بله | کانال 🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
عکس پروفایل 🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝

۵.۲ هزار عضو
بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
thumbnail
حال خوب
زندگی یک انعکاس است ،
همان قدر که خودت بخواهی
به تو هدیه می دهد*...

『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined *

۱۹:۲۹

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_هشتم چرا انقدر لاغر شدی؟ دور چشم هات گود افتاده ... میدونستم که دلیل حال بدم رو میدونه، خیلی سخت نبود فهمیدن دلیلش، اما انگار میخواست از زبون خودم بشنوه... تمام جسارتم رو جمع کردم و گفتم:دلیل حال بدم رو میدونی رضا، پس نپرس ... دستی به صورتش کشید و گفت:من کاری کردم که تو همچین فکری کردی؟ حرفی زدم؟ دلم میخواست داد بزنم و بگم آره، تو کاری کردی که من فکر کنم دوستم داری‌....تویی که از هشت سالگیم همیشه و همه جا حامی و پشتیبانم بودی، تویی که همیشه حواست بهم بود، تویی که نمیذاشتی کسی چپ نگاهم کنه... دلم می‌خواست بهش بگم تو میدونستی رضا، تو میدونستی من هیچکس رو ندارم، میدونستی ممکنه بهت علاقمند بشم... اما فقط در سکوت با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، کلافه از جا بلند شد و گفت:برام عین خواهر بودی بلور، به خدا که برام عین خواهر بودی، هربار جلوی دیگران ازت دفاع میکردم جز این فکر، فکر دیگه ای نمیکردم... آهی کشیدم و گفتم:حالا هم چیزی نشده، من که حرفی نزدم، برو دنبال زندگیت... گفت:همیشه برام عین یک خواهر بودی بلور، دلم میخواد این رو از ته دل قبول کنی،دلم میخواد برام خواهری کنی.... سری به نشونه ی تایید تکون دادم، گفتنش راحت بود، برای رضا راحت بود، اما برای منی که هیچ امید و آینده ای جز رضا نداشتم... رضا که در اتاق رو بست با چاقوی قالی بافیم افتادم به جون فرشی که بافته بودم و تمام حرص و بغضم رو سر اون تیکه فرش خالی کردم.. از اینکه تازه میگفت برام عین خواهرم بودی... نمیدونم شاید قبلا هم گفته بود ،اما من انقدر تو خییال بودم که نفهمیده بودم..... چاقو رو که زمین گذاشتم با خودم گفتم اصلا به چه امیدی زنده ای بلور؟ فکر کردی ته این زندگی به کجا میرسه؟ وقتی عمه نباشه توام جایی تو این خونه نداری! اون موقع دیگه هیچکس رو نداری که حمایتت کنه... تو اگر نباشی هم کسی اذیت نمیشه، نهایتش اینکه چند روزی عمه غصه میخوره و بعد همه فراموش میکنن روزی بلورجانی هم بوده... از زور گریه نفسم بالا نمیومد و انقدر درمونده بودم که میخواستم نباشم و نبینم ازدواج رضا با بهاره رو... گفتم خدایا من نمیبخشم، توام نبخش آدم های خودخواهی که انقدر من رو آزار دادن... تمام بدنم میلرزید، حس میکردم به آخر خط رسیدم، خودم رو به سمت در اتاق کشدم، تازه اونجا بود که فهمیدم زندگیم رو با وجود تمام سختی هاش هنوز دوست دارم و نمیتونم ازش دل بکنم..... به سختی در اتاق رو باز کردم و ناله ای سر دادم و شاید از شانس خوبم بود که رضا هنوز همون حوالی بود و صدای ناله ام رو شنید، وگرنه سالی به دوازده ماه کسی به اتاق ته حیاط سری نمیزد، رضا که من رو تو اون وضعیت دید رنگش شد عین گچ دیوار، زبونش انگار بند اومده بود ، آخرین تصوير، تصویر صورت نگران رضا بود و آخرین صدا، صدای ترسیده ی رضا که عمه رو صدا میزد و بعد چشم هام سنگین شد و روی هم افتاد.... چشم که باز کردم تو یک اتاق کوچک تنها روی یک تخت خوابیده بودم، سرمی بهم وصل بود و مچ دستم بسته شده بود،تکونی به خودم دادم و با صدای گرفته ای عمه رو صدا زدم، طولی نکشید که در اتاق باز شد و پرستاری وارد اتاق شد، با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوبی دختر خوشگل؟ حسابی همه رو ترسوندی، مادرت دور از جونش کم مونده بود پس بیفته... لبخند تلخی زدم و گفتم:من مادر ندارم، اون حتما عمه ام بوده، میشه صداش کنید بیاد؟ پرستار سری تکون داد و بعد از چک کردن سرم و گرفتن فشارم از اتاق بیرون زد،کمی بعد در اتاق باز شد و عمه با صورتی خیس از اشک وارد اتاق شد... من رو که دید گریه اش شدت گرفت و گفت:این چه کاری بود کردی، من جواب جیران رو چی میدادم؟ کنارم روی صندلی نشست، زمزمه کردم:اشتباه کردم عمه، تو رو خدا گریه نکن... عمه با دلخوری گفت: چی کم داشتی تو زندگیت بلور؟ آهی کشیدم و گفتم:من چی تو زندگیم دارم عمه؟ اصلا چیزی دارم تو زندگیم؟ خسته شده بودم عمه... اما الان پشیمونم... عمه صورتش رو پاک کرد و گفت:یک چیزی ازت میپرسم بلور، تو رو روح مادرت راستش رو بهم بگو.‌‌‌ منتظر نگاهش کردم، عمه با تردید گفت:رضا... تو با رضا به هم علاقه دارین؟ با تعجب گفتم :چطور مگه؟ عمه با دقت نگاهم کرد و گفت:تو که بیهوش بودی، رضا مدام خودخوری میکرد و میگفت تقصیر من بوده که این اتفاق برای بلور افتاده، من اون لحظه حالم بد بود دنباله ی حرفش رو نگرفتم... حالا تو بهم بگو، رضا حرفی زده به تو؟ اول لب باز کردم که بگم نه و رضا تقصیری نداره... اما برای لحظه ای با خودم گفتم چرا از این فرصت به نفع خودم استفاده نکنم؟ چرا برای یکبار هم که شده خودخواه نباشم؟ منی که تو کل دنیا هیچکس رو نداشتم... عمه که سکوتم رو دید کمی بهم نزدیک شد و با ملایمت گفت:بلورجان، تو رو روح مادرت قسم میدم، به من بگو.. رضاحرفی زده؟ چرا میگفت من مقصرم؟ ادامه دارد..... ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_نهم

چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا جواب عمه رو بدم اما از عاقبت کارم میترسیدم، میترسیدم دستم رو بشه و آخرین پناهم رو از دست بدم ....آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:من... من نمیدونم چطوری بگم عمه .....عمه گفت:قربون چشمات برم عمه، خیال کن منم مادرت، فکر کن رضا یک غریبه بوده، به من بگو ....سخت بود گفتنش، خجالت میکشیدم میشد تو چشم های عمه نگاه کنم و دروغ بگم. اما اون لحظه با شرایطی که داشتم حق رو به خودم میدادم، که بخوام برای داشتن کسی که دوسش دارم بجنگم و به دستش بیارم، حالا به هر بهایی... دل رو به دریا زدم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از عمه دزدیدم و با گریه گفتم :رضا... چند ماه قبل یک بار... اومد.. به حرفم گوش نکرد عمه... گفت من تو رو دوست دارم، گفت میام خواستگاریت... وقتی فهمیدم میخوایید بهاره رو برای رضا بگیرید دنیا روی سرم خراب شد... عمه چشماش گرد شد و با تعجب گفت:چی داری میگی بلور؟ رضا... رضای من... پسر من .. مگه میشه؟ رضا... رضا...عمه که دستش رو روی قلبش گذاشت تازه فهمیدم چه کردم و چه دروغ بزرگی گفتم، اگر این حرف به گوش رضا می‌رسید چی میشد؟ نیم خیز شدم و دست عمه رو گرفتم.. عمه چند تا نفس عمیق کشید و با صدای گرفته ای گفت:خوبم... خوبم بلورجان.. خوبم، عمه به قربون مظلومیتت بره.. من جواب مادرت رو چی بدم...با التماس رو به عمه گفتم:عمه... تو رو خدا حرفی از این ماجرا به کسی نزنید، رضا بفهمه من به شما گفتم عصبانی میشه....عمه با حرص گفت:بیخود میکنه، ای خدا ،منو بگو دلم خوش بود این بچه خلفه، گفتم اگر مدام حواسش به بلوره ، از مهربونی و دل پاکشه... چه میدونستم این پسر همچین ذاتی داره... بعد کمی مکث کرد و با غصه گفت:بلورجانم، تو که به من دروغ نمیگی؟ ها؟به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:دروغ نمیگم عمه، اما تو رو خدا به رضا نگید... عمه با حالی خراب از جا بلند شد و گفت:باید زودتر این ماجرا تموم بشه، باید... باید به خانواده ی داداشم بگیم که قرار خواستگاری بهم خورده...تو اوج ترس و درموندگی نور امیدی تو دلم روشن شد و گفتم:تاوان اشتباهش؟ یعنی چی؟ عمه سکوت کرد، چند دقیقه ای خیره شد به زمین و گریه کرد...تو دلم به خودم ناسزا میدادم که باعث و بانی حال خراب عمه شدم، عمه ای که هیچوقت در حقم بدی نکرده بود... فقط دوست نداشت من عروسش بشم، ولی من چیکار کرده بودم؟ به خانواده ای که بهم پناه داده بودن دروغ گفته بودم...پشیمون بودم از حرفی که زده بودم و انگار تازه فهمیده بودم این حرفم چه تبعات بدی به دنبال داره... تو دلم به خودم گفتم بلور... با این دروغی که گفتی... اگر عمه به رضا بگه، اگر رضا بفهمه به خاطر دروغ تو ازدواجش با بهاره بهم میخوره میخوای چه بکنی؟ میخوای جواب رضا رو چی بدی؟ بعد از سکوتی طولانی عمه سرش رو بالا گرفت، چشم هاش قرمز بود و شرمنده بود از نگاه کردن به من:روزی که تصمیم گرفتم بیارمت پیش خودم ،تمام ترسم از رسیدن همچین روزی بود،اما شوهرم گفت چرا انقدر غصه میخوری زن،پسرهای ما شیر پاک خورده ان، ذاتشون پاکه... منم دلم رو خوش کردم به این حرف و خواستم از یادگار جیران مراقبت کنم،یادمه اون روزها یکی از خانم های مسن ده بهم گفت اون دنیا همین دختر شفاعت تو رو میکنه، گفت نذار این بچه بی پناه بشه و شک نکن خدا عوضش رو بهت میده... حالا ببین حال و روز من رو... من اون دنیا جواب مادرت رو چی بدم؟ بگم نتونستم از دخترت مراقبت کنم؟ چی بگم بلور... گریه ی عمه شدت گرفت و من بی حرف چشم بستم، کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و دیگه این حرف رو نزنم، عمه نفس عمیقی کشید و گفت:رضا... رضا باید باهات ازدواج کنه، خودم با برادرم حرف میزنم و سربسته براش ماجرا رو میگم تا دلخوری پیش نیاد،شک ندارم رضا بهاره رو دوست داره، اماباید پای وارش وایسته، تاوان خطاش میشه از دست دادن دختری که دوست داره...اشک روی گونه ام نشست، تو اون شرایط نه راه پس داشتم و نه راه پیش،چیکار میتونستم بکنم؟ به عمه بگم دروغ گفتم؟ اونم دروغ به این بزرگی... فقط به سختی لب باز کردم و ازش خواهش کردم به رضا نگه من حرفی زدم، عمه هم گفت تا تموم شدن ماجرای بهاره ،چیزی به رضا نمیگه، اول باید ماجرای بهاره رو تموم کنه تا رضا راه برگشتی نداشته باشه...نمیگم از اون شرایط راضی و خوشحال بودم، اما راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و باید تا تهش میرفتم، تهش میشد ازدواج با رضا، گفتم اگرم رضا فهمید من همچین دروغی گفتم من رو درک میکنه....بیمارستان که مرخص شدیم رضا اومد دنبالمون، همش نگران من بود و مدام حالم رو می‌پرسید .... شاید اون روز ها حتی لحظه ای هم به ذهن عمه خطور نمیکرد که من برای ازدواج با رضا همچین دروغ بزرگی رو سرهم کردم....

۱۹:۳۱

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_نهم چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا جواب عمه رو بدم اما از عاقبت کارم میترسیدم، میترسیدم دستم رو بشه و آخرین پناهم رو از دست بدم .... آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم:من... من نمیدونم چطوری بگم عمه ..... عمه گفت:قربون چشمات برم عمه، خیال کن منم مادرت، فکر کن رضا یک غریبه بوده، به من بگو .... سخت بود گفتنش، خجالت میکشیدم میشد تو چشم های عمه نگاه کنم و دروغ بگم. اما اون لحظه با شرایطی که داشتم حق رو به خودم میدادم، که بخوام برای داشتن کسی که دوسش دارم بجنگم و به دستش بیارم، حالا به هر بهایی... دل رو به دریا زدم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از عمه دزدیدم و با گریه گفتم :رضا... چند ماه قبل یک بار... اومد.. به حرفم گوش نکرد عمه... گفت من تو رو دوست دارم، گفت میام خواستگاریت... وقتی فهمیدم میخوایید بهاره رو برای رضا بگیرید دنیا روی سرم خراب شد... عمه چشماش گرد شد و با تعجب گفت:چی داری میگی بلور؟ رضا... رضای من... پسر من .. مگه میشه؟ رضا... رضا... عمه که دستش رو روی قلبش گذاشت تازه فهمیدم چه کردم و چه دروغ بزرگی گفتم، اگر این حرف به گوش رضا می‌رسید چی میشد؟ نیم خیز شدم و دست عمه رو گرفتم.. عمه چند تا نفس عمیق کشید و با صدای گرفته ای گفت:خوبم... خوبم بلورجان.. خوبم، عمه به قربون مظلومیتت بره.. من جواب مادرت رو چی بدم... با التماس رو به عمه گفتم:عمه... تو رو خدا حرفی از این ماجرا به کسی نزنید، رضا بفهمه من به شما گفتم عصبانی میشه.... عمه با حرص گفت:بیخود میکنه، ای خدا ،منو بگو دلم خوش بود این بچه خلفه، گفتم اگر مدام حواسش به بلوره ، از مهربونی و دل پاکشه... چه میدونستم این پسر همچین ذاتی داره... بعد کمی مکث کرد و با غصه گفت:بلورجانم، تو که به من دروغ نمیگی؟ ها؟ به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:دروغ نمیگم عمه، اما تو رو خدا به رضا نگید... عمه با حالی خراب از جا بلند شد و گفت:باید زودتر این ماجرا تموم بشه، باید... باید به خانواده ی داداشم بگیم که قرار خواستگاری بهم خورده... تو اوج ترس و درموندگی نور امیدی تو دلم روشن شد و گفتم:تاوان اشتباهش؟ یعنی چی؟ عمه سکوت کرد، چند دقیقه ای خیره شد به زمین و گریه کرد... تو دلم به خودم ناسزا میدادم که باعث و بانی حال خراب عمه شدم، عمه ای که هیچوقت در حقم بدی نکرده بود... فقط دوست نداشت من عروسش بشم، ولی من چیکار کرده بودم؟ به خانواده ای که بهم پناه داده بودن دروغ گفته بودم... پشیمون بودم از حرفی که زده بودم و انگار تازه فهمیده بودم این حرفم چه تبعات بدی به دنبال داره... تو دلم به خودم گفتم بلور... با این دروغی که گفتی... اگر عمه به رضا بگه، اگر رضا بفهمه به خاطر دروغ تو ازدواجش با بهاره بهم میخوره میخوای چه بکنی؟ میخوای جواب رضا رو چی بدی؟ بعد از سکوتی طولانی عمه سرش رو بالا گرفت، چشم هاش قرمز بود و شرمنده بود از نگاه کردن به من:روزی که تصمیم گرفتم بیارمت پیش خودم ،تمام ترسم از رسیدن همچین روزی بود،اما شوهرم گفت چرا انقدر غصه میخوری زن،پسرهای ما شیر پاک خورده ان، ذاتشون پاکه... منم دلم رو خوش کردم به این حرف و خواستم از یادگار جیران مراقبت کنم،یادمه اون روزها یکی از خانم های مسن ده بهم گفت اون دنیا همین دختر شفاعت تو رو میکنه، گفت نذار این بچه بی پناه بشه و شک نکن خدا عوضش رو بهت میده... حالا ببین حال و روز من رو... من اون دنیا جواب مادرت رو چی بدم؟ بگم نتونستم از دخترت مراقبت کنم؟ چی بگم بلور... گریه ی عمه شدت گرفت و من بی حرف چشم بستم، کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و دیگه این حرف رو نزنم، عمه نفس عمیقی کشید و گفت:رضا... رضا باید باهات ازدواج کنه، خودم با برادرم حرف میزنم و سربسته براش ماجرا رو میگم تا دلخوری پیش نیاد،شک ندارم رضا بهاره رو دوست داره، اماباید پای وارش وایسته، تاوان خطاش میشه از دست دادن دختری که دوست داره... اشک روی گونه ام نشست، تو اون شرایط نه راه پس داشتم و نه راه پیش،چیکار میتونستم بکنم؟ به عمه بگم دروغ گفتم؟ اونم دروغ به این بزرگی... فقط به سختی لب باز کردم و ازش خواهش کردم به رضا نگه من حرفی زدم، عمه هم گفت تا تموم شدن ماجرای بهاره ،چیزی به رضا نمیگه، اول باید ماجرای بهاره رو تموم کنه تا رضا راه برگشتی نداشته باشه... نمیگم از اون شرایط راضی و خوشحال بودم، اما راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و باید تا تهش میرفتم، تهش میشد ازدواج با رضا، گفتم اگرم رضا فهمید من همچین دروغی گفتم من رو درک میکنه.... بیمارستان که مرخص شدیم رضا اومد دنبالمون، همش نگران من بود و مدام حالم رو می‌پرسید .... شاید اون روز ها حتی لحظه ای هم به ذهن عمه خطور نمیکرد که من برای ازدواج با رضا همچین دروغ بزرگی رو سرهم کردم.... ‌
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_دهم

وقتی به خونه ی عمه رسیدیم به اصرار عمه برای چند روز به ساختمون اصلی نقل مکان کردم، میگفت من که دست و پای درست و درمونی ندارم که مدام بخوام بهت سر بزنم، توام که قراره به زودی با رضا ازدواج کنی ،دیگه دلیلی نداره تو اون اتاق تک و تنها بمونی..منم از خدا خواسته ساکن اتاق کناری رضا شدم، تو دلم ذوق داشتم، انگار ترسم از بین رفته بود، مخصوصا که دیده بودم عمه حرفی به رضا نزده و امید داشتم رضا تو عمل انجام شده قرار بگیره و نتونه مخالفتی بکنه، با خودم میگفتم وقتی رضا بفهمه که بهاره رو از دست داده دیگه براش فرقی نداره با کی ازدواج میکنه. رضا هم اونقدر مهربون هست که دل من رو نشکنه ..مثل همیشه تو رویا زندگی میکردم و خبر نداشتم از دنیا...حدودا یک هفته از مرخص شدنم گذشته بود، عمه عین پروانه دورم میچرخید و رضا شاید از سر عذاب وجدان بود که مدام پیگیر حالم میشد و شب ها چند دقیقه ای برای حرف زدن باهام به اتاقم میومد، تو تمام اون یکهفته حرف رضا یکی بود، مستقيم یا غیر مستقیم میگفت تو برام عین خواهر نداشته می، میگفت کمکت میکنم درست رو بخونی و بری دانشگاه، دانشگاه که بری دنیات بزرگتر میشه، با آدم های جدیدی آشنا میشی و دیدت به دنیا و آدم هاش عوض میشه، ولی نمیدونست... رضا نمیدونست که من چقدر بهش علاقه داشتم....تو اتاق جدیدی که بهم داده بودن دراز کشیده بودم و مشغول کتاب خوندن بودم که صدای فریادی به گوشم رسید، خوب که دقت کردم دیدم صدای فریاد رضاس که داره با عمه بحث میکنه.ترس افتاد به جونم، گفتم نکنه عمه همه چی رو بهش گفته... از اتاق بیرون زدم و یواشکی پشت ستونی مخفی شدم، صدای رضا انقدر بلند بود که نیازی به فالگوش ایستادن نداشت:واسه چی اینکارو کردی مادر من؟ یک دلیل برای من بیار... به من بگو چرا به عمو گفتی بهاره رو شوهر بده؟چی بهش گفتی که بی خبر از همه، بی خبر از بهاره ،عاقد برده و دخترش رو عقد یکی دیگه کرده... مامان به خدا نگی میرم یه بلوایی به پا میکنم....دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم، بهاره شوهر کرده بود! اونم بی خبر از همه... برای لحظه ای دلم به حال بهاره سوخت، تاوان علاقه و دروغ من رو اون داده بود، عمه با صدایی که به سختی تلاش می‌کرد خونسرد باشه گفت:بهاره خواستگار بهتر از تو داشت، پسره دستش تو جیب خودش بود، خونه و ماشین مستقل داشت، دایی ات به من گفت پسرت میتونه اینا رو برای دخترم فراهم کنه؟ منم گفتم نه... اختیار دخترشون که دست من نبوده، صلاح دونستن شوهرش بدن به یکی دیگه..رضا با حال خرابی گفت:مامان نابودم کردی... زندگیم رو ازم گرفتی... به من بگو چی شده؟ چی شده که تو از این رو به اون رو شدی؟ تو که از خدات بود بهاره بشه عروست... تو که سجده شکر به جا آوردی وقتی فهمیدی بهاره رو دوست دارم... منم که دارم میرم سرکار، امسال نه ،سال دیگه ساخت خونه ام تموم میشد...از پشت ستون رضا رو دیدم، زانوش خم شد و روی زمین نشست، عمه با دیدن حال رضا اشک روی صورتش نشست، با صدای گرفته ای گفت:قسمت نبود مادر..، انقدر خودت رو اذیت نکن....رضا با خشم گفت:بلور حرفی بهتون زده؟آره؟به خاطر حرف بلور زندگی من و خراب کردین؟آهای بلور.. بیا اینجا ببینم....از ترس نفسم بند اومده بود، آخ که اگر رضا می‌فهمید من چه دروغی گفتم، کز کردم گوشه ی دیوار و با ترس تو خودم جمع شدم... عمه با نگرانی گفت:به اون طفل معصوم چیکار داری؟ میگم دایی ات خودش میخواست دخترش رو شوهر بده، مگه ما جز حرف خواستگاری حرف دیگه ای زده بودیم؟رضا بی توجه به حرف عمه پا تند کرد به سمت اتاقم و انقدر عصبانی بود که من رو ندید و از کنارم رد شد، به سمت اتاقم که رفت ،ترسیده از جا بلند شدم و به سمت عمه دویدم، امیر طبق معمول خونسرد جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و سرش رو با مجله‌ی تو دستش گرم کرده بود و عین خیالش نبود اطرافش چه خبره، با گریه دست عمه رو گرفتم و گفتم:اگر بفهمه من بهتون گفتم... تو رو خدا نذارید بفهمه....عمه من رو پشت سر خودش مخفی کرد و گفت:نترس بلور جان ،نمیذارم بهت آسیبی برسونه...ولی من میترسیدم... منی که تا اون روز از رضا جز محبت چیزی ندیده بودم حالا با شنیدن صدای فریاد و خشمش مثل بید می‌لرزیدم...پشت سرش مخفی شدم، کمی بعد رضا با قدم‌های بلند به سمت سالن برگشت، من رو که دید صورتش قرمز شد و با دو گام بلند نزدیک شد... جیغی از ترس کشیدم و با گریه اسم عمه رو بردم، عمه که دید نمی‌تونه حریف رضا بشه با ترس امیر رو صدا زد و گفت:چرا نشستی؟ بیا بلور رو ببر تو حیاط.رضا با خشم گفت:چی به مادرم گفتی؟ ها؟ به علی قسم اگر درست حرف نزنی بلایی به سرت میارم که تو کتاب‌ها بنویسن.از ترس داشتم پس می‌افتادم، با گریه گفتم:من چیزی نگفتم... تو رو خدا ولم کن... من چیزی نگفتم.

ادامه دارد....

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۱۹:۳۱

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_دهم وقتی به خونه ی عمه رسیدیم به اصرار عمه برای چند روز به ساختمون اصلی نقل مکان کردم، میگفت من که دست و پای درست و درمونی ندارم که مدام بخوام بهت سر بزنم، توام که قراره به زودی با رضا ازدواج کنی ،دیگه دلیلی نداره تو اون اتاق تک و تنها بمونی.. منم از خدا خواسته ساکن اتاق کناری رضا شدم، تو دلم ذوق داشتم، انگار ترسم از بین رفته بود، مخصوصا که دیده بودم عمه حرفی به رضا نزده و امید داشتم رضا تو عمل انجام شده قرار بگیره و نتونه مخالفتی بکنه، با خودم میگفتم وقتی رضا بفهمه که بهاره رو از دست داده دیگه براش فرقی نداره با کی ازدواج میکنه. رضا هم اونقدر مهربون هست که دل من رو نشکنه .. مثل همیشه تو رویا زندگی میکردم و خبر نداشتم از دنیا... حدودا یک هفته از مرخص شدنم گذشته بود، عمه عین پروانه دورم میچرخید و رضا شاید از سر عذاب وجدان بود که مدام پیگیر حالم میشد و شب ها چند دقیقه ای برای حرف زدن باهام به اتاقم میومد، تو تمام اون یکهفته حرف رضا یکی بود، مستقيم یا غیر مستقیم میگفت تو برام عین خواهر نداشته می، میگفت کمکت میکنم درست رو بخونی و بری دانشگاه، دانشگاه که بری دنیات بزرگتر میشه، با آدم های جدیدی آشنا میشی و دیدت به دنیا و آدم هاش عوض میشه، ولی نمیدونست... رضا نمیدونست که من چقدر بهش علاقه داشتم.... تو اتاق جدیدی که بهم داده بودن دراز کشیده بودم و مشغول کتاب خوندن بودم که صدای فریادی به گوشم رسید، خوب که دقت کردم دیدم صدای فریاد رضاس که داره با عمه بحث میکنه.ترس افتاد به جونم، گفتم نکنه عمه همه چی رو بهش گفته... از اتاق بیرون زدم و یواشکی پشت ستونی مخفی شدم، صدای رضا انقدر بلند بود که نیازی به فالگوش ایستادن نداشت:واسه چی اینکارو کردی مادر من؟ یک دلیل برای من بیار... به من بگو چرا به عمو گفتی بهاره رو شوهر بده؟ چی بهش گفتی که بی خبر از همه، بی خبر از بهاره ،عاقد برده و دخترش رو عقد یکی دیگه کرده... مامان به خدا نگی میرم یه بلوایی به پا میکنم.... دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم، بهاره شوهر کرده بود! اونم بی خبر از همه... برای لحظه ای دلم به حال بهاره سوخت، تاوان علاقه و دروغ من رو اون داده بود، عمه با صدایی که به سختی تلاش می‌کرد خونسرد باشه گفت:بهاره خواستگار بهتر از تو داشت، پسره دستش تو جیب خودش بود، خونه و ماشین مستقل داشت، دایی ات به من گفت پسرت میتونه اینا رو برای دخترم فراهم کنه؟ منم گفتم نه... اختیار دخترشون که دست من نبوده، صلاح دونستن شوهرش بدن به یکی دیگه.. رضا با حال خرابی گفت:مامان نابودم کردی... زندگیم رو ازم گرفتی... به من بگو چی شده؟ چی شده که تو از این رو به اون رو شدی؟ تو که از خدات بود بهاره بشه عروست... تو که سجده شکر به جا آوردی وقتی فهمیدی بهاره رو دوست دارم... منم که دارم میرم سرکار، امسال نه ،سال دیگه ساخت خونه ام تموم میشد... از پشت ستون رضا رو دیدم، زانوش خم شد و روی زمین نشست، عمه با دیدن حال رضا اشک روی صورتش نشست، با صدای گرفته ای گفت:قسمت نبود مادر..، انقدر خودت رو اذیت نکن.... رضا با خشم گفت:بلور حرفی بهتون زده؟آره؟به خاطر حرف بلور زندگی من و خراب کردین؟آهای بلور.. بیا اینجا ببینم.... از ترس نفسم بند اومده بود، آخ که اگر رضا می‌فهمید من چه دروغی گفتم، کز کردم گوشه ی دیوار و با ترس تو خودم جمع شدم... عمه با نگرانی گفت:به اون طفل معصوم چیکار داری؟ میگم دایی ات خودش میخواست دخترش رو شوهر بده، مگه ما جز حرف خواستگاری حرف دیگه ای زده بودیم؟ رضا بی توجه به حرف عمه پا تند کرد به سمت اتاقم و انقدر عصبانی بود که من رو ندید و از کنارم رد شد، به سمت اتاقم که رفت ،ترسیده از جا بلند شدم و به سمت عمه دویدم، امیر طبق معمول خونسرد جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و سرش رو با مجله‌ی تو دستش گرم کرده بود و عین خیالش نبود اطرافش چه خبره، با گریه دست عمه رو گرفتم و گفتم:اگر بفهمه من بهتون گفتم... تو رو خدا نذارید بفهمه.... عمه من رو پشت سر خودش مخفی کرد و گفت:نترس بلور جان ،نمیذارم بهت آسیبی برسونه... ولی من میترسیدم... منی که تا اون روز از رضا جز محبت چیزی ندیده بودم حالا با شنیدن صدای فریاد و خشمش مثل بید می‌لرزیدم... پشت سرش مخفی شدم، کمی بعد رضا با قدم‌های بلند به سمت سالن برگشت، من رو که دید صورتش قرمز شد و با دو گام بلند نزدیک شد... جیغی از ترس کشیدم و با گریه اسم عمه رو بردم، عمه که دید نمی‌تونه حریف رضا بشه با ترس امیر رو صدا زد و گفت:چرا نشستی؟ بیا بلور رو ببر تو حیاط. رضا با خشم گفت:چی به مادرم گفتی؟ ها؟ به علی قسم اگر درست حرف نزنی بلایی به سرت میارم که تو کتاب‌ها بنویسن. از ترس داشتم پس می‌افتادم، با گریه گفتم:من چیزی نگفتم... تو رو خدا ولم کن... من چیزی نگفتم. ادامه دارد.... ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_یازدهم

امیر که حال و روز عمه رو دید بی‌حوصله از جا بلند شد و گفت:چه خبرته رضا؟ معرکه گرفتی؟ بابا بهاره نشد، بلور رو بگیر، این که انقدر داد و بیداد نداره، تو که می‌خواستی دختر دایی رو بگیری، این دایی نشد، اون یکی دایی... ای بابا یک دقیقه اومدیم تو خونه استراحت کنیم‌ها...امیر همیشه همینجوری بود، خونسرد و بیخیال، جلو اومد و گفت:ول کن این دخترو، داره عین بید می‌لرزه ،الان از ترس پس میفته.با گریه خودم رو جمع و جور کردم و گوشه‌ای ایستادم، رضا انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و با تهدید گفت:به خدا قسم... به خدا قسم بفهمم تو این نامزدی رو بهم کردی کاری می‌کنم اون سرش ناپیدا دختر دایی....عمه با خشم گفت:بسه رضا، تمومش کن.. هنوز بزرگتر این خونه زندس که تو بخوای صدات رو بندازی رو سرت و این دختر رو عذاب بدی، اصلا می‌دونی چیه؟ تا آخر همین هفته باید بلور رو عقد کنی، وگرنه دیگه پسر من نیستی...عمه بازوی من رو گرفت و با قدم‌های بلند به سمت آشپزخونه برد، رضا هم تو بهت و سکوت همونجا ایستاده بود، وارد آشپزخونه که شدیم صدای رضا به گوشم رسید:من میرم با بهاره حرف می‌زنم... اینو تو گوشت فرو کن بلور... تا بهاره هست من حتی به تو نگاه هم نمی‌کنم.صدای کوبیده شدن در ورودی من رو از جا پروند و بعد سکوت مطلقی خونه رو فرا گرفت... روی زمین نشستم و بغضم شکست، چقدر تحقیر شده بودم برای علاقه ای که تو دلم داشتم...عمه با غصه نزدیکم شد و گفت:گریه نکن قربونت برم، به خدا که خودم مجبورش می‌کنم عقدت کنه....دلم گرفته بود و بیشتر از همه از دست خودم عصبانی بودم، می‌دونستم ماجرا به همینجا ختم نمیشه و رضا امروز و فردا می‌فهمه من چه کردم.چند ساعتی از رفتن رضا گذشته بود، عمو حسین و علی برگشته بودن خونه و عمه سربسته ماجرا رو برای شوهرش گفته بود، از شدت خجالت حتی نمی‌تونستم برم تو سالن، خودم رو تو اتاق حبس کرده بودم و منتظر برگشت رضا بودم.هوا تاریک شده بود وقتی رضا با حالی خراب برگشت خونه، عمه و پسرها تو اتاقشون بودن و منم از نگرانی هرچند دقیقه یک بار می‌رفتم تو حیاط ببینم خبری از رضا شده یا نه‌، از دور که دیدم رضا در حیاط رو بست و داخل شد، انگار دست و پام قفل شد و همونجا موندم، شاید عجیب بود، اما دلم براش تنگ شده بود، هنوز صدای دادش تو گوشم بود و دلم می‌خواست ازش دلجویی کنم.رضا ب به سمت ساختمون اومد، من رو که دید اخم‌هاش تو هم رفت، با بغض اسمش رو صدا زدم.سرش رو بالا گرفت و با خشم گفت:چی گفتی که مادرم به دایی گفته پسر من به درد دختر تو نمی‌خوره؟به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:من... من چیزی نگفتم.رضا با حرص نزدیک شد و با خشم گفت:وای به حالت بلور... وای به حالت اگر بفهمم تو این ماجرا نقش داشتی... وای به حالت اگر بفهمم اینا زیر سر توئه ، اون وقت چشم می‌بندم رو این نسبت فامیلی و تاوان کترت و می بینی...سرم رو پایین انداختم و بغضم بی‌صدا شکست، رضا کلافه چنگی به موهاش زد، چند تا نفس عمیق کشید و به سختی گفت:چه آروزهایی که واسه زندگیم داشتم... همش خراب شد... بهاره رو عقد یک آدم کردن که سرش به تنش نمی‌ارزه، دایی بهرام چشم بسته دخترش رو نشونده سر سفره‌ی عقد... نمی‌فهمم دلیلش چیه، چی باعث شده انقدر عجولانه همچین کاری بکنن... بهاره انقدر گریه کرده که نصف شده... دایی حرف نمی‌زنه، نمیگه چرا این کارو کرده... فقط میگه تو به درد دختر من نمی‌خوری، دختر من تو رفاه بزرگ شده، تو نمی‌تونی رفاه خونه‌ی پدرش رو براش فراهم کنی ...اما به علی قسم اینا همش بهانه‌اس، حقیقت چیز دیگه‌ای هست که به من نمیگن... تو بگو بلور، تو بهم بگو حقیقت چیه؟ واسه چی این کارو کردن؟ چرا مادرم میگه باید تو رو عقد کنم؟ از ترس کاری که تو کردی؟ چی بهشون گفتی بلور؟صداش بالا رفت و فریاد زد:حرف بزن بلور، حرف بزن منو عصبانی نکن.با گریه قدمی به عقب برداشتم، صدای قدم‌هایی به گوشم رسید و بلافاصله عمه و عمو حسین وارد حیاط شدند، عمو به سمت رضا رفت و بازوش رو گرفت و با عصبانیت گفت:صداتو بیار پایین... ما تو در و همسایه آبرو داریم.رضا با خشم گفت:تا حقیقت رو نفهمم وضع همینه آقاجون، من باید بفهمم چرا بهاره زن یکی دیگه شده...اون نامزد من بود، ما قرار بود بریم خواستگاری... به من بگید چی شد؟ چی شد که بهاره رو شوهر دادن و به من میگید باید بلور رو بگیرم؟عمو حسین رضا رو به سمت ساختمون هل داد و گفت:ساکت شو رضا،یالا برو تو.رضا رو به زور بردن داخل، عمه دست دور شونه‌ام انداخت و با صدای آرومی گفت:نترس، امشب نشه، فردا عاقد میاریم خطبه‌ی عقد رو بخونن..باورم نمی‌شد ، دلم خوش بود که رضا ذاتا آدم مهربونیه و کم کم قبول می‌کنه که بهاره ازدواج کرده، از طرفی براش ناراحت بودم که به این وضعیت افتاده و عذاب وجدان لحظه‌ای رهام نمی‌کرد،با

۱۹:۳۲

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_یازدهم امیر که حال و روز عمه رو دید بی‌حوصله از جا بلند شد و گفت:چه خبرته رضا؟ معرکه گرفتی؟ بابا بهاره نشد، بلور رو بگیر، این که انقدر داد و بیداد نداره، تو که می‌خواستی دختر دایی رو بگیری، این دایی نشد، اون یکی دایی... ای بابا یک دقیقه اومدیم تو خونه استراحت کنیم‌ها... امیر همیشه همینجوری بود، خونسرد و بیخیال، جلو اومد و گفت:ول کن این دخترو، داره عین بید می‌لرزه ،الان از ترس پس میفته. با گریه خودم رو جمع و جور کردم و گوشه‌ای ایستادم، رضا انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و با تهدید گفت:به خدا قسم... به خدا قسم بفهمم تو این نامزدی رو بهم کردی کاری می‌کنم اون سرش ناپیدا دختر دایی.... عمه با خشم گفت:بسه رضا، تمومش کن.. هنوز بزرگتر این خونه زندس که تو بخوای صدات رو بندازی رو سرت و این دختر رو عذاب بدی، اصلا می‌دونی چیه؟ تا آخر همین هفته باید بلور رو عقد کنی، وگرنه دیگه پسر من نیستی... عمه بازوی من رو گرفت و با قدم‌های بلند به سمت آشپزخونه برد، رضا هم تو بهت و سکوت همونجا ایستاده بود، وارد آشپزخونه که شدیم صدای رضا به گوشم رسید:من میرم با بهاره حرف می‌زنم... اینو تو گوشت فرو کن بلور... تا بهاره هست من حتی به تو نگاه هم نمی‌کنم. صدای کوبیده شدن در ورودی من رو از جا پروند و بعد سکوت مطلقی خونه رو فرا گرفت... روی زمین نشستم و بغضم شکست، چقدر تحقیر شده بودم برای علاقه ای که تو دلم داشتم... عمه با غصه نزدیکم شد و گفت:گریه نکن قربونت برم، به خدا که خودم مجبورش می‌کنم عقدت کنه.... دلم گرفته بود و بیشتر از همه از دست خودم عصبانی بودم، می‌دونستم ماجرا به همینجا ختم نمیشه و رضا امروز و فردا می‌فهمه من چه کردم. چند ساعتی از رفتن رضا گذشته بود، عمو حسین و علی برگشته بودن خونه و عمه سربسته ماجرا رو برای شوهرش گفته بود، از شدت خجالت حتی نمی‌تونستم برم تو سالن، خودم رو تو اتاق حبس کرده بودم و منتظر برگشت رضا بودم. هوا تاریک شده بود وقتی رضا با حالی خراب برگشت خونه، عمه و پسرها تو اتاقشون بودن و منم از نگرانی هرچند دقیقه یک بار می‌رفتم تو حیاط ببینم خبری از رضا شده یا نه‌، از دور که دیدم رضا در حیاط رو بست و داخل شد، انگار دست و پام قفل شد و همونجا موندم، شاید عجیب بود، اما دلم براش تنگ شده بود، هنوز صدای دادش تو گوشم بود و دلم می‌خواست ازش دلجویی کنم. رضا ب به سمت ساختمون اومد، من رو که دید اخم‌هاش تو هم رفت، با بغض اسمش رو صدا زدم. سرش رو بالا گرفت و با خشم گفت:چی گفتی که مادرم به دایی گفته پسر من به درد دختر تو نمی‌خوره؟ به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:من... من چیزی نگفتم. رضا با حرص نزدیک شد و با خشم گفت: وای به حالت بلور... وای به حالت اگر بفهمم تو این ماجرا نقش داشتی... وای به حالت اگر بفهمم اینا زیر سر توئه ، اون وقت چشم می‌بندم رو این نسبت فامیلی و تاوان کترت و می بینی... سرم رو پایین انداختم و بغضم بی‌صدا شکست، رضا کلافه چنگی به موهاش زد، چند تا نفس عمیق کشید و به سختی گفت:چه آروزهایی که واسه زندگیم داشتم... همش خراب شد... بهاره رو عقد یک آدم کردن که سرش به تنش نمی‌ارزه، دایی بهرام چشم بسته دخترش رو نشونده سر سفره‌ی عقد... نمی‌فهمم دلیلش چیه، چی باعث شده انقدر عجولانه همچین کاری بکنن... بهاره انقدر گریه کرده که نصف شده... دایی حرف نمی‌زنه، نمیگه چرا این کارو کرده... فقط میگه تو به درد دختر من نمی‌خوری، دختر من تو رفاه بزرگ شده، تو نمی‌تونی رفاه خونه‌ی پدرش رو براش فراهم کنی ...اما به علی قسم اینا همش بهانه‌اس، حقیقت چیز دیگه‌ای هست که به من نمیگن... تو بگو بلور، تو بهم بگو حقیقت چیه؟ واسه چی این کارو کردن؟ چرا مادرم میگه باید تو رو عقد کنم؟ از ترس کاری که تو کردی؟ چی بهشون گفتی بلور؟صداش بالا رفت و فریاد زد:حرف بزن بلور، حرف بزن منو عصبانی نکن. با گریه قدمی به عقب برداشتم، صدای قدم‌هایی به گوشم رسید و بلافاصله عمه و عمو حسین وارد حیاط شدند، عمو به سمت رضا رفت و بازوش رو گرفت و با عصبانیت گفت:صداتو بیار پایین... ما تو در و همسایه آبرو داریم. رضا با خشم گفت:تا حقیقت رو نفهمم وضع همینه آقاجون، من باید بفهمم چرا بهاره زن یکی دیگه شده...اون نامزد من بود، ما قرار بود بریم خواستگاری... به من بگید چی شد؟ چی شد که بهاره رو شوهر دادن و به من میگید باید بلور رو بگیرم؟ عمو حسین رضا رو به سمت ساختمون هل داد و گفت:ساکت شو رضا،یالا برو تو. رضا رو به زور بردن داخل، عمه دست دور شونه‌ام انداخت و با صدای آرومی گفت:نترس، امشب نشه، فردا عاقد میاریم خطبه‌ی عقد رو بخونن.. باورم نمی‌شد ، دلم خوش بود که رضا ذاتا آدم مهربونیه و کم کم قبول می‌کنه که بهاره ازدواج کرده، از طرفی براش ناراحت بودم که به این وضعیت افتاده و عذاب وجدان لحظه‌ای رهام نمی‌کرد،با
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_دوازدهم

خودخواهی زندگی چند نفر رو خراب کرده بودم و تمام پل‌های پشت سرم رو خراب کرده بودم... اون شب به خواست عمه برگشتم تو اتاق خودم که ته حیاط بود، می‌گفت رضا عصبانیه، ما هم می‌خوایم باهاش حرف بزنیم بهتره تو اینجا نباشی، منم هرچند دلم می‌خواست بفهمم بینشون چی می‌گذره ،اما به حرف عمه گوش کردم و رفتم تو اتاقم.صدای داد و بیداد اما خیلی خوب به گوشم می‌رسید، رضا فریاد می‌زد و می‌گفت من بلور رو دوست ندارم و شما نمی‌تونید منو مجبور کنید اون دختر رو عقد کنم.تکیه داده به دیوار نشسته بودم و گریه می‌کردم، شاید اگر من این لکه رو روی صورتم نداشتم رضا بهم علاقمند میشد...اون شب تا صبح گریه کردم و صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم، چشم که باز کردم آفتاب از لای پرده‌ی زرشکی تا وسط اتاق اومده بود، آهی کشیدم و از جا بلند شدم، تمام بدنم خشک بود و سرم به شدت درد می‌کرد...از اتاق بیرون زدم، همه چیز به ظاهر آروم بود، سرکی به اطراف کشیدم و به سمت ساختمون اصلی رفتم، پاورچین پاورچین داخل شدم...صدای قل قل سماور از تو آشپزخونه به گوشم می‌رسید، یواشکی نگاهی به داخل انداختم، علی داشت برای خودش چایی می‌ریخت. انگار متوجه حضور من شد که به عقب برگشت و با دیدنم پوزخندی زد و گفت:صبح بخیر بلور، دیشب تا دیروقت اینجا ذکر خیرت بود.ترسیده گفتم:چی شد؟علی با طعنه نگاهم کرد و گفت:همونی که تو می‌خواستی...لب گزیدم و بی حرف از آشپزخونه بیرون زدم. علی اسمم رو صدا زد و با حرص گفت:با این کارا نمی‌تونی رضا رو به خودت علاقمند کنی بلور، بدترین بلا رو سرش آوردی، دختری که دوسش داشت ، الان زن یکی دیگه‌اس .. بد کردی بلور، جواب خوبی‌های رضا این نبود.اشک روی گونه‌ام نشست، شاید هیچ کس نمی‌دونست که من چقدر از کارم پشیمون بودم، چقدر بابت دروغی که گفته بودم عذاب وجدان داشتم، اما راه برگشتی برای خودم نذاشته بودم، تا به خودم بیام بهاره رو شوهر دادن و عمه عزمش رو جزم کرد تا من رو به عقد رضا در بیاره.علی گفت:الان نمی‌فهمی چه کردی، من می‌دونم به مادرم چی گفتی که راضی شده رضا رو وادار به عقد کنه... من برادر خودم رو خیلی خوب می‌شناسم بلور،نمی‌دونم چرا مادرم حرف تو رو باور کرده، اما من شک ندارم تو دروغ گفتی، دروغ گفتی که انقدر ترسیدی... فکر کن اگر رضا بفهمه بلور... آخ اگر رضا بفهمه بلور... من برادر خودم رو می‌شناسم،می‌دونم کینه‌ایه و تا تلافی کارت رو سرت درنیاره آروم نمی‌گیره... وای به حال روزی که رضا بفهمه چه دروغی گفتی بلور...خیلی ترسیدم.... علی چایی‌اش رو برداشت و از آشپزخونه بیرون زد ...اما ترسی به جون من انداخته بود که رهایی ازش ممکن نبود... رضا اگر می‌فهمید من چه دروغی گفتم.. فکر اینکه رضا حقیقت رو بفهمه داشت نابودم می‌کرد، تو ساختمون دنبال عمه گشتم، تو حیاط پشتی روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود. غرق فکر بود و حتی با صدای سرفه‌ی من هم متوجه حضورم نشد.کنارش روی زمین نشستم و آهسته دست روی دستش گذاشتم، عمه از جا پرید و ترسیده نگاهم کرد، من رو که دید نفس راحتی کشید و گفت:ترسوندیم بلور...به سختی لب باز کردم و گفتم:دیشب تا دیروقت صدای فریاد رضا میومد.عمه با غصه خیره شد به یک نقطه و گفت:چه آرزوها براش داشتم بلور...می‌خواستم یک مراسم براش بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن... به حسین گفته بودم یک طبقه روی ساختمون بسازه برای امیر و رضا... میخواستم بهترین ها برای بچه هام باشه، اما همه چیز بهم ریخت... امشب عاقد میاد خطبه‌ی عقد رو جاری میکنه، به رضا گفتم اگر سروقت نیاد عاقش میکنم... مدام میگه بلور هرچی گفته واسه خودش گفته و همش دروغه...به خدا من و حسین عاقش می کنیم اگر امشب نیاد و این حرفها همینجا تموم نشه، به همه هم زنگ زدم گفتم امشب قراره بلور رو برای رضا عقد کنیم، پدرت هم میاد... امشب همه چیز تموم میشه، ساعت هشت شب یک لباس رنگ روشن بپوش... یه دستی هم به صورتت بکش... ناراحت نشی‌ها بلور جانم، ولی اگر میتونی با شالت صورتت رو بپوشون، نمیخوام چشم اقوام شوهرم، به صورت تو باشه و ناراحت بشی.زیر لب چشمی گفتم و از ساختمون بیرون زدم، خبری از رضا نبود، انگار از صبح زود از خونه بیرون زده بود و میترسیدم حتی شب هم برنگرده.به خواست عمه لباس بلند آبی روشنی پوشیدم و با شال روی لباس کمی از ماه گرفتگی روی صورتم رو پوشوندم. موهام رو یک طرف صورتم ریختم تا چیزی از ماه گرفتگی صورتم معلوم نباشه.ساعت حوالی شیش بود که عمه اومد دنبالم تا من رو به ساختمون اصلی ببره، با نگرانی دست عمه رو گرفتم و گفتم: رضا... رضا اومده؟ عمه آهی کشید و گفت:نه عمه، اما میاد... هشت نشده اینجاست، امیر رو فرستادم هرجا باشه پیداش میکنه و میارتش.

ادامه دارد....


✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۱۹:۳۲

بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی شتاب 🚀
thumbnail
undefined کسایی که درگیر چاقی و اضافه وزن هستن حتما این کلیپ رو کامل ببیننundefined
این معجون گیاهی جوری لاغرت میکنه که همه فکر میکنن عمل کردی undefinedundefined
برای دریافت اطلاعات بیشتر و سفارش روی لینک زیر کلیک کنید undefinedundefinedhttps://landing.creditsw.ir/1ndH3https://landing.creditsw.ir/1ndH3تخفیف ویژه ماه مبارک رمضان undefined

۱۹:۳۴

بازارسال شده از 💜 *تبلیغات ویژه* 💜
.اشک تو چشمام جمع شد... !🥹
روزی که روی ترازو رفتم و عدد پایین‌تر دیدم ..

قویترین چربی سوز گیاهی، با ماهی ۵ تا ۷ کیلو کاهش وزن undefinedundefined
https://landing.creditsw.ir/1ndH3https://landing.creditsw.ir/1ndH3

۱۹:۳۴

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
thumbnail
زیاد بهش فکر نکن
اگر به خواست خدا باشد این اتفاق می افتد
و هیچ چیز جلوی آن را نمی گیرد،
اگر اینطور نیست، خدا برنامه بهتری دارد
و آرامش داشته باشید*...

『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined *

۱۹:۳۶

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
thumbnail
هیچ وقت اجازه نده کسی بهت بگه نمی تونی کاری رو انجام بدی
برای اینکه نتایج مطلوبی داشته باشی این تو هستی که باید تغییر کنی نخواه که مسایل آسان تر شوند تلاش کن که تو توانمندتر شوی
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined

۱۹:۳۶

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
thumbnail
تمام غیرممڪن ها میتونہ بہ دست تو
ممڪن بشہ
اگہ اول تو ذهنت بهش رسیدہ باشي*...

『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined *

۱۹:۳۶

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
thumbnail
قوی باش رفیق!
یه حسایی عجیبی تو دنیا هست که تو هنوز تجربه اش نکردی!
یه رنگایی توی دنیا هست که تو ندیدیشون!
یه جاهایی تو دنیا هست که تو نرفتیو ببینی!
یه ذوقایی از رسیدن به هدفت و آرزوهات هست که هنوز حسش نکردی..
قوی باش!دنیایی تو هم روزایی قشنگی داره که باید بهت نشون بده*:)

『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined *

۱۹:۳۶

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
پناه باشيد، براى تمام كسانی كه از دور قوی و بى نياز به نظر می‌رسند... undefinedundefined
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined

۱۹:۳۶

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
بسیاری از انسان‌ها افکار منفی را مانند سمی قوی وارد ذهن خود می‌کنند ، بی‌آنکه حتی از اثرات مخرب این سم آگاه باشند!
『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined

۱۹:۳۶

بازارسال شده از 『 زندگی مثبت 💚 』
گاهی شنیدن یه جمله ساده مثل "برام ارزش داری" یا "ممنون که هستی" می‌تونه عمیق‌ترین احساسات رو در آدم زنده کنه.

چون در نهایت، همه‌ی ما دلمون می‌خواد که دوست داشته بشیم و بدونیم بودنمون برای بقیه معنی دارهundefined

『 زندگی مثبت | انرژی مثبت undefined

۱۹:۳۶

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_دوازدهم خودخواهی زندگی چند نفر رو خراب کرده بودم و تمام پل‌های پشت سرم رو خراب کرده بودم... اون شب به خواست عمه برگشتم تو اتاق خودم که ته حیاط بود، می‌گفت رضا عصبانیه، ما هم می‌خوایم باهاش حرف بزنیم بهتره تو اینجا نباشی، منم هرچند دلم می‌خواست بفهمم بینشون چی می‌گذره ،اما به حرف عمه گوش کردم و رفتم تو اتاقم. صدای داد و بیداد اما خیلی خوب به گوشم می‌رسید، رضا فریاد می‌زد و می‌گفت من بلور رو دوست ندارم و شما نمی‌تونید منو مجبور کنید اون دختر رو عقد کنم. تکیه داده به دیوار نشسته بودم و گریه می‌کردم، شاید اگر من این لکه رو روی صورتم نداشتم رضا بهم علاقمند میشد... اون شب تا صبح گریه کردم و صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم، چشم که باز کردم آفتاب از لای پرده‌ی زرشکی تا وسط اتاق اومده بود، آهی کشیدم و از جا بلند شدم، تمام بدنم خشک بود و سرم به شدت درد می‌کرد... از اتاق بیرون زدم، همه چیز به ظاهر آروم بود، سرکی به اطراف کشیدم و به سمت ساختمون اصلی رفتم، پاورچین پاورچین داخل شدم... صدای قل قل سماور از تو آشپزخونه به گوشم می‌رسید، یواشکی نگاهی به داخل انداختم، علی داشت برای خودش چایی می‌ریخت. انگار متوجه حضور من شد که به عقب برگشت و با دیدنم پوزخندی زد و گفت:صبح بخیر بلور، دیشب تا دیروقت اینجا ذکر خیرت بود. ترسیده گفتم:چی شد؟ علی با طعنه نگاهم کرد و گفت:همونی که تو می‌خواستی... لب گزیدم و بی حرف از آشپزخونه بیرون زدم. علی اسمم رو صدا زد و با حرص گفت:با این کارا نمی‌تونی رضا رو به خودت علاقمند کنی بلور، بدترین بلا رو سرش آوردی، دختری که دوسش داشت ، الان زن یکی دیگه‌اس .. بد کردی بلور، جواب خوبی‌های رضا این نبود. اشک روی گونه‌ام نشست، شاید هیچ کس نمی‌دونست که من چقدر از کارم پشیمون بودم، چقدر بابت دروغی که گفته بودم عذاب وجدان داشتم، اما راه برگشتی برای خودم نذاشته بودم، تا به خودم بیام بهاره رو شوهر دادن و عمه عزمش رو جزم کرد تا من رو به عقد رضا در بیاره. علی گفت:الان نمی‌فهمی چه کردی، من می‌دونم به مادرم چی گفتی که راضی شده رضا رو وادار به عقد کنه... من برادر خودم رو خیلی خوب می‌شناسم بلور،نمی‌دونم چرا مادرم حرف تو رو باور کرده، اما من شک ندارم تو دروغ گفتی، دروغ گفتی که انقدر ترسیدی... فکر کن اگر رضا بفهمه بلور... آخ اگر رضا بفهمه بلور... من برادر خودم رو می‌شناسم،می‌دونم کینه‌ایه و تا تلافی کارت رو سرت درنیاره آروم نمی‌گیره... وای به حال روزی که رضا بفهمه چه دروغی گفتی بلور... خیلی ترسیدم.... علی چایی‌اش رو برداشت و از آشپزخونه بیرون زد ...اما ترسی به جون من انداخته بود که رهایی ازش ممکن نبود... رضا اگر می‌فهمید من چه دروغی گفتم.. فکر اینکه رضا حقیقت رو بفهمه داشت نابودم می‌کرد، تو ساختمون دنبال عمه گشتم، تو حیاط پشتی روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود. غرق فکر بود و حتی با صدای سرفه‌ی من هم متوجه حضورم نشد. کنارش روی زمین نشستم و آهسته دست روی دستش گذاشتم، عمه از جا پرید و ترسیده نگاهم کرد، من رو که دید نفس راحتی کشید و گفت:ترسوندیم بلور... به سختی لب باز کردم و گفتم:دیشب تا دیروقت صدای فریاد رضا میومد. عمه با غصه خیره شد به یک نقطه و گفت:چه آرزوها براش داشتم بلور...می‌خواستم یک مراسم براش بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن... به حسین گفته بودم یک طبقه روی ساختمون بسازه برای امیر و رضا... میخواستم بهترین ها برای بچه هام باشه، اما همه چیز بهم ریخت... امشب عاقد میاد خطبه‌ی عقد رو جاری میکنه، به رضا گفتم اگر سروقت نیاد عاقش میکنم... مدام میگه بلور هرچی گفته واسه خودش گفته و همش دروغه... به خدا من و حسین عاقش می کنیم اگر امشب نیاد و این حرفها همینجا تموم نشه، به همه هم زنگ زدم گفتم امشب قراره بلور رو برای رضا عقد کنیم، پدرت هم میاد... امشب همه چیز تموم میشه، ساعت هشت شب یک لباس رنگ روشن بپوش... یه دستی هم به صورتت بکش... ناراحت نشی‌ها بلور جانم، ولی اگر میتونی با شالت صورتت رو بپوشون، نمیخوام چشم اقوام شوهرم، به صورت تو باشه و ناراحت بشی. زیر لب چشمی گفتم و از ساختمون بیرون زدم، خبری از رضا نبود، انگار از صبح زود از خونه بیرون زده بود و میترسیدم حتی شب هم برنگرده. به خواست عمه لباس بلند آبی روشنی پوشیدم و با شال روی لباس کمی از ماه گرفتگی روی صورتم رو پوشوندم. موهام رو یک طرف صورتم ریختم تا چیزی از ماه گرفتگی صورتم معلوم نباشه. ساعت حوالی شیش بود که عمه اومد دنبالم تا من رو به ساختمون اصلی ببره، با نگرانی دست عمه رو گرفتم و گفتم: رضا... رضا اومده؟ عمه آهی کشید و گفت:نه عمه، اما میاد... هشت نشده اینجاست، امیر رو فرستادم هرجا باشه پیداش میکنه و میارتش. ادامه دارد.... ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_سیزدهم

همراه عمه به سمت سالن بزرگ خونه رفتیم، به جز خانواده‌ی بهاره همه اومده بودند، دو تا از خواهرهام با دیدنم لبخند مسخره‌ای زدند و نزدیکم نشستند... معصومه که فقط دو سال از من بزرگتر بود با طعنه گفت:راستشو بگو بلور، چه کردی که رضا حاضر شده عقدت کنه.عشرت با صدا خندید و گفت:ساده‌ای‌ها معصوم، رضا با اون کلاسش میاد با این ازدواج کنه؟ با ناراحتی سرم رو پایین انداختم، انقدر زبون نداشتم که جوابشون رو بدم و ترجیح دادم سکوت کنم.نگاه سنگین زن‌ها و دخترهای فامیل آزارم می‌داد، هرکسی حرفی می‌زد، یکی میگفت حیف رضا با اون تیپ و قیافه برای بلور...یکی میگفت معلوم نیست چرا زینب(عمه‌ام) حاضر شده بچه‌اش رو بدبخت کنه و من چقدر اذیت میشدم از شنیدن این حرف ها...با خودم می‌گفتم مگه من جز ماه گرفتگی صورتم، چه عیب و ایرادی دارم که من رو برای رضا کم می‌دونن...ساعت از نه شب گذشت و رضا نیومد، تحمل حرف‌ها و طعنه‌های فامیل رو نداشتم، چند بار خواستم به اتاقم پناه ببرم، اما هربار عمه نذاشت، می‌گفت رضا میاد، می‌گفت قسمش دادم و محاله رضا روی حرف من حرف بزنه...خواست خدا بود، انگار که رضا تا نیمه شب نیومد و کل فامیل برگشتن خونه‌هاشون، بیشتر از همه از طعنه‌های خانواده‌ام می‌سوختم، خواهرهام که خودشون زندگی خوبی نداشتن ،من رو لایق رضا نمی‌دونستن...عمه حسابی بهم ریخته بود، مدام زیر لب به رضا ناسزا می‌داد و هیچ کس نمی‌تونست آرومش کنه، عاقد که از دوستای صمیمی عمو حسین بود آخر از همه قصد رفتن کرد، انقدر گریه کرده بودم که جونی برام نمونده بود، تو بد شرایطی گیر کرده بودم و با دروغی که گفته بودم تو دردسری افتاده بودم که رهایی ازش ممکن نبود.دیگه نه می‌تونستم راستش رو به عمه بگم و نه امیدی داشتم که رضا حاضر به ازواج بشه...عاقد که داشت از سالن بیرون می‌رفت صدای بهم خوردن در حیاط بلند شد، ناخواسته از جا بلند شدم و با قدم‌های بی‌جون به سمت پنجره‌ی سالن رفتم، چشمم که به رضا افتاد انگار امیدی تو دلم روشن شد، با صدای ضعیفی رو به عمه گفتم:رضاس...عمه هول زده از جا بلند شد و از همونجا شوهرش رو صدا زد:حسین... اومد... نذار آقای عسکری بره، همین امشب باید این مراسم تموم بشه.عمو حسین با تعجب رو به عمه گفت:چی میگی زینب؟ ساعت از دوازده گذشته، مهمون ها رفتن...عمه جلوتر از بقیه به سمت حیاط رفت، لحظه‌ی آخر صداش رو شنیدم که گفت:این حرفها همین امشب باید تموم بشه.با نگرانی روی زمین نشستم، همه از سالن بیرون رفتن و خیلی زود صدای بحث و دعوا بلند شد، رضا می‌گفت من سر سفره‌ی عقد با این دختر نمیشینم تا زمانی که حقیقت رو نفهمم و من عین بید میلرزیدم و وحشت داشتم از برملا شدن حقیقت ....از گوشه‌ی پنجره سرکی به بیرون کشیدم، عمه با خشم گفت:بیا بریم تو خودم بهت بگم، صدات رو بالا نبر ...تو خودم جمع شدم و با ترس خیره شدم به در ورودی، جایی که نشسته بودم دور از دید بود و عمه و رضا متوجه من نشدن، رضا با حالی خراب روی مبل نشست و چنگی به موهاش زد و گفت:حرف بزن مامان...بگو دلیل این اصرار چیه؟ تا دیروز نمی‌گفتی بلور عین خواهر شماست!چی شد یک دفعه نظرت برگشت ؟بلور چی بهت گفته مامان؟عمه حق به جانب گفت:حقیقت رو بهم گفته... نکنه می‌خوای بزنی زیرش؟رضا پر حرص خندید و گفت:حقیقت ساخته‌ی ذهن بلوره! به خودش گفتم به شما هم میگم، بلور برای من عین خواهرمه.عمه با صدایی که به سختی تلاش می‌کرد بالا نره گفت:رضا از هرکسی انتظار داشتم به جز تو.عمه که اینو گفت ، با چشم‌های پر از ترس به رضا نگاه کردم که گیج و منگ داشت عمه رو نگاه می‌کرد، بعد از سکوتی کوتاه رضا با ناباوری گفت:چی میگی مامان؟عمه چند تا نفس عمیق کشید و گفت:به من دروغ نگو رضا، بلور همه چی رو به من گفته، از ترس تو مدام به من می‌گفت حرفی به تو نزنم. رضا، به خدا قسم، به روح جیران قسم ،بخوای بازی دربیاری فراموش می‌کنم بچه‌ای به اسم رضا دارم.رضا انگار زبونش بند اومده بود، چند بار دهنش رو باز و بسته کرد ،اما صدایی از گلوش خارج نمی‌شد، بالاخره بعد از سکوتی طولانی رضا به حرف اومد:بلور کجاست؟صداش رفته رفته بالاتر رفت و ترس رو به جون من انداخت:بلور کجاست... این دختره کجاست...رضا از جا بلند شد و با قدم‌های بلند از سالن بیرون زد و به سمت اتاق من رفت، در سالن که بسته شد، از فشار زیادی که روم بود با صدای بلندی زدم زیر گریه، عمه که متوجه من شد با نگرانی نزدیکم شد و من رو روی مبل نشوند:گریه نکن عمه، نمی‌ذارم دستش بهت برسه.انقدر گریه کرده بودم که نمی‌تونستم کلمه‌ای حرف بزنم، با ترس نشستم تا ببینم ته این ماجرا به کجا کشیده میشه، طولی نکشید که رضا و پشت سرش امیر و علی و عمو حسین وارد سالن شدن،

۱۹:۳۷

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_سیزدهم همراه عمه به سمت سالن بزرگ خونه رفتیم، به جز خانواده‌ی بهاره همه اومده بودند، دو تا از خواهرهام با دیدنم لبخند مسخره‌ای زدند و نزدیکم نشستند... معصومه که فقط دو سال از من بزرگتر بود با طعنه گفت:راستشو بگو بلور، چه کردی که رضا حاضر شده عقدت کنه. عشرت با صدا خندید و گفت:ساده‌ای‌ها معصوم، رضا با اون کلاسش میاد با این ازدواج کنه؟ با ناراحتی سرم رو پایین انداختم، انقدر زبون نداشتم که جوابشون رو بدم و ترجیح دادم سکوت کنم. نگاه سنگین زن‌ها و دخترهای فامیل آزارم می‌داد، هرکسی حرفی می‌زد، یکی میگفت حیف رضا با اون تیپ و قیافه برای بلور... یکی میگفت معلوم نیست چرا زینب(عمه‌ام) حاضر شده بچه‌اش رو بدبخت کنه و من چقدر اذیت میشدم از شنیدن این حرف ها... با خودم می‌گفتم مگه من جز ماه گرفتگی صورتم، چه عیب و ایرادی دارم که من رو برای رضا کم می‌دونن... ساعت از نه شب گذشت و رضا نیومد، تحمل حرف‌ها و طعنه‌های فامیل رو نداشتم، چند بار خواستم به اتاقم پناه ببرم، اما هربار عمه نذاشت، می‌گفت رضا میاد، می‌گفت قسمش دادم و محاله رضا روی حرف من حرف بزنه... خواست خدا بود، انگار که رضا تا نیمه شب نیومد و کل فامیل برگشتن خونه‌هاشون، بیشتر از همه از طعنه‌های خانواده‌ام می‌سوختم، خواهرهام که خودشون زندگی خوبی نداشتن ،من رو لایق رضا نمی‌دونستن... عمه حسابی بهم ریخته بود، مدام زیر لب به رضا ناسزا می‌داد و هیچ کس نمی‌تونست آرومش کنه، عاقد که از دوستای صمیمی عمو حسین بود آخر از همه قصد رفتن کرد، انقدر گریه کرده بودم که جونی برام نمونده بود، تو بد شرایطی گیر کرده بودم و با دروغی که گفته بودم تو دردسری افتاده بودم که رهایی ازش ممکن نبود. دیگه نه می‌تونستم راستش رو به عمه بگم و نه امیدی داشتم که رضا حاضر به ازواج بشه... عاقد که داشت از سالن بیرون می‌رفت صدای بهم خوردن در حیاط بلند شد، ناخواسته از جا بلند شدم و با قدم‌های بی‌جون به سمت پنجره‌ی سالن رفتم، چشمم که به رضا افتاد انگار امیدی تو دلم روشن شد، با صدای ضعیفی رو به عمه گفتم:رضاس... عمه هول زده از جا بلند شد و از همونجا شوهرش رو صدا زد:حسین... اومد... نذار آقای عسکری بره، همین امشب باید این مراسم تموم بشه. عمو حسین با تعجب رو به عمه گفت:چی میگی زینب؟ ساعت از دوازده گذشته، مهمون ها رفتن... عمه جلوتر از بقیه به سمت حیاط رفت، لحظه‌ی آخر صداش رو شنیدم که گفت:این حرفها همین امشب باید تموم بشه. با نگرانی روی زمین نشستم، همه از سالن بیرون رفتن و خیلی زود صدای بحث و دعوا بلند شد، رضا می‌گفت من سر سفره‌ی عقد با این دختر نمیشینم تا زمانی که حقیقت رو نفهمم و من عین بید میلرزیدم و وحشت داشتم از برملا شدن حقیقت .... از گوشه‌ی پنجره سرکی به بیرون کشیدم، عمه با خشم گفت:بیا بریم تو خودم بهت بگم، صدات رو بالا نبر ... تو خودم جمع شدم و با ترس خیره شدم به در ورودی، جایی که نشسته بودم دور از دید بود و عمه و رضا متوجه من نشدن، رضا با حالی خراب روی مبل نشست و چنگی به موهاش زد و گفت:حرف بزن مامان...بگو دلیل این اصرار چیه؟ تا دیروز نمی‌گفتی بلور عین خواهر شماست!چی شد یک دفعه نظرت برگشت ؟بلور چی بهت گفته مامان؟ عمه حق به جانب گفت:حقیقت رو بهم گفته... نکنه می‌خوای بزنی زیرش؟ رضا پر حرص خندید و گفت:حقیقت ساخته‌ی ذهن بلوره! به خودش گفتم به شما هم میگم، بلور برای من عین خواهرمه. عمه با صدایی که به سختی تلاش می‌کرد بالا نره گفت:رضا از هرکسی انتظار داشتم به جز تو. عمه که اینو گفت ، با چشم‌های پر از ترس به رضا نگاه کردم که گیج و منگ داشت عمه رو نگاه می‌کرد، بعد از سکوتی کوتاه رضا با ناباوری گفت:چی میگی مامان؟ عمه چند تا نفس عمیق کشید و گفت:به من دروغ نگو رضا، بلور همه چی رو به من گفته، از ترس تو مدام به من می‌گفت حرفی به تو نزنم. رضا، به خدا قسم، به روح جیران قسم ،بخوای بازی دربیاری فراموش می‌کنم بچه‌ای به اسم رضا دارم. رضا انگار زبونش بند اومده بود، چند بار دهنش رو باز و بسته کرد ،اما صدایی از گلوش خارج نمی‌شد، بالاخره بعد از سکوتی طولانی رضا به حرف اومد:بلور کجاست؟ صداش رفته رفته بالاتر رفت و ترس رو به جون من انداخت:بلور کجاست... این دختره کجاست... رضا از جا بلند شد و با قدم‌های بلند از سالن بیرون زد و به سمت اتاق من رفت، در سالن که بسته شد، از فشار زیادی که روم بود با صدای بلندی زدم زیر گریه، عمه که متوجه من شد با نگرانی نزدیکم شد و من رو روی مبل نشوند:گریه نکن عمه، نمی‌ذارم دستش بهت برسه. انقدر گریه کرده بودم که نمی‌تونستم کلمه‌ای حرف بزنم، با ترس نشستم تا ببینم ته این ماجرا به کجا کشیده میشه، طولی نکشید که رضا و پشت سرش امیر و علی و عمو حسین وارد سالن شدن،
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_چهاردهم

عمو سعی می‌کرد رضا رو آروم کنه ...عمه خودش رو سپر من کرد و با خشم گفت:دستت به این دختر بخوره با من طرفی.رضا بی توجه به عمه گفت:رفتی قایم شدی؟تو خجالت نمی‌کشی همچین دروغی سرهم کردی؟ این بود مزد دست ما؟ کم بهت محبت کردیم؟زبونم بند اومده بود و حرفی برای گفتن نداشتم، به بدترین شکل ممکن دستم رو شده بود و نمی‌دونستم باید چی بگم.عمه با ناباوری به سمتم برگشت و گفت:بلور چی میگه رضا ؟ حرف بزن چرا ساکت شدی؟رضا فریاد زد:چیه؟ موقعی که دروغ سرهم می‌کردی زبون داشتی، الان زبون نداری؟ وای به من که دلم به حالت سوخت و خواستم بهت محبت کنم...با گریه گفتم:دروغ نگفتم...حرف دیگه‌ای نمی‌تونستم بزنم، تنها امیدم به حمایت‌های عمه بود و اگر اونم از دست می‌دادم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.عمه با رنگ و رویی پریده بازوم رو گرفت و گفت:تو رو روح مادرت قسم راستشو بهم بگو... دروغ گفتی بلور؟ آره عمه؟ به خدا نمی‌ذارم انگشت کسی بهت بخوره، فقط راستشو بهم بگو.ولی مگه من می‌تونستم حرفی بزنم؟ زبونم بند اومده بود و از ترس مدام سکسکه می‌کردم.عمو حسین که ترس من رو دید با ملایمت جلو اومد و گفت:چه خبرتونه شما، بلور جان دخترم بیا بشین... بیا داری می‌لرزی.به سختی روی مبل نشستم، رضا با حرص و عمه با غم عمیقی داشتن نگاهم می‌کردن، روم نمی‌شد سرم رو بالا بگیرم، من با این خانواده چیکار کرده بودم... با تنها آدم‌هایی که بهم پناه داده بودن... وقتی پدرم من رو نخواست و از خونه‌اش بیرون کرد ،عمو حسین بدون هیچ چشم داشتی ازم مراقبت کرد و تو تمام اون سال‌ها خرجم رو داده بود بدون اینکه منتی روی سرم بذاره.عمو حسین تشری به علی زد تا لیوان آبی برام بیاره، با دست‌های لرزون آب رو گرفتم و کمی ازش خوردم، رضا با خشم روبه روم نشست و گفت::سرکار خانم، اگر باز حالتون بد نمیشه دهنت رو باز کن بگو چی گفتی به مادرم؟ چرا این دروغ رو گفتی؟ نگاه پر از ترسم رو به عمو حسین دوختم، عمو حسین اشاره‌ای به امیر و علی کرد تا تنهامون بذارن، بعد خودش نشست و بعد خودش با ملایمت گفت:بلور جان، دخترم... به خدا که تو عین دختر خود مایی، اگر رضا خطایی کرده باشه باید رضا مشتی به دیوار کوبید و فریاد زد:+چی میگید شما؟ من همچین آدمی هستم؟عمو حسین نگاه تندی به رضا انداخت و گفت:ساکت شو بگیر بشین...بعدم رو کرد به من و گفت:من و زینب پشت تو هستیم دخترم، فقط خواهش می‌کنم راستش رو بگو، به خاطر تمام این سال‌هایی که تو رو روی جفت چشم‌هامون نگه داشتیم راستش رو بگو...با ترس آب دهنم رو قورت دادم، اگر راستش رو می‌گفتم از چشم عمه می‌افتادم، اگر راستش رو می‌گفتم رضا رو از دست می‌دادم... نمی‌شد...نمی‌تونستم حقیقت رو بگم... اگر می‌گفتم آخرین آدم‌های زندگیم رو از دست می‌دادم.مکثی کردم و با صدای لرزونی گفتم:دروغ نگفتم... من... من دروغ نگفتم عمو.عمو حسین نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد، بازوی رضا رو که پر از خشم می‌خواست به من حمله کنه گرفت و گفت:همین امشب باید خطبه‌ی عقد خونده بشه، فهمیدی رضا؟رضا گفت:نه... من این دختر دروغگو رو عقد نمی‌کنم، مگه نمیگه من با زندگیش بازی کردم، خیلی خوب... باشه... بگو قابله بیاد، اگر تایید کنه...حرف از دهنش بیرون نرفته بود که عمو حسین سیلی محکمی به صورتش زد و گفت:تو خجالت نمی‌کشی این حرف‌ها رو می‌زنی؟ قابله بیاد تا حرفمون سر زبونها بیوفته؟ بگن دختره رو بردن خونشون به اسم مراقبت ازش زدن زندگیشو خراب کردن؟ تو آدمی اصلا؟ رضا پوزخندی زد و گفت:دست مریزاد ... تا امروز دست روم بلند نکرده بودی، حالا واسه خاطر این دختره‌ دروغگو دست رو پسرت بلند کردی؟ حرف منو که بچه‌ی خودتم قبول نداری، حرف این دخترو که بابای خودش نخواستش قبول داری؟ دست شما درد نکنه... اما من زیر باز حرف زور نمیرم ... من آدم زور شنیدن نیستم، من بلور رو عقد نمی‌کنم.جمله‌ی آخرش رو با صدای بلندی گفت و خواست از سالن بیرون بره که صدای آخی بلند شد و نگاه همه رو به سمت عمه کشوند....عمه چنگی به قلبش زده بود و با صورتی قرمز شده داشت نفس نفس می‌زد.رضا هول زده به سمتش دوید و رو به من گفت:بلایی سر مادرم بیاد من میدونم و تو.‌‌.عمه با کمک رضا و عمو حسین دراز کشید، دویدم و قرص‌هاش رو آوردم، تمام بدنم می‌لرزید و مدام زیر لب به خودم ناسزا می‌دادم. اگر بلایی سر این زن بیاد تو مقصری...با گریه قرص رو تو دهن عمه گذاشتم، نیم ساعتی طول کشید تا کمی حال عمه بهتر شد، همه سکوت کرده بودیم و فقط صدای قدم زدن‌های رضا سکوت سالن رو می‌شکست...عمه که کمی سرحال شد با صدای ضعیفی گفت:خبر بده صبح آقای عسگری بیاد... بچه‌ها هرچه زودتر عقد بشن بهتره، خبر بفرست فیروز تنها پاشه بیاد، این ماجرا همینجا تموم بشه...

ادامه دارد ‌‌....

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۱۹:۳۷

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_چهاردهم عمو سعی می‌کرد رضا رو آروم کنه ... عمه خودش رو سپر من کرد و با خشم گفت:دستت به این دختر بخوره با من طرفی. رضا بی توجه به عمه گفت:رفتی قایم شدی؟تو خجالت نمی‌کشی همچین دروغی سرهم کردی؟ این بود مزد دست ما؟ کم بهت محبت کردیم؟ زبونم بند اومده بود و حرفی برای گفتن نداشتم، به بدترین شکل ممکن دستم رو شده بود و نمی‌دونستم باید چی بگم. عمه با ناباوری به سمتم برگشت و گفت:بلور چی میگه رضا ؟ حرف بزن چرا ساکت شدی؟ رضا فریاد زد:چیه؟ موقعی که دروغ سرهم می‌کردی زبون داشتی، الان زبون نداری؟ وای به من که دلم به حالت سوخت و خواستم بهت محبت کنم... با گریه گفتم:دروغ نگفتم...حرف دیگه‌ای نمی‌تونستم بزنم، تنها امیدم به حمایت‌های عمه بود و اگر اونم از دست می‌دادم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. عمه با رنگ و رویی پریده بازوم رو گرفت و گفت:تو رو روح مادرت قسم راستشو بهم بگو... دروغ گفتی بلور؟ آره عمه؟ به خدا نمی‌ذارم انگشت کسی بهت بخوره، فقط راستشو بهم بگو. ولی مگه من می‌تونستم حرفی بزنم؟ زبونم بند اومده بود و از ترس مدام سکسکه می‌کردم. عمو حسین که ترس من رو دید با ملایمت جلو اومد و گفت:چه خبرتونه شما، بلور جان دخترم بیا بشین... بیا داری می‌لرزی. به سختی روی مبل نشستم، رضا با حرص و عمه با غم عمیقی داشتن نگاهم می‌کردن، روم نمی‌شد سرم رو بالا بگیرم، من با این خانواده چیکار کرده بودم... با تنها آدم‌هایی که بهم پناه داده بودن... وقتی پدرم من رو نخواست و از خونه‌اش بیرون کرد ،عمو حسین بدون هیچ چشم داشتی ازم مراقبت کرد و تو تمام اون سال‌ها خرجم رو داده بود بدون اینکه منتی روی سرم بذاره. عمو حسین تشری به علی زد تا لیوان آبی برام بیاره، با دست‌های لرزون آب رو گرفتم و کمی ازش خوردم، رضا با خشم روبه روم نشست و گفت::سرکار خانم، اگر باز حالتون بد نمیشه دهنت رو باز کن بگو چی گفتی به مادرم؟ چرا این دروغ رو گفتی؟ نگاه پر از ترسم رو به عمو حسین دوختم، عمو حسین اشاره‌ای به امیر و علی کرد تا تنهامون بذارن، بعد خودش نشست و بعد خودش با ملایمت گفت:بلور جان، دخترم... به خدا که تو عین دختر خود مایی، اگر رضا خطایی کرده باشه باید رضا مشتی به دیوار کوبید و فریاد زد: +چی میگید شما؟ من همچین آدمی هستم؟ عمو حسین نگاه تندی به رضا انداخت و گفت:ساکت شو بگیر بشین... بعدم رو کرد به من و گفت:من و زینب پشت تو هستیم دخترم، فقط خواهش می‌کنم راستش رو بگو، به خاطر تمام این سال‌هایی که تو رو روی جفت چشم‌هامون نگه داشتیم راستش رو بگو... با ترس آب دهنم رو قورت دادم، اگر راستش رو می‌گفتم از چشم عمه می‌افتادم، اگر راستش رو می‌گفتم رضا رو از دست می‌دادم... نمی‌شد...نمی‌تونستم حقیقت رو بگم... اگر می‌گفتم آخرین آدم‌های زندگیم رو از دست می‌دادم. مکثی کردم و با صدای لرزونی گفتم:دروغ نگفتم... من... من دروغ نگفتم عمو. عمو حسین نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد، بازوی رضا رو که پر از خشم می‌خواست به من حمله کنه گرفت و گفت:همین امشب باید خطبه‌ی عقد خونده بشه، فهمیدی رضا؟ رضا گفت:نه... من این دختر دروغگو رو عقد نمی‌کنم، مگه نمیگه من با زندگیش بازی کردم، خیلی خوب... باشه... بگو قابله بیاد، اگر تایید کنه... حرف از دهنش بیرون نرفته بود که عمو حسین سیلی محکمی به صورتش زد و گفت:تو خجالت نمی‌کشی این حرف‌ها رو می‌زنی؟ قابله بیاد تا حرفمون سر زبونها بیوفته؟ بگن دختره رو بردن خونشون به اسم مراقبت ازش زدن زندگیشو خراب کردن؟ تو آدمی اصلا؟ رضا پوزخندی زد و گفت:دست مریزاد ... تا امروز دست روم بلند نکرده بودی، حالا واسه خاطر این دختره‌ دروغگو دست رو پسرت بلند کردی؟ حرف منو که بچه‌ی خودتم قبول نداری، حرف این دخترو که بابای خودش نخواستش قبول داری؟ دست شما درد نکنه... اما من زیر باز حرف زور نمیرم ... من آدم زور شنیدن نیستم، من بلور رو عقد نمی‌کنم. جمله‌ی آخرش رو با صدای بلندی گفت و خواست از سالن بیرون بره که صدای آخی بلند شد و نگاه همه رو به سمت عمه کشوند.... عمه چنگی به قلبش زده بود و با صورتی قرمز شده داشت نفس نفس می‌زد. رضا هول زده به سمتش دوید و رو به من گفت:بلایی سر مادرم بیاد من میدونم و تو.‌‌. عمه با کمک رضا و عمو حسین دراز کشید، دویدم و قرص‌هاش رو آوردم، تمام بدنم می‌لرزید و مدام زیر لب به خودم ناسزا می‌دادم. اگر بلایی سر این زن بیاد تو مقصری... با گریه قرص رو تو دهن عمه گذاشتم، نیم ساعتی طول کشید تا کمی حال عمه بهتر شد، همه سکوت کرده بودیم و فقط صدای قدم زدن‌های رضا سکوت سالن رو می‌شکست... عمه که کمی سرحال شد با صدای ضعیفی گفت:خبر بده صبح آقای عسگری بیاد... بچه‌ها هرچه زودتر عقد بشن بهتره، خبر بفرست فیروز تنها پاشه بیاد، این ماجرا همینجا تموم بشه... ادامه دارد ‌‌.... ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾ ✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_پانزدهم

رضا با ناباوری گفت:مامان... حرف من رو باور نداری؟عمه خیره شد تو چشم‌هام، با شرم سرم رو پایین انداختم.+بلور دروغ نمیگه... بلور به خاطر این اتفاق از جونش گذشته بود... پس دروغ نمیگه.رضا به سختی گفت:بگید قابله...عمه حرفش رو قطع کرد و گفت:نه... اسممون میفته سر زبون‌ها... کم تا حالا پشتم حرف نزدن، الانم میگن زینب این دخترو برد تو خونه‌اش و بدبختش کرد... عقدش می‌کنی رضا... به خدا عقدش نکنی خط می‌کشم روت و یادم میره بچه‌ای به اسم رضا دارم.رضا با حرص گفت:حرف منو گوش میدی مامان؟ میگم داره دروغ میگه... خدا چیکارت کنه بلور ‌...رضا خواست به سمتم حمله کنه که عمو حسین جلوش رو گرفت و رو به عمه گفت:ببریمش شهر؟ خب این پسر شاید داره راست میگه که انقدر اصرار داره.رضا هول زده گفت:همین الان بریم، من اگر اشتباهی کرده بودم که انقدر اصرار نمی‌کردم، بابا به کی قسم بخورم.عمه مشغول ماساژ دادن قلبش شد و با صدای ضعیفی گفت:برو... برو ماشین رو روشن کن.وحشت برم داشت، اگر می‌فهمیدن بدبخت می‌شدم... آخ اگر می‌فهمیدن....با وحشت به عمه نگاه کردم، تمام بدنم می‌لرزید، عمه با ملایمت گفت:نترس قربونت برم...نمی‌خواستم برم، اگر می‌رفتم و می‌فهمیدن همه چیز خراب می‌شد ،اما چاره‌ای نداشتم، اگر اصرار به نرفتن می‌کردم عمه می‌فهمید دارم دروغ میگم، امید داشتم تو راه اتفاقی بیفته و پشیمون بشن از این کار. از ساختمون بیرون زدم، رضا و پدرش جلو نشسته بودند، من و عمه هم نشستیم عقب، شب از نیمه گذشته بود و نمی‌فهمیدم چرا انقدر عجله دارن تا حقیقت رو بفهمن، کل مسیر بی صدا گریه کردم، عمه دستم رو گرفته بود و هر از گاهی فشاری به دستم می‌آورد و آهسته دلداریم می‌داد، می‌گفت نیازی نیست بترسی،خبر نداشت ترس من از لو رفتن حقیقت و رو شدن دستم بود.هوا کم کم داشت روشن می‌شد... وقتی به شهر رسیدیم، جلوی در بیمارستان که نگه داشتیم با ترس چنگی به بازوی عمه زدم و نالیدم:تو رو خدا... نذارید منو ببرن... اصلا من نمی‌خوام زن رضا بشم، اما نذارید منو ببرن.عمه با غصه نگاهش رو به شوهرش دوخت، رضا اما با خشم گفت:همین؟ نمیخوای زن من بشی؟ فکر کردی به همین راحتیه؟ تهمت بزنی و بعد که دستت رو شد از زیرش در بری؟ نه دختر دایی، من تا ته این ماجرا رو میرم‌...با گریه از ماشین پیاده شدم، قلبم داشت از حرکت می ایستاد، بازوی عمه رو گرفته بودم و شک نداشتم اگر رهاش کنم از حال میرم....رضا نوبت گرفت و من کنار عمه نشستم، نوبتمون که شد با عمه وارد اتاق دکتر شدیم، با دیدن مرد جوونی که پشت میز نشسته بود...عمه با دیدن مرد جوون اخمی کرد و گفت:اینجا دکتر زن نداره؟ مرد جوون با ملایمت گفت:داشتن که داره، منتهی الان شیفت منه، اگر نیاز به دکتر خانم دارید باید ظهر تشریف بیارید...عمه نگاهی به من انداخت و گفتخب... خب باشه، چی بگم...مرد حرف عمه رو قطع کرد و گفت:مشکلتون رو بگید شاید بتونم کمکی کنم..عمه بازوی من رو گرفت و به سمت در خروج کشوند و گفت:نه، دست شما درد نکنه، میریم ظهر میایم...از اتاق دکتر که بیرون زدیم کمی دلم آروم گرفت، با خودم گفتم لابد خدا نمیخواد دستت رو بشه بلور... اما وقتی عمه ماجرا رو برای عمو حسین و رضا گفت، رضا با اخم گفت:الان که نزدیک صبحه، میمونیم ساعت ده میریم مطب دکتر، خودم میرم میگردم مطب دکتر متخصص پیدا میکنم، شما اینجا بمونید.لب گزیدم و عقب عقب رفتم و روی نیمکتی نشستم، همش دعا دعا میکردم رضا نتونه دکتری پیدا کنه ،یا اتفاقی بیفته که دست من رو نشه.انقدر شب بدی رو گذرونده بودم که روی نمیکت تکیه داده به شونه ی عمه خوابم برد، تو خواب همش رضا رو میدیدم که میخواست بلایی سرم بیاره، از ترس جیغی کشیدم و از خواب پریدم، چشم که باز کردم عمه رو دیدم که با دلسوزی داشت نگاهم میکرد....کمی خودم رو جمع و جور کردم و با صدای آهسته ای گفتم:ببخشید عمه،شما رو هم اذیت کردم...عمه با مهربونی دستم رو گرفت و گفت :تو ببخش، همش تو خواب اسم رضا رو میبردی و التماسش میکردی کاریت نداشته باشه... من نمیدونم چی بگم بلور، به خدا که شرمنده ی روی تو و مادرتم، چه کنم که مجبور شدم بیارمت اینجا..دل رو به دریا زدم و خواستم حقیقت رو به عمه بگم،نمیخواستم پام به دکتر کشیده بشه،اما درست لحظه ای که خودم رو راضی کردم تا حرفم رو بزنم..درست لحظه ای که خودم رو راضی کردم تا حرفم رو بزنم،صدای رضا به گوشم رسید:بیایید صبحونه گرفتم بخوریم بریم سمت مطب دکتر، اینجا از یه پرستار آدرس دکتر متخصص گرفتم..عمه و عمو حسین دو لقمه ای خوردند، اما من انگار سنگی راه گلوم رو سد کرده بود، لب به هیچی نزدم و دنبالشون راه افتادم و به سمت مطب دکتر رفتیم، این بار دیگه راه خلاصی نداشتم،دکتر زن بود و عمه مصر بود من برم پیشش،نیم ساعتی نشستیم تا نوبت من شد،

۱۹:۳۷

🗝💎ܣܝ̇‌ߊ‌ܝ‌ܝ‌ߊ‌ܣ‌ܝ̇ߺܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܘ💎🗝
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #بلور‌جان #قسمت_پانزدهم رضا با ناباوری گفت:مامان... حرف من رو باور نداری؟ عمه خیره شد تو چشم‌هام، با شرم سرم رو پایین انداختم. +بلور دروغ نمیگه... بلور به خاطر این اتفاق از جونش گذشته بود... پس دروغ نمیگه. رضا به سختی گفت:بگید قابله... عمه حرفش رو قطع کرد و گفت:نه... اسممون میفته سر زبون‌ها... کم تا حالا پشتم حرف نزدن، الانم میگن زینب این دخترو برد تو خونه‌اش و بدبختش کرد... عقدش می‌کنی رضا... به خدا عقدش نکنی خط می‌کشم روت و یادم میره بچه‌ای به اسم رضا دارم. رضا با حرص گفت:حرف منو گوش میدی مامان؟ میگم داره دروغ میگه... خدا چیکارت کنه بلور ‌... رضا خواست به سمتم حمله کنه که عمو حسین جلوش رو گرفت و رو به عمه گفت:ببریمش شهر؟ خب این پسر شاید داره راست میگه که انقدر اصرار داره. رضا هول زده گفت:همین الان بریم، من اگر اشتباهی کرده بودم که انقدر اصرار نمی‌کردم، بابا به کی قسم بخورم. عمه مشغول ماساژ دادن قلبش شد و با صدای ضعیفی گفت:برو... برو ماشین رو روشن کن. وحشت برم داشت، اگر می‌فهمیدن بدبخت می‌شدم... آخ اگر می‌فهمیدن.... با وحشت به عمه نگاه کردم، تمام بدنم می‌لرزید، عمه با ملایمت گفت:نترس قربونت برم... نمی‌خواستم برم، اگر می‌رفتم و می‌فهمیدن همه چیز خراب می‌شد ،اما چاره‌ای نداشتم، اگر اصرار به نرفتن می‌کردم عمه می‌فهمید دارم دروغ میگم، امید داشتم تو راه اتفاقی بیفته و پشیمون بشن از این کار. از ساختمون بیرون زدم، رضا و پدرش جلو نشسته بودند، من و عمه هم نشستیم عقب، شب از نیمه گذشته بود و نمی‌فهمیدم چرا انقدر عجله دارن تا حقیقت رو بفهمن، کل مسیر بی صدا گریه کردم، عمه دستم رو گرفته بود و هر از گاهی فشاری به دستم می‌آورد و آهسته دلداریم می‌داد، می‌گفت نیازی نیست بترسی،خبر نداشت ترس من از لو رفتن حقیقت و رو شدن دستم بود. هوا کم کم داشت روشن می‌شد... وقتی به شهر رسیدیم، جلوی در بیمارستان که نگه داشتیم با ترس چنگی به بازوی عمه زدم و نالیدم:تو رو خدا... نذارید منو ببرن... اصلا من نمی‌خوام زن رضا بشم، اما نذارید منو ببرن. عمه با غصه نگاهش رو به شوهرش دوخت، رضا اما با خشم گفت:همین؟ نمیخوای زن من بشی؟ فکر کردی به همین راحتیه؟ تهمت بزنی و بعد که دستت رو شد از زیرش در بری؟ نه دختر دایی، من تا ته این ماجرا رو میرم‌... با گریه از ماشین پیاده شدم، قلبم داشت از حرکت می ایستاد، بازوی عمه رو گرفته بودم و شک نداشتم اگر رهاش کنم از حال میرم.... رضا نوبت گرفت و من کنار عمه نشستم، نوبتمون که شد با عمه وارد اتاق دکتر شدیم، با دیدن مرد جوونی که پشت میز نشسته بود... عمه با دیدن مرد جوون اخمی کرد و گفت:اینجا دکتر زن نداره؟ مرد جوون با ملایمت گفت:داشتن که داره، منتهی الان شیفت منه، اگر نیاز به دکتر خانم دارید باید ظهر تشریف بیارید... عمه نگاهی به من انداخت و گفتخب... خب باشه، چی بگم... مرد حرف عمه رو قطع کرد و گفت:مشکلتون رو بگید شاید بتونم کمکی کنم.. عمه بازوی من رو گرفت و به سمت در خروج کشوند و گفت:نه، دست شما درد نکنه، میریم ظهر میایم... از اتاق دکتر که بیرون زدیم کمی دلم آروم گرفت، با خودم گفتم لابد خدا نمیخواد دستت رو بشه بلور... اما وقتی عمه ماجرا رو برای عمو حسین و رضا گفت، رضا با اخم گفت:الان که نزدیک صبحه، میمونیم ساعت ده میریم مطب دکتر، خودم میرم میگردم مطب دکتر متخصص پیدا میکنم، شما اینجا بمونید. لب گزیدم و عقب عقب رفتم و روی نیمکتی نشستم، همش دعا دعا میکردم رضا نتونه دکتری پیدا کنه ،یا اتفاقی بیفته که دست من رو نشه. انقدر شب بدی رو گذرونده بودم که روی نمیکت تکیه داده به شونه ی عمه خوابم برد، تو خواب همش رضا رو میدیدم که میخواست بلایی سرم بیاره، از ترس جیغی کشیدم و از خواب پریدم، چشم که باز کردم عمه رو دیدم که با دلسوزی داشت نگاهم میکرد.... کمی خودم رو جمع و جور کردم و با صدای آهسته ای گفتم:ببخشید عمه،شما رو هم اذیت کردم... عمه با مهربونی دستم رو گرفت و گفت :تو ببخش، همش تو خواب اسم رضا رو میبردی و التماسش میکردی کاریت نداشته باشه... من نمیدونم چی بگم بلور، به خدا که شرمنده ی روی تو و مادرتم، چه کنم که مجبور شدم بیارمت اینجا.. دل رو به دریا زدم و خواستم حقیقت رو به عمه بگم،نمیخواستم پام به دکتر کشیده بشه،اما درست لحظه ای که خودم رو راضی کردم تا حرفم رو بزنم.. درست لحظه ای که خودم رو راضی کردم تا حرفم رو بزنم،صدای رضا به گوشم رسید:بیایید صبحونه گرفتم بخوریم بریم سمت مطب دکتر، اینجا از یه پرستار آدرس دکتر متخصص گرفتم.. عمه و عمو حسین دو لقمه ای خوردند، اما من انگار سنگی راه گلوم رو سد کرده بود، لب به هیچی نزدم و دنبالشون راه افتادم و به سمت مطب دکتر رفتیم، این بار دیگه راه خلاصی نداشتم،دکتر زن بود و عمه مصر بود من برم پیشش،نیم ساعتی نشستیم تا نوبت من شد،
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی#بلور‌جان#قسمت_شانزدهم

موقعی که با عمه می‌خواستیم وارد شیم، انگار خدا صدای من رو شنید که منشی جلوی عمه رو گرفت و با جدیت گفت:فقط بیمار بره داخل، همراه نمیتونه...عمه با تعجب گفت:چطور نمیشه، من باید برم داخل...منشی شونه ای بالا انداخت و گفت:میتونید برید ،ببینید خود دکتر شما رو بیرون میکنه ...عمه بی توجه به حرف منشی بازوی من رو گرفت و وارد اتاق دکتر شدیم، زن میانسال و جدی پشت میز نشسته بود، با دیدن ما عینکش رو از چشم برداشت و گفت:بفرمایید، بیمار کیه و مشکلش چیه؟ عمه کمی من رو جلو کشوند و گفتمیخواستم... میخواستم اگر میشه... یعنی گواهی سلامت میخوام.دکتر نگاه بدی به عمه انداخت و پوزخندی زد:اهل کجایید ؟ شما بیرون باش خانم، کارم تموم شد صدات میکنم....+نمیشه منم باشم؟ دکتر اخمی کرد و گفتباشی چیکار کنی؟ باشی که تن و بدن این بدبخت رو بیشتر بلرزونی؟ مادرشی یا مادرشوهرش؟ عمه بدون اینکه جواب بده رو به من گفت:بمونم بلور؟ سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:نه... برید شما....عمه که رفت تازه انگار فهمیدم چقدر دارم میلرزم، دکتر با ملایمت نیم نگاهی به صورتم انداخت و گفت:ماه گرفتگیه؟ باید مادرزادی باشه؟سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم... با التماس دستش رو گرفتم و گفتم:میشه... میشه به عمه ام بگید جواب منفیه؟با تعجب و چشم هایی گرد شده نگاهم کرد و گفت:چی میگی دختر جون؟ به عمه ات بگم جواب منفیه؟ سرم رو تکون دادم و گفتم:خواهش میکنم بهش بگید، زندگیم نابود میشه... آواره و بی سرپناه میشم... التماس میکنم... یه بلایی سرم میارن اگر حقیقت رو بفهمن...دکتر کلافه نگاهم کرد و گفت :نمیفهمم دلیلت برای این دروغ چیه، ولی من نمیتونم دروغ بگم، میتونن بابت این دروغ از من شکایت کنن...گریه ام شدت گرفت:من هیچکس رو ندارم، مادرم سر زا رفت و چون قل من پسر بود و فوت شد‌.. همه من رو بدقدم میدونن... به خاطر ماه گرفتگی صورتم هیچکس نگاهم نمیکنه... تنها کس من همین زنه، عمه ام... اگر بفهمه من همچین دروغی بهش گفتم منو از خونه اش بیرون میکنه... اگر راستش رو بگید من بدبخت میشم...دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:پاشو... با زنگ دکتر، عمه وارد اتاق شد و با رنگ و رویی پریده خیره شد به دکتر... دکتر نیم نگاهی به من انداخت و با تردید گفت:من... متاسفانه دخترتون... یعنی من نمیتونم مدرکی رو بهتون بدم....رنگ عمه شد عین گچ دیوار، انگار هنوز امید داشت که من دروغ گفته باشم، دلم میخواست چشم ببندم و انقدر باعث عذاب عمه نشم، عمه با سری پایین از دکتر تشکر کرد و از اتاق بیرون زد، زیر لب از دکتر تشکر کردم و نموندم که جوابش رو بشنوم و به سرعت پشت سر عمه بیرون رفتم... رضا با دیدن ما لبخندی به لب زد و با غرور ایستاد و گفت:دستش رو شد؟ دکتر بهتون گفت؟عمه نگاه بدی به رضا انداخت و گفت:ساکت شو، یک کلمه نگو... یالا بریم حسین، بلور توام بیا...رضا مات و مبهوت مونده بود، با عجله پشت سر عمه از مطب بیرون زدم، رضا با قدم های بلند به سمتم ما اومد و گفت:چی شد؟ دکتر چی گفت؟تمام بدن عمه میلرزید و عمو حسین سرش رو انداخته بود پایین و حرفی نمیزد، رضا که این شرایط رو دید خواست به سمت من بیاد که عمه جلوش دراومد: انگشتت به این دختر بخوره یا بخوای عذابش بدی با من طرفی... همین الان برمیگردیم ده و عقدش میکنی....رضا خواست حرفی بزنه که عمو حسین گفت:ساکت شو رضا، دیگه حرف نزن.. ای خدا من چه گناهی به درگاهت کردم آخه...رضا مات و مبهوت پشت فرمون نشست، رو کرد به عمه و گفت:خب به منم بگید دکتر چی گفت؟صدای عمه بالا رفت و گفت:چی گفت؟چی می‌خواستی بگه؟عمو حسین تشری به رضا زد تا ساکت شه و ازش خواست برگرده ده...کل مسیر عمه حرص می‌خورد و رضا زیر لب برای من خط و نشون می‌کشید...خیلی خوب میدونستم راهی که انتخاب کردم چقدر اشتباهه، اما من پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم و راه برگشتی نداشتم...عصر که رسیدیم ده، عمو حسین امیر رو فرستاد دنبال آقای عسگری تا بیاد خطبه ی عقد رو بخونه، خودشم رفت دنبال پدرم برای رضایت سر عقد...برای فرار از دست رضا راهی اتاقم شدم و تا نیومدن دنبالم نرفتم تو سالن....وقتی وارد سالن شدم رضا با اخم های گره خورده روی مبل نشسته بود و بابا و آقای عسگری هم گوشه ای نشسته بودند، با ورود من عمه با رنگ و رویی پریده جلو اومد، دستم رو گرفت و زیر لب گفت:دردت به جونم، رنگ به صورت نداری، امروز دیگه همه چی تمومه...بشین تا خطبه ی عقد خونده بشه..با پاهای لرزون جلو رفتم و روی مبل دو نفره ای که رضا نشسته بود نشستم.رضا نگاه بدی بهم انداخت و زیر لب گفت:راه بدی رو انتخاب کردی بلور... پشیمون میشی....

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ادامه دارد....

✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾
✾࿐༅undefinedundefinedundefined༅࿐✾

۱۹:۳۷

بازارسال شده از پیشنهاد ویژه 🌷
thumbnail
گیف
۲۱:۲۷
undefinedفوورری/ اطلاعیه مهم سپاه پاسداران

پیشنهاد میکنم چشم از خبرا برندارید:

undefined اخبار فوری جنگ undefined
undefined اخبار فوری جنگ undefined

ble.ir/join/GY9QxT4MHm
undefinedآماده باش برای حمله زمینی به اسرائیلundefined

۱۹:۳۹

بازارسال شده از 💜 *تبلیغات ویژه* 💜
undefined فوررری : اخبار دقیق و لحظه ای جنگundefined

در کانال زیر مشاهده کنیدundefined
ble.ir/join/GY9QxT4MHm
ble.ir/join/GY9QxT4MHm

undefinedundefinedخبر های جدیدundefinedundefinedundefined
موج جدید حملات آغاز شد undefinedundefined

۱۹:۳۹