه بود. صدای انفجار میآمد و من به جان آدمها فکر میکردم، به آسمان شهر.برگرفته از کانال لحظههای روشن ایران | @lahzehayeroshan
@hanifa_atu
۱۹:۱۴
شاگردان تهرانی مقدم و حاجی زادهاین شب ها در پای لانچرها قرآن به سر میگیرند و علی و اولادش را قسم می دهند برای نصرت و پیروزی و فرزندان مکتب آوینی نیز اینگونه در میدان با سلاح خویش ...
" />
فاطمه کریمی | ترم چهارم روزنامه نگاری
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۰:۱۱
راه "قدس" از کربلا میگذردروایتی از خروش مردمی در روز قدس
سارا پوشیده | دانشجوی روابط عمومی
راست میگفتند، راه قدس از کربلا میگذرد... از حماسههای حسینی!راست میگفتند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...!و امروز قرارگاه حسین بن علی ایران است...این جوش و خروش کربلاست...این مردم فرزندان حسیناند. این مردم، مردم شهادت و عاشورایند. مکتبشان، مکتب حسینیست؛ و امتی که پیشوایشان حسین باشد از شهادت نمیترسند، آنها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح میدهند.این مردم آمدهاند بگویند در راه قدسی که از این کربلا میگذرد از جنگنده و انفجار و بمب نمیترسند. آمادهی شهادتاند.آن پیرزنی که آرام در گذرگاه و همهمهٔ عبور و مرور راهپیمایان نشسته و عکس امامش را در آغوش کشیده، آن مادری که فرزند کوچکش را به دست گرفته، آن پیرمردی که با ویلچر میآید، این کودکان دبستانی که به یاد شهدای میناب با کیف و کوله میآیند، این دریای جمعیت آمدهاند کربلا را تکرار کنند. آمدهاند بگویند که ذلت نمیپذیرند...
آقای خامنهای! حقا که اینها مردم شما هستند! حقا که در مکتب شما شهادت برایشان گوارا شده!امروز آمدهاند تا آخرین توصیهٔ شما را فریاد بزنند. آمدهاند با دستان مشت شده هرچه فریاد دارند بر سر اهالی اپستین خالی کنند.تمام شب قرآن به سر گرفتند و در خیابانها پرچم ایران تکان دادند و حالا با زبان روزه دوباره آمدند تا بگویند به وعدهی حق شما ایمان دارند:«ما در قدس نماز خواهیم خواند...»این را شما گفتید. این مردم درس پس میدهند...عجب استادی بودید!... عجب شاگردانی! لحظهای از آرمانهای شما پا پس نمیکشند...آری راست میگویند:«راه قدس از کربلا میگذرد!»
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
سارا پوشیده | دانشجوی روابط عمومی
راست میگفتند، راه قدس از کربلا میگذرد... از حماسههای حسینی!راست میگفتند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...!و امروز قرارگاه حسین بن علی ایران است...این جوش و خروش کربلاست...این مردم فرزندان حسیناند. این مردم، مردم شهادت و عاشورایند. مکتبشان، مکتب حسینیست؛ و امتی که پیشوایشان حسین باشد از شهادت نمیترسند، آنها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح میدهند.این مردم آمدهاند بگویند در راه قدسی که از این کربلا میگذرد از جنگنده و انفجار و بمب نمیترسند. آمادهی شهادتاند.آن پیرزنی که آرام در گذرگاه و همهمهٔ عبور و مرور راهپیمایان نشسته و عکس امامش را در آغوش کشیده، آن مادری که فرزند کوچکش را به دست گرفته، آن پیرمردی که با ویلچر میآید، این کودکان دبستانی که به یاد شهدای میناب با کیف و کوله میآیند، این دریای جمعیت آمدهاند کربلا را تکرار کنند. آمدهاند بگویند که ذلت نمیپذیرند...
آقای خامنهای! حقا که اینها مردم شما هستند! حقا که در مکتب شما شهادت برایشان گوارا شده!امروز آمدهاند تا آخرین توصیهٔ شما را فریاد بزنند. آمدهاند با دستان مشت شده هرچه فریاد دارند بر سر اهالی اپستین خالی کنند.تمام شب قرآن به سر گرفتند و در خیابانها پرچم ایران تکان دادند و حالا با زبان روزه دوباره آمدند تا بگویند به وعدهی حق شما ایمان دارند:«ما در قدس نماز خواهیم خواند...»این را شما گفتید. این مردم درس پس میدهند...عجب استادی بودید!... عجب شاگردانی! لحظهای از آرمانهای شما پا پس نمیکشند...آری راست میگویند:«راه قدس از کربلا میگذرد!»
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۳:۲۰
راز مناجاتبرداشتی آزاد از خبر تلخ شهادت مادر و فرزند در مسیر راهپیمایی روز قدس و عکس پرچم خونین
فاطمه میرزامحمدی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
دیشب تا صبح بکیاالله گفته بود.احتمالا نیمه های شب، جایی حوالی فراز هفتاد جوشن کبیر ، پسرک به روی پای مادرش خوابش برده بود.نوبت به قرآن به سرگرفتن رسید ؛ بالحسین بالحسین بالحسین .مداح به روضه گریز میزند.به روضه ی شهادت طفل شیرخوار در آغوش والدش، به شهادت رعناجوانِ حرم و به «عَلَي الدُنيا بَعَدَكَ العفَا» اربابش حسین...نگاهش به پسرش میوفتد و هقهقاش شدت میگیرد.جگرگوشهی حسین فداشد؟ جگرگوشهیمن فدایحسین...روضه تمام میشود.به خانه میروند؛ دورهم سحری میخورند و کودک خانواده را راضی میکند تا اولین روزهیعمرش را بگیرد و اینطور احساس بزرگسالی کند.اندکی استراحت میکنند و حوالی ساعت ده و نیم علیرغم وجود همهی تهدیدها دست در دست هم به خیابان میروند.قبل از رسیدن به محل تجمع بدست شقیترین افراد روی زمین؛ خون پاک پسرک بر زمین میریزد و مادرش هم!خدا جگرگوشهیمادر و پسر را باهم میخرد...کاش رازِ مناجاتت فاش میشد! چه گفتی که خدا اینگونه تورا خرید...؟
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
فاطمه میرزامحمدی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
دیشب تا صبح بکیاالله گفته بود.احتمالا نیمه های شب، جایی حوالی فراز هفتاد جوشن کبیر ، پسرک به روی پای مادرش خوابش برده بود.نوبت به قرآن به سرگرفتن رسید ؛ بالحسین بالحسین بالحسین .مداح به روضه گریز میزند.به روضه ی شهادت طفل شیرخوار در آغوش والدش، به شهادت رعناجوانِ حرم و به «عَلَي الدُنيا بَعَدَكَ العفَا» اربابش حسین...نگاهش به پسرش میوفتد و هقهقاش شدت میگیرد.جگرگوشهی حسین فداشد؟ جگرگوشهیمن فدایحسین...روضه تمام میشود.به خانه میروند؛ دورهم سحری میخورند و کودک خانواده را راضی میکند تا اولین روزهیعمرش را بگیرد و اینطور احساس بزرگسالی کند.اندکی استراحت میکنند و حوالی ساعت ده و نیم علیرغم وجود همهی تهدیدها دست در دست هم به خیابان میروند.قبل از رسیدن به محل تجمع بدست شقیترین افراد روی زمین؛ خون پاک پسرک بر زمین میریزد و مادرش هم!خدا جگرگوشهیمادر و پسر را باهم میخرد...کاش رازِ مناجاتت فاش میشد! چه گفتی که خدا اینگونه تورا خرید...؟
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۷:۰۵
ماه، روشنتر از همیشه
فاطمه حجتی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
این شبها زیر آسمان خدا، اتفاقات عجیبی درحال وقوع است. اتفاقاتی که پیش از این کمتر تجربه میکردیم. شاید هم طعمشان را برای اولین بار میچشیم. این شبها، سه رنگ پرچم ایران و نشان «الله» میان آن، برق پررنگتری به چشمانمان میدهد و شور بیشتری به قلبهایمان. این روز و شبها جایجای شهر، مثل شبی که با ستارهها نورانی شود، با این پرچم سه رنگ نور میگیرد. احتزازش میان باد سرد زمستانی، قوت قلبی میشود برای دلهای داغدار.این شبها وقتی همپای مردمی که با آنها هموطن و همداستانیم قدم برمیداریم، وقتی آن سه رنگ زیبا را روی دوش میگذاریم، باری سنگین را بر شانههایمان احساس میکنیم. باری که حکایت از خونخواهی دارد. نشان از انتقام و نقش تکتک ما در مبارزهی وجودی میان حق و باطل.این شبها زیر نگاه دشمن و حضور جنگندهها، فریاد الله اکبر مفهمومی به اسم ترس را از میان برمیدارد. صدای انفجار اگر به گوش برسد، ندای الله اکبر بلندتر میشود تا به دشمن بفهمانیم و به خودمان یادآوری کنیم که تکیهی ما به قدرتی ورای تمام قدرتهاست. قدرتی که ما را در برابر خطرها ایمن کرده و پیروزیمان را تضمین میکند.میان همصدا شدن در شعارها و دلگرمی به الله اکبرها، نگاهمان به آسمان و ماه درخشان میان آن اگر باشد، حالمان غریبتر میشود. زیر آسمان بودن، بیشتر ما را به این باور میرساند که به قول شهید سید حسن نصرالله(ره) دشمن در محاصره است و تمام آسمانها و زمین، همرزم ما. انگار لشکری از ملائکه بالای سرمان جمع شدهاند و با ما در «الله اکبر»هایمان همصدا میشوند و خطرها را دفع میکنند. آری. این نبرد به جز با امداد غیبی خداوند امکان پذیر نیست.این شبها ماه، از همیشه روشنتر به چشم میآید. اگر به دیدن ماه عادت نکنی، برایت همیشه زیبا و اعجاب انگیز است. مخصوصا اگر میان این جمعیت و در حال بردن نام مالک آسمانها و زمین باشی. ما به دیدن ماه عادت کرده بودیم. ماهی که روی زمین قدم برمیداشت و به شبِ اطرافش نور میتاباند تا راه را روشن کند. اکنون که آن ماه در ماه خدا آسمانی شده، نورش هم بیش از قبل میدرخشد و مسیر را برای ما هموار میکند. ما برای ماه زمینیمان دلتنگیم اما نور او بیش از همیشه چشممان را به حضور حقیقیاش در میانمان روشن میکند. حالا که ماهی نو با همان سیما و همان سیرت رزقمان شده، به حکم «بل احیاء عند ربهم»، در ماه خدا، راه را با نور ماهی که روشنتر از همیشه است، ادامه میدهیم.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
فاطمه حجتی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
این شبها زیر آسمان خدا، اتفاقات عجیبی درحال وقوع است. اتفاقاتی که پیش از این کمتر تجربه میکردیم. شاید هم طعمشان را برای اولین بار میچشیم. این شبها، سه رنگ پرچم ایران و نشان «الله» میان آن، برق پررنگتری به چشمانمان میدهد و شور بیشتری به قلبهایمان. این روز و شبها جایجای شهر، مثل شبی که با ستارهها نورانی شود، با این پرچم سه رنگ نور میگیرد. احتزازش میان باد سرد زمستانی، قوت قلبی میشود برای دلهای داغدار.این شبها وقتی همپای مردمی که با آنها هموطن و همداستانیم قدم برمیداریم، وقتی آن سه رنگ زیبا را روی دوش میگذاریم، باری سنگین را بر شانههایمان احساس میکنیم. باری که حکایت از خونخواهی دارد. نشان از انتقام و نقش تکتک ما در مبارزهی وجودی میان حق و باطل.این شبها زیر نگاه دشمن و حضور جنگندهها، فریاد الله اکبر مفهمومی به اسم ترس را از میان برمیدارد. صدای انفجار اگر به گوش برسد، ندای الله اکبر بلندتر میشود تا به دشمن بفهمانیم و به خودمان یادآوری کنیم که تکیهی ما به قدرتی ورای تمام قدرتهاست. قدرتی که ما را در برابر خطرها ایمن کرده و پیروزیمان را تضمین میکند.میان همصدا شدن در شعارها و دلگرمی به الله اکبرها، نگاهمان به آسمان و ماه درخشان میان آن اگر باشد، حالمان غریبتر میشود. زیر آسمان بودن، بیشتر ما را به این باور میرساند که به قول شهید سید حسن نصرالله(ره) دشمن در محاصره است و تمام آسمانها و زمین، همرزم ما. انگار لشکری از ملائکه بالای سرمان جمع شدهاند و با ما در «الله اکبر»هایمان همصدا میشوند و خطرها را دفع میکنند. آری. این نبرد به جز با امداد غیبی خداوند امکان پذیر نیست.این شبها ماه، از همیشه روشنتر به چشم میآید. اگر به دیدن ماه عادت نکنی، برایت همیشه زیبا و اعجاب انگیز است. مخصوصا اگر میان این جمعیت و در حال بردن نام مالک آسمانها و زمین باشی. ما به دیدن ماه عادت کرده بودیم. ماهی که روی زمین قدم برمیداشت و به شبِ اطرافش نور میتاباند تا راه را روشن کند. اکنون که آن ماه در ماه خدا آسمانی شده، نورش هم بیش از قبل میدرخشد و مسیر را برای ما هموار میکند. ما برای ماه زمینیمان دلتنگیم اما نور او بیش از همیشه چشممان را به حضور حقیقیاش در میانمان روشن میکند. حالا که ماهی نو با همان سیما و همان سیرت رزقمان شده، به حکم «بل احیاء عند ربهم»، در ماه خدا، راه را با نور ماهی که روشنتر از همیشه است، ادامه میدهیم.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۸:۴۸
۱۸:۵۶
روز دهمغزلی در رثای شهادت رهبر آزادگان جهان
" />
عارفه نوروزی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
پروانهای زِ خانهی ما پر کشید و رفتجامی شکسته از میِ غم سر کشید و رفتآتش گرفت شمع از این بینفس شدناشکی به رقصِ شعلهی آخر کشید و رفتاز جان گذشت تا که بمانَد به جا وطنخطی به روی توطئهی شر کشید و رفتاو از سلالهی اسدالله بود و خود،دستی به دربِ قلعهی خیبر کشید و رفتروزِ دهم، تشنهلب و زخمی و شهید دل را به روضههای مصور کشید و رفت...
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
پروانهای زِ خانهی ما پر کشید و رفتجامی شکسته از میِ غم سر کشید و رفتآتش گرفت شمع از این بینفس شدناشکی به رقصِ شعلهی آخر کشید و رفتاز جان گذشت تا که بمانَد به جا وطنخطی به روی توطئهی شر کشید و رفتاو از سلالهی اسدالله بود و خود،دستی به دربِ قلعهی خیبر کشید و رفتروزِ دهم، تشنهلب و زخمی و شهید دل را به روضههای مصور کشید و رفت...
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۴:۰۶
سکوت، لحظهای حاکم میشود، میشنوم که مداح میگوید: هرچه آنچه میخواهید از خداوند تقاضا کنید که وقت اجابت است. زیر لب میگویم:"پروردگارا ملت مارو سرافراز بگردان، خداوندا سیدعلی خامنهای رو برای ما...، خداوندا آقا سیدمجتبی رو برای ما نگهدار و از او محافظت کن.عجب غم زیبا و پرشکوهی در دل مردمت به وجود آوردی آقای سربلند و مظلوم من! هستی و میبینی که ملتت، ملت حجت ابن الحسن چگونه معنای حقیقی جبل الراسخ شدند به یقین."و بعد به وعدهی الهی، ما در مسیر استجابت دعایمان قرار میگیریم...
" />
عطیه آرام | دانشجوی روزنامه نگاری
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۶:۵۸
من اینجا ریشه در خاکم
کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی
از روز دوازدهم جنگ:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریمموجیم که آسودگی ما عدم ماست
چند ساعتی از زمانی که مطلع شدم چندین نفر از کسانی که میشناختم به شهادت رسیدهاند گذشته است؛ کسانی که در خاطرات کودکیام ردپایی دارند. وقتی صدای منحوس پهبادها و انفجارشان را میشنیدم به این فکر میکردم الان جانِ عزیز چه کسی ستانده شد؟ خون کدامین فرزند ایران بر این خاک ریخته شد تا از میانش جوانه سبز شود؟ از دست دادن پنج نفر از دوستان در یک شب سنگین است؛ به این فکر میکنم عروج یک خانواده برای سایر بستگانش چقدر سهمناک بوده است! بر خیابانهای شهر قدم میگذارم، جای جای ترکشها و دلشکستگی شیشهها را سیر نگاه میکنم. ساختمانهای ویرانهای که باطنش آباد است، آباد است به گواهی ظلمی که میرساند و ارادهای که برای مقاومت میدهد.میخواهم ببینم، به خاطر بسپارم، بشنوم تا نکند در گذر زمان گم شوم تا بگویم مردم ایران چگونه ایستاده بودند و مصائب در شرافتِ خون و میهندوستیشان اثری نگذاشته بود. در کتابی خوانده بودم هر کجا خون شیعهای ریخته شود، آنجا شیعهپرور میشود. چه بسیارند جوانههایی که سر از این خاک مقدس درآوردهاند و رشد میکنند!ایران، نامت گوهر و خاکت تبرک است. تبرک و بارور از قدمهای فرزندان شریفت که در این مسلخ عشقبازی میکنند. تبرک است از شجاعت زنان و مردانت که در روز و شب ندای «اللهاکبر» سر میدهند و موشکها صدایشان را ساکت که نه بلندتر میکند، جمعیتشان را هم کمتر که نه بیشتر میکند. رشک میبرم به احیاکنندگان در شبت زیر انفجارها... به کودکانی که پرچمت را دور خود میپیچانند و بر روی خاکت به خونخواهی هموطنان گام برمیدارند. رشک میبرم به شرافت این خون و این اصالت، به این مبارزهی آگاهانه و داغدارانی که لالهها تقدیم کردهاند. برای ایرانِ بارور ایمان فرزندان، همانکه گفتند: «خدا ما را بس است.»غمها و شکستگیها برای ما ارادهاند، جوهر قلماند و خون در رگ… چه غمی مبارکتر از این که برای وطن باشد. نور از میان جای ترکشها عبور میکند، خونمان ایران را بالنده میکند و میتپد. این سرای امید سالیان است که یورش بیگانه دیدهاست و تپیده، چرا که این عوعو سگان شما نیز بگذرد. محدودیت است؛ اجازهی بیشتر ماندن و تنفس در هوای این شهر صادر نمیشود. اجازهی خیلیچیزها صادر نمیشود و دیوارهای اتاق مغموم به من ایستاده در میانشان خیره میشوند. شبها را به صبح وصل میکنم و مینویسم تا کلمات در سرم تدفین نشوند، بمانند و نفس بکشند. دلخوشم به گریز زدنهای کوتاه در شهر که سردی هوایش گرمای زندگیست، به ایران، به سرای امید.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی
از روز دوازدهم جنگ:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریمموجیم که آسودگی ما عدم ماست
چند ساعتی از زمانی که مطلع شدم چندین نفر از کسانی که میشناختم به شهادت رسیدهاند گذشته است؛ کسانی که در خاطرات کودکیام ردپایی دارند. وقتی صدای منحوس پهبادها و انفجارشان را میشنیدم به این فکر میکردم الان جانِ عزیز چه کسی ستانده شد؟ خون کدامین فرزند ایران بر این خاک ریخته شد تا از میانش جوانه سبز شود؟ از دست دادن پنج نفر از دوستان در یک شب سنگین است؛ به این فکر میکنم عروج یک خانواده برای سایر بستگانش چقدر سهمناک بوده است! بر خیابانهای شهر قدم میگذارم، جای جای ترکشها و دلشکستگی شیشهها را سیر نگاه میکنم. ساختمانهای ویرانهای که باطنش آباد است، آباد است به گواهی ظلمی که میرساند و ارادهای که برای مقاومت میدهد.میخواهم ببینم، به خاطر بسپارم، بشنوم تا نکند در گذر زمان گم شوم تا بگویم مردم ایران چگونه ایستاده بودند و مصائب در شرافتِ خون و میهندوستیشان اثری نگذاشته بود. در کتابی خوانده بودم هر کجا خون شیعهای ریخته شود، آنجا شیعهپرور میشود. چه بسیارند جوانههایی که سر از این خاک مقدس درآوردهاند و رشد میکنند!ایران، نامت گوهر و خاکت تبرک است. تبرک و بارور از قدمهای فرزندان شریفت که در این مسلخ عشقبازی میکنند. تبرک است از شجاعت زنان و مردانت که در روز و شب ندای «اللهاکبر» سر میدهند و موشکها صدایشان را ساکت که نه بلندتر میکند، جمعیتشان را هم کمتر که نه بیشتر میکند. رشک میبرم به احیاکنندگان در شبت زیر انفجارها... به کودکانی که پرچمت را دور خود میپیچانند و بر روی خاکت به خونخواهی هموطنان گام برمیدارند. رشک میبرم به شرافت این خون و این اصالت، به این مبارزهی آگاهانه و داغدارانی که لالهها تقدیم کردهاند. برای ایرانِ بارور ایمان فرزندان، همانکه گفتند: «خدا ما را بس است.»غمها و شکستگیها برای ما ارادهاند، جوهر قلماند و خون در رگ… چه غمی مبارکتر از این که برای وطن باشد. نور از میان جای ترکشها عبور میکند، خونمان ایران را بالنده میکند و میتپد. این سرای امید سالیان است که یورش بیگانه دیدهاست و تپیده، چرا که این عوعو سگان شما نیز بگذرد. محدودیت است؛ اجازهی بیشتر ماندن و تنفس در هوای این شهر صادر نمیشود. اجازهی خیلیچیزها صادر نمیشود و دیوارهای اتاق مغموم به من ایستاده در میانشان خیره میشوند. شبها را به صبح وصل میکنم و مینویسم تا کلمات در سرم تدفین نشوند، بمانند و نفس بکشند. دلخوشم به گریز زدنهای کوتاه در شهر که سردی هوایش گرمای زندگیست، به ایران، به سرای امید.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۶:۱۹
برای انتقام از مرگخواری، شورآفرین زندگی میکنیم
ایران از پای نخواهد افتاد. قاعدۀ جهان چنین است. فکرش را بکن چقدر در عمر چندهزارسالهاش به خود جنگ دیده! از حملات اسکندر و مقدونیها در دورههای باستان تا حمله اعراب و دو قرن سکوت! یورش بیامان مغول به ایران، عثمانیها، ازبکها، افغانها، انگلیسیها. آن چندین سال جنگ با روسها که بخشی از ایران از تنش جدا شد. اشغال ایران و تراژدیهای جنگ جهانی. جنگهای جهانی. تجاوز بعثیها و همین اواخر اسرائیل. کدامشان توانستند ایران را منقرض کنند که تو بتوانی آخر؟ چه اسمی از اسکندر و چنگیز و صدام مانده؟ مغولان که ابرقدرت زمان خود بودند، حالا چیزی جز نام قبیلهای در اطراف چین نیستند. نبین آن ایرانینماها که برایت کف میزنند. ایران از پای نخواهد افتاد که هیچ، از پای در خواهد آورد تو را. سالها بعد خواهند گفت که همه چیز از نهم اسفند سال ۴۰۴ شروع شد... هر قصّهای با غصّهای شروع میشود. ما ایرانیها پیِ تاریخمان با تراژدی ساخته شده. ما را از چه میترسانی؟ میدانی چند نفر در ایران خواهان مرگ تو هستند؟ میدانی چند نفر پدرکشتگی و فرزندکشتگی دارند؟ گمان بردهای آهمان به واشنگتن و کاخهای آنچنانیات نمیرسد؟ مرگخوار هستید و دشمن بزرگ زندگی. در انتقام، شورآفرین زندگی خواهیم کرد. جوری که انگار نه انگار جنگندههای نحسی بالای سرمان هستند.
عکس: پرچم شعلهور اسرائیل
امیرعلی کمالخانی| دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
ایران از پای نخواهد افتاد. قاعدۀ جهان چنین است. فکرش را بکن چقدر در عمر چندهزارسالهاش به خود جنگ دیده! از حملات اسکندر و مقدونیها در دورههای باستان تا حمله اعراب و دو قرن سکوت! یورش بیامان مغول به ایران، عثمانیها، ازبکها، افغانها، انگلیسیها. آن چندین سال جنگ با روسها که بخشی از ایران از تنش جدا شد. اشغال ایران و تراژدیهای جنگ جهانی. جنگهای جهانی. تجاوز بعثیها و همین اواخر اسرائیل. کدامشان توانستند ایران را منقرض کنند که تو بتوانی آخر؟ چه اسمی از اسکندر و چنگیز و صدام مانده؟ مغولان که ابرقدرت زمان خود بودند، حالا چیزی جز نام قبیلهای در اطراف چین نیستند. نبین آن ایرانینماها که برایت کف میزنند. ایران از پای نخواهد افتاد که هیچ، از پای در خواهد آورد تو را. سالها بعد خواهند گفت که همه چیز از نهم اسفند سال ۴۰۴ شروع شد... هر قصّهای با غصّهای شروع میشود. ما ایرانیها پیِ تاریخمان با تراژدی ساخته شده. ما را از چه میترسانی؟ میدانی چند نفر در ایران خواهان مرگ تو هستند؟ میدانی چند نفر پدرکشتگی و فرزندکشتگی دارند؟ گمان بردهای آهمان به واشنگتن و کاخهای آنچنانیات نمیرسد؟ مرگخوار هستید و دشمن بزرگ زندگی. در انتقام، شورآفرین زندگی خواهیم کرد. جوری که انگار نه انگار جنگندههای نحسی بالای سرمان هستند.
عکس: پرچم شعلهور اسرائیل
امیرعلی کمالخانی| دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۲:۴۵
مرثیهای برای شهدای دانشآموز میناب
فاطمه جباری
چه گرد و خاکی به پا کردی دخترم!... قشنگیات یک شهر را به هم ریخته.فقط قرارمان نبود موهایت را به این زودیها باز کنی!اول صبح وقتی با ذوق بچگانهات جلوی پاهایم نشستی و اصرار داشتی یک بافت زیبا بر روی موهایت بزنم، اما حالا چند ساعت بیشتر نشده که اینگونه موهایت را پریشان کردی. دستمریزاد دخترک زیبایم!حالا چرا جوابم را نمیدهی؟قهر نکن با مادرت تحملش را ندارم.ناراحت نشو مادر، تو همه جوره زیبایی، با همین موهای پخش و پلا ، با همین موهای... صبح، اولش نفهمیدم چرا انقدر ترگل ورگل میکنی و به خودت میرسی.هی با خودم میگفتم خدایا، این دختر که موهایش تا کلهی ظهر زیر مقنعه است، چرا اصرار به بافتنش دارد. این که روی این پیرهن باید مانتو مدرسهاش را بپوشد، چرا سعی دارد این پیرهن صورتی نو را از زیرش بپوشد؟بعد حق نمیدهی دعوایت کنم؟ببخشید قشنگ مادر!... اگر میگفتی و میدانستم اذیتت نمیکردم...آن موقع نمیگفتم لباس نو که برای عید هست را برای مدرسه نمیپوشند. حالا که قایمکی خودت پوشیدی و رفتی! این کارها برای چیست؟!ولی خداییاش خیلی بهت آمده...خیلی قشنگ شدی...انگاری صورتی کم رنگ یک جور خاصی بهت میآید...بیشتر از هر رنگ دیگری...مبارکت باشد مامان...به جمعِ صورتی پوشان خوش آمدی دخترم.!صدای مرد امدادگر بلند شد.- خانم اینجا هنوز درست آوار برداری نشده. خطرناکه به خدا، من میگم این لباس و موهاش رو دست نزنن و مستقیم بیارن برای خودتون؛ بلند شید از اینجا...مردی که همکارش بود دستش را گرفت و به عقب کشیدش: - ولش کن رضا بنده خدا داغداره...- بابا من به خاطر خودش میگم... خطرناکه به خدا....
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
فاطمه جباری
چه گرد و خاکی به پا کردی دخترم!... قشنگیات یک شهر را به هم ریخته.فقط قرارمان نبود موهایت را به این زودیها باز کنی!اول صبح وقتی با ذوق بچگانهات جلوی پاهایم نشستی و اصرار داشتی یک بافت زیبا بر روی موهایت بزنم، اما حالا چند ساعت بیشتر نشده که اینگونه موهایت را پریشان کردی. دستمریزاد دخترک زیبایم!حالا چرا جوابم را نمیدهی؟قهر نکن با مادرت تحملش را ندارم.ناراحت نشو مادر، تو همه جوره زیبایی، با همین موهای پخش و پلا ، با همین موهای... صبح، اولش نفهمیدم چرا انقدر ترگل ورگل میکنی و به خودت میرسی.هی با خودم میگفتم خدایا، این دختر که موهایش تا کلهی ظهر زیر مقنعه است، چرا اصرار به بافتنش دارد. این که روی این پیرهن باید مانتو مدرسهاش را بپوشد، چرا سعی دارد این پیرهن صورتی نو را از زیرش بپوشد؟بعد حق نمیدهی دعوایت کنم؟ببخشید قشنگ مادر!... اگر میگفتی و میدانستم اذیتت نمیکردم...آن موقع نمیگفتم لباس نو که برای عید هست را برای مدرسه نمیپوشند. حالا که قایمکی خودت پوشیدی و رفتی! این کارها برای چیست؟!ولی خداییاش خیلی بهت آمده...خیلی قشنگ شدی...انگاری صورتی کم رنگ یک جور خاصی بهت میآید...بیشتر از هر رنگ دیگری...مبارکت باشد مامان...به جمعِ صورتی پوشان خوش آمدی دخترم.!صدای مرد امدادگر بلند شد.- خانم اینجا هنوز درست آوار برداری نشده. خطرناکه به خدا، من میگم این لباس و موهاش رو دست نزنن و مستقیم بیارن برای خودتون؛ بلند شید از اینجا...مردی که همکارش بود دستش را گرفت و به عقب کشیدش: - ولش کن رضا بنده خدا داغداره...- بابا من به خاطر خودش میگم... خطرناکه به خدا....
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۶:۱۲
یه قطره بارون از لای گردیهای خالی پارچهی دورم افتاد رو صورتم، از خوابی که با صدای لالاییگون "مولای یا مولای" گفتن آقایی که داره میخونه و بابایی بهش میگه حاجی، سعی میکنم چشمامو نمنم باز کنم؛ دوباره آسمون نارنجیه. فکر کنم باز از اون صداهایی اومده که من نمیترسم! البته بابایی میگه نباید بترسم؛ چرا ؟ چون بابایی میگه "الله اکبر""الله اکبر" چونکه خدا از هرچیزی بزرگتره.یادمه قبل اینکه بیام پیش مامانی و بابایی،انتخاب کردم که از جنگ نترسم.انتخاب کردم وقتی آسمون نارنجی شد "یاعلی" بگم، یا مثل این آقاهه که بابا عکسشو از کنارم جدا نمیکنه و میگه آقا بوده آقا بشم...من خودم انتخاب کردم برای بعدا که سرمو جلو دوستام بلند کردم، صدام نلرزه و بگم : "من شیعهی صاحب ذوالفقار و بچهی جنگم"
برداشت آزاد از تصویر
" />
فاطمه کریمی | دانشجوی روزنامه نگاری
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
برداشت آزاد از تصویر
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
۱۸:۲۲
هزار داغ جوان دیدهایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواریِ ما
ریحانه سادات حسینی، دانشجوی مطالعات ارتباطی
فکرش را نمیکردم که همین هممحلهای من، چنان در آتش عشق بسوزد و منتظر وصال... همان را که هر روز بالبخند در صف نانوایی میدیدم.اما گویی غایت حیات من همین نان خوردنها بود؛ در حالی که او تنها به اجبار تن ناچیز نانی میخورد برای تقویت قوای بندگیاش. حال انگار هردو به خواستهی خود رسیدیم، سهم من شده همین آب و نان خوردنها و سهم او شهادت.پدر، بیخبر مانده از شهادت پسر دردانهاش در بستر مریضی، تا دق نکند از این بیوفایی دنیا.خواهر، ضجه میزند و بر سر میکوبد از ندیدن دوبارهی پشتیبان غیورش و مانع بردن پیکر میشود. همان حال مداح، روضهی حضرت زینب میخواند.و مادر، آرام، مطمئن، و سربلند از تربیت عباسوارش که موجب شد پسرکش تحمل جدایی از امام را نداشته و پس از بر سر کوبیدنها، در کمتر از سه روز به ولیاش بپیوندد.با آمدن پیکر شهید در مسجد، مردم اشک ریختند و ریختند، ناله زدند، فریاد بلند کردند، بر سر کوبیدند، اما به محض ورود به خیابانها برای تشییع پیکر، اشک از صورت خود پاک کرده و غم در دل محبوس داشتند. آنها شعار سر دادنهایشان را جایگزین کردند تا دیگران بفهمند که پشیمانی در آنها وجود نداشته و تکتک حاضر به فدای جان ناقابلشان هستند.دخترک جوان انگار تازه حق خون شهدا بر گردنش را درک کرده و اشکی که میریزد شده آب پشتپای آغاز راه. با خود میگوید:«آمریکا باید تاوان ظلم به این خانواده را بدهد». کینه در خونش به جوش آمده.داغ صدها شهید بر دلمان ماند اما روز بعد، اشعه های خورشید بر دل تاریک شب زد و زندگی به جریان خود ادامه داد.اما اینبار، با اثر خون آن شهیدان در تقدیر فردا.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
ندیده است کسی اشک سوگواریِ ما
ریحانه سادات حسینی، دانشجوی مطالعات ارتباطی
فکرش را نمیکردم که همین هممحلهای من، چنان در آتش عشق بسوزد و منتظر وصال... همان را که هر روز بالبخند در صف نانوایی میدیدم.اما گویی غایت حیات من همین نان خوردنها بود؛ در حالی که او تنها به اجبار تن ناچیز نانی میخورد برای تقویت قوای بندگیاش. حال انگار هردو به خواستهی خود رسیدیم، سهم من شده همین آب و نان خوردنها و سهم او شهادت.پدر، بیخبر مانده از شهادت پسر دردانهاش در بستر مریضی، تا دق نکند از این بیوفایی دنیا.خواهر، ضجه میزند و بر سر میکوبد از ندیدن دوبارهی پشتیبان غیورش و مانع بردن پیکر میشود. همان حال مداح، روضهی حضرت زینب میخواند.و مادر، آرام، مطمئن، و سربلند از تربیت عباسوارش که موجب شد پسرکش تحمل جدایی از امام را نداشته و پس از بر سر کوبیدنها، در کمتر از سه روز به ولیاش بپیوندد.با آمدن پیکر شهید در مسجد، مردم اشک ریختند و ریختند، ناله زدند، فریاد بلند کردند، بر سر کوبیدند، اما به محض ورود به خیابانها برای تشییع پیکر، اشک از صورت خود پاک کرده و غم در دل محبوس داشتند. آنها شعار سر دادنهایشان را جایگزین کردند تا دیگران بفهمند که پشیمانی در آنها وجود نداشته و تکتک حاضر به فدای جان ناقابلشان هستند.دخترک جوان انگار تازه حق خون شهدا بر گردنش را درک کرده و اشکی که میریزد شده آب پشتپای آغاز راه. با خود میگوید:«آمریکا باید تاوان ظلم به این خانواده را بدهد». کینه در خونش به جوش آمده.داغ صدها شهید بر دلمان ماند اما روز بعد، اشعه های خورشید بر دل تاریک شب زد و زندگی به جریان خود ادامه داد.اما اینبار، با اثر خون آن شهیدان در تقدیر فردا.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۱:۴۰
«چه کسی میتواند در برابر ما بایستد؟!»
ریحانه اوسطی | دانشجوی مشاوره
امشب تابوتی به دستِ سیلِ آدمهایِ ایستاده در خیابان بدرقه شد. مانند هرشب؛ که تمامِ این خیابانها نبردگاهِ ما شده است. جوانی درست همسنِ حالای من در آن به زندگیِ حقیقی پیوسته بود. پدرش دلیرانه ایستاده بود. میشد فهمید که از دیروز تا به الان به اندازه چندین سال چروکهای بیشتری بر پیشانیش افتاده و موهای بیشتری از او سپید شده. اما شانههایش را جلو داد. بلندگو را گرفت و با صدایی که هیچ لرزشی در آن نبود. گفت:« امیرحسین بیست و دوسال امانتِ دستِ ما بود. خدا او را به ما داد و حالا از ما گرفت…» برای لحظاتی انگار که همه چیز برایم ایستاد. انگار معرکهای که درونش ایستاده بودم متوقف شد . از سرم گذشت که چه خوشبختم. چقدر در جهانِ پیش از این انتخابِ درستی کردم که حالا در میان این خیلِ آدمها ایستادم.در کدام نقطه از جغرافیای این کره خاکی و در کدام بُرهه تاریخی میتوانستی چنین صحنههایی را شاهد باشی؟! این نورِ یقین و ایمان که در قلبها متجلی شده. این آگاهی که افرادی بذرش را در سینهمان کاشتند و حالا آنقدر تنومند شده که به آن تکیه میکنیم و فریاد میزنیم که جانمیدهیم اما هیهاٰت مِنَ الذِلّه…تک تکِ ما حالا انگار سکانسِ پایانی جهان را بازی میکنیم. ما غایتِ زندگی را بلد شدیم. هدف از زیستن را…و به راستی وقتی با اعتقاد میخوانیم «فاَغشَینٰهُم فَهُم لا یُبصِرون» چه کسی میتواند این غِشایِ نوری که از دهها هزار گنبدِ آهنین، راسختر است را شکست دهد؟!چه کسی میتواند پدری را شکست دهد که سالها فرزندش را با خونِ دل رشید کرده و اکنون میگوید او امانتِ خدا دستِ ما بود..؟!چه کسی میتواند این اعتقاد، این ریشههای تنیده در وجودمان را بشکند؟!در افسانه سوگِ سیاوشان در شاهنامه میگویند وقتی سیاوش را به ناحق کُشتند و خونش بر زمین جاری شد از آن خون گیاهِ فرسیاوشان رویید که نمادی از تولدِ دوباره اوست. قطرهقطره این خونها تولدِ دوباره ماست. اگر یکی از ما خونمان بریزد صدها برابرِ آن میروید. این خونها فقط ریشه درختِ مقاومت را تنومندتر خواهد کرد.شاید جان ها را بگیرید. اما با این نورِ یقین در قلبها چه خواهید کرد؟!به راستی چه کسی میتواند در مقابلِ قدرتی که تمامِ آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ بایستد؟!
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
ریحانه اوسطی | دانشجوی مشاوره
امشب تابوتی به دستِ سیلِ آدمهایِ ایستاده در خیابان بدرقه شد. مانند هرشب؛ که تمامِ این خیابانها نبردگاهِ ما شده است. جوانی درست همسنِ حالای من در آن به زندگیِ حقیقی پیوسته بود. پدرش دلیرانه ایستاده بود. میشد فهمید که از دیروز تا به الان به اندازه چندین سال چروکهای بیشتری بر پیشانیش افتاده و موهای بیشتری از او سپید شده. اما شانههایش را جلو داد. بلندگو را گرفت و با صدایی که هیچ لرزشی در آن نبود. گفت:« امیرحسین بیست و دوسال امانتِ دستِ ما بود. خدا او را به ما داد و حالا از ما گرفت…» برای لحظاتی انگار که همه چیز برایم ایستاد. انگار معرکهای که درونش ایستاده بودم متوقف شد . از سرم گذشت که چه خوشبختم. چقدر در جهانِ پیش از این انتخابِ درستی کردم که حالا در میان این خیلِ آدمها ایستادم.در کدام نقطه از جغرافیای این کره خاکی و در کدام بُرهه تاریخی میتوانستی چنین صحنههایی را شاهد باشی؟! این نورِ یقین و ایمان که در قلبها متجلی شده. این آگاهی که افرادی بذرش را در سینهمان کاشتند و حالا آنقدر تنومند شده که به آن تکیه میکنیم و فریاد میزنیم که جانمیدهیم اما هیهاٰت مِنَ الذِلّه…تک تکِ ما حالا انگار سکانسِ پایانی جهان را بازی میکنیم. ما غایتِ زندگی را بلد شدیم. هدف از زیستن را…و به راستی وقتی با اعتقاد میخوانیم «فاَغشَینٰهُم فَهُم لا یُبصِرون» چه کسی میتواند این غِشایِ نوری که از دهها هزار گنبدِ آهنین، راسختر است را شکست دهد؟!چه کسی میتواند پدری را شکست دهد که سالها فرزندش را با خونِ دل رشید کرده و اکنون میگوید او امانتِ خدا دستِ ما بود..؟!چه کسی میتواند این اعتقاد، این ریشههای تنیده در وجودمان را بشکند؟!در افسانه سوگِ سیاوشان در شاهنامه میگویند وقتی سیاوش را به ناحق کُشتند و خونش بر زمین جاری شد از آن خون گیاهِ فرسیاوشان رویید که نمادی از تولدِ دوباره اوست. قطرهقطره این خونها تولدِ دوباره ماست. اگر یکی از ما خونمان بریزد صدها برابرِ آن میروید. این خونها فقط ریشه درختِ مقاومت را تنومندتر خواهد کرد.شاید جان ها را بگیرید. اما با این نورِ یقین در قلبها چه خواهید کرد؟!به راستی چه کسی میتواند در مقابلِ قدرتی که تمامِ آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ بایستد؟!
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۴:۴۸
روایتی از رشت، شهر امنصدای انفجار به اینجا نرسیده است اما جنگ چرا…!
طهورا احمدی | دانشجوی روزنامه نگاری
«نهم اسفندماه» چشم باز کردم و صدای انفجار...شاید اشتباه شنیدهام ولی صدای مردم که در خیابان میدوند، شهادت به صداقت این واقعه میدهد. دیگر ماندن در خوابگاه ممکن نیست، باید تهران روزهای خوش دانشجویی را به سمت زادگاهم، رشت ترک کنم.
«دهم اسفندماه»پیش خانوادهام هستم، در شهر امن.صدای انفجار به اینجا نمیرسد اما غبارش خفهام میکند. خاکههای برخواسته از انفجار سینهام را به خس خس انداخته است. همچنان حضور اجنبی را در آسمان حس میکنم، هر قسمت از قلبم را به شهری فرستادهام که موشک باران است و فقط پی یک جواب «خوبم» هستم.
«چهاردهم اسفندماه»نمیدانم این گرد و خاک است که هر لحظه بیشتر میشود یا دلتنگی سیدعزیزمان امانم را بریده است. حقا که «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم» بودی. حتی یک لحظه نمیتوانم از این خروش مردم چشمپوشی کنم. مردمی که نهالهای زندگیشان شکسته است و همچنان رجز میخوانند و نشان میدهند که ریشهها همیشه ماندگارند. گلدانهای مستطیلی بر دوش مردم به جلو میروند و دستم به آنها نمیرسد؛ چقدر دورم…
هرثانیه این دریا خروشانتر میشود و موجها پشت یکدیگر میرسند. زمستان است اما امیدِ درکنار هم بودن دلها را گرم میکند. آسمان همراه مردم شعار میدهد و اشک میریزد. اکنون باران هم بر قابهایی که از دیوار خانهها و طاقچهها به خیابان آمدهاند بوسه میزند. پیر باتجربهای از جنگ هشت ساله میگويد و نقشه راه را نشان میدهد و در تمام این لحظات دختری خردسال تمام تلاشش را میکند که پرچم ایران را بالاتر ببرد. ای میرزا، تو شاهد باش که همهی ما برای ایران در خروشیم. صدای انفجار هنوز به اینجا نمیرسد اما یک صدا بلند است:«همه سربهسر تن به کشتن دهیماز آن به که ایران به دشمن دهیم...»
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
طهورا احمدی | دانشجوی روزنامه نگاری
«نهم اسفندماه» چشم باز کردم و صدای انفجار...شاید اشتباه شنیدهام ولی صدای مردم که در خیابان میدوند، شهادت به صداقت این واقعه میدهد. دیگر ماندن در خوابگاه ممکن نیست، باید تهران روزهای خوش دانشجویی را به سمت زادگاهم، رشت ترک کنم.
«دهم اسفندماه»پیش خانوادهام هستم، در شهر امن.صدای انفجار به اینجا نمیرسد اما غبارش خفهام میکند. خاکههای برخواسته از انفجار سینهام را به خس خس انداخته است. همچنان حضور اجنبی را در آسمان حس میکنم، هر قسمت از قلبم را به شهری فرستادهام که موشک باران است و فقط پی یک جواب «خوبم» هستم.
«چهاردهم اسفندماه»نمیدانم این گرد و خاک است که هر لحظه بیشتر میشود یا دلتنگی سیدعزیزمان امانم را بریده است. حقا که «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم» بودی. حتی یک لحظه نمیتوانم از این خروش مردم چشمپوشی کنم. مردمی که نهالهای زندگیشان شکسته است و همچنان رجز میخوانند و نشان میدهند که ریشهها همیشه ماندگارند. گلدانهای مستطیلی بر دوش مردم به جلو میروند و دستم به آنها نمیرسد؛ چقدر دورم…
هرثانیه این دریا خروشانتر میشود و موجها پشت یکدیگر میرسند. زمستان است اما امیدِ درکنار هم بودن دلها را گرم میکند. آسمان همراه مردم شعار میدهد و اشک میریزد. اکنون باران هم بر قابهایی که از دیوار خانهها و طاقچهها به خیابان آمدهاند بوسه میزند. پیر باتجربهای از جنگ هشت ساله میگويد و نقشه راه را نشان میدهد و در تمام این لحظات دختری خردسال تمام تلاشش را میکند که پرچم ایران را بالاتر ببرد. ای میرزا، تو شاهد باش که همهی ما برای ایران در خروشیم. صدای انفجار هنوز به اینجا نمیرسد اما یک صدا بلند است:«همه سربهسر تن به کشتن دهیماز آن به که ایران به دشمن دهیم...»
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۷:۴۶
باید مینوشتم
آیات مشایخ | دانشجوی مطالعات ارتباطی
بلهنزدیک نوزده روز است که زبانم بند آمده.نزدیک دو هفته و خوردهای است که قلمم در جایی که نباید، جوهرش را پس داده است.میخواستم همان روز اول بنویسم. میخواستم بگویم که شامگاه نهم اسفندماه چه شد؛ همان حوالی ساعت ده صبح که صدای انفجارها خبر از شروع یک جنگ منطقهای داد. همان لحظه میخواستم به آدمها بگویم که اگر جنگ شده، هیچ جای ترسی وجود ندارد؛ چون این مملکت رهبر دارد.
سحرگاه دهم اسفند، وقتی پیام «انا لله و انا الیه راجعون» یکی از کانالها و نوار سیاه گوشهی تلویزیون قاب چشمانم شد، خواستم با چشمانی خیس بنویسم: باز هم باکی نیست! درست است جنگ شده و دیگر رهبر نداریم؛ اما خدای رهبرمان هنوز زنده است.
یازدهم اسفند خواستم از حال و احوال خیابانها بنویسم. از مردمی داغدار اما ایستاده. بگویم که چطور دلها داغ دیده بود، و سخت بود، اما باز ايستادند، مشت گره کردند و فریاد «هیهات من الذله» سر دادند.
میخواستم از شبها و روزهای بعدش بنویسم؛ از حماسههای خیابان، از افطاریهایی که سریع خورده میشد و از صداهای انفجاری که در گوشهوگوشهی تهران شنیده میشد.
میخواستم دربارهی نوزدهم سحرگاه اسفندماه بنویسم. از لحظهای که بین «الغوث الغوث» گفتنمان، لطف خدا شامل حال یک امت شد و خامنهایِ جوان به میدان بازگشت.
اصلاً باید از فردای آن روز مینوشتم که چطور یک ملت برای بیعت با پسرِ مردی که حالا همه خونخواهش هستند، به میدان آمدند. میخواستم از امید بنویسم؛ از امیدی که دوباره در دلهای مردمم جوانه زده بود.
باید از چند روز بعدش، یعنی عصر بیست و یکم اسفندماه، مینوشتم. از لحظهای که خبر آوردند سید مجتبی برای مردمش پیام فرستاده. از لحظهای که جملات، یکییکی مرهمی بر زخمها شدند. از اشکشوقی که پر گشود و خیس کرد گونهها را.
میخواستم از فردایش بنویسم و برایتان بگویم که چطور تهرانیها زیر آماج حملات در روز قدس به ندای امامشان لبیک گفتند. رهبرانشان استوارانه روی زمین قدم زدند و ندای «اللهاکبر»شان گوش هر جنگندهای را کر کرد.
و دیروز.باید از دیروز مینوشتم؛ شب بیست و هشتم رمضان.مردم چه چهارشنبهسوری برپا کردند.واللّٰه که مبعوثشدهاند این مردم.واللّٰه که تربیتیافتهی آن پیرِ مغانند این مردم.
درست است...بعدش دوباره خبر آمد که ایران شهید داده. دوباره مردمم داغدار شدند، اما هنوز هم امید دارند؛ چرا که دل خوش کردهاند به حرف خدایشان که وعدهی نصر و پیروزی داده.
حالا که به این روزها فکر میکنم، گویی سالهاست که از اسفندماه چهارصد و چهار میگذرد. زمان در اسفند ایستاده. اسفند چهارصد و چهار در پسِ بهمن پنجاه و هفت آمد تا به ما نوید بهار بدهد. بهار که بیاید، علم به دست صاحب اصلیاش میرسد. و ای کاش در آن لحظه باشم و جوهر قلمم خشک نباشد تا بنویسم برای منجی زمین، از لحظهی آمدنش.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
آیات مشایخ | دانشجوی مطالعات ارتباطی
بلهنزدیک نوزده روز است که زبانم بند آمده.نزدیک دو هفته و خوردهای است که قلمم در جایی که نباید، جوهرش را پس داده است.میخواستم همان روز اول بنویسم. میخواستم بگویم که شامگاه نهم اسفندماه چه شد؛ همان حوالی ساعت ده صبح که صدای انفجارها خبر از شروع یک جنگ منطقهای داد. همان لحظه میخواستم به آدمها بگویم که اگر جنگ شده، هیچ جای ترسی وجود ندارد؛ چون این مملکت رهبر دارد.
سحرگاه دهم اسفند، وقتی پیام «انا لله و انا الیه راجعون» یکی از کانالها و نوار سیاه گوشهی تلویزیون قاب چشمانم شد، خواستم با چشمانی خیس بنویسم: باز هم باکی نیست! درست است جنگ شده و دیگر رهبر نداریم؛ اما خدای رهبرمان هنوز زنده است.
یازدهم اسفند خواستم از حال و احوال خیابانها بنویسم. از مردمی داغدار اما ایستاده. بگویم که چطور دلها داغ دیده بود، و سخت بود، اما باز ايستادند، مشت گره کردند و فریاد «هیهات من الذله» سر دادند.
میخواستم از شبها و روزهای بعدش بنویسم؛ از حماسههای خیابان، از افطاریهایی که سریع خورده میشد و از صداهای انفجاری که در گوشهوگوشهی تهران شنیده میشد.
میخواستم دربارهی نوزدهم سحرگاه اسفندماه بنویسم. از لحظهای که بین «الغوث الغوث» گفتنمان، لطف خدا شامل حال یک امت شد و خامنهایِ جوان به میدان بازگشت.
اصلاً باید از فردای آن روز مینوشتم که چطور یک ملت برای بیعت با پسرِ مردی که حالا همه خونخواهش هستند، به میدان آمدند. میخواستم از امید بنویسم؛ از امیدی که دوباره در دلهای مردمم جوانه زده بود.
باید از چند روز بعدش، یعنی عصر بیست و یکم اسفندماه، مینوشتم. از لحظهای که خبر آوردند سید مجتبی برای مردمش پیام فرستاده. از لحظهای که جملات، یکییکی مرهمی بر زخمها شدند. از اشکشوقی که پر گشود و خیس کرد گونهها را.
میخواستم از فردایش بنویسم و برایتان بگویم که چطور تهرانیها زیر آماج حملات در روز قدس به ندای امامشان لبیک گفتند. رهبرانشان استوارانه روی زمین قدم زدند و ندای «اللهاکبر»شان گوش هر جنگندهای را کر کرد.
و دیروز.باید از دیروز مینوشتم؛ شب بیست و هشتم رمضان.مردم چه چهارشنبهسوری برپا کردند.واللّٰه که مبعوثشدهاند این مردم.واللّٰه که تربیتیافتهی آن پیرِ مغانند این مردم.
درست است...بعدش دوباره خبر آمد که ایران شهید داده. دوباره مردمم داغدار شدند، اما هنوز هم امید دارند؛ چرا که دل خوش کردهاند به حرف خدایشان که وعدهی نصر و پیروزی داده.
حالا که به این روزها فکر میکنم، گویی سالهاست که از اسفندماه چهارصد و چهار میگذرد. زمان در اسفند ایستاده. اسفند چهارصد و چهار در پسِ بهمن پنجاه و هفت آمد تا به ما نوید بهار بدهد. بهار که بیاید، علم به دست صاحب اصلیاش میرسد. و ای کاش در آن لحظه باشم و جوهر قلمم خشک نباشد تا بنویسم برای منجی زمین، از لحظهی آمدنش.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۱۹:۰۴
انتفاضهی نهاییتحلیلی بر شرایط منطقه و وضعیت ادامه یا پایان جنگزینب گلدوزها، دانشجوی روزنامه نگاری
در این برهه از تاریخ، بیعت کرده با ولی امرمسلمین و عزادار رهبر و آقای شهیدمان، زیر سایه قران و در این ماه مبارک، عزاداریم اما سراسر خشمیم! هرسکوت و کوتاه آمدنی، لگدمال کردن خون شهیدانمان است. آتشبسی که نتیجهاش خراب شدن وجههی جهانی ایران مقتدر و تجدید قوای دشمن خونریزمان باشد برای زدن زخمی جدید بر پیکرهی این دیار، ظلمی عظیم به امام شهیدمان است.حداقل طلبمان در این میان، باید اولا این باشد که آمریکا تمامی پایگاه هایش را در منطقه جمع کند! در این معادله، نمیتوانیم تحمل کنیم که در شعاع حداقل ۲۰۰۰ کیلومتری ایران، پایگاهی نظامی برعلیه این سرزمین مقدس وجود داشته باشد. زمانی که کشورهای منطقه از پایگاههای امریکا خالی شود، سکون نسبی به منطقه حاکم میشود. تمامی کشورهای منطقه زیر پرچم کشوری مقتدر مثل ایران جای میگیرند و امت اسلام را به تصویر میکشند.ثانیا، اتفاقاتی اساسی باید گریبانگیر رژیم کودککش و غاصب صهیونیستی شود. اول، آمار مهاجرت در این سرزمین اشغالی باید افزایش شدید پیدا کند (همانگونه که تا الان افزایش پیدا کرده) تا این سرزمین مقدس از لوث وجود حیواناتی همچون نسل شیطانی صهیون پاک شود. هنگامی که صهیونیست قدرت و پایگاه اصلی خود را از دست بدهد سازماندهی نیروها و... با ضعف روبرو شده و دست حزب الله را برای پیروزی نهایی بازتر میکند.در ضمن آنها برای مهاجرت باید مرز امنی داشته باشند؛ مثل اردن و مصر و مرز آبی. این مرز امن کمک میکند تا جمعیتشان از منطقه خارج شود. برعکس اگر مرزی برای مهاجرتشان فراهم نشود، جمعیت داخل کشور میماند.در نتیجهی این اتفاقات است که انتفاضهی فراگیر فلسطینیها آغاز میشود...! شرط نهایی پایان موقت عملیات های ایران بر علیه اسرائیل، فراگیر شدن انتفاضهی فلسطینیها در سرتاسر منطقه، اعم از غزه و کرانه، قدس، ،سرزمینهای اشغالی ۴۸ و اردوگاههاست.با ضعف هستهی مرکزی صهیون، گروههای کوچک و محلی فلسطینی با حمایت و حضور حزب الله لبنان میتوانند سرزمینهای اشغالی را پس بگیرند. به گونهای که گروههای فلسطینی از داخل و حزب الله از شمال به سرزمینهای اشغالی حملهی زمینی کند تا فتح نهایی....ان شالله.همهی اینها کمترین مرهمی است بر قلب های داغ دیدهی آزادی خواهان جهان! ما مشکی پدرمان را به تن کردیم. مُشتهایمان را گره کردیم تا از آنخونخواران انتقام بگیریم. پدرمان غیرت ایرانی را به تصویر کشید! او حالا پدر آزادگان جهان است و ما فرزندانش راه او را ادامه خواهیم داد. ما جوانه خواهیم زد! از این زخم، هزاران هزار سیدعلی خامنهای خواهد جوشید. ما فرزندانمان را طوری تربیت خواهیم کرد که در تاریخ،، هر کجا نام ما را شنیدند، بنویسند اینها فرزندان سیدعلی هستند .
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
در این برهه از تاریخ، بیعت کرده با ولی امرمسلمین و عزادار رهبر و آقای شهیدمان، زیر سایه قران و در این ماه مبارک، عزاداریم اما سراسر خشمیم! هرسکوت و کوتاه آمدنی، لگدمال کردن خون شهیدانمان است. آتشبسی که نتیجهاش خراب شدن وجههی جهانی ایران مقتدر و تجدید قوای دشمن خونریزمان باشد برای زدن زخمی جدید بر پیکرهی این دیار، ظلمی عظیم به امام شهیدمان است.حداقل طلبمان در این میان، باید اولا این باشد که آمریکا تمامی پایگاه هایش را در منطقه جمع کند! در این معادله، نمیتوانیم تحمل کنیم که در شعاع حداقل ۲۰۰۰ کیلومتری ایران، پایگاهی نظامی برعلیه این سرزمین مقدس وجود داشته باشد. زمانی که کشورهای منطقه از پایگاههای امریکا خالی شود، سکون نسبی به منطقه حاکم میشود. تمامی کشورهای منطقه زیر پرچم کشوری مقتدر مثل ایران جای میگیرند و امت اسلام را به تصویر میکشند.ثانیا، اتفاقاتی اساسی باید گریبانگیر رژیم کودککش و غاصب صهیونیستی شود. اول، آمار مهاجرت در این سرزمین اشغالی باید افزایش شدید پیدا کند (همانگونه که تا الان افزایش پیدا کرده) تا این سرزمین مقدس از لوث وجود حیواناتی همچون نسل شیطانی صهیون پاک شود. هنگامی که صهیونیست قدرت و پایگاه اصلی خود را از دست بدهد سازماندهی نیروها و... با ضعف روبرو شده و دست حزب الله را برای پیروزی نهایی بازتر میکند.در ضمن آنها برای مهاجرت باید مرز امنی داشته باشند؛ مثل اردن و مصر و مرز آبی. این مرز امن کمک میکند تا جمعیتشان از منطقه خارج شود. برعکس اگر مرزی برای مهاجرتشان فراهم نشود، جمعیت داخل کشور میماند.در نتیجهی این اتفاقات است که انتفاضهی فراگیر فلسطینیها آغاز میشود...! شرط نهایی پایان موقت عملیات های ایران بر علیه اسرائیل، فراگیر شدن انتفاضهی فلسطینیها در سرتاسر منطقه، اعم از غزه و کرانه، قدس، ،سرزمینهای اشغالی ۴۸ و اردوگاههاست.با ضعف هستهی مرکزی صهیون، گروههای کوچک و محلی فلسطینی با حمایت و حضور حزب الله لبنان میتوانند سرزمینهای اشغالی را پس بگیرند. به گونهای که گروههای فلسطینی از داخل و حزب الله از شمال به سرزمینهای اشغالی حملهی زمینی کند تا فتح نهایی....ان شالله.همهی اینها کمترین مرهمی است بر قلب های داغ دیدهی آزادی خواهان جهان! ما مشکی پدرمان را به تن کردیم. مُشتهایمان را گره کردیم تا از آنخونخواران انتقام بگیریم. پدرمان غیرت ایرانی را به تصویر کشید! او حالا پدر آزادگان جهان است و ما فرزندانش راه او را ادامه خواهیم داد. ما جوانه خواهیم زد! از این زخم، هزاران هزار سیدعلی خامنهای خواهد جوشید. ما فرزندانمان را طوری تربیت خواهیم کرد که در تاریخ،، هر کجا نام ما را شنیدند، بنویسند اینها فرزندان سیدعلی هستند .
حنیفا | در جستجوی حقیقت@hanifa_atu
۲۰:۲۰
اگر به پیام امام کبیر امت به هنرمندان که منشور هنر نام گرفته نگاهی بیندازیم، شاید تعریفمان از هنر و هنرمند به کلی تغییر کند. هنر در نگاه امام و انقلاب، با مبارزه تعریف میشود و مبارزه با هنر. هنر با خون تعریف میشود و خون با هنر. همانگونه که امام(ره) فرمود شهادت هنر مردان خداست.از منظر انقلاب اسلامی، زندگی بدون مبارزه بیمعناست. هنرمند کسی ست که مبارزه را به معنای واقعی و کمال خود رقم بزند و مبارز، هنرمند واقعی ست.مبارزه انسان را انسانتر میکند. قد بلندتر میکند. قویتر میکند و به کمال نزدیکتر. این یعنی هنر نیز درپی آن است که انسان را به کمال خویش برساند. چه تولیدکنندهی هنر را و چه مصرفکنندهی آن را. چه خون دهنده را و چه خونخواه را.تمام اینها به این معناست که هرکس در هر جایگاه و مسیری که هست باید برای معنا بخشیدن به زندگی خود و رسیدن به کمال انسانی، مبارزهی خود را پیدا کرده و هنرمندانه در آن میدان بجنگند. هنر، خود زندگی ست. اما در این بین، باری سنگینتر بر دوش کسانی ست که علنا و عملا خود را هنرمند مینامند و سراغ مسیری میروند که غایتش به تصویر کشیدنِ کمال انسانیست. خواه از جنس فیلم و سینما یا تئاتر باشد، خواه از جنس نقاشی و گرافیک باشد و خواه از جنس قلم به دست گرفتن. مسیر، مسیر روایت است و تصویرگری به زبانها و روشهای مختلف. تفاوت این هنرمندان با دیگر افراد این است که خودشان بار مسئولیتِ نمایاندن مسیر به دیگران را به دوش کشیدهاند. خودشان انتخاب کردهاند که روایتگر هویت و حقیقت و فطرت انسانی باشند و جز این به مسیری نروند.هنر و هنرمند از منظر انقلاب اسلامی، بیگانه با دنیا نیست. جهتدار است و با نگاهی متعهد به جهان پیرامونش مینگرد. موضع میگیرد و خلق میکند. هنر، هدف دارد و این هدف، هرچه مبارزهی بین حق و باطل شدیدتر و عیانتر شود، متعالی بودن خود را بیشتر اثبات میکند. تا جایی که ارزشش از خون و جان آدمی نیز بیشتر شده و جان، فدای هدف هنر میشود. منشور هنر، نه تنها نگاه ما را به هنر و هنرمند، که به دنیا تغییر میدهد. با خط کشِ همین چند بندِ عمیق و پرمغز، میتوانیم هنرمندانِ زمانهی خود را قضاوت کنیم، کسانی که هنرمندانه زیسته اند و مبارزه کردهاند را بشناسیم، و تلاش کنیم خودمان هممسیر هنرمندیمان، مسیر مبارزهمان را به درستی پیدا کرده و در آن قدم بگذاریم. تا آنجا که مصداق کمال انسانی را به نمایش بگذاریم؛ ان شاءالله.
#هفته_هنر#خون_هنرِ_سرخِ_تاریخ_است
۲۰:۵۶
۲۰:۵۶