ما بدون اینکه حواسمان باشد خیلی وقت ها بر اساس داشتهها خودمان را تعریف میکنیم. مثلا من همان کسی هستم که مدرک دکترای جامعهشناسی دارم. بالاتر از بسیاری از دوستانم ماشین شاسی بلند لوکانو دارم، دو مدرک بین المللی، کسب وکاری موفق، برند شخصی جذاب، اندامی متناسب. و اگر این ها را از ما بگیرند یک دفعه فرو می ریزیم انگار که وجود نداشتهایم. چه باید کرد؟
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا
@JaamAcademy
۱۵:۱۰
کارش تموم میشه. همینطور که ماسکش رو از صورتش برمیداره میگه:
- «سخت بود این دندونه. خوب تحمل کردیا».
مریضش لبخندی میزنه. با دهن سِر از آمپول بیحسی تشکری میکنه. مرد دندونپزشک میره. اما نمیفهمه که اون اشکی که بعدش از چشم مریضش اومد، مال درد دندونش نبود. یه بغض ترکیدهی سنگین سمج بود که به نوازش همون «خوب تحمل کردیا» شکست. انگار که قد یه آغوش...
آدمها خستهان. همه. هر کی یه جور. بعضیا خیلی بیشتر، بعضیا کمتر. اما همه زخمی و دلشکسته. پره بغض. پره ترس. پره «اینم که نشد». لب به لب بریدن.
کلمهها، علاج نیستن. اما مرهم چرا. در کلمهها، قدرتی هس واسه تسکین. واسه آغوش. واسه نوازش جونها...
دقت کردی چقد کم میشنویم:
- میفهممت.- چقد سخت گذشته این مدت بهت...- چقد خوب بودی توی این ماجرا- میدونم چی کشیدی..- هر کی جای تو بود بریده بود- حواسم هست چقد اذیت شدی این چند وقت- یه دقه ساکت شو، بیا فقط بغلم... - یه دمت گرم به خودت گفتی؟ میدونی چقد خوب جنگیدی؟- واقعا سخت بوده... واقعن..
آدمیزاد، بیعلاج شاید دووم بیاره. اما بیمرهم، کارش تمومه. کلمهها، گاهی خیلی مرهمان. همین.
(راهیانه / ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه)
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۳:۵۶
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۳:۴۰
در روانشناسی تکنیکی وجود دارد به نام ژورنال خوشبختی، امروز می خواهیم تکنیک تکمیلی آن را با هم مرور کنیم. اما قبل از یک تجربه روزمره با هم مرور کنیم:
عجله داشتم تند سوار ماشینم شدم. صبح زود، هوا بارانی بود اما ماشینم در خیابان فرعی پنچر شد. کلی طول کشید تا چرخ ماشین رو عوض کنم. خیس، خسته و دیر به جلسه رسیدم و ارایه بسیار بدی هم داشتم. رئیسم جلوی همه ضایعم کرد به خیسی و خستگی، حس تلخ خنگ بودن هم اضافه شد. در راه برگشت، بیهدف به بوق ماشینها گوش میدادم که ناگهان آمبولانسی از کنارم گذشت و زنی را روی برانکارد دیدم. در همان لحظه، تمام خشم و ناراحتیام از باران، تایر پنچر و حتی اخم رئیس، پوچ شد. میتوانستم من باشم، میتوانستم امروز را با درد آغاز کنم. و آنجا، وسط ترافیک، برای اولینبار با خودم گفتم: «خوشحالم که بدتر از این نبود.»
این تجربه، نمونهای دقیق از شکرگزاری منفی یا شکرگزاری معکوس است، که برخی روانشناسان از آن به عنوان تمرینی برای افزایش تابآوری ذهنی یاد میکنند. برخلاف شکرگزاری کلاسیک که فرد بابت داشتههای مثبت خود قدردان است، در شکرگزاری منفی فرد به سناریوهای بدتر ممکن میاندیشد و از نبود آنها احساس قدردانی میکند.
مطالعاتی مختلفی نشان میدهد که مقایسه وضعیت موجود با با سناریوهای منفی، نقش کلیدی در بهبود وضعیت روانی افراد دارد. از منظر روانشناسی شناختی، شکرگزاری منفی نوعی بازسازی شناختی محسوب میشود؛ یعنی چه؟ یعنی اینکه در فرآیند شکرگزاری معکوس فرد افکار منفی اولیه را با برداشتهای جدیدتر و سازندهتر جایگزین میکند.
ژورنال بدبختی داشته باشید. در ژورنال خوشبختی (شکرگزاری کلاسیک) ما چیزهایی که داریم را مینویسیم اما در ژورنال بدبختی «میتوانست بدتر باشد» ها را مینویسیم. هر شب یک اتفاق ناخوشایند روز را بنویسید و تصور کنید که چگونه میتوانست بدتر باشد. مثلاً: «امروز لپتاپم خراب شد... ولی خوشبختانه اطلاعاتم را بکآپ گرفته بودم.» یا «اگر از دستش داده بودم» را تصور کنید یا بنویسید. به یکی از داشتههایتان فکر کنید (شغل، خانه، خانواده) و تصور کنید اگر آن را از دست میدادید، چه میشد؟ سپس بابت بودنش قدردانی کنید.
فواید شکرگزاری معکوس چیست؟
نکته آخر: هیچ تکنیکی به تنهایی راهگشا نیست. این تکنیک را همراه با دیگر تکنیک ها به صورت مکمل و متناوب استفاده کنید.
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۶:۵۶
شما هم به تماشای این فیلم دعوتید. نمیتوانیم در مورد محتوای این اجرا زیاد چیزی بگوییم. فقط یک نکته: ۱۰ ثانیه پایانی اجرا غافلگیر کننده است پس تا آخر نگاه کنید. و از خود بپرسید چه شباهتی بین زندگی شما و این اجرا وجود دارد؟ طنابها و قیچیهای زندگی شما چیستند؟
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۱۷:۱۹
از کجا بفهمیم که آدم نفهمی هستیم یا نه؟ هیچ کدام از ما دوست نداریم آدم نفهمی باشیم بنابراین اگر از ما بپرسند که خود را نفهم می دانیم یا نه؟ بلافاصله خواهیم گفت که مطمئنا من آدم نفهمی نیستم! اما اریک شویتسگِبِل استاد فلسفه دانشگاه کالیفرنیا نظر دیگری دارد. او معتقد است نفهمهای اصیل و نابی در جهان وجود دارند و بسیاری از آنها خود را از لحاظ اخلاقی بسیار بالا و بدون مشکل می پندارند. آنها از نظر خودشان نفهم نیستند، زیرا خودشناسیِ نفهمی امری دشوار است. ما در آکادمی جام نوشته ایشان را صورت بندی مجدد کردیم و دو پیشنهاد پایانی به آن اضافه می کنيم (منبع اصلی: نشریه ترجمان ترجمه امیرقاجارگر)
او نشانههای انسان نفهم رو در مقایسه با برخی ویژگیهای منفی دیگر مانند سه گانه تاریک (نارسیسیسم، ماکیاولیسم و شخصیت روانرنجور) و بی شعوری و ... بررسی کرده و در نهایت شش نشانه ارایه می کند. و البته خواندن این نشانهها ترسناک است. بسیار ترسناک!
۱) احساس احاطه در میان احمقها: اگر فکر میکنید تمام اطرافیانتان یه چیزی شان می شود و کمی تا قسمتی احمق هستند، احتمالاً شما نفهم هستید! آیا فکر می کنید دور و برتان پر است از آدمهای متکبر، گندهدماغ، وحشی، کلهپوک و بیشعورهای ازخودراضی و، از همه مهمتر، آدمهای نفهم؟ اگر بیشتر مواقع جهان را این شکلی میبینید، خبرهای بدی برایتان دارم. شما احتمالاً نفهم هستید.
۲) دگرگاوپنداری: نفهمها برای دیدگاه اطرافیان خود ارزش قائل نمیشوند. بهجای اینکه دیگران را همردیفان اخلاقی و شناختی بدانند و فکر کنند که دیگران نیز به اندازه ما وجدان اخلاقی و توان عقلایی دارند، آنها را احمقهایی میانگارند که باید با آنها سروکله زد.
۳) بیارزشی دیگران: نفهم بودن یعنی غافل بودن از ارزش ها و شایستگی دیگران و بیاعتنایی به امیال و باورهای آنها و چشمپوشی نکردن از تقصیراتشان.
۴) نگاه پست و ابزاری: از نگاه نفهمها پیشخدمت رستوران نمیتواند انسانی جذاب باشد، در عوض او صرفاً ابزاری است که یک وعدۀ غذایی را برای شما فراهم میکند و یا احمقی است که میتوانید خشم خود را بر سر او خالی کنید. مردمی که در صف استارباکس جلوتر از شما ایستادهاند شخصیت ندارند و به حساب نمیآیند. کسانی که در سلسلهمراتب اجتماعی مادون شما هستند فاقد استعدادهای شما بوده و لیاقتشان همان نوکری و کارهای پست است.
۵) ناشنوایی: نشانه دیگر نفهمی عدم توانایی آنها در گوش دادن است. آیا با گوش و آغوشی باز به انتقادات اخلاقی دیگران از خودتان گوش میکنید؟ این کار برای افراد نفهم آسان نیست. پیش خودش می گوید چرا حرف یک احمق یا یک ابزار را جدی بگیرم؟ چرا تلاش کنم به دیدگاههای انتقادی آنها درباره خودم توجه کنم؟ به احتمال زیاد نفهم یا انتقاد را رد میکند، مقابلهبهمثل میکند، یا لبخند زده و چاقو را عمیقتر فرو میکند. طبیعت آدم های نفهم گوش نکردن است.
احتمالاً هیچکس نفهم مطلق یا فهیم مطلق نیست. اما سوال اینجاست که من و شما بهطور مشخص در گستره بین نفهمی تا فهیم بودن در کجا ایستادهایم؟
چهار راهکار اولیه برای شروع:
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۲۰:۱۳
بر اساس نامه وارن بافت
احتمالا وارن بافت را می شناسید یا اسمش را شنیدهاید، اسطوره سرمایهگذاری و مدیریت دارایی. 60 سال سابقه مدیریت یکی از معروفترین شرکتهای سرمایهگذاری جهان. او به عنوان مدیرعامل شرکت سرمایهگذاری برکشایر هر ساله برای کسانی که در آن سرمایهگذاری کردهاند و دارایی خود را به این شرکت سپردهاند که این شرکت، به تشخیص وارن بافت و همکارانش سرمایه گذاری کند، یک نامه مینویسد. اما این بار این نامه متفاوت بود. هر سال نامه مملو بود از مفاهیمی مانند پول، سود، بازده، سرمایه، ریسک و... اما این بار رنگ و بوی نامه فرق میکرد. این آخرین نامه ثروتمندترین سرمایه گذار جهان بود به سهامداران شرکتش. چون دیگر وی به خاطر سن بالا مدیر عامل شرکت نخواهد بود و ...
قبل از اینکه سه نکته جالب این نامه را با هم بررسی کنیم در مورد وارن بافت بیشتر بدانیم:
و اما آخرین نامهاش: او در کنار گزارشهای کلاسیک مالی نکات جالبی را در نامهاش درج کرد. سه فراز طلایی نامه او را با هم بخوانیم:
وارن بافت فقط نامه ننوشته متعهد شده حداقل ۹۹٪ از ثروتش را برای امور خیریه ببخشد. او تاکنون بیش از ۵۰ میلیارد دلار بخشیده و رکورددار بزرگترین اهدای ثروت فردی در جهان است. او با این ثروت افسانهای در خانهای که ۶۷ سال پیش به قیمت فقط ۳۱,۵۰۰ دلار در اوماها خریده، زندگی میکند. هیچ عمارت و ویلای لوکس ندارد.
و حالا این مائیم و این پایان مرد افسانهای سرمایهگذاری جهان و می توانیم کتابهای پولسازی و سرمایه گذاری او را بخوانیم و یا اینکه به حکمتهای پایانی زندگی او در 95 سالگیاش گوش کنیم. این تصمیم ماست.
اگر خواستید دومین گزینه را انتخاب کنید و از خود سه سوال ظاهراً ساده اما سخت بپرسیم:
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۱۸:۱۰
اما فراز و فرودها دشمن ما نیستند؛ نشانهی رشد و حرکت انسانند. همین نوسانهاست که زندگی را اصیل و زنده میکند. حرکت بدون نوسان، توهم است.
یادت باشد هر پایین رفتنی، به معنای سقوط نیست. پس امیدوار باش و ادامه بده...
آکادمی جام؛ جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademy
۷:۲۶
مدتی چراغ این خانه خاموش بود؛ سکوت کرده بودیم. اما سکوتی نه از سر فراموشی! اکنون با دلِی داغدار، چشمانی اشکبار و صد البته قلبی امیدوار، فعالیت کانال را از سر میگیریم. شاید بیش از هر زمان دیگری نیاز داشته باشیم درباره انسانیت، مسئولیت و معنای زیستن با هم گفتگو کنیم. تا زمانی که دسترسی داریم، برای خودمان و شما از خوبی و زندگی خواهیم نوشت.
@jaamacademy
۱۷:۵۶
زمانی که سایه جنگ روی کشوری میافتد، ناگهان همه چیز کمی کند میشود. تصمیمها به تعویق میافتد. خریدها عقب میافتد. قرارهای کاری و غیرکاری لغو میشود. آدمها بیشتر از قبل به آینده فکر میکنند و کمتر از قبل خرج میکنند. این واکنشی طبیعی-غریزی است. وقتی آینده نامطمئن میشود، ذهن انسان میگوید: «احتیاط کن. نگه دار. صبر کن.» همان چیزی که در ژاپن پس از سونامی رخ داد. در ادامه بیشتر توضیح می دهم و می گویم که چگونه ژاپن آن را مدیریت کرد.خب اگر این احتیاط جمعی طولانی شود، کمکم یک چرخه خطرناک شکل میگیرد.من تصمیم میگیرم فعلاً کتاب نخرم.کسی دیگر میگوید اصلاح موهایم را بعداً انجام میدهم.یکی خرید کت و شلوار سالانه اش را عقب میاندازد.دیگری لباس یا لوازم آرایشی نمیخرد.دختر و پسری جوان؛ عروسی شان را به عقب می اندازند.هر کدام از این تصمیمها به تنهایی کوچک به نظر میرسند. اما وقتی میلیونها نفر همزمان همین تصمیم را بگیرند، ناگهان بخش بزرگی از اقتصاد کشور وارد حالت تعلیق و توقف میشود.کافهای که هر روز دهها مشتری داشت، حالا صندلیهای خالی دارد.آرایشگاهی که چند نفر در آن کار میکردند، مشتری ندارد.کتابفروشیای که با عشق اداره میشد، فروشش به صفر رسیده.رستورانها، فروشگاهها، خشکشویی ها، سینماها، سالنهای ورزشی و صدها شغل دیگر با کاهش مشتری روبهرو میشوند.مشتری کمتر یعنی درآمد کمتر.وقتی درآمد کم می شود، کارمند کمتر میشود و بیکاری زیادتر.وقتی کار کمتر شود، نگرانی مردم بیشتر میشود.و وقتی نگرانی بیشتر شود، مردم کمتر خرج میکنند.این همان چرخه شوم رکود است: مردم خرج نمیکنند چون اقتصاد کند شده و اقتصاد کند میشود چون مردم خرج نمیکنند. اقتصاد یک ماشین نیست که با یک دکمه روشن شود. اقتصاد شبیه جریان خون در بدن است؛ تا وقتی حرکت دارد، زندگی ادامه دارد. اگر این جریان کند/متوقف شود، تمام بدن جامعه ضعیف میشود.تجربه ژاپن:پس از زلزله و سونامی بزرگ ژاپن در سال ۲۰۱۱، بسیاری از شهرهای این کشور دچار نوعی «رکود روانی» شدند. حتی در مناطقی که آسیب فیزیکی جدی ندیده بودند، مردم کمتر بیرون میرفتند، کمتر خرید میکردند و بسیاری از فعالیتهای عادی زندگی را متوقف کرده بودند. فروش رستورانها، فروشگاهها و مراکز تفریحی در برخی شهرها بیش از ۲۰ درصد کاهش یافت. اقتصاددانان ژاپنی گفتند مشکل فقط تخریب زیرساختها نبود؛ مشکل بزرگتر «توقف زندگی روزمره» بود. برای شکستن این فضا، یک حرکت اجتماعی جالب شکل گرفت. رسانهها، شهرداریها و فعالان اجتماعی پیامی ساده را تکرار کردند: «زندگی را ادامه دهید.»مردم تشویق شدند به رستورانها بروند،از فروشگاههای محلی خرید کنند،سفرهای داخلی انجام دهند و فعالیتهای عادی زندگی را از سر بگیرند. این کار فقط برای تفریح نبود؛ برای زنده نگه داشتن اقتصاد بود.اقتصاد کشور فقط با کارخانههای فولاد و پتروشیمی نمیچرخد. اقتصاد با خریدهای کوچک روزمره مردم حرکت میکندهر خرید کوچک، حقوق روزانه یک نفر استهر مشتری، امید یک کسبوکار استهر فعالیت روزمره، ضربان قلب اقتصاد استتجویز راهبردی:در روزهای بحران، شجاعت فقط در میدان و خیابان معنا پیدا نمیکند. بلکه در روشن نگه داشتن چراغِ دکان هم هست. گاهی شجاعت یعنی ادامه دادن زندگی. یعنی اجازه ندادن که ترس، چراغ دکان ها را خاموش کند.البته این به معنی بیاحتیاطی یا نادیده گرفتن واقعیتها نیست. هیچ جامعهای در بحران نمیتواند مثل روزهای عادی زندگی کند. اما تفاوت بزرگی وجود دارد بین «احتیاط» و «توقف کامل»گاهی یک خرید کوچک فقط یک خرید نیست؛ یک رأی است به ادامه زندگی. یک تیر است به قلب دشمن.پس در روزهای سخت، یک تصمیم ساده میتواند تفاوت بزرگی ایجاد کند: زندگی را متوقف نکنیم و اجازه ندهیم چرخه ترس، چراغ اقتصاد را خاموش کند.و اما دو پیشنهاد به مدیران کشورمدیران اقتصادی و مالی: تزریق نقدینگی هوشمند به بخشهای کلیدی. مانند کارت خرید، یارانه خدمات، یا کارت های اعتباری با محل مصرف مشخص، کمک میکند جریان پول در بخشهایی که بیشتر آسیب دیدهاند دوباره فعال شود.مدیران فرهنگی و شهرداری ها: این که سراسر شهر و رادیو و تلویزیون را پر کنیم از بیلبوردها و محتوا جنگ محور کار درستی نیست. (می دانم که بر من خواهید شورید اما صبر کنید و تا انتهای متن را بخوانید) این کار با نیت خیر است و دمیدن روح حماسه در جان مردم اما زیاده روی یعنی سیگنال اضطراب، تنش و توقف و تعطیل اقتصاد. نیمی از محتوا و بیلبوردها را به کسب وکارها و زندگی تخصیص دهید. بعلاوه راه اندازی فستیوال های تجاری فرهنگی و بازارچه های محلی.ایران نیازمند کمپین دوباره زندگی است حتی در میانه جنگ و دست کم سه ماه بعد از پایان آن.
آکادمی جامبازنشر از دکتر مجتبی لشکربلوکی@jaamacademy
۱۸:۱۴
در ادامه پست قبلی که در آن به #کمپین_دوباره_زندگی اشاره کردیم خواهشمندیم اگر برای دمیدن روح زندگی در شهر و کشور پیشنهاد یا ایدهای دارید و یا میتوانید مطلبی در این خصوص تهیه نمایید؛ به آدرس @jaamacademyadmin ارسال نمایید و در این پویش مشارکت نمایید.مطالب و پیشنهادات و ایدههای شما پس از بررسی در کانال منتشر خواهد شد.
@jaamacademy
۵:۵۴
۱) چیزی که چند روز پیش در راستای #کمپین_دوباره_زندگی یادم اومد اینه که سهشنبه هفته پیش به صورت مجازی کلاس داشتم تو دانشگاه، یه چند دقیقهای که از تلاش دانشجوها برای ورود به سامانه گذشت - که خود این سختی ورود به کلاس به اندازه کافی میتونه انگیزه شرکت در کلاس رو کم کنه و عطایش را به لقایش ببخشه - جنگنده ها وارد تهران شدند.بچهها میگفتند که: استاد ما الان با وجود اینکه جنگنده بالا سرمون هست؛ سر کلاسیم. بهشون گفتم چه کاری الان کمکتون میکنه؟ وقفه بذاریم یا ادامه بدیم؟ و همه گفتند که ادامه بدیم. ما هم شروع کردیم به بحث و تبادل نظر گروهی تو کلاس.اون چند دقیقه هم نگران تکتک بچه ها بودم، هم با یه انرژی مضاعفی درس رو ادامه دادم, هم بچهها همراهی خوبی داشتند. خیلی تجربه عجیبی شد برام از ادامه زندگی در میانه جنگ (نویسنده: مرضیه.م.)
۲) من روزانه حدود سی و پنج دقیقه پیادهروی میکنم. مدتهاست به خودم قول دادم که هر روز یک کار مثبت انجام بدم حتی در حد لبخند زدن یا نگاهی از روی آرامش یا محبت به دیگران.این روزها گاهی اوقات در زمان پیاده روی با افرادی مواجه میشم که خرید کردند به آنها میگویم: در حال پیادهروی هستم و مسیر خاصی ندارم میتونم تو حمل وسایلتون به شما کمک کنم گاهی با اظهار تمایل به کمک مواجه میشوم که کمکشون میکنم و گاهی اوقات با جملههای بسیار محبتآمیز تشکر میکنند و از کنارشون رد میشوم. اینجوری همه می فهمند حتی زمانه ترس و اضطراب ناشی از جنگ، دیگران؛ غریبه نیستند. یک آشنای دورند.
۳) مدارس که غیرحضوری می شن، تو یکی از پلتفرم های داخلی که بچهها تمایل دارند، گروه درسی میزنیم که اغلب حل تمرین یا رفع اشکال یا توضیحات اضافه رو توش قرار میدم و بچهها موظفند که عضو این گروه باشند. نمی ذاریم روند زندگی قطع بشه. نمی ذاریم شرایط به ما غلبه کنه. تقریبا هر شب سر ساعت مشخصی بخشی از یک کتاب صوتی رو از کانالها یا گروههای معتبر که مناسب نوجوانها هست براشون میذارم به این امید که شاید یک تعدادی عادت کنند که مطالب کتابهای صوتی رو گوش بدهند یا عادت به مطالعه کنند. زندگی، رشد و یادگیری باید ادامه داشته باشه. (نویسنده ف. امامی)
#کمپین_دوباره_زندگی
آکادمی جام، جستجوی آگاهی و معنا@JaamAcademyاگر شما هم دوست داشتید از جاری بودن زندگی در زمان جنگ بگویید برای ما به این آدرس تجربه هاتون رو بفرستید: @JaamAcademyAdmin
۶:۱۷
برتراند راسل، ریاضیدان برجسته، نویسندهٔ کتاب سهجلدی «اصول ریاضی» (از مهمترین متون منطق و ریاضیات جهان) بود. او با کشف تناقضی در نظریهٔ مجموعهها (نظریهٔ فرگه)، پایههای منطق کلاسیک را لرزاند و مسیر ریاضیات قرن بیستم را تغییر داد. راسل همچنین فعالی سیاسی بود که بهدلیل مخالفت شدید با جنگ جهانی اول از کرسی استادی دانشگاه کمبریج اخراج شد و به زندان افتاد؛ در همان زندان کتاب «مقدمهای بر فلسفه ریاضی» را نوشت. او افزون بر ریاضیات، فیلسوف، متفکر، کنشگر اجتماعی و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات بود. در ۵۸ سالگی کتاب «فتح خوشبختی» را نوشت که حاصل تغییر نگاه در زندگی شخصی خود اوست. راسل اعتراف میکند در جوانی مردی عبوس و متمایل به خودکشی بود، اما با یافتن تکنیکهای ذهنی و فلسفی توانست زندگیاش را به سمت رضایت تغییر دهد. او در این کتاب اصول خوشبختی و بدبختی را بیان میکند و یکی از آنها *مقایسه است.
او در پاراگرافی درخشان میگوید: اگر هدف شما بزرگی و جلال باشد، ممکن است به ناپلئون حسادت کنید؛ اما ناپلئون به سزار حسادت میکرد، سزار به اسکندر، و اسکندر (جرأت می کنم و میگویم) به هرکول که اصلاً وجود خارجی نداشت!*
به باور راسل، *حسادت دشمن شمارهیک رضایت است؛ چون ذهن را از «تجربه لذت» به «محاسبه فاصله» منحرف میکند. چهار آموزهٔ کلیدی او در این مورد:
راهحل چیست؟
راسل توصیه میکند انسان باید معیارهای درونی برای موفقیت داشته باشد؛ معیارهایی وابسته به دیدهشدن و برتری بر دیگران نیستند. استراتژی خوشبختی او: موفقیت را امری نسبی و شخصی تعریف کن، نه مسابقهای عمومی.
بخش بزرگی از بدبختی انسان مدرن از تعریف بیرونی موفقیت میآید:
• موفقم اگر از دیگران جلوتر باشم
• موفقم اگر دیده شوم
• موفقم اگر تأیید شوم
• موفقم اگر عدد، مقام، شهرت یا مقایسه به نفعم باشد
مشکل این تعریف، ناپایداری ذاتی آن است؛ چون همیشه کسی بالاتر از تو هست، ممکن است دیده نشوی، معیارها تغییر میکنند و مقایسه پایانی ندارد. در نتیجه ذهن در حالت اضطراب میماند – حتی اگر «برنده» باشی، برندهای لرزان و بردهٔ نگاه دیگران.
راهحل: درونیسازی معیار موفقیت
معیار درونی یعنی موفقیت را با چیزی بسنجی که:
• به کنترل خودت وابسته است
• مستقل از رقابت با دیگران است
• حتی اگر هیچکس نفهمد، باز هم معنا دارد
مثالها:
• آیا امروز با صداقت زندگی کردم؟
• آیا کارم با ارزشهایم همخوان بود؟
• آیا چیزی را عمیقتر فهمیدم؟
• آیا رنج بیهوده تولید نکردم؟
• آیا آنچه میکردم خودش ارزشمند بود، نه فقط نتیجهاش؟
در این چارچوب، خودِ عمل مهم است، نه تشویق بیرونی. خوشبختی زمانی ممکن میشود که فرد از داوری دائمی زندگی دیگران دست بکشد و انرژی روانی خود را صرف ساختن زندگیای معنادار برای خود کند. پیام راسل ساده اما عمیق است: تا وقتی معیار شادی بیرون از ماست، مقایسه فرمانروای ذهن ما خواهد بود. در دنیای امروز که رسانهها ما را در اقیانوسی از مقایسههای بیپایان غرق کردهاند، حسادت دیگر فقط یک مشکل اخلاقی نیست، بلکه یک عادت ذهنی* است. خوشبختی زمانی ممکن میشود که زندگی ما کمتر شبیه مسابقه باشد و بیشتر شبیه یک پروژهٔ شخصی با معنا.
@jaamacademy
۱۸:۵۷
@jaamacademy
۱۹:۰۱
۷:۴۰
۷:۴۰
اولین کاری که وسط پیچیدگی شرایط و هماهنگی هزارتا چیز انجامش دادیم، این بود که کتابخانهٔ کوچک هتل را راه بیندازیم. من توی هر خانهٔ تازهای که رفتم، تا وقتی کتابخانهام را سرپا نکرده بودم، احساس میکردم خانه، چیزی از خانهبودن کم دارد.
این احساس من بود و راستش داشتم تلاش میکردم، بدیلِ کوچکی از یک چیز خانه توی همان هتل بسازیم، چراکه احتمالا اگر توی همهٔ خانهها، کتابخانه نباشد، حتماً یک قفسه یا کمد برای کتابهای درسی وجود دارد. از طرفی هم چون زنها نمیتوانستند از آشپزخانه هتل استفاده کنند، فضای بیرونی شباهتی به حیاط خانه یا محله نداشت و همهچیز بیشازاندازه آماده بود.
روز اول، تصورم این بود که درستکردن یک کتابخانه برای اهالی آنجا که آنطور با خشونت جنگ چشمدرچشم شدهاند و داراییهای زندگیشان از دست رفته، زیادی غیرضروری و سانتیمانتال است. با این حال، به آن تصور پروبال ندادم و بهلطف آدمهای عزیز اینجا و دوستانم، کتابخانه درست شد.
روز جمعه دیدم که جز ساکنان و خانوادهها، کارمندان هتل هم سری به کتابخانه میزنند و برای خودشان و فرزندانشان کتاب امانت میبرند.
شاید که نگهداشتن حرمت کلمه و کتاب، شکلی از زندگی است و من تازه آن را فهمیدهام.
عکسنوشت: کتابخانهٔ هتل، ساکنان و کارمندان که کتاب و کلمه را دوست دارند.
#کمپین_دوباره_زندگی
@jaamacademy
۷:۴۰
@jaamacademy
۱۲:۱۰
خیلی موضوع برام جالب شد. تو دنیایی که مخصوصاً وقتی مستاجر باشی بیشتر با همه وجودت بساز بندازی رو لمس میکنی و باهاش زندگی میکنی اهمیت خونههای روحیساز بیشتر نمود پیدا میکنه.تو دنیایی که آدمها افتادن رو دور ۲ ایکس و ۳ ایکس و برای اینکه از بقیه جا نمونن، چشمشون رو روی خیلی چیزها میبندن، یکی چشم باز میکنه زمان میذاره حتی اگه به ظاهر عقب بمونه. ولی وقتی زمان میگذره میبینی اسمی از دسته اول نیست و این فقط نام روحیساز هاست که موندگار شده
با خودم فکر کردم آیا کارهایی که انجام میدم طوری انجام میدم که منم از اسمم یه برند بسازم، بعدا که نبودم بگن اینو فلانی انجام داده، خیالت راحت؟!پیش خودم تصمیم گرفتم جای روحی اسم خودم رو بذارم ببینم کجاها چکار میتونم بکنم که از اسمم یه برند بسازم. یه برند که نماد اعتماد و اطمینانه، یه برند که نماد سازندگی و آبادانیه، یه برند که بیش از هر چیزی نماد خودسازیه.حالا من کجاها خودمو اول ساختم تا بنای زندگی دیگران رو محکم کرده باشم؟
یکی تو نرنجیدن و نرنجاندن برند میشهیکی تو دست به خیر داشتنیکی تو گشادهرویییکی...یکی...من توی چی؟!
من نمیدونم این آقای روحی الان زنده است یا نه؟ ولی در هر دو صورت خدا بهش خیر بده که روحیسازها رو بنا کرد.
#روحیساز
@jaamacademy
۱۰:۱۲