جای کنونی ایران در جهاننزاع ایران و آمریکا را چگونه میتوان صورتبندی کرد؟ یکی از صورتبندیها این است که آمریکا دستاندرکارِ نظم امپریالیستیِ جهانِ مدرن است و ایرانْ در قامتِ مقاومتی در برابرِ این نظم ایستاده تا نظمِ مطلوبِ خود را برپا کند (و در بعضی خوانشها، از «انسان»، «معنا»، «معنویت» و چیزهایی از این دست دفاع کند.) من میتوانم هم بهتفصیل از این صورتبندی دفاع کنم و هم آن را نقد کنم. اما فعلا با آن کاری ندارم و سراغ صورتبندیِ دیگری میروم.
جان قزوینیان بهعنوان یک آمریکاییـایرانیـارمنی در کتاب «ایران و آمریکا» [که ذکر آن پیشتر در این پُست رفته بود] روایتی تاریخی از رابطهی ایران و آمریکا ارائه میکند. اما وقتی به دورهی متأخرِ بعد از انقلاب میرسد، کمکم میتوانیم به یک صورتبندیِ مشخصی از ماجرا دست پیدا کنیم: مسئلهی ایران این است که خود را بهعنوان کشوری «نُرمال» اما «نقشآفرین» معرفی کند؛ ولی هر بار تلاش میکند این دو ویژگی (مجددا: نُرمالبودن و نقشآفرینبودن) را کنار هم جمع کند، اسرائیل موشدوانی میکند و جمعِ بینِ آن دو را خراب میکند و آمریکا را وامیدارد که بهعنوان همان دستاندرکارِ نظم امپریالیستیِ جهانِ مدرن، ایران را تحتِ فشار قرار دهد.
کمی دربارهی این صورتبندی حرف بزنیم: ایرانِ پس از انقلاب برخی رفتارهای ظاهراً غیرنُرمال (مثل حمله به سفارت آمریکا) داشت اما مشخصاً پس از جنگ هشتساله، تلاش میکرد خود را بهعنوان یک کشور نُرمال به جهان عرضه کند. اما هر بار که این مسیر را در پیش میگرفت، آمریکا او را تحت فشار قرار میداد که برای رسیدن به نرمالبودن از برخی اثرگذاریها و امتیازها دست بکشد و ذیل نظمِ معمولِ کدخدامحورانهی جهان دربیاید. ولی در همین موقعیت، ایران برای آنکه نشان بدهد اثرگذار است و نقشآفرینی در منطقه را بر عهده دارد، اقداماتی (مثل حمایت از گروههای مقاومت) میکرد که در جهان بهمثابهی اقداماتی غیرنرمال نشان داده میشد. و انگار این چرخه مدام تکرار میشد و در نهایت، امکان جمعشدنِ آن دو ویژگی را از بین میبُرد.
حالا شاید بتوان گفت که از نتایج لطفآمیزِ جنگ رمضان یکی این است که امکانی برای جمع میان این دو ویژگی فراهم شده است؛ به این معنی که حالا ایران به نحوی از «بازدارندگی» رسیده که از سالها ممارست در غنیسازی هستهای در سطح آستانهای هم برایش فراهم نمیشد. او در این جنگ نشان داد که ساختاری مستحکم و ریشهدوانده و استوار دارد که فروریختنی نیست؛ از طرف دیگر، اگر بخواهد کشوری غیرنرمال باشد، میتواند نهتنها منطقه بلکه کل جهان را تحتتأثیر خود قرار بدهد. با این حساب، ایران حالا میتواند کشوری نرمال باشد و قدرت و نقشآفرینیِ خود را با نمونهی کار روی میز بگذارد و تردیدها را کنار بزند.
فرض کنیم که این صورتبندی بتواند از عهدهی توضیحِ پیچیدگیهای این وضع بربیاید (که البته مطمئن نیستم). در این صورت، به چند نکته میتوانیم ملتفت شویم: اول اینکه رویآوریِ ایران به غنیسازی هستهای در سطح آستانهای (۶۰ درصد) برای ایجاد همین بازدارندگی بود؛ اما حالا که بازدارندگی در سطحی دیگر پیدا شده، ممکن است ایران از سطح آستانهای پایین بیاید و به غنیسازی ۳ درصد بسنده کند؟ گمان من این است که حالا ایران بهواسطهی توفیقی که در جنگ رمضان به دست آورده میتواند بهراحتی و بدون دردسر سیاست هستهای خودش را تغییر دهد؛ آنچه مطلوب بوده حاصل شده است (البته تقریری که جواد ظریف از این ماجرا ارائه میکند بهنظرم بسیار راهگشاست).
ولی سوال جدیتر برای من این است که بازدارندگی اساساً برای پیشگیری از حملهی دیگران است؛ اما چرا این بازدارندگیِ ایرانْ پیش از جنگِ رمضان ادراک نشده بود و به بیان رهبرِ شهید، دشمن دچار خطای محاسباتی شده بود؟ چرا گمان غالب بر این بود که ساختارِ ایران متزلزل است و با حمله به آن فرومیریزد؟ چرا تعداد زیادی از ساکنان و مهاجرانِ ایرانی چنین تصویری از ماشین ادارهی کشور نداشتند؟ چه حجم از این «اداره» در شرایط جنگی پدیدار شد و چه حجمی از آن، پیش از جنگ هم جریان داشت؟ چه کسی متولیِ سروشکلدادنِ این تصویر و ادراک بود؟ چه کسی از شکلگیریِ این تصویر و ادراک جلوگیری کرده بود؟ گمان میکنم فکرکردن به این پرسشها شاید ما را در صورتبندیِ دقیقتر حضورِ ایران در جهان کمک کند. @intention
جان قزوینیان بهعنوان یک آمریکاییـایرانیـارمنی در کتاب «ایران و آمریکا» [که ذکر آن پیشتر در این پُست رفته بود] روایتی تاریخی از رابطهی ایران و آمریکا ارائه میکند. اما وقتی به دورهی متأخرِ بعد از انقلاب میرسد، کمکم میتوانیم به یک صورتبندیِ مشخصی از ماجرا دست پیدا کنیم: مسئلهی ایران این است که خود را بهعنوان کشوری «نُرمال» اما «نقشآفرین» معرفی کند؛ ولی هر بار تلاش میکند این دو ویژگی (مجددا: نُرمالبودن و نقشآفرینبودن) را کنار هم جمع کند، اسرائیل موشدوانی میکند و جمعِ بینِ آن دو را خراب میکند و آمریکا را وامیدارد که بهعنوان همان دستاندرکارِ نظم امپریالیستیِ جهانِ مدرن، ایران را تحتِ فشار قرار دهد.
کمی دربارهی این صورتبندی حرف بزنیم: ایرانِ پس از انقلاب برخی رفتارهای ظاهراً غیرنُرمال (مثل حمله به سفارت آمریکا) داشت اما مشخصاً پس از جنگ هشتساله، تلاش میکرد خود را بهعنوان یک کشور نُرمال به جهان عرضه کند. اما هر بار که این مسیر را در پیش میگرفت، آمریکا او را تحت فشار قرار میداد که برای رسیدن به نرمالبودن از برخی اثرگذاریها و امتیازها دست بکشد و ذیل نظمِ معمولِ کدخدامحورانهی جهان دربیاید. ولی در همین موقعیت، ایران برای آنکه نشان بدهد اثرگذار است و نقشآفرینی در منطقه را بر عهده دارد، اقداماتی (مثل حمایت از گروههای مقاومت) میکرد که در جهان بهمثابهی اقداماتی غیرنرمال نشان داده میشد. و انگار این چرخه مدام تکرار میشد و در نهایت، امکان جمعشدنِ آن دو ویژگی را از بین میبُرد.
حالا شاید بتوان گفت که از نتایج لطفآمیزِ جنگ رمضان یکی این است که امکانی برای جمع میان این دو ویژگی فراهم شده است؛ به این معنی که حالا ایران به نحوی از «بازدارندگی» رسیده که از سالها ممارست در غنیسازی هستهای در سطح آستانهای هم برایش فراهم نمیشد. او در این جنگ نشان داد که ساختاری مستحکم و ریشهدوانده و استوار دارد که فروریختنی نیست؛ از طرف دیگر، اگر بخواهد کشوری غیرنرمال باشد، میتواند نهتنها منطقه بلکه کل جهان را تحتتأثیر خود قرار بدهد. با این حساب، ایران حالا میتواند کشوری نرمال باشد و قدرت و نقشآفرینیِ خود را با نمونهی کار روی میز بگذارد و تردیدها را کنار بزند.
فرض کنیم که این صورتبندی بتواند از عهدهی توضیحِ پیچیدگیهای این وضع بربیاید (که البته مطمئن نیستم). در این صورت، به چند نکته میتوانیم ملتفت شویم: اول اینکه رویآوریِ ایران به غنیسازی هستهای در سطح آستانهای (۶۰ درصد) برای ایجاد همین بازدارندگی بود؛ اما حالا که بازدارندگی در سطحی دیگر پیدا شده، ممکن است ایران از سطح آستانهای پایین بیاید و به غنیسازی ۳ درصد بسنده کند؟ گمان من این است که حالا ایران بهواسطهی توفیقی که در جنگ رمضان به دست آورده میتواند بهراحتی و بدون دردسر سیاست هستهای خودش را تغییر دهد؛ آنچه مطلوب بوده حاصل شده است (البته تقریری که جواد ظریف از این ماجرا ارائه میکند بهنظرم بسیار راهگشاست).
ولی سوال جدیتر برای من این است که بازدارندگی اساساً برای پیشگیری از حملهی دیگران است؛ اما چرا این بازدارندگیِ ایرانْ پیش از جنگِ رمضان ادراک نشده بود و به بیان رهبرِ شهید، دشمن دچار خطای محاسباتی شده بود؟ چرا گمان غالب بر این بود که ساختارِ ایران متزلزل است و با حمله به آن فرومیریزد؟ چرا تعداد زیادی از ساکنان و مهاجرانِ ایرانی چنین تصویری از ماشین ادارهی کشور نداشتند؟ چه حجم از این «اداره» در شرایط جنگی پدیدار شد و چه حجمی از آن، پیش از جنگ هم جریان داشت؟ چه کسی متولیِ سروشکلدادنِ این تصویر و ادراک بود؟ چه کسی از شکلگیریِ این تصویر و ادراک جلوگیری کرده بود؟ گمان میکنم فکرکردن به این پرسشها شاید ما را در صورتبندیِ دقیقتر حضورِ ایران در جهان کمک کند. @intention
۱.۶K
۱۴:۴۰