مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. #داستان
| قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت سوم: پادشاه ترسو | بخش اول یک بهار، دو بهار، سه بهار دیگر گذشت و سیدعلی بزرگ و بزرگتر شد. او حالا ۵ ساله بود و حسابی از زندگی لذت میبرد. با بچهها بازی میکرد و با کنجکاوی به حرف بزرگترها گوش میداد. قاصدک هم که خانهی آنها را خیلی دوست میداشت، اصلا از آنجا جایی نمیرفت. سید جواد کنار حوض داشت وضو میگرفت. قاصدک آهسته از روی شاخهی درخت توت حیاط پرید و خودش را به لبهی گیوه (کفش) سید جواد چسباند. سید علی مهربانیاش را از بابا سید جواد یاد گرفته بود. برای همین قاصدک بابای سید علی را هم خیلی دوست میداشت. سیدعلی، کنار حوض نشسته بود و به حرفهایی که دیروز از همسایه شنیده بود فکر میکرد. او گفته بود شاه جدید دارد میآید مشهد! او مرد خیلی بزرگیست. قاصدک آهسته از روی گیوه سید جواد بلند شد و نشست روی دست سید علی. او می دانست این پسرکوچولو یک عالمه سوال دارد... اصلا شاه کیست؟ شاه جدید یعنی چه؟ شاه بزرگ چه جوری است؟ قاصدک که علامتهای سوال چشمهای سید علی را میدید با مهربانی آقای باد را صدا کرد تا او را به کوچه ببرد شاید بتواند خبر تازهای بیاورد. بعد هم با وزش باد، از روی دست سید علی پرواز کرد و خودش را به خیابانهای شلوغ رساند. همه جای شهر چراغانی شده بود و سربازها گوشه گوشه ایستاده بودند.
" />
نویسنده: معصومه مرادی #رهبر_شهید #قصه #ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک پر ماجرا
قسمت سوم: پادشاه ترسو | بخش دوم
قاصدک روی شاخه نارون پیر کنار خیابان نشست و گفت: سلام درخت مهربان... چه خبر شده؟ نارون پیر آرام و صبور به قاصدک نگاه کرد و گفت: مگر نمیبینی... قرار است شاه جوان بیاید. او پسر همان شاه قبلی است که انگلیسها اجازه ندادند دیگر شاه باشد. اسمش هم محمد رضاست.قاصدک حسابی تعجب کرده بود... به درخت نارون نگاه کرد و گفت انگلیسیها؟ مگر آنها همان دشمن ایرانیها نبودند که نان مردم را برای سربازانشان بردند؟نارون با ناراحتی برگهایش را تکان داد و گفت: ااوم. چرا... میبینی دشمن مردم برای ایرانی ها شاه می آورد شاه می برد. غذاهایشان را میگیرد... دلم برای مردم میسوزد...کاش میتوانستم به آنها کمک کنم.کبوتر که روی شاخه درخت نشسته بود و به حرفهای نارون و قاصدک گوش میداد کوکویی کرد و گفت: غصه نخور نارون پیر. مردم باید بفهمند که هیچ کس نمی تواند برای آنها جز خودشان شاه انتخاب کند. تا خودشان نفهمند، هیچ کاری از دست ما برنمیآید. بعد به قاصدک گفت: زودتر برو به خانه... خیابان دارد شلوغتر می شود نکند زیر دست و پا له شوی... قاصدک دوباره آقای باد را صدا کرد تا او را به خانه سید علی ببرد. همان موقع صدای بوق بوق ماشینها بلند شد. پادشاه جوان با لباسهای پر از مروارید و طلا، سوار بر ماشین گرانقیمتی از راه رسید. دور تا دورش پر از سرباز تفنگ به دست بود و کسی اجازه نداشت راحت به او نزدیک شود. انگار از چیزی میترسید. توی چشمهایش نگرانی بود. شاید میترسید مردمی که از دست انگلیسها ناراحتند به او حمله کنند. قاصدک تعجب کرد! او فکر میکرد پادشاه باید خیلی شجاع باشد، با خودش گفت چرا این شاه اینقدر میترسد؟ بعد زیر لب گفت این شاه که بزرگنیست...او از بالای سر مردم میدید که چطور بعضی از آدمبزرگها برای گرفتن چند سکه یا خوشآمدگویی به شاه، جلوی او خم میشوند و دستش را میبوسند. از این کارشان بدش آمد. با خودش فکر کرد خب این شاه که دوست همانهاییست که غذای مردم را بردهاند. دلش گرفت و حسابی غصه خورد.باد قاصدک را به حیاط کوچک خانه سیدعلی رساند. آنجا آرام بود. نه از چراغانی خبری بود و نه از بوی طلا. سید علی کنار حوض نشسته بود و هنوز به حرف همسایه فکر می کرد. تقتق ناگهان صدای در بلند شد. یکی از همسایهها دوباره آمد و با هیجان گفت: «آقا سیدجواد! همهی علمای شهر رفتهاند به دیدن شاه. شاه به همه پول و سکه میدهد. شما نمیآیید؟»قاصدک که میخواست بداند سید جواد چه کار میکند روی شانهی آقا سیدجواد نشست. آقا با همان عبای ساده و نگاه مهربانش، سری تکان داد و گفت: «نه... من با آدم کوچکی که به مردم خودش ظلم میکند و غریبهها و انگلیسیها او را شاه کردهاندکاری ندارم.»سیدعلی که داشت با کنجکاوی به حرفهای پدر گوش میداد، نگاهش را به دستهای خالی بابا دوخت. او می دانست آنها خیلی فقیرند؛ اما احساس میکرد بابایش چقدر بزرگ است. مثل یک کوه محکم. سیدعلی با شنیدن حرف بابا لبخندی زد. قاصدک از روی دوش سید جواد بلند شد و دوباره روی پای سید علی نشست... این بار توی چشمهای سید علی برقی بود که نشان میداد او جواب سوالهایش را گرفته است. او فهمیده بود که برای «بزرگ بودن»، لازم نیست شاه باشی یا لباس طلایی بپوشی؛ فقط کافی است سرت را جلوی هیچکسی جز خدا خم نکنی. آن روز، سیدعلی کوچک یاد گرفت که «عزت» یعنی حتی اگر گرسنه باشی، هدیهی آدمهای بد را قبول نکنی.قاصدک آرام شد. دور سر سید علی چرخید صورتش را بوسید و روی شاخه درخت توت نشست.
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید#قصه#ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
قاصدک روی شاخه نارون پیر کنار خیابان نشست و گفت: سلام درخت مهربان... چه خبر شده؟ نارون پیر آرام و صبور به قاصدک نگاه کرد و گفت: مگر نمیبینی... قرار است شاه جوان بیاید. او پسر همان شاه قبلی است که انگلیسها اجازه ندادند دیگر شاه باشد. اسمش هم محمد رضاست.قاصدک حسابی تعجب کرده بود... به درخت نارون نگاه کرد و گفت انگلیسیها؟ مگر آنها همان دشمن ایرانیها نبودند که نان مردم را برای سربازانشان بردند؟نارون با ناراحتی برگهایش را تکان داد و گفت: ااوم. چرا... میبینی دشمن مردم برای ایرانی ها شاه می آورد شاه می برد. غذاهایشان را میگیرد... دلم برای مردم میسوزد...کاش میتوانستم به آنها کمک کنم.کبوتر که روی شاخه درخت نشسته بود و به حرفهای نارون و قاصدک گوش میداد کوکویی کرد و گفت: غصه نخور نارون پیر. مردم باید بفهمند که هیچ کس نمی تواند برای آنها جز خودشان شاه انتخاب کند. تا خودشان نفهمند، هیچ کاری از دست ما برنمیآید. بعد به قاصدک گفت: زودتر برو به خانه... خیابان دارد شلوغتر می شود نکند زیر دست و پا له شوی... قاصدک دوباره آقای باد را صدا کرد تا او را به خانه سید علی ببرد. همان موقع صدای بوق بوق ماشینها بلند شد. پادشاه جوان با لباسهای پر از مروارید و طلا، سوار بر ماشین گرانقیمتی از راه رسید. دور تا دورش پر از سرباز تفنگ به دست بود و کسی اجازه نداشت راحت به او نزدیک شود. انگار از چیزی میترسید. توی چشمهایش نگرانی بود. شاید میترسید مردمی که از دست انگلیسها ناراحتند به او حمله کنند. قاصدک تعجب کرد! او فکر میکرد پادشاه باید خیلی شجاع باشد، با خودش گفت چرا این شاه اینقدر میترسد؟ بعد زیر لب گفت این شاه که بزرگنیست...او از بالای سر مردم میدید که چطور بعضی از آدمبزرگها برای گرفتن چند سکه یا خوشآمدگویی به شاه، جلوی او خم میشوند و دستش را میبوسند. از این کارشان بدش آمد. با خودش فکر کرد خب این شاه که دوست همانهاییست که غذای مردم را بردهاند. دلش گرفت و حسابی غصه خورد.باد قاصدک را به حیاط کوچک خانه سیدعلی رساند. آنجا آرام بود. نه از چراغانی خبری بود و نه از بوی طلا. سید علی کنار حوض نشسته بود و هنوز به حرف همسایه فکر می کرد. تقتق ناگهان صدای در بلند شد. یکی از همسایهها دوباره آمد و با هیجان گفت: «آقا سیدجواد! همهی علمای شهر رفتهاند به دیدن شاه. شاه به همه پول و سکه میدهد. شما نمیآیید؟»قاصدک که میخواست بداند سید جواد چه کار میکند روی شانهی آقا سیدجواد نشست. آقا با همان عبای ساده و نگاه مهربانش، سری تکان داد و گفت: «نه... من با آدم کوچکی که به مردم خودش ظلم میکند و غریبهها و انگلیسیها او را شاه کردهاندکاری ندارم.»سیدعلی که داشت با کنجکاوی به حرفهای پدر گوش میداد، نگاهش را به دستهای خالی بابا دوخت. او می دانست آنها خیلی فقیرند؛ اما احساس میکرد بابایش چقدر بزرگ است. مثل یک کوه محکم. سیدعلی با شنیدن حرف بابا لبخندی زد. قاصدک از روی دوش سید جواد بلند شد و دوباره روی پای سید علی نشست... این بار توی چشمهای سید علی برقی بود که نشان میداد او جواب سوالهایش را گرفته است. او فهمیده بود که برای «بزرگ بودن»، لازم نیست شاه باشی یا لباس طلایی بپوشی؛ فقط کافی است سرت را جلوی هیچکسی جز خدا خم نکنی. آن روز، سیدعلی کوچک یاد گرفت که «عزت» یعنی حتی اگر گرسنه باشی، هدیهی آدمهای بد را قبول نکنی.قاصدک آرام شد. دور سر سید علی چرخید صورتش را بوسید و روی شاخه درخت توت نشست.
#رهبر_شهید#قصه#ایران
۲۸۴
۱۷:۲۵