بله | کانال حوالی قلم | فهیمه‌ فرشتیان
عکس پروفایل حوالی قلم | فهیمه‌ فرشتیانح

حوالی قلم | فهیمه‌ فرشتیان

۲۲۵ عضو
thumbnail

۱۷:۴۲

thumbnail

۱۷:۴۲

thumbnail
ز کودکی خادم این تبار محترمم
خادمها و زوّار تا او را میدیدند دوربین گوشی را روشن می‌کردند. یکی از زنها گفت :«مامانش! میخوای گوشی‌تو بده برا خودت ازش عکس بگیرم» زنی که آرام و بی صدا کنار فسقلی نشسته بود جواب داد:«من مامانش نیستم، مامانش خادمه.‌ رفته سر شیفتش»
@havalighalam

۳:۱۲

بازارسال شده از نشریه "عین"
thumbnail
undefined یا منتقم
🩸 فراخوان شماره یازدهم مجله عین؛ «خون»
undefined روز را بدون خورشید تصور کنید؛ شب می‌شود. دریا را بدون آب تصور کنید؛ کویر می‌شود و بدن را بدون خون تصور کنید؛ می‌میرد. ما لااقل به پنج لیتر خون نیاز داریم و قلب، این خونِ سرخ را در سرتاسر بدن می‌چرخاند تا زنده بمانیم. ولی روزی، جایی و یک وقتی، همین خون، همین مایه‌ی حیات بر زمین ریخته می‌شود تا بیدار شویم و حرکت کنیم. خونی که در تن می‌چرخد، بدن را حیات می‌بخشد و خونی که بر زمین ریخته می‌شود، دل و دل‌ها را زنده می‌کند. چشم‌ها را باید شست، گاهی اما نه با آب، که با خون؛ این خون است که چشم‌ها را روشن خواهد کرد.
undefinedدر عینِ یازدهم، می‌خواهیم همین سوگ و حماسه، این دو یار همیشگی شیعه در طول تاریخ را روایت کنیم. تعریف کنیم که این خون‌های بر زمین ریخته، چطور ما را زنده کرد و به میدان کشاند؛ چطور دست‌هایمان را به هم دادیم و بغض‌آلود، سفت و محکم ایستادیم.
undefined از شما نویسندگان و مخاطبان گرامی دعوت می‌کنیم روایت‌ها، سوژه‌ها، تصاویر و موضوعات مرتبط با موضوع این شماره را برای عین ارسال کنید.
undefined برای توضیحات بیشتر و معیارهای داوری متن‌ها به سند پیوست مراجعه کنید.
undefined ارتباط با مجله، پرسش و ارسال آثار (در قالب word) به @ain_mag
#فراخوان #خون #حماسه #سوگ #ماه_محرم
undefined آخرین مهلت ارسال آثار: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵
undefined مجله عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام

۱۵:۱۷

بازارسال شده از نشریه "عین"

توضیح ایده شماره یازدهم.pdf

۱۳.۴۸ مگابایت

🩸 فراخوان شماره یازدهم مجله عین؛ «خون»
#فراخوان #خون #حماسه #سوگ #ماه_محرم
undefined مجله عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام

۱۵:۱۸

حوالی قلم | فهیمه‌ فرشتیان
در آغوش ساره بخش سوم در ذهنم دوستانم را یکی یکی ردیف کردم. مریم که نه، باردار طفلی. سعیده بچه شیری داره. زهرا بیشتر از خودم گریه می‌کنه. عاطفه که شوهرش همیشه خونه است. انسیه برای خودش هزار تا بدبختی داره. نرجس ... .وقتی شماره نرجس را گرفتم می‌دانستم اگر گره کور را باز نکند لااقل کمی آزادش خواهد کرد. بیشتر از سه ماه می‌شد که خبری از هم نگرفته بودیم. از وقتی پزشکی قبول شد و رفت تهران ارتباطمان کم شد. تماس‌های گاه به گاه و هر چند سال دیداری که بیشتر اتفاق بود تا قرار. او را توی دبیرستان پیدا کرده بودم. همان روزها که بیشتر فرصتم را در مدرسه صرف کارهای فرهنگی می‌کردم و حسابی عرفان‌زده بودم. نرجس قانعم کرد مذهب و مکتب فقط آن کارها نیست و باید حواسم به کتاب و درس هم باشد. او کمک کرده بود نقطه تعادل را پیدا کنم.برایم قابل اعتماد بود، چیزی که برای تصمیم در مورد مرگ و زندگی تو نیاز داشتم. می‌دانستم حالم را می‌فهمد و اگر بی‌مقدمه و بدون تعارفات معمول بروم سر اصل مطلب می‌شنود و به اندازه نیاز جواب می‌دهد. تند و تند ماجرا را برایش گفتم نفس عمیقی کشیدم:«حالا چکار کنم نرجس؟ تو به عنوان یک پزشک عمومی می‌توانی برای تصمیم‌گیری کمک کنی؟» با همان آرامش همیشگی جواب داد:«توکل به خدا، انشالله خیره، از آزمایشات عکس بگیر بفرست. مادرشوهرم دکتر زنانه می‌پرسم و تا شب خبر می‌دم» راهی تازه برایم باز شده بود یک دکتر زنان آشنا یک دوست که مادری را می‌فهمید و پاسخی که یقین داشتم در آن خدا در نظر گرفته می‌شود. undefinedادامه دارد @havalighalam
در آغوش ساره
بخش چهارم

راهی تازه برایم باز شده بود. یک دکتر زنان آشنا، یک دوست که مادری را می‌فهمید و پاسخی که یقین داشتم در آن خدا در نظر گرفته می‌شود.
آن روزها خواب خوراک اصلیم بود.با چشم‌های نیمه باز مدام گوشی را چک می‌کردم که هرچه زودتر جواب نرجس را ببینم‌ ساعت هشت شب زنگ زد:«ببین مادر شوهرم می‌گن آزمایش‌ها و سونو همون چیزی رو نشون می‌ده که از دکترها شنیدی، اما بازم می‌تونیم دو هفته‌ای صبر کنیم. بالاخره آدم نباید زود ناامید بشه» سرم را تکان می‌دادم و خوشحال بودم که دارم میان کلمات پزشکی واژه امید می‌شنوم. حرف‌های نرجس قاطی نفس نفس زدن شد. دختر دو ساله‌اش را توی بغل گرفته بود و راه می‌برد. صدایش را می‌شنیدم و دلم در آغوش گرفتن کودکی چند ماهه را می‌خواست:«بعد از دو هفته می‌ری سونو چون می‌گی به سونوها اعتماد نداری بهت یک علامت می‌دم. بر اساس اون می‌تونی بفهمی جنین حیات داره یا نه»
لبخند سُر خورد روی لب‌هایم. چقدر خوب که می‌توانستم خودم تشخیص بدهم. همه وجودم شده بود گوش:«اگر بعد از چهارده روز که رفتی، نتیجه سونو تعداد هفته کمتری نشون داد، یعنی جنین به دلیل عدم حیات جمع و چروکیده شده. بعد دیگه باید برای درمان اقدام کنی. اما امیدوارم به اونجاها نرسه. الو بهاره هستی؟ صدامو می‌شنوی؟»
بودم ولی نبودم. چند کلمه به هم دوختم و از نرجس تشکر و خداحافظی کردم. از همان لحظه خلوت دو هفته‌ای من و تو آغاز شد،دو هفته‌ای که روشنایی و تاریکی در آن مثل دو دریای شور و شیرین کنار هم بودند و من به امید ماندنت بیشتر از قبل با تو حرف زدم.
این بار مطب دیگری را برای سونو انتخاب کردم پزشک بلد بود با مادرها حرف بزند می‌دانست چطور خبر را نرم نرم بگوید وقتی داشت هفته‌های عمرت را به منشی می‌گفت که‌ تایپ کند جوابم را گرفته بودم.

undefined ادامه دارد

@havalighalam

۱۰:۱۲

thumbnail
تو به ما جرأت طوفان دادی

ای بزرگ معلّم ایران و تمام آزادگان جهان روزت مبارک.

۲۱:۵۱

میگه کنترل از دستم افتاده، البته منظور اینه که عصبانی بوده پرتش کرده. با ناراحتی میگم:«مگه نمیدونی کار اشتباهیه؟ نباید چیزی رو پرت کنیم، ممکنه بشکنه یا بخوره تو سر و کله کسی»بغض میکنه و جواب میده:«بالاخره آدم انسانه دیگه» و میره.
فقط خنده‌مو کنترل میکنم تا برسه به اتاق. خودش خبر نداره چه جمله فلسفی دل نشینی گفته فسقلی.
#انسانِ‌فراموشکار

@havalighalam

۲۰:۴۰

thumbnail
هم محلی مهربونی که برای نیروهای امنیتی و بسیجی ساندویچ درست می‌کرد گفت دوست داریم جمله‌های دست نویس روی لقمه‌ها بذاریم. به رفقایی که مربی کودک و نوجوان بودن زنگ زدم:«میگید دخترا تو هر رده سنی چند جمله‌ای برا تشکر از حافظین امنیت شهر بنویسن؟» قبول کردنو نتیجه شد اییییین همه جمله که امروز باید برسونم به هم محلّی مهربون تا بشه خدا قوّت برا اونایی که دو ماهه جون گذاشتن کف دست، هوای تمام شهر رو دارن‌.
#حافظان‌امنیت#نیروی‌انتظامی‌تشکر#بسیجی‌سپاهی‌تشکر
@havalighalam

۱۰:۲۸

thumbnail
نیمه‌های شب بود و من میان کلمات غرق شده بودم‌. کودک سه ساله خانواده‌ای بیمار شده بود و بهانه گیر. اوضاع خیلی سخت بود و مادر مستأصل.
حالا بماند که ماجرا چطور پیش می‌رفت و مسئله با چه اتفاقی حل می‌شد،این را می‌خواستم بگویم که بخشی از داستان، در همان شب قدری رقم می‌خورد که ولایت آقا سید مجتبی خامنه‌ای را اعلام کردند. وقتی داشتم از خیابان‌ها می‌نوشتم و از لحظه اعلام خبر در مسجدی کوچک، از کلمه‌ها عبور کرده بودم و حتی از تصویر.انگار خود خود همان شب بود‌. با مردمی که در داستان به شوق بلند شدند و الله‌اکبر گفتند اشک ریختم و دوباره همان بارقه روشن مِهر را در دلم حس کردم. چقدر لحظه اول، از آن همه احساس محبت به ایشان در وجودم متعجب بودم.‌
#رهبرم‌آقا‌سید‌مجتبی‌خامنه‌ای#روایت#کلمات

@havalighalam

۱۶:۰۴

thumbnail
گلهای میدان.‌

امسال خیلی چیزهای دنیا عوض شده. حتی این را گلهای باغچه ما هم فهمیده‌اند. انگار آنها هم دارند پرچم خودشان را تکان می‌دهند. آخر باغچه ما هر سال توی این روزها بهشتی می‌شد برای خودش با گل‌های رنگارنگ ، اما امسال شده جنت الاعلی. بوته‌های رُز طوری گل می‌دهند که نمی‌دانیم با آنها چکار کنیم. البته چند روزی است که می‌دانیم. شب در میان، بعد از اذان میروم حیاط، با ناز و نوازش گلها را یکی‌یکی می‌چینم، توی سبدی کنار هم ردیفشان می‌کنم و می‌رویم به میدان، میدانِ ما مردم را می‌گویم، همان خیابانِ خودمان.
یکی از پسرهایم گلها را میان پرچم به دستها پخش می‌کند. بیشتر بچه‌ها ذوق دارند، اما بعضی بزرگتر‌ها هم خیلی به شوق می‌آیند. یک بار زن جوانی آمد نزدیک و گفت:«الحمدلله مزد این همه شب اومدن‌مون رو به خیابون گرفتیم، خیلی لذت بردم ، خدا خیرتون بده.»هیچ فکر نمیکردم تک شاخه گلی به این سادگی، تا این حد او را به وجد بیاورد. امشب هم مردی با موهای سفید که هنوز مثل جوانها راه می‌رفت دو تا گل از توی سبد برداشت و دستهایش را بالا برد و با نشاط گفت: «ماشاالله به شما، آفرین به این سلیقه تون.»بعد از کنار ردیف تجمع کنندگان رد شد و رو به تک تک آنها همین کار را کرد. چراغ که قرمز شد هم رفت نزدیک ماشین‌ها، به آنها هم خدا قوت گفت و گلها را به راننده دو ماشین داد. با خودم فکر کردم شاید آن دو گل سفید تا نیمه‌های شب که مردم در خیابانند، بارها امید را از دست یکی به دیگری برسانند. حالا آنها هم سرباز میدان هستند.

undefinedفهیمه فرشتیان

@havalighalam

۲۰:۵۳

شما هم متوجه شدینمامانامون چه خوشحالن که مدارس امارات مجازی شده؟
اصلا یک ضربه جدی بر پیکر جامعه شون زدیم انگارundefinedundefined
و تا حدی دلمون هم خنک شده.undefinedundefinedundefined
#جنگ‌تحصیلی
@havalighalam

۱:۵۹

حوالی قلم | فهیمه‌ فرشتیان
در آغوش ساره بخش چهارم راهی تازه برایم باز شده بود. یک دکتر زنان آشنا، یک دوست که مادری را می‌فهمید و پاسخی که یقین داشتم در آن خدا در نظر گرفته می‌شود. آن روزها خواب خوراک اصلیم بود.با چشم‌های نیمه باز مدام گوشی را چک می‌کردم که هرچه زودتر جواب نرجس را ببینم‌ ساعت هشت شب زنگ زد:«ببین مادر شوهرم می‌گن آزمایش‌ها و سونو همون چیزی رو نشون می‌ده که از دکترها شنیدی، اما بازم می‌تونیم دو هفته‌ای صبر کنیم. بالاخره آدم نباید زود ناامید بشه» سرم را تکان می‌دادم و خوشحال بودم که دارم میان کلمات پزشکی واژه امید می‌شنوم. حرف‌های نرجس قاطی نفس نفس زدن شد. دختر دو ساله‌اش را توی بغل گرفته بود و راه می‌برد. صدایش را می‌شنیدم و دلم در آغوش گرفتن کودکی چند ماهه را می‌خواست:«بعد از دو هفته می‌ری سونو چون می‌گی به سونوها اعتماد نداری بهت یک علامت می‌دم. بر اساس اون می‌تونی بفهمی جنین حیات داره یا نه» لبخند سُر خورد روی لب‌هایم. چقدر خوب که می‌توانستم خودم تشخیص بدهم. همه وجودم شده بود گوش:«اگر بعد از چهارده روز که رفتی، نتیجه سونو تعداد هفته کمتری نشون داد، یعنی جنین به دلیل عدم حیات جمع و چروکیده شده. بعد دیگه باید برای درمان اقدام کنی. اما امیدوارم به اونجاها نرسه. الو بهاره هستی؟ صدامو می‌شنوی؟» بودم ولی نبودم. چند کلمه به هم دوختم و از نرجس تشکر و خداحافظی کردم. از همان لحظه خلوت دو هفته‌ای من و تو آغاز شد،دو هفته‌ای که روشنایی و تاریکی در آن مثل دو دریای شور و شیرین کنار هم بودند و من به امید ماندنت بیشتر از قبل با تو حرف زدم. این بار مطب دیگری را برای سونو انتخاب کردم پزشک بلد بود با مادرها حرف بزند می‌دانست چطور خبر را نرم نرم بگوید وقتی داشت هفته‌های عمرت را به منشی می‌گفت که‌ تایپ کند جوابم را گرفته بودم. undefined ادامه دارد @havalighalam
در آغوش ساره
بخش پنجم
اینبار مطب دیگری را برای سونو انتخاب کردم. پزشک بلد بود با مادرها حرف بزند. می‌دانست چطور خبر را نرم نرم بگوید. وقتی داشت هفته‌های عمرت را به منشی می‌گفت که تایپ کند، جوابم را گرفته بودم.
دکتر پرسید:«دخترم تو خوبی؟ مشکلی نداری؟» با سر جواب دادم که نه. مِن مِن کرد:«ببین دخترم.... می‌دونی...نتیجه سونو یک مقداری خوب نیست» نمی‌خواستم بیشتر از این به او سخت بگذرد:«می دونم سونوی دومه.دو هفته قبل که رفتم تپش قلب نداشت» چشمهایش را بست. سرش را به نشانه تایید تکان داد:«پس اگر علائمی از سقط نداری باید مراجعه کنی به پزشکت، ببینی چه کار باید کرد»
عزادار شده بودم. اذان مغرب بود که از مطب بیرون آمدم. بابایت آنجا منتظر بود. برگه جواب را توی دستش گذاشتم:«راستی تاریخ بالاش رو ببین. شب تولدم خدا بهم هدیه خوبی داد. حالا من و تو اون طرف خط این دنیا یک نفر رو داریم که منتظرمونه تا وقتی رفتیم شفاعتمون کنه»
برای چهل سالگی برنامه‌ها داشتم. می‌خواستم از یک ماه مانده به تولدم گذشته را تحلیل کنم و برنامه‌ای برای باقی زندگی بچینم، اما تو آمدی و برایم دنیای جدیدی ساختی که با این حساب و کتاب‌ها جور درنمی‌آمد. باید همه تصوراتم را درباره زندگی از نو می‌ساختم.
در اولین روز سال چهل و یکم زندگیم قرار شد من و تو از هم جدا شویم. مسیر درمانی سختی را گذراندیم.در همه آن لحظات با تو حرف می‌زدم. ناله‌های زنی که در اتاق بغلی منتظر تولد نوزادش بود شنیدیم. از تو خواستم کودکش را راضی کنی زودتر از آن عالم به این دنیا بیاید. چند دقیقه بعد گریه نوزاد را با هم شنیدیم.
مادری با چشم‌های نگران از اوضاع دوقلوهایش آمد و خواست ماماها شرایط را بررسی کنند.ما با هم برایش دعا کردیم. پزشکی به زایمان مریضش نرسید و پرستارها به اضطراب افتاده بودند. ما به آنها گفتیم کار اصلی دست خداست.
ما درباره خیلی چیزها حرف زدیم و فکر کردیم و بالاخره نقطه عطف روزهای مشترکمان را با هم ساختیم، وقتی آن نوزاد را پیچیده در پارچه سبزرنگ بیمارستان دیدم.
undefinedundefinedادامه دارد.
@havalighalam

۱۱:۰۰

موقعیت: برنامه من ایرانم در حال پخش از تلویزیون.‌
میگه: من بزرگ بشم میخوام یک برنامه بسازم به اسم قلب ایران. میگم: خوب این برنامه درباره چیه؟جواب میده: درباره کسایی که مقابل دشمنا مقاومت کردن، شهید شدن. با کف دستش هم حالت هُل دادن و عقب روندن رو نشون میده.
خدایا چی ساختی؟ چی داری تربیت می‌کنی؟ ممنونتم.
#أأنتم‌تزرعونه‌ام‌نحن‌الزارعون؟#تربیت‌در‌دل‌جنگ

۳:۲۶

این نمونه قشنگترهundefined

۳:۲۶

بازارسال شده از نویسندگان جریان
thumbnail
.-مامان می‌دونی من الان دوست دارم چه کاره بشم؟+چه کاره؟ (تو ذهنم میگم قطعا مثل همیشه میگه دامپزشک.)-مامان خیلی موندم که وقتی بزرگ شدم، رهبر بشم یا دامپزشک!
العجب خدایا جنگ رمضان وشب‌های خیابانی مابا کودکانمان چه کرده ؟! رویای‌رهبرشدن را هم به رویاهایشان اضافه کرده!

undefinedثریا عودیundefined جریان، تربیت نویسنده جریان ساز undefined
undefined @jaryanihaa
undefined در جریان باشید.

۳:۲۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

من با اینکه سعی میکنم زیاد کتاب بخونم ولی زیاد کتاب نمیخرمundefined
جالب اینجاست: خیلی وقتا کتابایی که میخوام بخرم تو بازار موجود نیست. چرا؟ نمیدونمundefined
اما هفته گذشته یک کتابی که از چند ماه قبل دنبالش بودم و «به‌نشر» نداشت، یافتم و خریدم.🥺🥺🥺حالا چرا بغضی‌ام؟ شاید وقتی عکس کتاب رو ببینید، شما هم همین شکلی بشید.
و احتمال زیاد میخواید برید تو صف امانت کتاب.undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۳:۵۳

thumbnail
undefinedروایت اول شخص از شخص اول نویسنده: مهدی قزلی
موضوعش چیه ؟روایت‌هایی از حاشیه دیدارهای حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای.‌
هر روایت یک روضه‌است حالا. میشه هر وقت دلتنگ شدیم یکی‌شو بخونیم، توصیفات نویسنده رو برا خودمون تصویر کنیم و اشک بریزیم. والبته یاد هم بگیریم ازشون.undefined
پیشنهاد میشه تو تنهایی خونده بشه. تو ساعتهایی که کسی نیاد از آدم بپرسه چی شده چرا داری گریه میکنی.
@havalighalam

۹:۵۶

عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده.

بازگردد یا برآید چیست تدبیر شما؟


#حافظ#دلتنگی#فراق
@havalighalam

۲۰:۰۲