روایتهای یک مدیر | 6گاهی رهبری با یک «جارو» معنا پیدا میکند.مهر ۱۳۶۳، در میانه جنگ، خدمت سربازیام را در جبهههای جنوب آغاز کردم؛ ابتدا راننده آمبولانس بودم و بعد مسئول ترانسپورت پادگان شدم.نظافت دفتر طبق برنامه بر عهده سربازان بود و نام من، چون مسئولشان بودم، در جدول نبود. اما گاهی خودم جارو را برمیداشتم. همخدمتیها میگفتند: «شما مسئول مایی؛ نباید جارو بزنید.»پاسخم ساده بود: در سلسلهمراتب شاید مسئول شما باشم، اما این جایگاه مرا از شما برتر نمیکند.آن رفتارهای کوچک میان ما اعتمادی ساخت که در شرایط سخت معنای واقعی خود را نشان داد.سالها بعد فهمیدم:سلسلهمراتب مسئولیت را تعیین میکند، نه ارزش انسانها را.عنوان سازمانی شاید اطاعت ایجاد کند؛ اعتماد را اما رفتار روزمره مدیر میسازد.آخرین بار چه زمانی کاری کردید که «وظیفه مدیر» نبود، اما از نظر انسانی لازم بود؟مدار انسانی | انسان، کار، معنا
۱۰
۱۷:۵۶