در این قسمت از کتابراه زندگی رفتیم سراغ کتاب «قدرت مثبتاندیشی» اثر وینسنت پیل؛ کتابی که بهمون یادآوری میکنه خیلی وقتها حال خوب یا بدِ زندگی، از جایی شروع میشه که فکرمون رو کجا نگه میداریم.
#کتابراه_زندگی#پادکست#پادکست_کتاب#تفکر_مثبت#مثبت_اندیشی#قدرت_ذهن#آرامش_ذهن#رشد_فردی#زندگی_آگاهانه#مطالعه#کتابخوانی#کتاب_خوب#کتابخانه#کتابخانه_های_عمومی#اصفهان
کانال اطلاع رسانی کتابخانه های عمومی در پیام رسانایتا
https://eitaa.com/ketabkhaneesfahan#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۴:۵۲
۴:۵۳
کتابخانه حضرت امام موسی کاظم (ع) یزدانشهر
#خاک_های_نرم_کوشک #قسمت_هفتاد_و_دوم قبر بی سنگ 



گفتم: بریم. توی ماشین، جوری که فقط من بشنوم شروع کرد به حرف زدن، گفت: من انشاءالله فردا میرم منطقه،دیگه معلوم نیست که برگردم. هر لحظه انگار غم و غصه ام بیشتر می شد. گفت:قدم زینب مبارکه انشاءالله، این دفعه دیگه شهید میشم. کم مانده بود گریه ام بگیرد. فهمید ناراحت شدم.خندید، گفت:شوخی کردم. تو که میدونی بادمجون بم آفت نداره، شهادت کجا،ما کجا.توی خانه،بچه ها که خوابیدند،آمد پیشم،گفت:امشب سفارش شما رو خدمت امام رضا(علیه السلام) کردم.از آقا خواستم که گاهی لطف بفرمایند و یک سری بهتون بزنن.شما هم اگه یک وقت مشکلی_چیزی داشتین، فقط برین خدمت حضرت و از خودشون کمک بخواین؛سعی کنین که قدر این نعمت عظیم رو که نصیب شهر و کشور ما شده،بدونین؛هیچ وقت از زیارت غفلت نکنین که خودش یک ادبی هست و رعایت این طور آدابی، واجبه. هیچ وقت از این حرف ها نمی زد. بوی حقیقت را حس می کردم ولی
انگار یک ذره هم نمی خواستم قبول کنم.
بعد از نماز صبح آماده رفتن شد.خواستم بچه ها را بیدار کنم، نگذاشت. هر دفعه که می خواست برود،اگر صبح زود هم بود همه شان را بیدار می کرد و با همه خداحافظی می کرد. ولی این بار نمی دانم چرا نخواست بیدارشان کنم. گفت: این راهی که دارم میرم دیگه برگشت نداره!
یکدفعه چشمم افتاد به حسن. خودش بیدار شده بود. انگار همین حرف پدرش را شنید که یکدفعه زد زیر گریه.از گریه اش ما هم به گریه افتادیم؛ من و مادر.
همیشه وقت رفتنش اگر مادر ناراحت بود و یا من گریه می کردم، می خندید و می گفت: ای بابا،بادمجون بم
آفت نداره؛ از این گذشته، سر
راه مسافر هم خوب نیست گریه کنید. این بار ولی مانع نشد. می گفت:حالا وقتشه گریه کنین! کم کم بچه ها همه از خواب بیدار شدند. یکی یکی بوسیدشان و خداحافظی کرد باهاشان. این سری از زیر قرآن هم
رد نشد.فقط بوسیدش و زیارتش کرد و رفت. آن روز که او رفت، شروع بیستمین روز از عمر زینب بود. آخرین بار که زنگ زد خانه همسایه، چند روزی مانده بود به عید؛ اسفند ماه هزار و سیصد شصت و سه بود.
پرسیدم: «کی میای؟»
خندید و گفت: هنوز هم میگی کی میای؟ امام جواد(سلام الله علیه) بیست و پنج سالشون بود که شهید شدن، من الان خیلی بیشتر از ایشان عمر کردم! باز می پرسی کی میای؟ بگو کی شهید می شی؟ کی خبر شهادتت
میاد؟
گریه ام گرفت گفت: شوخی کردم بابا، همون که می گفتم، بادمجون بم آفت نداره.
زینب را هم برده بودم پای تلفن گفت: یه کاری کن که صداش در بیاد.
هرجور بود، گریه اش انداختم. صداش را که شنید، گفت: خوب، حالا خیالم راحت شد که زینب من سالمه. آن روز، چیزهایی از زیارت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و حرف زدن با بی بی می گفت، ولی تلفن خش خش می کرد و درست و حسابی نفهمیدم جریان چیست¹.
صحبتمان که تمام شد، گوشی را گذاشتم. حسن هم همراهم بود. با هم آمدیم بیرون. حس غریبی داشتم. همه چیز حکایت از رفتن او می کرد ولی من نمی خواستم باور کنم.
خبر عملیات بدر را که شنیدم هر آن منتظر تلفنش بودم. توی هر عملیاتی، هروقت می شد، زنگ می زد. خودش هم نمی رسید، یکی دیگر را می فرستاد که زنگ بزند و بگوید: تا این لحظه هستیم.
عملیات تمام شد. هی امروز و فردا می کردم که تلفن بزند، انتظارم به جایی نرسید. بالاخره هم آن خبر آمد.. . به آرزویش رسیده بود، آرزویی که به بابتش زجرها کشیده بود.
جنازه اش مفقود شده بود؛ همان چیزی که همیشه از خدا میخواست. حتی وصیت کرده بود روی قبرش سنگ نگذاریم و اسمش را هم ننویسیم. می خواست به تبعیت ازمادرش حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) قبرش بی نام و نشان باشد.
روزی که روحش را توی شهر تشییع کردیم، یک روز بهاری بود، نهم اردیبهشت هزار و سیصد و شصت و چهار.
ابوالحسن برونسی
هر بار از جبهه تلفن میزد خانه همسایه، همین وضع بود؛ تا گوشی را از مادرم می گرفتم باهاش صحبت کنم، می زدم زیر گریه. هر کار می کردم جلو خودم را بگیرم فایده نداشت که نداشت. می گفت: چرا گریه می کنی پسرم؟
با هق هق و با ناله می گفتم: چکار کنم، گریه ام می گیره..
آن روز، یکی از روزهای سرد زمستان بود. یکهو زنگ خانه، چند بار پشت سر هم به صدا درآمد. مادر از جا بلند شد. چادر سرش کرد و زود دوید بیرون. من هم دنبالش. این طور وقت ها می دانستیم بابا از جبهه زنگ زده است. زن همسایه هم برای همین با عجله می آمد و چند بار زنگ خانه را می زد... ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد. #کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهر https://eitaa.com/imamkazemlib https://ble.ir/imamkazemlib
#خاک_های_نرم_کوشک #قسمت_هفتاد_و_سوم
خداحافظ پدر



رفتیم پای گوشی. مثل همیشه اول مادرم گوشی را برداشت و شروع کرد به صحبت. من حال و هوای دیگری داشتم. دلم گرفته بود ولی مثل دفعه های قبل، انگار دوست نداشتم گریه کنم.
مادرم حرف هاش تمام شد. گوشی را داد به من. تا آن لحظه هم یقین نداشتم گریه ام نگیرد. بر عکس دفعه های قبل، سلام گرم پدرم را جواب دادم، احوالش را پرسیدم و باهاش حرف زدم.
از نگاه مادر می شد فهمید تعجب کرده. خودم هم حال او را داشتم. این که از جبهه زنگ بزند و من بدون گریه با او حرف بزنم، سابقه نداشت. حرف های پدرم هم با دفعه های قبل فرق می کرد. گفت: می دونم که دیگه قرآن یاد گرفتی، اون قرآن بالای کمد، مال توست، یعنی هدیه است؛ اگه من بودم که خودم بهت میدم اگه نبودم خودت بردار و همیشه بخون.
مکثی کرد و ادامه داد: مواظب کتاب های من باشی، مواظب نوارهای سخنرانی و نوارهای قبل از انقلاب باش، خلاصه اینها رو تو باید نگهداری کنی پسرم، مسئولیتش با توئه.
نمی دانستم چرا اینها را می گوید. حرف های دیگری هم زد. حالا می فهم که آن لحظه ها گویی داشت وصیت می
کرد. وقتی گفت: کار نداری؟پرسیدم: کی میای؟گفت: ان شاءالله میام.با هم خداحافظی کردیم. گوشی را دادم مادرم. او هم سؤال مرا پرسید؛کی میای؟نمی دانم پدر بهش چی گفت که خیلی رفت توی هم. کمی بعد ازش خداحافظی کرد. توی لحنش غم و ناراحتی موج می زد. گوشی را گذاشت. باهم آمدیم بیرون. ازش پرسیدم : به بابا گفتی کی می آی چی گفت؟گفت: تو چرا هر وقت من تلفن می زنم، میگی کی میای؟ بگو کی شهید می شی.مادر وقتی دید ناراحت شدم، انگار به زور خندید و گفت: بابات شوخی می کرد پسرم.معلوم بود خودش هم خیلی ناراحت است، اما نمی خواست من بفهمم.وقتی رفتیم خانه از خودم می پرسیدم: چطور شد این بار گریه ام نگرفت؟!رازش را چند روز بعد فهمیدم؛ چند روز بعد از عملیات بدر، روزی که خبر شهادت پدرم را آوردند.آن تلفن، تلفن آخرش بود.
مجید اخوانچند روزی مانده بود به عملیات بدر، آقای برونسی رفته بود مرخصی. همین که برگشت منطقه، شروع کرد به
تدارک تیپ برای عملیات.یک روز با هم توی چادر فرماندهی نشسته بودیم. سرش را انداخته بود پایین و انگار داشت به چیزی فکر می کرد. یکدفعه راست توی چشمهام خیره شد. گفت: اخوان این عملیات، دیگه عملیات آخر منه.خندیدم گفتم: این حرفا چیه حاج آقا؟ شما اندازه ی موهای سرتون، توی عملیات ها بودین، حالا حالاها
هم باید باشین.گفت: همون که گفتم، عملیات آخره.گفتم: شما همیشه حرف از شهادت می زنین.مکث کردم. جور خاصی گفتم: اگه خدای نکرده شما برین، بچه ها چکار کنن؟آرام و خونسرد گفت: همه اینا که میگی حرفه. من چیزی دیدم که میدونم عملیات آخرمه.بعد از آن روز، یکی، دوبار دیگر هم این جوری گوشه داد. روحیاتش را در حد خودم شناخته بودم. رو همین حساب، کنجکاو شدم. با خودم گفتم: حاجی خیلی داره روی این قضیه مانور میکنه، نکنه واقعاً... .
یک روز که حال و هوای دیگری داشت، کشیدمش کنار. پرسیدم: حاجی چه خبر شده؟ چی شده که همه اش از شهادت حرف می زنی؟نگاهم می کرد. ادامه دادم: راست و حسینی بگو چی شده؟یکدفعه گریه اش گرفت، خیلی شدید! جوری نبود که فقط اشک بریزد؛ شانه هایش همین طور تکان می خورد، هق هقش هم بلند بود. ناله کرد: چند شب پیش
مادرم رو خواب دیدم.منظورش حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بودند. همیشه ایشان را به همین لفظ مادر اسم می برد. اشاره کرد به چادر فرماندهی. گفت: توی همین چادر خوابیده بودم که ایشان به من فرمودند باید بیای.نگاه نگرانم را دوختم به صورتش. گفتم: حاج آقا، شاید منظور بی بی این بوده که آخر جنگ إن شاء الله.گفت: نه این حرفها نیست! توی همین عملیات من شهید میشم.مات و مبهوت مانده بودم. تنها چیزی که فکرش را هم نمی خواستم بکنم، رفتن او بود. گریه اش کمی آرام گرفت. ادامه داد: مطمئنم توی این عملیات، مهلتی رو که برام مقرر کردن تا روی این زمین خاکی زندگی کنم، تموم می شه؛ باید
برم.خاطرجمع حرف می زد و محکم،
طوری که یقین کردم در این عملیات حتماً شهید می
شود. آن روز چند تا کار را سپرد به من یادم هست دو،سه روزی مانده بود به عملیات. حدس زدم می خواهد جایی برود.
همین را ازش پرسیدم، گفت: می خوام برم موهام رو کوتاه کنم .سابقه نداشت قبل از عملیات برود سلمانی...ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد.
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
خداحافظ پدر
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۸:۳۳
کتابخانه حضرت امام موسی کاظم (ع) یزدانشهر
#خاک_های_نرم_کوشک #قسمت_هفتاد_و_سوم خداحافظ پدر 



رفتیم پای گوشی. مثل همیشه اول مادرم گوشی را برداشت و شروع کرد به صحبت. من حال و هوای دیگری داشتم. دلم گرفته بود ولی مثل دفعه های قبل، انگار دوست نداشتم گریه کنم.
مادرم حرف هاش تمام شد. گوشی را داد به من. تا آن لحظه هم یقین نداشتم گریه ام نگیرد. بر عکس دفعه های قبل، سلام گرم پدرم را جواب دادم، احوالش را پرسیدم و باهاش حرف زدم.
از نگاه مادر می شد فهمید تعجب کرده. خودم هم حال او را داشتم. این که از جبهه زنگ بزند و من بدون گریه با او حرف بزنم، سابقه نداشت. حرف های پدرم هم با دفعه های قبل فرق می کرد. گفت: می دونم که دیگه قرآن یاد گرفتی، اون قرآن بالای کمد، مال توست، یعنی هدیه است؛ اگه من بودم که خودم بهت میدم اگه نبودم خودت بردار و همیشه بخون.
مکثی کرد و ادامه داد: مواظب کتاب های من باشی، مواظب نوارهای سخنرانی و نوارهای قبل از انقلاب باش، خلاصه اینها رو تو باید نگهداری کنی پسرم، مسئولیتش با توئه.
نمی دانستم چرا اینها را می گوید. حرف های دیگری هم زد. حالا می فهم که آن لحظه ها گویی داشت وصیت می
کرد. وقتی گفت: کار نداری؟
پرسیدم: کی میای؟
گفت: ان شاءالله میام.
با هم خداحافظی کردیم. گوشی را دادم مادرم. او هم سؤال مرا پرسید؛
کی میای؟
نمی دانم پدر بهش چی گفت که خیلی رفت توی هم. کمی بعد ازش خداحافظی کرد. توی لحنش غم و ناراحتی موج می زد. گوشی را گذاشت. باهم آمدیم بیرون. ازش پرسیدم : به بابا گفتی کی می آی چی گفت؟ گفت: تو چرا هر وقت من تلفن می زنم، میگی کی میای؟ بگو کی شهید می شی.
مادر وقتی دید ناراحت شدم، انگار به زور خندید و گفت: بابات شوخی می کرد پسرم.
معلوم بود خودش هم خیلی ناراحت است، اما نمی خواست من بفهمم. وقتی رفتیم خانه از خودم می پرسیدم: چطور شد این بار گریه ام نگرفت؟!
رازش را چند روز بعد فهمیدم؛ چند روز بعد از عملیات بدر، روزی که خبر شهادت پدرم را آوردند.
آن تلفن، تلفن آخرش بود.
مجید اخوان
چند روزی مانده بود به عملیات بدر، آقای برونسی رفته بود مرخصی. همین که برگشت منطقه، شروع کرد به
تدارک تیپ برای عملیات. یک روز با هم توی چادر فرماندهی نشسته بودیم. سرش را انداخته بود پایین و انگار داشت به چیزی فکر می کرد. یکدفعه راست توی چشمهام خیره شد. گفت: اخوان این عملیات، دیگه عملیات آخر منه.
خندیدم گفتم: این حرفا چیه حاج آقا؟ شما اندازه ی موهای سرتون، توی عملیات ها بودین، حالا حالاها
هم باید باشین.
گفت: همون که گفتم، عملیات آخره.
گفتم: شما همیشه حرف از شهادت می زنین.
مکث کردم. جور خاصی گفتم: اگه خدای نکرده شما برین، بچه ها چکار کنن؟ آرام و خونسرد گفت: همه اینا که میگی حرفه. من چیزی دیدم که میدونم عملیات آخرمه. بعد از آن روز، یکی، دوبار دیگر هم این جوری گوشه داد. روحیاتش را در حد خودم شناخته بودم. رو همین حساب، کنجکاو شدم. با خودم گفتم: حاجی خیلی داره روی این قضیه مانور میکنه، نکنه واقعاً... .
یک روز که حال و هوای دیگری داشت، کشیدمش کنار. پرسیدم: حاجی چه خبر شده؟ چی شده که همه اش از شهادت حرف می زنی؟
نگاهم می کرد. ادامه دادم: راست و حسینی بگو چی شده؟
یکدفعه گریه اش گرفت، خیلی شدید! جوری نبود که فقط اشک بریزد؛ شانه هایش همین طور تکان می خورد، هق هقش هم بلند بود. ناله کرد: چند شب پیش
مادرم رو خواب دیدم.
منظورش حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بودند. همیشه ایشان را به همین لفظ مادر اسم می برد. اشاره کرد به چادر فرماندهی. گفت: توی همین چادر خوابیده بودم که ایشان به من فرمودند باید بیای.
نگاه نگرانم را دوختم به صورتش. گفتم: حاج آقا، شاید منظور بی بی این بوده که آخر جنگ إن شاء الله.
گفت: نه این حرفها نیست! توی همین عملیات من شهید میشم.
مات و مبهوت مانده بودم. تنها چیزی که فکرش را هم نمی خواستم بکنم، رفتن او بود. گریه اش کمی آرام گرفت. ادامه داد: مطمئنم توی این عملیات، مهلتی رو که برام مقرر کردن تا روی این زمین خاکی زندگی کنم، تموم می شه؛ باید
برم.
خاطرجمع حرف می زد و محکم،
طوری که یقین کردم در این عملیات حتماً شهید می
شود. آن روز چند تا کار را سپرد به من یادم هست دو،سه روزی مانده بود به عملیات. حدس زدم می خواهد جایی برود.
همین را ازش پرسیدم، گفت: می خوام برم موهام رو کوتاه کنم . سابقه نداشت قبل از عملیات برود سلمانی... ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد. #کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهر https://eitaa.com/imamkazemlib https://ble.ir/imamkazemlib
#خاک_های_نرم_کوشک #برونسی_قسمت_هفتاد_چهارم
گردان آماده




همین ها اضطرابم را بیشتر می کرد.وقتی برگشت، سرش را اصلاح کرده بود، ریشش را هم. شب عملیات دیگر سنگ تمام گذاشت. رفت حمام. وقتی آمد، لباس فرم تمیزی تنش بود، بوی عطر هم می داد. اصلاً سابقه نداشت توی منطقه، آن هم قبل از عملیات، لباس فرم سپاه بپوشد و این طور به خودش برسد. همیشه با لباس بسیجی بود. همین طور برّ و بر نگاهش می کردم گفتم: حاج آقا چه خبر شده؟لبخند زد. جور خاصی گفت: تو که می دونی، چرا سؤال می کنی؟حالم بدجوری گرفته بود. همه اش فکر می کردم چیز مهمی را دارم گم میکنم. هرچه به عملیات نزدیکتر می شدیم، تپش قلبم تندتر می شد.عملیات بدر، از آن عملیات های مشکل بود و نفس گیر. مخصوصاً منطقه آبی اش. سی، چهل کیلومتر رفته بودیم داخل آب. آن طرفِ دجله و فرات، توی یک جاده حساس مستقر شدیم. از آن جا هم پیشروی کردیم طرف چهارراه خندق¹ و عراقی ها را زدیم عقب. دشمن به تمام معنا شده بود یک دیوانه زنجیری. عزمش را جزم کرده بود چهارراه را بگیرد، بعد هم آن جاده ی حیاتی را و بعد از آن ما را بریزد توی آب.درگیری هر لحظه شدیدتر می شد. توی تمام دقیقه های عملیات، حال یک مرغ سرکنده را داشتم. یک آن آرام نمی گرفتم. هر لحظه منتظر شهادت حاجی بودم. شخصیتش برام مهم بود. می خواستم بدانم کی می رود و چگونه می رود؟ پا به پایش می رفتم. وظیفه ام همین را هم ایجاب می کرد.تو بحبوحه کار، یکدفعه رو کرد به من و گفت: اخوان برو گردان آماده رو از عقب بردار بیار.انگار یک تشت آب سرد ریختند روی سر و کله ام. سریع گفتم: حاج آقا توی این موقعیت؟با تمام وجود دوست داشتم دستورش را عوض کند. گفت: اگر گردان رو نیاری، با این پاتک های سنگین، کار بچه ها خیلی مشکل میشه.نگاهی به طرف دشمن کرد، ادامه داد: شما برو گردان رو بیار.این «گردان را بیاور» یعنی این که من سی، چهل کیلومتر با قایق بروم تا برسم خشکی. از آن جا سوار موتور شوم، بروم پادگان. آن وقت با یک گردان نیرو، همین مسیر را برگردم. خودش، حداقل سه، چهار ساعت طول می کشید. حس غریبی نمی گذاشت از حاجی جدا شوم. داشت نگام میکرد. منتظر جواب بود. چاره ای نداشتم. باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم.سریع خودم را رساندم لب آب. سوار یک قایق شدم. با آخرین سرعتی که ممکن بود، آبها را می شکافتم و می رفتم جلو. هر لحظه می توانست آبستن حادثه ای باشد ولی من انگار اختیارم را از دست داده بودم. گویی همه وجودم او شده بود. یقین داشتم اتفاقی می افتد. می خواستم هر چهزودتر برگردم پیشش.نفهمیدم چطور خودم را رساندم پای اسکله و چقدر طول کشید. آن جا یک موتور برام ردیف کرده بودند. روشن بود. پریدم روش و گاز دادم.وقتی رسیدم پادگان، گردان، آماده حرکت بود. همان مسیر را برگشتیم تا رسیدیم آن طرف آب. بچه ها را به خط کردم. با دو راه افتادیم سمت جاده حیاتی، از جاده هم رو به چهارراه.حالا، اضطراب همه ی وجودم را گرفته بود. دو، سه کیلومتر بیشتر با چهارراه فاصله نداشتیم. جلو گردان می دویدم. یکهو یکی از بچه های لشکر جلوم را گرفت. توی سر و صدای آتش دشمن، داد زد: کجا میری اخوان؟گفتم: این چه سؤالیه؟ میریم چهارراه دیگه.گفت: نمی خواد بری، از این جلوتر نباید برین.با چشمهایی که می خواست از کاسه بزند بیرون، پرسیدم: چرا؟!گفت: جلوتر نمیشه بری، عراق چهارراه رو گرفته.گفتم: چه جوری چهاراه رو گرفته؟حاجی اون جاست! ارفعی اون جاست، وحیدی اون جاست، اینا همه اون جا هستن! سرش را انداخت پایین، ناراحت و غمگین گفت: همه شون رفتن.گفتم: چی چی رو همه شون رفتن؟ بابا شوخی نکن، خود حاجی گفت برو گردان رو بیار.گفت: نیم ساعت پیش همه رفتن، هرچی اصرار کردیم بیاین عقب، نیومدن. تا لحظه آخر همون دو تا هلالی سر چهارراه رو گرفته بودن و مقاومت می کردن؛ کلی از دشمن تلفات گرفتن، تانک هایی رو که اونا زدن هنوز داره توی آتیش می سوزه؛ ولی ..... حالا حتماً یا شهید شدن یا اسیر.حال طبیعی نداشتم داد زدم: چی چی رو اسیر شدن؟! مگه حاجی اهل اسارته؟!یک آن طاقتم طاق شد. شروع کردم دویدن، به طرف چهارراه. چند قدمی نرفته بودم که از پشت سر گرفتم. خودم را زمین و آسمان می زدم که از دستش خلاص شوم.ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد.
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
گردان آماده
همین ها اضطرابم را بیشتر می کرد.وقتی برگشت، سرش را اصلاح کرده بود، ریشش را هم. شب عملیات دیگر سنگ تمام گذاشت. رفت حمام. وقتی آمد، لباس فرم تمیزی تنش بود، بوی عطر هم می داد. اصلاً سابقه نداشت توی منطقه، آن هم قبل از عملیات، لباس فرم سپاه بپوشد و این طور به خودش برسد. همیشه با لباس بسیجی بود. همین طور برّ و بر نگاهش می کردم گفتم: حاج آقا چه خبر شده؟لبخند زد. جور خاصی گفت: تو که می دونی، چرا سؤال می کنی؟حالم بدجوری گرفته بود. همه اش فکر می کردم چیز مهمی را دارم گم میکنم. هرچه به عملیات نزدیکتر می شدیم، تپش قلبم تندتر می شد.عملیات بدر، از آن عملیات های مشکل بود و نفس گیر. مخصوصاً منطقه آبی اش. سی، چهل کیلومتر رفته بودیم داخل آب. آن طرفِ دجله و فرات، توی یک جاده حساس مستقر شدیم. از آن جا هم پیشروی کردیم طرف چهارراه خندق¹ و عراقی ها را زدیم عقب. دشمن به تمام معنا شده بود یک دیوانه زنجیری. عزمش را جزم کرده بود چهارراه را بگیرد، بعد هم آن جاده ی حیاتی را و بعد از آن ما را بریزد توی آب.درگیری هر لحظه شدیدتر می شد. توی تمام دقیقه های عملیات، حال یک مرغ سرکنده را داشتم. یک آن آرام نمی گرفتم. هر لحظه منتظر شهادت حاجی بودم. شخصیتش برام مهم بود. می خواستم بدانم کی می رود و چگونه می رود؟ پا به پایش می رفتم. وظیفه ام همین را هم ایجاب می کرد.تو بحبوحه کار، یکدفعه رو کرد به من و گفت: اخوان برو گردان آماده رو از عقب بردار بیار.انگار یک تشت آب سرد ریختند روی سر و کله ام. سریع گفتم: حاج آقا توی این موقعیت؟با تمام وجود دوست داشتم دستورش را عوض کند. گفت: اگر گردان رو نیاری، با این پاتک های سنگین، کار بچه ها خیلی مشکل میشه.نگاهی به طرف دشمن کرد، ادامه داد: شما برو گردان رو بیار.این «گردان را بیاور» یعنی این که من سی، چهل کیلومتر با قایق بروم تا برسم خشکی. از آن جا سوار موتور شوم، بروم پادگان. آن وقت با یک گردان نیرو، همین مسیر را برگردم. خودش، حداقل سه، چهار ساعت طول می کشید. حس غریبی نمی گذاشت از حاجی جدا شوم. داشت نگام میکرد. منتظر جواب بود. چاره ای نداشتم. باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم.سریع خودم را رساندم لب آب. سوار یک قایق شدم. با آخرین سرعتی که ممکن بود، آبها را می شکافتم و می رفتم جلو. هر لحظه می توانست آبستن حادثه ای باشد ولی من انگار اختیارم را از دست داده بودم. گویی همه وجودم او شده بود. یقین داشتم اتفاقی می افتد. می خواستم هر چهزودتر برگردم پیشش.نفهمیدم چطور خودم را رساندم پای اسکله و چقدر طول کشید. آن جا یک موتور برام ردیف کرده بودند. روشن بود. پریدم روش و گاز دادم.وقتی رسیدم پادگان، گردان، آماده حرکت بود. همان مسیر را برگشتیم تا رسیدیم آن طرف آب. بچه ها را به خط کردم. با دو راه افتادیم سمت جاده حیاتی، از جاده هم رو به چهارراه.حالا، اضطراب همه ی وجودم را گرفته بود. دو، سه کیلومتر بیشتر با چهارراه فاصله نداشتیم. جلو گردان می دویدم. یکهو یکی از بچه های لشکر جلوم را گرفت. توی سر و صدای آتش دشمن، داد زد: کجا میری اخوان؟گفتم: این چه سؤالیه؟ میریم چهارراه دیگه.گفت: نمی خواد بری، از این جلوتر نباید برین.با چشمهایی که می خواست از کاسه بزند بیرون، پرسیدم: چرا؟!گفت: جلوتر نمیشه بری، عراق چهارراه رو گرفته.گفتم: چه جوری چهاراه رو گرفته؟حاجی اون جاست! ارفعی اون جاست، وحیدی اون جاست، اینا همه اون جا هستن! سرش را انداخت پایین، ناراحت و غمگین گفت: همه شون رفتن.گفتم: چی چی رو همه شون رفتن؟ بابا شوخی نکن، خود حاجی گفت برو گردان رو بیار.گفت: نیم ساعت پیش همه رفتن، هرچی اصرار کردیم بیاین عقب، نیومدن. تا لحظه آخر همون دو تا هلالی سر چهارراه رو گرفته بودن و مقاومت می کردن؛ کلی از دشمن تلفات گرفتن، تانک هایی رو که اونا زدن هنوز داره توی آتیش می سوزه؛ ولی ..... حالا حتماً یا شهید شدن یا اسیر.حال طبیعی نداشتم داد زدم: چی چی رو اسیر شدن؟! مگه حاجی اهل اسارته؟!یک آن طاقتم طاق شد. شروع کردم دویدن، به طرف چهارراه. چند قدمی نرفته بودم که از پشت سر گرفتم. خودم را زمین و آسمان می زدم که از دستش خلاص شوم.ادامه دارد.....
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۸:۳۴
-9045855503725355262_3354260728334078.mp3
۰۹:۵۰-۱۸.۳۲ مگابایت
اداره کل کتابخانههای عمومی استان اصفهان ؛آوای فرهنگ از شهرستان فلاورجان
در این قسمت از سری "کتابراه زندگی" با شما درباره کتاب " هفت عادت مردمان موثر" و " تکه های از یک کل منجسم " صحبت میکنیم که...
زحمت تهیه این اثر:سرکار خانم ها خلیلیان، معنوی، رییسی و تمیزی از کتابخانه های عمومی شهرستان فلاورجان و سرکار خانم شجاعی از کتابخانه های عمومی شهرستان شهرضا
#کتابراه_زندگی #پادکست #کتاب #اصفهان #مطالعه #راه_زندگی#فلاورجان
کانال اطلاع رسانی کتابخانه های عمومی در پیام رسانایتا
https://eitaa.com/ketabkhaneesfahan#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۸:۵۰
کتابخانه حضرت امام موسی کاظم (ع) یزدانشهر
#خاک_های_نرم_کوشک #برونسی_قسمت_هفتاد_چهارم گردان آماده 



همین ها اضطرابم را بیشتر می کرد.
وقتی برگشت، سرش را اصلاح کرده بود، ریشش را هم.
شب عملیات دیگر سنگ تمام گذاشت. رفت حمام. وقتی آمد، لباس فرم تمیزی تنش بود، بوی عطر هم می داد. اصلاً سابقه نداشت توی منطقه، آن هم قبل از عملیات، لباس فرم سپاه بپوشد و این طور به خودش برسد. همیشه با
لباس بسیجی بود. همین طور برّ و بر نگاهش می کردم گفتم: حاج آقا چه خبر شده؟
لبخند زد. جور خاصی گفت: تو که می دونی، چرا سؤال می کنی؟
حالم بدجوری گرفته بود. همه اش فکر می کردم چیز مهمی را دارم گم میکنم. هرچه به عملیات نزدیکتر می شدیم،
تپش قلبم تندتر می شد.
عملیات بدر، از آن عملیات های مشکل بود و نفس گیر. مخصوصاً منطقه آبی اش. سی، چهل کیلومتر رفته بودیم داخل آب. آن طرفِ دجله و فرات، توی یک جاده حساس مستقر شدیم. از آن جا هم پیشروی کردیم طرف چهارراه خندق¹ و عراقی ها را زدیم عقب. دشمن به تمام معنا شده بود یک دیوانه زنجیری. عزمش را جزم کرده بود چهارراه را بگیرد، بعد هم آن جاده ی حیاتی را و بعد از آن ما
را بریزد توی آب. درگیری هر لحظه شدیدتر می شد. توی تمام دقیقه های عملیات، حال یک مرغ سرکنده را داشتم. یک آن آرام نمی گرفتم. هر لحظه منتظر شهادت حاجی بودم. شخصیتش برام مهم بود. می خواستم بدانم کی می رود و چگونه می رود؟ پا به پایش می رفتم. وظیفه ام همین را هم ایجاب می کرد.
تو بحبوحه کار، یکدفعه رو کرد به من و گفت: اخوان برو گردان آماده رو از عقب بردار بیار.
انگار یک تشت آب سرد ریختند روی سر و کله ام. سریع گفتم: حاج آقا توی این موقعیت؟
با تمام وجود دوست داشتم دستورش را عوض کند. گفت: اگر گردان رو نیاری، با این پاتک های سنگین، کار بچه ها خیلی مشکل میشه.
نگاهی به طرف دشمن کرد، ادامه داد: شما برو گردان رو بیار.
این «گردان را بیاور» یعنی این که من سی، چهل کیلومتر با قایق بروم تا برسم خشکی. از آن جا سوار موتور شوم، بروم پادگان. آن وقت با یک گردان نیرو، همین مسیر را برگردم. خودش، حداقل سه، چهار ساعت طول می کشید. حس غریبی نمی گذاشت از حاجی جدا شوم. داشت نگام میکرد. منتظر جواب بود. چاره ای نداشتم. باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم.
سریع خودم را رساندم لب آب. سوار یک قایق شدم. با آخرین
سرعتی که ممکن بود، آبها را می شکافتم و می رفتم جلو. هر لحظه می توانست آبستن حادثه ای باشد ولی من انگار اختیارم را از دست داده بودم. گویی همه وجودم او شده بود. یقین داشتم اتفاقی می افتد. می خواستم هر چه
زودتر برگردم پیشش. نفهمیدم چطور خودم را رساندم پای اسکله و چقدر طول کشید. آن جا یک موتور برام ردیف کرده بودند. روشن بود. پریدم روش و گاز دادم.
وقتی رسیدم پادگان، گردان، آماده حرکت بود. همان مسیر را برگشتیم تا رسیدیم آن طرف آب. بچه ها را به خط کردم. با دو راه افتادیم سمت جاده حیاتی، از جاده هم رو به چهارراه.
حالا، اضطراب همه ی وجودم را گرفته بود. دو، سه کیلومتر بیشتر با چهارراه فاصله نداشتیم. جلو گردان می دویدم. یکهو یکی از بچه های لشکر جلوم را گرفت. توی سر و صدای آتش دشمن، داد زد: کجا میری اخوان؟
گفتم: این چه سؤالیه؟ میریم چهارراه دیگه.
گفت: نمی خواد بری، از این جلوتر نباید برین.
با چشمهایی که می خواست از کاسه بزند بیرون، پرسیدم: چرا؟!
گفت: جلوتر نمیشه بری، عراق چهارراه رو گرفته.
گفتم: چه جوری چهاراه رو گرفته؟حاجی اون جاست! ارفعی اون جاست، وحیدی اون جاست، اینا همه اون جا
هستن!
سرش را انداخت پایین، ناراحت و غمگین گفت: همه شون رفتن.
گفتم: چی چی رو همه شون رفتن؟ بابا شوخی نکن، خود حاجی گفت برو گردان رو بیار. گفت: نیم ساعت پیش همه رفتن، هرچی اصرار کردیم بیاین عقب، نیومدن. تا لحظه آخر همون دو تا هلالی سر چهارراه رو گرفته بودن و مقاومت می کردن؛ کلی از دشمن تلفات گرفتن، تانک هایی رو که اونا زدن هنوز داره توی آتیش می سوزه؛ ولی ..... حالا حتماً یا شهید شدن یا اسیر.
حال طبیعی نداشتم داد زدم: چی چی رو اسیر شدن؟! مگه حاجی اهل اسارته؟!
یک آن طاقتم طاق شد. شروع کردم دویدن، به طرف چهارراه. چند قدمی نرفته بودم که از پشت سر گرفتم. خودم را
زمین و آسمان می زدم که از دستش خلاص شوم. ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد. #کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهر https://eitaa.com/imamkazemlib https://ble.ir/imamkazemlib
#خاک_های_نرم_کوشک #قسمت_هفتاد_و_پنجم
گردان آماده




می گفتم: بابا ولم کن! بالاخره جنازه حاجی رو که باید بیاریم، اون حاجی برونسی بود، می فهمی؟ حاجی برونسی.همانطور که تقلا میکرد نگذارد من بروم، به ضرب و زور گفت: آقا جون هیچ راهی نداره.چند بار دستم را از دستش کشیدم، آخرش ولی حریف نشدم. دو، سه نفر دیگر هم آمدند کمکش. به هر نحوی بود، بردنم عقب. من اما انگار تا ابد نمی خواستم آرام بشوم.توی این گیر و دار، یکهو علی قانعی از گرد راه رسید. شاید آخرین نفری بود که از چهارراه برگشت. دویدم طرفش. گفتم: علی چه خبر؟سنگین و بغض دار گفت: حاجی رفت.صدام را بلند کردم و داد زدم: تو خودت دیدی که حاجی رفت؟گفت: آره، من خودم دیدم.باید مطمئن می شدم. گفتم: چطوری دیدی حاجی رو؟ با چه لباسی بود؟خسته و عصبی گفت: بابا جون خودم دیدم، لباس فرم سپاه تنش بود. من داشتم از خاکریز می اومدم، عراقیا هم دنبالم بودن، یک لحظه که از خاکریز اومدم پایین، دیدم یک شهیدی افتاده و لباس فرم تنشه. خیلی شبیه حاجی برونسی بود، وقتی برگردوندمش، دیدم خودشه، خود حاجی؛ وحیدی هم چند قدم اون طرفتر افتاده بود.کسی پرسید: مطمئنی حاجی شهید شده؟گفت: آره مطمئنم، طرف چپ بدنش، سرتاسر ترکش خمپاره خورده بود. هیچ حرکتی نداشت؛ معلوم بود در دم شهید شده، یعنی اصلاً هیچ دردی نکشیده.شاید بشود گفت مهم ترین سِمت را توی لشکر، قانعی داشت. حرفش مدرک بود. کمی بعد گرد غم و اندوه به چهره تمام لشکر نشسته بود.شهادت شهید برونسی هم، مثل دوران زندگی اش، خیلی کار کرد. بچه ها، جای این که ضربه روحی بخورند، روحیه شان قوی تر شده بود. می گفتند: با چنگ و دندون هم که شده باید این جاده رو حفظ کنیم. تمام رفت و آمد ما از همان جاده ده، پانزده متری بود که اگر از دست می دادیمش، شکست مان حتمی بود. دشمن همهٔ هست و نیستش را کار گرفته بود که ما را بریزد توی آب. آتشش هر لحظه شدیدتر می شد؛ با هلیکوپتر می زد، خمپاره اندازها و توپخانه اش، یک آن آرام نمی گرفتند. از جناحین، مرتب پاتک می کرد. بچه ها ولی عزم را جزم کرده بودند جاده را از دست ندهند. می گفتند: این جاده، جاده ای هست که خون شهید برونسی به خاطرش ریخته شده.حکمت آوردن گردان آماده را حالا می فهمیدیم. تا شب تمام پاتک ها را دفع کردیم. شب، دشمن از نفس افتاد.بچه های ما انگار، تازه به نفس آمده بودند. می خواستند بروند جنازه شهید برونسی و بقیهٔ شهدا را بیاورند. فرمانده ها ولی، راضی نمی شدند. کار به جای باریک کشید. قرار شد با فرماندهٔ لشکر تماس بگیریم. گرفتیم. گفت: اصلا صلاح نیست، دشمن الان منتظر شماست چون می دونه چند تا شهید سر چهارراه دارین، اگر برین، فقط به تعداد شهدای ما اضافه می شه.»به هر قیمتی بود، دندان روی جگر گذاشتیم.فردای آن شب، چند تا اسیر گرفتیم. ازشان بازجویی کردیم؛ حرف فرماندهٔ لشکر درست بود. نه تنها با تیربارهاشان منتظرمان بودند، بلکه دور تا دور جنازه ها را هم مین ریخته بودند. یعنی برای کاشتن مین وقت پیدا نکرده بودند، همین طور مین ریخته بودند روی زمین!

خدا رحمتش کند. بارها می گفت: دوست دارم مثل مادرم، حضرت فاطمهٔ زهرا (سلام الله عليها) مفقود الاثر باشم.آرزوش بر آورده شده بود. دو سه ماه بعد روح پاکش را در مشهد مقدس تشییع کردیم.
همسر شهید(معصومه سبک خیز)زندگی و خانه داری با حقوق کم، مشکلات خاص خودش را دارد. یازده سال از شهادت عبدالحسین می گذشت. بار زندگی و بار بزرگ کردن چند تا بچهٔ قد و نیم قد، روی دوشم سنگینی می کرد. وقتی به خودم آمدم، دیدم من مانده ام و یک مشت قرض هایی که به فامیل و همسایه داشتیم. نزدیک شدن عید هم، توی آن شرایط دشوار، مشکلی بود که بیشتر از همه خودنمایی می کرد.روزها همین طور می گذشت و یاد قرض و قوله ها، گاهی همه فکرم را به خودش مشغول می کرد. بعضی از قرض ها مال خود شهید برونسی بود که بنیاد شهید عهده دار آنها نشد. هر چه سعی به قناعت داشتم و جلوی خرج ها
را می گرفتم باز هم نمی شد؛ خودمان را به زور اداره می کردم چه برسد که بخواهم قرض ها را هم بدهم.ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد.
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
گردان آماده
می گفتم: بابا ولم کن! بالاخره جنازه حاجی رو که باید بیاریم، اون حاجی برونسی بود، می فهمی؟ حاجی برونسی.همانطور که تقلا میکرد نگذارد من بروم، به ضرب و زور گفت: آقا جون هیچ راهی نداره.چند بار دستم را از دستش کشیدم، آخرش ولی حریف نشدم. دو، سه نفر دیگر هم آمدند کمکش. به هر نحوی بود، بردنم عقب. من اما انگار تا ابد نمی خواستم آرام بشوم.توی این گیر و دار، یکهو علی قانعی از گرد راه رسید. شاید آخرین نفری بود که از چهارراه برگشت. دویدم طرفش. گفتم: علی چه خبر؟سنگین و بغض دار گفت: حاجی رفت.صدام را بلند کردم و داد زدم: تو خودت دیدی که حاجی رفت؟گفت: آره، من خودم دیدم.باید مطمئن می شدم. گفتم: چطوری دیدی حاجی رو؟ با چه لباسی بود؟خسته و عصبی گفت: بابا جون خودم دیدم، لباس فرم سپاه تنش بود. من داشتم از خاکریز می اومدم، عراقیا هم دنبالم بودن، یک لحظه که از خاکریز اومدم پایین، دیدم یک شهیدی افتاده و لباس فرم تنشه. خیلی شبیه حاجی برونسی بود، وقتی برگردوندمش، دیدم خودشه، خود حاجی؛ وحیدی هم چند قدم اون طرفتر افتاده بود.کسی پرسید: مطمئنی حاجی شهید شده؟گفت: آره مطمئنم، طرف چپ بدنش، سرتاسر ترکش خمپاره خورده بود. هیچ حرکتی نداشت؛ معلوم بود در دم شهید شده، یعنی اصلاً هیچ دردی نکشیده.شاید بشود گفت مهم ترین سِمت را توی لشکر، قانعی داشت. حرفش مدرک بود. کمی بعد گرد غم و اندوه به چهره تمام لشکر نشسته بود.شهادت شهید برونسی هم، مثل دوران زندگی اش، خیلی کار کرد. بچه ها، جای این که ضربه روحی بخورند، روحیه شان قوی تر شده بود. می گفتند: با چنگ و دندون هم که شده باید این جاده رو حفظ کنیم. تمام رفت و آمد ما از همان جاده ده، پانزده متری بود که اگر از دست می دادیمش، شکست مان حتمی بود. دشمن همهٔ هست و نیستش را کار گرفته بود که ما را بریزد توی آب. آتشش هر لحظه شدیدتر می شد؛ با هلیکوپتر می زد، خمپاره اندازها و توپخانه اش، یک آن آرام نمی گرفتند. از جناحین، مرتب پاتک می کرد. بچه ها ولی عزم را جزم کرده بودند جاده را از دست ندهند. می گفتند: این جاده، جاده ای هست که خون شهید برونسی به خاطرش ریخته شده.حکمت آوردن گردان آماده را حالا می فهمیدیم. تا شب تمام پاتک ها را دفع کردیم. شب، دشمن از نفس افتاد.بچه های ما انگار، تازه به نفس آمده بودند. می خواستند بروند جنازه شهید برونسی و بقیهٔ شهدا را بیاورند. فرمانده ها ولی، راضی نمی شدند. کار به جای باریک کشید. قرار شد با فرماندهٔ لشکر تماس بگیریم. گرفتیم. گفت: اصلا صلاح نیست، دشمن الان منتظر شماست چون می دونه چند تا شهید سر چهارراه دارین، اگر برین، فقط به تعداد شهدای ما اضافه می شه.»به هر قیمتی بود، دندان روی جگر گذاشتیم.فردای آن شب، چند تا اسیر گرفتیم. ازشان بازجویی کردیم؛ حرف فرماندهٔ لشکر درست بود. نه تنها با تیربارهاشان منتظرمان بودند، بلکه دور تا دور جنازه ها را هم مین ریخته بودند. یعنی برای کاشتن مین وقت پیدا نکرده بودند، همین طور مین ریخته بودند روی زمین!
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۶:۰۰
کتابخانه حضرت امام موسی کاظم (ع) یزدانشهر
#خاک_های_نرم_کوشک #قسمت_هفتاد_و_پنجم گردان آماده 



می گفتم: بابا ولم کن! بالاخره جنازه حاجی رو که باید بیاریم، اون حاجی برونسی بود، می فهمی؟ حاجی برونسی.
همانطور که تقلا میکرد نگذارد من بروم، به ضرب و زور گفت: آقا جون هیچ راهی نداره.
چند بار دستم را از دستش کشیدم، آخرش ولی حریف نشدم. دو، سه نفر دیگر هم آمدند کمکش. به هر نحوی بود، بردنم عقب. من اما انگار تا ابد نمی خواستم آرام بشوم.
توی این گیر و دار، یکهو علی قانعی از گرد راه رسید. شاید آخرین نفری بود که از چهارراه برگشت. دویدم
طرفش.
گفتم: علی چه خبر؟
سنگین و بغض دار گفت: حاجی رفت.
صدام را بلند کردم
و داد زدم: تو خودت دیدی که حاجی رفت؟
گفت: آره، من خودم دیدم.
باید مطمئن می شدم. گفتم: چطوری دیدی حاجی رو؟ با چه لباسی بود؟
خسته و عصبی گفت: بابا جون خودم دیدم، لباس فرم سپاه تنش بود. من داشتم از خاکریز می اومدم، عراقیا هم دنبالم بودن، یک لحظه که از خاکریز اومدم پایین، دیدم یک شهیدی افتاده و لباس فرم تنشه. خیلی شبیه حاجی برونسی بود، وقتی برگردوندمش، دیدم خودشه، خود حاجی؛ وحیدی هم چند قدم اون طرفتر افتاده بود.
کسی پرسید: مطمئنی حاجی شهید شده؟
گفت: آره مطمئنم، طرف چپ بدنش، سرتاسر ترکش خمپاره خورده بود. هیچ حرکتی نداشت؛ معلوم بود در دم شهید شده، یعنی اصلاً هیچ دردی نکشیده.
شاید بشود گفت مهم ترین سِمت را توی لشکر، قانعی داشت. حرفش مدرک بود. کمی بعد گرد غم و اندوه به چهره تمام لشکر نشسته بود. شهادت شهید برونسی هم، مثل دوران زندگی اش، خیلی کار کرد. بچه ها، جای این که ضربه روحی بخورند، روحیه شان قوی تر شده بود. می گفتند: با چنگ و دندون هم که شده باید این جاده رو حفظ کنیم.
تمام رفت و آمد ما از همان جاده ده، پانزده متری بود که اگر از دست می دادیمش، شکست مان حتمی بود. دشمن همهٔ هست و نیستش را کار گرفته بود که ما را بریزد توی آب. آتشش هر لحظه شدیدتر می شد؛ با هلیکوپتر می زد، خمپاره اندازها و توپخانه اش، یک آن آرام نمی گرفتند. از جناحین، مرتب پاتک می کرد. بچه ها ولی عزم را جزم کرده بودند جاده را از دست ندهند. می گفتند: این جاده، جاده ای هست که خون شهید
برونسی به خاطرش ریخته شده. حکمت آوردن گردان آماده را حالا می فهمیدیم. تا شب تمام پاتک ها را دفع کردیم. شب، دشمن از نفس افتاد.
بچه های ما انگار، تازه به نفس آمده بودند. می خواستند بروند جنازه شهید برونسی و بقیهٔ شهدا را بیاورند. فرمانده ها ولی، راضی نمی شدند. کار به جای باریک کشید. قرار شد با فرماندهٔ لشکر تماس بگیریم. گرفتیم. گفت: اصلا صلاح نیست، دشمن الان منتظر شماست چون می دونه چند تا شهید سر چهارراه دارین، اگر برین،
فقط
به
تعداد شهدای ما اضافه می
شه.»
به هر قیمتی بود، دندان روی جگر گذاشتیم.
فردای آن شب، چند تا اسیر گرفتیم. ازشان بازجویی کردیم؛ حرف فرماندهٔ لشکر درست بود. نه تنها با تیربارهاشان منتظرمان بودند، بلکه دور تا دور جنازه ها را هم مین ریخته بودند. یعنی برای کاشتن مین وقت پیدا نکرده بودند، همین طور مین ریخته بودند روی زمین! 

خدا رحمتش کند. بارها می گفت: دوست دارم مثل مادرم، حضرت فاطمهٔ زهرا (سلام الله عليها) مفقود الاثر باشم.
آرزوش بر آورده شده بود. دو سه ماه بعد روح پاکش را در مشهد مقدس تشییع کردیم.
همسر شهید(معصومه سبک خیز)
زندگی و خانه داری با حقوق کم، مشکلات خاص خودش را دارد. یازده سال از شهادت عبدالحسین می گذشت. بار زندگی و بار بزرگ کردن چند تا بچهٔ قد و نیم قد، روی دوشم سنگینی می کرد. وقتی به خودم آمدم، دیدم من مانده ام و یک مشت قرض هایی که به فامیل و همسایه داشتیم. نزدیک شدن عید هم، توی آن شرایط دشوار، مشکلی بود که بیشتر از همه خودنمایی می کرد.
روزها همین طور می گذشت و یاد قرض و قوله ها، گاهی همه فکرم را به خودش مشغول می کرد. بعضی از قرض ها مال خود شهید برونسی بود که بنیاد شهید عهده دار آنها نشد. هر چه سعی به قناعت داشتم و جلوی خرج ها
را می گرفتم باز هم نمی شد؛ خودمان را به زور اداره می کردم چه برسد که بخواهم قرض ها را هم بدهم.
ادامه دارد.....
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد. #کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهر https://eitaa.com/imamkazemlib https://ble.ir/imamkazemlib
#خاک_های_نرم_کوشک #قسمت_آخر#قسمت_هفتاد_ششم
آن شب به یادماندنی




یک روز انگار ناچاری و درماندگی مرا کشاند بهشت امام رضا(سلام الله عليه). رفتم سر خاک شهید برونسی.نشستم همین جور به درد و دل کردن.گفتم:شما رفتی و من و با این بچه ها و با کوهی از مشکلات تنها گذاشتی، بیشتر از همه همین قرضها اذیتم می کنه؛ اگه می شد یک طوری از دست این قرض ها راحت بشم،خیلی خوب بود.باهاش زیاد حرف زدم. فقط هم می خواستم سببی جور شود که از دین اینهمه قرض خلاص شوم آن روز کلی سر خاک عبدالحسین گریه کردم. وقتی می خواستم بیایم،آرامش عجیبی بهم دست داده بود.هفتهٔ بعد،توی ایام عید، با بچه ها نشسته بودم خانه، زنگ زدند.دستپاچه گفتم: دور و بر خونه رو جمع و جور کنید، حتماً مهمونه.حسن رفت در را باز کند.وقتی برگشت حال و هوایش از این رو به آن رو شده بود.معلوم بود حسابی دست و پایش را گم کرده است،با منّ و من گفت: آقا!مات و مبهوت مانده بودم. فکر می کردم حتماً اتفاقی افتاده.زود رفتم بیرون. از چیزی که دیدم،هیجانم بیشتر شد و کمتر نه!باورم نمی شد که مقام معظم رهبری از در حیاط تشریف آورده اند تو. خیلی گرم و مهربان سلام کردند.با لکنت زبان جواب دادم. از جلوی در رفتم کنار و با هیجانی که نمی توانم وصفش کنم،تعارف کردم بفرمایند تو. خودشان با چند نفر دیگر تشریف آوردند داخل. بقیهٔ محافظها، توی حیاط و بیرون خانه ماندند.این که رهبر انقلاب، بدون اطلاع قبلی و بدون هیچ تشریفاتی آمدند، برای همهٔ ما غیر منتظره بود،غیر منتظره و باور نکردنی.نزدیک یک ساعت از محضرشان استفاده کردیم.آن شب ایشان، از یکی از خاطراتی که از شهید برونسی داشتند، صحبت کردند برامان.بچه ها غرق گوش دادن و غرق لذت شده بودند. آقا، حال هرکدامشان را جداگانه پرسیدند و به هرکدام، جدا_جدا فرمایشاتی داشتند.به جرأت می توانم بگویم توی آن لحظه ها،بچه ها نه تنها احساس یتیمی نمی کردند بلکه از حضور پدری مهربان، شاد و دلگرم بودند. در آن شب به یاد ماندنی، لا به لای حرف ها، اتفاقاً صحبت از مشکلات ما شد و اتفاقاً هم به دل من افتاد و قضیهٔ قرض ها را خدمت مقام معظم رهبری گفتم،زودتر از آن که فکرش را می کردم، مسأله شان حل شد.
همسر شهید(معصومه سبک خیز)سیزده چهارده سالی از شهادت عبدالحسین می گذرد. بارها خوابش را دیده ام؛ مخصوصاً هر دفعه که مشکلی گریبانمان را می گیرد. طوری این مسأله طبیعی شده که دیگر تا او را در خواب نبینم، یقین دارم مشکل حل نمی
شود. بچه ها هم به این موضوع عادت کرده اند و دیگر برایشان عادی شده است.سر
ازدواج پسرم مهدی،با چند تا مشکل دست به گریبان شدیم. چند تا مشکل که حسابی اذیتمان می کرد.با خانوادهٔ دختر،همهٔ صحبت ها را کرده بودیم و قرار و مدارها را گذاشته بودیم. سه چهار روزی مانده بود به عقد. بچه ها، از چند روز قبل، هر صبح که از خواب بیدار می شدند، اول از همه می آمدند سروقت من و می
پرسیدند:بابا رو خواب ندیدی؟خودم هم پکر بودم. کسل و ناراحت می گفتم:نه،خواب ندیدم.آنها هم با خاطرجمعی می
گفتند: پس این وصلت سر نمیگیره، چون مادر بابا رو خواب ندیده.با مشکلات هنوز دست و پنجه نرم می کردیم و امیدی هم به رفعشان نداشتیم.دو شب قبل از عقد، بالاخره خواب عبدالحسین را دیدم. توی یک اتاق خیلی زیبا نشسته بود و بچه ها هم دورش. شبیه آن جا را به عمرم ندیده بودم. جلوی عبدالحسین، یک ورق کاغذ بود که توش نوشته هایی داشت. با آن چشمهای جذاب و نورانی اش، نگاهی به کاغذ انداخت. یکدفعه دیدم پایین ورقه را امضا کرد و نشان بچه ها داد.بلند شد از اتاق برود بیرون،گفتم: می خواین از دست بچه ها فرار کنید؟خندید و آرام گفت: نه، فرار نمی کنم.از خواب پریدم. نزدیک اذان صبح بود. زود بچه ها را از خواب بیدار کردم و بهشان گفتم: بابا رو خواب دیدم.نفهمیدم چطور دور و بَرَم را گرفتند. سر از پا نشناخته، می گفتند: خوش به حالت، بگو چی دیدی؟جریان ورقه و امضای آن را براشان تعریف کردم. با خوشحالی گفتند: پس این وصلت سر می گیره، دیگه نمی خواد غصه بخوری.به شوخی گفتم:مهدی غصه می خورد که حالا از همه خوشحال ترشده.واقعاً هم
غصه مان تمام شد. بعد از آن هم نفهمیدم مشکلات چطور حل شد. وقتی به خودم آمدم که توی محضر
بودیم و آقای عاقد، داشت خطبهٔ عقد مهدی و عروس تازه را می خواند.پایان .
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد.
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
آن شب به یادماندنی
یک روز انگار ناچاری و درماندگی مرا کشاند بهشت امام رضا(سلام الله عليه). رفتم سر خاک شهید برونسی.نشستم همین جور به درد و دل کردن.گفتم:شما رفتی و من و با این بچه ها و با کوهی از مشکلات تنها گذاشتی، بیشتر از همه همین قرضها اذیتم می کنه؛ اگه می شد یک طوری از دست این قرض ها راحت بشم،خیلی خوب بود.باهاش زیاد حرف زدم. فقط هم می خواستم سببی جور شود که از دین اینهمه قرض خلاص شوم آن روز کلی سر خاک عبدالحسین گریه کردم. وقتی می خواستم بیایم،آرامش عجیبی بهم دست داده بود.هفتهٔ بعد،توی ایام عید، با بچه ها نشسته بودم خانه، زنگ زدند.دستپاچه گفتم: دور و بر خونه رو جمع و جور کنید، حتماً مهمونه.حسن رفت در را باز کند.وقتی برگشت حال و هوایش از این رو به آن رو شده بود.معلوم بود حسابی دست و پایش را گم کرده است،با منّ و من گفت: آقا!مات و مبهوت مانده بودم. فکر می کردم حتماً اتفاقی افتاده.زود رفتم بیرون. از چیزی که دیدم،هیجانم بیشتر شد و کمتر نه!باورم نمی شد که مقام معظم رهبری از در حیاط تشریف آورده اند تو. خیلی گرم و مهربان سلام کردند.با لکنت زبان جواب دادم. از جلوی در رفتم کنار و با هیجانی که نمی توانم وصفش کنم،تعارف کردم بفرمایند تو. خودشان با چند نفر دیگر تشریف آوردند داخل. بقیهٔ محافظها، توی حیاط و بیرون خانه ماندند.این که رهبر انقلاب، بدون اطلاع قبلی و بدون هیچ تشریفاتی آمدند، برای همهٔ ما غیر منتظره بود،غیر منتظره و باور نکردنی.نزدیک یک ساعت از محضرشان استفاده کردیم.آن شب ایشان، از یکی از خاطراتی که از شهید برونسی داشتند، صحبت کردند برامان.بچه ها غرق گوش دادن و غرق لذت شده بودند. آقا، حال هرکدامشان را جداگانه پرسیدند و به هرکدام، جدا_جدا فرمایشاتی داشتند.به جرأت می توانم بگویم توی آن لحظه ها،بچه ها نه تنها احساس یتیمی نمی کردند بلکه از حضور پدری مهربان، شاد و دلگرم بودند. در آن شب به یاد ماندنی، لا به لای حرف ها، اتفاقاً صحبت از مشکلات ما شد و اتفاقاً هم به دل من افتاد و قضیهٔ قرض ها را خدمت مقام معظم رهبری گفتم،زودتر از آن که فکرش را می کردم، مسأله شان حل شد.
این کتاب در کتابخانه موجود می باشد.
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۶:۲۳
-2923637731835371775_3380752238664657.mp3
۰۶:۴۸-۱۵.۵۸ مگابایت
اداره کل کتابخانههای عمومی استان اصفهانگروه رسانهای تَلْپاد
در این قسمت از سری "کتابراه زندگی" با شما درباره کتاب " عادت های اتمی " صحبت میکنیم کتابی که با خوندنش میفهمیم، قهرمانان واقعی ذره ذره ساخته میشن.
زحمت تهیه این اثر:سرکار خانم عابد زاده، مسئول کتابخانه عمومی زواره شهرستان اردستان و تیم تلپاد#کتابراه_زندگی #پادکست #کتاب #اصفهان #مطالعه #راه_زندگی #تَلپاد
کانال اطلاع رسانی کتابخانه های عمومی در پیام رسانایتا
https://eitaa.com/ketabkhaneesfahan#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۶:۲۶
#اطلاعیه#ساعت_کاری
قابل توجه اعضا و مراجعین محترم
کتابخانه روز سه شنبه ( مورخ 14 بهمن ماه ) در شیفت صبح، آماده ارائه خدمات به اعضا می باشد.
جهت تحویل یا تمدید کتابهای امانی خود در شیفت صبح اقدام فرمایید .
تلفن کتابخانه : ۰۳۱۴۲۴۹۸۸۳۵
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
جهت تحویل یا تمدید کتابهای امانی خود در شیفت صبح اقدام فرمایید .
تلفن کتابخانه : ۰۳۱۴۲۴۹۸۸۳۵
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۱۶:۲۷
#تازه_های_کتاب
کتاب های آموزش رباتیک ربوتکس تولید ایران و با مجوز کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان می باشد که با توجه به گروه سنی، مقطع تحصیلی و همگام با محتوای کتاب های درسی کارآموزان طراحی شده است.
در تالیف این کتاب ها سعی بر بومی سازی مفاهیم کتاب های علوم و فیزیک دانش آموزان بر اساس اهداف سند تحول بنیادین آموزش و پرورش ایران از لحاظ درک مهارت می باشد. محتوای کتاب های آموزشی ربوتکس ایران بر اساس مهارت های نرم و سخت می باشد. به گونه ای که فراگیران و کارآموزان بتوانند در پایان دروس عوامل مستندسازی علمی از لحاظ مشاهده، پرسش و پاسخ، گزارش گیری، خلاقیت در موضوع، چالش حل مسئله، مدیریت زمان و در پایان کتاب کارآفرینی را انجام دهند.
به منظور غنی سازی منابع کتابخانه ، مجموعه کتابهای رباتیک خریداری، آمادهسازي و به مجموعه کتابخانه اضافه گردید..
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
کتاب های آموزش رباتیک ربوتکس تولید ایران و با مجوز کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان می باشد که با توجه به گروه سنی، مقطع تحصیلی و همگام با محتوای کتاب های درسی کارآموزان طراحی شده است.
در تالیف این کتاب ها سعی بر بومی سازی مفاهیم کتاب های علوم و فیزیک دانش آموزان بر اساس اهداف سند تحول بنیادین آموزش و پرورش ایران از لحاظ درک مهارت می باشد. محتوای کتاب های آموزشی ربوتکس ایران بر اساس مهارت های نرم و سخت می باشد. به گونه ای که فراگیران و کارآموزان بتوانند در پایان دروس عوامل مستندسازی علمی از لحاظ مشاهده، پرسش و پاسخ، گزارش گیری، خلاقیت در موضوع، چالش حل مسئله، مدیریت زمان و در پایان کتاب کارآفرینی را انجام دهند.
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۲۰:۳۵
8453625599307554561_3421115284869140.mp3
۰۸:۴۶-۸.۰۴ مگابایت
#کتابراه_زندگی #پادکست #کتاب #اصفهان #مطالعه #راه_زندگی #تَلپاد
نشانی کانال های اطلاع رسانی کتابخانههای عمومی استان اصفهان در پیامرسانهاhttps://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۲۰:۳۶
#سلام_امام_زمانم ⚘️
با خیال رخ زیبای تو ای راحت جانفارغ از دیدن روی دگرانیم هنوز
تا که تو کی برسی زین سفر دور و درازحیف و صد حیف که از بی خبرانیم هنوز
اللهم عجل لولیک الفرج





#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
با خیال رخ زیبای تو ای راحت جانفارغ از دیدن روی دگرانیم هنوز
تا که تو کی برسی زین سفر دور و درازحیف و صد حیف که از بی خبرانیم هنوز
اللهم عجل لولیک الفرج
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۸:۱۱
زهی خجسته زمانی که یار باز آیدبه کام غمزدگان غمگسار باز آید
اگر فدای #امام_زمان نخواهد شدز سر چه گویم و سر، خود چه کار باز آید
#ولادت دوازدهمین خورشید آسمان امامت و #ولایت، امام زمان #حضرت_مهدی (عج) مبارک 








#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
اگر فدای #امام_زمان نخواهد شدز سر چه گویم و سر، خود چه کار باز آید
۸:۱۱
-5625748564384538880_3451671461069115.mp3
۰۵:۲۲-۴.۹۴ مگابایت
در این قسمت از کتابراه زندگی رفتیم سراغ کتاب «جادوی فکر بزرگ» اثر دکتر دیوید جی. شوارتز؛ کتابی که به ما نشان میدهد فرق بین موفقیت معمولی و موفقیت خارقالعاده، اغلب از جایی شروع میشود که چقدر برای اهدافمان بزرگ فکر میکنیم.
#کتابراه_زندگی#پادکست#پادکست_کتاب#تفکر_مثبت#مثبت_اندیشی#قدرت_ذهن#آرامش_ذهن#رشد_فردی#زندگی_آگاهانه#کتابخانه_های_عمومی#اصفهان
کانال های اطلاع رسانی کتابخانههای عمومی در پیام رسانهاhttps://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۸:۵۵
3207406058572488448_3451678884044423.mp3
۱۶:۱۷-۱۴.۹۹ مگابایت
#سفارت #لانه_جاسوسی #13_آبان #روز_دانشآموز #کتابراه_زندگی #پادکست #کتاب #اصفهان #مطالعه #راه_زندگی #کتابخانه_عمومی_ولی_عصر
کانال های اطلاع رسانی کتابخانههای عمومی در پیام رسانهاhttps://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۸:۵۶
-3409793328271974656_3506051006888049.mp3
۱۰:۰۶-۱۸.۵۲ مگابایت
اداره کل کتابخانههای عمومی استان اصفهان ؛آوای فرهنگ از شهرستان فلاورجان
در این قسمت از سری "کتابراه زندگی" با شما درباره کتاب " از کاه کوه نسازید" اثر ریچارد کارلسون " صحبت میکنیم که...
#کتابراه_زندگی #پادکست #کتاب #اصفهان #مطالعه #راه_زندگی#فلاورجان
کانال های اطلاع رسانی کتابخانههای عمومی در پیام رسانهاhttps://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۴:۲۰
#اطلاعیه#ساعت_کاری
قابل توجه اعضا و مراجعین محترم
کتابخانه روز یک شنبه ( مورخ 19 بهمن ماه ) در شیفت عصر ، آماده ارائه خدمات به اعضا می باشد.
جهت تحویل یا تمدید کتابهای امانی خود در شیفت عصر اقدام فرمایید .
تلفن کتابخانه : ۰۳۱۴۲۴۹۸۸۳۵
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
جهت تحویل یا تمدید کتابهای امانی خود در شیفت عصر اقدام فرمایید .
تلفن کتابخانه : ۰۳۱۴۲۴۹۸۸۳۵
#کتابخانه_امام_موسی_کاظم_یزدانشهرhttps://eitaa.com/imamkazemlibhttps://ble.ir/imamkazemlib
۲۰:۰۷
-8715309397976342784_3555923978611098.mp3
۰۶:۳۰-۱۱.۹ مگابایت
در این قسمت از «کتابراه زندگی» میشنویم که موفقیتهای بزرگ، یکشبه و اتفاقی نیستند؛پشت هر ایده درخشان، ساعتها تمرین، شکست، تجربه و صبوری پنهان شده است.این کتاب به ما نشان میدهد خلاقیت یک استعداد ذاتی نیست، بلکه مسیری است که میتوان آن را ساخت.
#کتابراه_زندگی #پادکست #معرفی_کتاب #مطالعه #خلاقیت #الهام_بخش #اصفهان #منحنی_خلاقیت
کانال های اطلاع رسانی کتابخانههای عمومی در پیام رسانها
https://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan
۲۰:۴۴
-6678346658377621757_3560155464905889.mp3
۰۷:۴۵-۱۷.۷۹ مگابایت
اداره کل کتابخانههای عمومی استان اصفهانگروه رسانهای تَلْپاد
در این قسمت از سری "کتابراه زندگی" با شما درباره کتاب "امیرکبیر" صحبت میکنیم کتابی که تاریخ رو زنده میکنه و درس های ابدی به ما میده.
#کتابراه_زندگی #پادکست #کتاب #اصفهان #مطالعه #راه_زندگی #تَلپاد
کانال های اطلاع رسانی کتابخانههای عمومی در پیام رسانها
https://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan
سایت: www.iranpl.ir/service/province/Esfahan
۶:۲۳
-2031652005519089920_3601089807318713.mp3
۱۲:۰۹-۱۱.۱۷ مگابایت
https://eitaa.com/ketabkhaneesfahan
http://ble.ir/isfahanpl
Http://rubika.ir/ketabkhaneesfahan
سایت: www.iranpl.ir/service/province/Esfahan
۱۱:۳۸