#دست_بیقرار
زنی قدبلند و سفیدرو پیش پایم بلند شد. چند قدمی جلو آمد. صلابت و مظلومیتِ چهرهاش در هم آمیخته بود. توی دست راستش یک تسبیح مشکی میچرخید. خم شدم و پشت همان دست را بوسیدم. سر بلند کردم برای بوسیدن صورت کشیده و مهربان زن. نگاهم قفل شد روی چشمهایش؛ هیچ تَریای تویشان نبود.- خوش به سعادتتون مادر. اومدم ببینمتون و سلام دوستان و خانوادهی شهدا را ابلاغ کنم خدمتتون. کمر خم کرد. دستش را روی فرش لاکی تکیه کرد برای نشستن و گفت: «پسرم به آرزوش رسید. همیشه حرف از شهادت میزد و میگفت بعد از شهادتم گریه نکن! گریه نکردم، ناراحتم نیستم. فقط دلتنگشم!»آرامشش به من جرأت داد که بپرسم: «کجا شهید شدن مادر؟»- چابهار بودن. توی ناو جماران. بیت رو که زدن خبر بهشون رسیده بود. باهام تماس گرفت و گفت: «مادر جنگ شده، مرخصی منم لغو میشه. نگرانم نباشین. خودم تماس میگیرم.» سه چهار ماهی میشد که نیومده بود.
چند لحظهای سکوت کرد. پلکهای خشکش را بهم زد.- هنوز تلویزیون خبری اعلام نکرده بود. یکی دو ساعت بعد از تماسش دوباره زنگ زدیم. گوشیش خاموش بود.خواهر شهید سرش را بلند کرد. حرف مادر را ادامه داد: «بعد از زدن بیت، تعداد نیروهای ناو رو کم میکنن. مجرّدا با اصرار متأهلا رو میفرستن که برن جای امنتری. سی و چند نفری روی ناو میمونن. طولی نمیکشه که ناو رو هم میزنن.»هجده روز از بیخبریشان از علیرضای ۲۷ساله میگذرد. آزمایش دیاِناِی هم دادهاند؛ اما با هیچکدام از پارهپیکرهای پیدا شدهی شهدای ناو جماران همخوانی نداشته.
صدای خواهر لرزید و بغض شد.- بهمون گفتن بعد از پونزده روز اگه خبری نشد جاویدالاثر اعلام میکنیم. الآن هیجده روزه. دعا کنین خبری از عزیزمون برسه.مادر گفت: «هر چی خواست خدا باشه. به پسرم افتخار میکنم. خدا رهبر جدیدمونو نگه داره.»
نگاهم افتاد به دیوار سفید گچی روبهرو. پارچه سیاه کوچکی آویخته به دیوار و عکس شهید هم رویش بود؛ همان عکسی که روبرویش مادر به یک بالشت مستطیلی ساده تکیه زده و یک تشکچه کوچک زیر پایش بود. دائم بلند میشد و روی تصویر جوان رعنایش دست میکشید. غمش را فرو میخورد و نمیگذاشت قطرهای اشک توی چشمهایش بنشیند.
قبل ورودم توی کوچه هم دو تا عکس دیدم؛ یکی روی دیوار سنگی خانه و یکی هم توی قاب چوبی، وسط حجلهی قشنگی که برای شهید بسته بودند. نمیدانم حجله را به مادر شهید نشان دادهاند یا نه؟! شاید هم مادر با دست خودش حجلهی علیرضا را درست کرده؛ همان دستی که ذکر میگفت. همان دستی که عکس صورت پسرش را نوازش میکرد و به چشمهایش کمک میکرد که نبارند. همان دستی که مهمانهای جگرگوشهی شهیدش را به آغوش میکشید.خدا کند خبری بیاید و دست مادر به تابوت و پیکر علیرضای شهیدش برسد... .
#لیلاسادات_هاشمی
#دفاع_مقدس_سوم
#شهیدجاویدالاثر_علیرضا_مباشری_شیری#ناوِجماران_چابهار
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
زنی قدبلند و سفیدرو پیش پایم بلند شد. چند قدمی جلو آمد. صلابت و مظلومیتِ چهرهاش در هم آمیخته بود. توی دست راستش یک تسبیح مشکی میچرخید. خم شدم و پشت همان دست را بوسیدم. سر بلند کردم برای بوسیدن صورت کشیده و مهربان زن. نگاهم قفل شد روی چشمهایش؛ هیچ تَریای تویشان نبود.- خوش به سعادتتون مادر. اومدم ببینمتون و سلام دوستان و خانوادهی شهدا را ابلاغ کنم خدمتتون. کمر خم کرد. دستش را روی فرش لاکی تکیه کرد برای نشستن و گفت: «پسرم به آرزوش رسید. همیشه حرف از شهادت میزد و میگفت بعد از شهادتم گریه نکن! گریه نکردم، ناراحتم نیستم. فقط دلتنگشم!»آرامشش به من جرأت داد که بپرسم: «کجا شهید شدن مادر؟»- چابهار بودن. توی ناو جماران. بیت رو که زدن خبر بهشون رسیده بود. باهام تماس گرفت و گفت: «مادر جنگ شده، مرخصی منم لغو میشه. نگرانم نباشین. خودم تماس میگیرم.» سه چهار ماهی میشد که نیومده بود.
چند لحظهای سکوت کرد. پلکهای خشکش را بهم زد.- هنوز تلویزیون خبری اعلام نکرده بود. یکی دو ساعت بعد از تماسش دوباره زنگ زدیم. گوشیش خاموش بود.خواهر شهید سرش را بلند کرد. حرف مادر را ادامه داد: «بعد از زدن بیت، تعداد نیروهای ناو رو کم میکنن. مجرّدا با اصرار متأهلا رو میفرستن که برن جای امنتری. سی و چند نفری روی ناو میمونن. طولی نمیکشه که ناو رو هم میزنن.»هجده روز از بیخبریشان از علیرضای ۲۷ساله میگذرد. آزمایش دیاِناِی هم دادهاند؛ اما با هیچکدام از پارهپیکرهای پیدا شدهی شهدای ناو جماران همخوانی نداشته.
صدای خواهر لرزید و بغض شد.- بهمون گفتن بعد از پونزده روز اگه خبری نشد جاویدالاثر اعلام میکنیم. الآن هیجده روزه. دعا کنین خبری از عزیزمون برسه.مادر گفت: «هر چی خواست خدا باشه. به پسرم افتخار میکنم. خدا رهبر جدیدمونو نگه داره.»
نگاهم افتاد به دیوار سفید گچی روبهرو. پارچه سیاه کوچکی آویخته به دیوار و عکس شهید هم رویش بود؛ همان عکسی که روبرویش مادر به یک بالشت مستطیلی ساده تکیه زده و یک تشکچه کوچک زیر پایش بود. دائم بلند میشد و روی تصویر جوان رعنایش دست میکشید. غمش را فرو میخورد و نمیگذاشت قطرهای اشک توی چشمهایش بنشیند.
قبل ورودم توی کوچه هم دو تا عکس دیدم؛ یکی روی دیوار سنگی خانه و یکی هم توی قاب چوبی، وسط حجلهی قشنگی که برای شهید بسته بودند. نمیدانم حجله را به مادر شهید نشان دادهاند یا نه؟! شاید هم مادر با دست خودش حجلهی علیرضا را درست کرده؛ همان دستی که ذکر میگفت. همان دستی که عکس صورت پسرش را نوازش میکرد و به چشمهایش کمک میکرد که نبارند. همان دستی که مهمانهای جگرگوشهی شهیدش را به آغوش میکشید.خدا کند خبری بیاید و دست مادر به تابوت و پیکر علیرضای شهیدش برسد... .
#لیلاسادات_هاشمی
#دفاع_مقدس_سوم
#شهیدجاویدالاثر_علیرضا_مباشری_شیری#ناوِجماران_چابهار
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲۲:۰۸