بله | کانال جستارستان | حمیده کاظمی
عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

۵۴۳عضو
جلسه‌ی زرد ۲۴ آذر ۱۴۰۴امروز جلسه‌ی اولیا مربیان بود و سرعت سخنران 0.5x.یک پرسشنامه دادند که پرکنیم، موقعی که پر می‌کردم همه چیز را "اصلا" یا "تا حد معمول" زدم؛ به نظرم سوال‌های چرتی بود. چرا باید بپرسند سرت درد گرفته یا نه اخیرا؟ سربسته می‌خواست بپرسد به خودکشی فکر می‌کنید یا نه. چرا آخه؟به نظرم سوال‌هایش مثل این سوال بود: "موقع خواب ریشت را روی پتو می‌گذاری یا زیرش؟" تا آدم را یک مدت درگیر کند. حالا که از خواب بیدار شدم با سردرد، فکر می‌کنم چرا سرم درد گرفته؟ نکند افسردگی گرفتم؟ واقعا به اندازه‌ی کافی از زندگی لذت می‌برم؟ تا یک ماه فکر کنم میخ هر سوال خفتم کند. خوب شد تا آخرش نماندم.
undefined @jostarestan

۱۳:۱۵

thumbnail
*مرور‌نویسی کتاب خانم‌ماه*، آذر ۱۴۰۴
تو نخ خواندنش بودم که روزی‌ام شد. چه‌جوری‌اش را نمی‌گویم که برای نهاد یا سازمانی شر نشود.خواندن کل کتاب کمتر از ۷۲ ساعت تمام شد. یک سریال شصت قسمته را توی چند ساعت خواندم. شروع و بدنه‌ی کتاب خوب بود. انگار نشستی و سریال اوشین می‌بینی؛ از دوشیدن گاو گرفته تا سرخ شدن لپ‌های خانم ناز مقابل شیرعلی. بعد با خودت می‌گویی: ای‌ی ی آدمیزادِ دنبال درام.نویسنده یک جور متعهدی سعی کرده بود هیچ بچه‌ی سقط شده و از دنیا رفته‌ای را از قلم نیندازد.فصل اول خیلی زود تمام شد، رسیدم به سر مراسم عقد. با خودم فکر کردم ۵۰ صفحه از بچگی کسی نوشتن کجا و ۵ صفحه کجا!
فصل دوم تا به آخر برسد یک کم طول کشید. چهار نعل می‌خواندم و لذت می‌بردم. حتی آن بخش نقادِ مغزم که هی گیر می‌داد به متن‌ها و اشکال می‌گرفت، قفل کرد و نشست پای گوش دادن به کتاب.قلاب‌ها جوری بود که نمیفهمیدی اصلا کی و کجا متن قلاب می‌شود؛ مثل یک سرسره یا موج‌سواری پر فراز و نشیب می‌رفتم جلو. هر فصل از تکه‌هایی تشکیل شده بود که اولش عنوان نداشت و یک بیت شعر آمده بود. همان فاصله‌ها می‌شد، نفس گرفت. بعضی صفحه‌ها یک اینتر هم نخورده بود اما من نگفتم: اینتر بزن لعنتی! همه چیز به قاعده بود، مهم این بود که من بر نمی‌گشتم جمله یا پاراگرافی را دوبار بخوانم تا بفهمم. حتی جالب بود که بین آن همه اسم و آدم گیج هم نمی‌شدم.
فصل سوم با نحوه‌ی شهادت شیرعلی شروع شد و با ساگردش تمام. البته چیزی که من دیدم، یعنی چانه‌ی گرم خانم‌ماه و قلم روان خانم تقی‌زاده، پتانسیل لازم برای انتشار خانم ماه۲ را هم داراست، اگر سریال شود که شاید از جومونگ هم پیشی بگیرد. آخرهای کتاب بین نوه نتیجه و اسم‌ها یک کم گیج شدم و یک جای کتاب را برگشتم. ولی بین ۳۶۰ صفحه فقط همین یک جا بود و می‌شود چشم‌پوشی کرد. از نظر قوی بودن متن به نظرم دو سوم اول کتاب نمره بهتری می‌گیرد.
از محتوا بخواهم بگویم خیلی چیزها یاد گرفتم. حتی یک جایی به سوال قدیمی‌ام که در مورد غیرتی شدن همسرهای شهید بود هم خانم‌ماه جواب داد. شیفته‌ی مرام و مسلک شیرعلی شدم. حتی دلم خواست بروم کوشک بالاسر قبرش. یک جاهایی از کتاب اشکم مثل باران بهاری می‌آمد. خرده قصه‌ی‌های صادق و مرتضی و رضیه و بقیه، خوب بودند اما می‌شد بعضی‌ها را نیاورد. به هر حال وقتی قرار است واقعیت بیان شود باید از بین بی‌نهایت اتفاق واقعی یک چیزهایی را گلچین هم کرد. و چقدر خوب که نویسنده داستان را تبدیل کرد به مستند داستانی. توی اینترنت دنبال کتاب شعر حق و باطل شیرعلی گشتم. نفهمیدم آن یکی کتابش که گفته بود یکی می‌آید سراغش، بعد از شهادت، آخرش چه شد. نسخه الکترونیکی یا چاپ شده‌ای هم پیدا نکردم.
توی این کتاب به نظرم اصل، زندگی روزمره و معمولی یک خانواده‌ی شهید بود و نمکش چیزهای دیگر. این نمک توی دو فصل اول به قاعده بود ولی فصل آخر یک جاهایی شوری‌اش زیاد می‌شد.من کتاب را دوست داشتم و بعد از خواندنش خیلی چیزها از فرم و محتوا یاد گرفتم. خدا قوت خانم ساجده تقی‌زاده.راستی، توی یادداشت‌های روی کتاب که میخواندم یکی گفته بود آخر کتاب، قشنگ فهمیدم منظور عکس جلد روی کتاب چیست. امیدوارم بیاید برای من هم توضیح دهد، چون چیزی که من برداشت کردم قابل نوشتن نیست و باید سانسورش کرد.
#مرور_نویسی
undefined @jostarestan

۹:۰۶

بازارسال شده از حسینیه هنر
thumbnail
undefined از روز حمل و نقل چه می‌دانیم؟
undefined روایت نامگذاری ۲۶ آذرماه به عنوان روز حمل و نقل / ماجرای یک پیام تاریخی خطاب به کامیونداران
undefined @hhonar_org

۱۶:۰۸

مهمان ناخوانده آذر 1404
دلم می‌خواهد سرم را بکوبم به دیوار‌، یا حداقل نهنگ قورتم دهد. درست است از وسط بحث رسیدم به جمعشان ولی حق نداشتم چیزی نگویم و ساکت باشم. خیر سرم آن همه ساعت تاریخ تحلیلی امام حسین گوش داده بودم که در جواب "دعوای همه‌شون سر قدرت و حکومت بود" لال‌مونی بگیرم؟ قرار نبود اصلا ما شام بمانیم. مثل مصطفی توی داستان کباب غاز، بی‌خبر رسیدیم به شامی که برای ما پخته نشده بود، اما روزی‌مان شد. وقتی صاحب‌خانه گفت غذاها را به نیت امام‌حسین(ع) پخته، دیگر تعارف را گذاشتم کنار و عزم ماندنم جزم شد، مگر اینکه بیرونم می‌کردند. البته از نخور بودن مهمان‌های اصلی هم بیخبر نبودم، یادم افتاد وقتی خانه‌ی خودم دعوت بودند، چقدر از غذاهای نخورده شده حرصم گرفته بود؛ آدم های غولی که اندازه‌ی مورچه می‌خورند و بیشتر اوقات رژیم‌اند. ما ناخوانده‌ها پنج نفر بودیم که یک ساعتی زودتر از مهمان‌هایشان رسیدیم؛ دوتا بچه و سه‌تا آدم بزرگ. اولش فکرم کلید شده بود به کسی که اولین بار بود می‌دیدمش. به اینکه واقعا موهایش این مدلی ریخته شده و آن ردیف مرتب نریخته از جلوی سرش طبیعی‌ست یا کاشت. بعد مقایسه‌ و حرف زدن با خودم و یکی دیگر، توی مخم، که بیا! این هم دختر خوب و خوش‌اخلاق و نمونه‌ی فامیل‌‌تان، خودت بگو تو بهتر ماندی یا شوهر او؟ غول‌ها رسیدند ولی توی آن خانه‌ و روی آن مبل‌های بزرگ دیگر غول نبودند، از دیدن ما تعجب کردند. با زبان بی‌زبانی پز دادیم که ما هم دعوتیم، چقدر دیر کردید، کسی جایی دعوت باشد باید بگذارد سر شام بیاید؟ سفره پهن شد. یاد شیراز و آن شب هتل و غذاها و دسر و پیش‌غذاهایش افتادم. گفتم چه خوب که یک دخترکدبانوی تبریزی آمده تهران و ما هم مهمانش شدیم. مزه‌ی لطیف سوپ شیرش هنوزم زیر زبانم مانده. دلم می‌خواست موقع جمع کردن سفره ته همه‌‌ی ظرف‌ها را نان بکشم و بخورم، بعد بگویم به‌به. دلم می‌خواست یک کاسه پر ترشی بخورم. دلم میخواست چند شکم داشتم. کاه از خودم نبود کاهدان که بود. کنار آن همه آدمِ غول‌نمای نخور نمی‌شد تا خرتناق خورد. سر سفره به آن پسرک چاق حق دادم که چاق باشد، تقصیر خودش نیست، تقصیر دستپخت مادرش بود.وقتی رسیدم خانه یک فصل گریه کردم. حتی دماغم را هم بلند گرفتم که یکی بگوید عزیزم چرا گریه می‌کنی؟ نگفت. با خودم فکر کردم که چم شده؟ چرا این قدر ناراحتم؟ از حسودی‌ام بود یا کم آوردنم؟ یا از آن بحثی که وسطش رسیدم و هیچ چیز نگفتم؟ بهانه‌های ریز و درشت را ردیف کردم توی مخم و مثل بچه‌ها گریه می‌کردم. حتی الآن هم که این‌ها را می‌نویسم باز گریه‌ام گرفته. اما بیشتر از خودم ناراحتم. از اینکه غذای امام حسین را خوردم و یک کلام پشتش در نیامدم. نگفتم عقلتان چه می‌گوید؟ سرش را داد برای قدرت و حکومت؟ خودتان چه فکر می‌کنید؟ پسر علی که دنیا برایش از آب دهان بز پست‌تر است دعوایش با یزید سر دنیا بود؟ این همه در مورد دایی مومنین معاویه، تاریخ خواندم که چه؟ که وقتی بحثش شد دیر برسم و از هفت خطی‌ش دم نزنم؟ که یک سریال او را برای بچه شیعه هم تو دل برو کند و من ساکت باشم؟ آن لحظه که از دستشویی درآمدم و نشستم توی جمع، حرف‌هایشان فقط من را یاد حرف یزید انداخت که بادی به غبغب داد و گفت: کاش سران قبیله‌ که در جنگ بدر کشته شدند، بودند و می‌دیدند که طایفه خزرج چطور از شمشیرها به ناله آمدند. یاد شعرش که خواند هاشم با حکومت بازی کرد، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی‌ای نازل شد، افتادم. اما چرا یاد زینب، دختر علی نیفتادم، که از گوشه مجلس بلند شد و با صدای رسا گفت: الحمد لله رب العالمین ..
از فرزند کسی که جگرهای پاکان را به دهان گرفته و گوشتش از خون شهدا پرورش یافته چه انتظار؟

آری، بگو اجدادت برخیزند و پایکوبی کنند و به تو بگویند: دست مریزاد یزید!

زودا که به آنان بپیوندی و آرزو کنی که ای کاش شَل بودی و لال، نمیگفتی آن‌چه را گفتی و نمی‌کردی آن‌چه را کردی.

سوگند به خدا که هرگز نمی‌توانی نام و یاد ما را محو و وحی ما را بمیرانی.

حمد فقط از آن خداست که برای اول ما سعادت و مغفرت و برای آخر ما شهادت و رحمت مقرر فرمود.

حسبناالله و نعم الوکیل.

هنوزم ناراحتم از خودم. دلم می‌خواهد این بار من همه‌شان را دعوت کنم؛ نه برای کم کردن روی دختر باسلیقه‌ی تبریزی، یا چشم‌و‌هم‌چشمی؛ فقط برای اینکه چیزهایی را بهشان بگویم که نگفتم.#ناداستانundefined @jostarestan

۱۰:۰۷

بازارسال شده از مرجع تجربیات حاجیان ۱۴۰۴

-7142318745628958974_23188953425528.pdf

۳۰۷.۱۱ کیلوبایت

فایل مراقبه‌ی رجبیه شماره ۳
undefined اعمال و اذکار ماه #رجب
undefined اعمال آورده شده در جدول #مراقبه، مخصوص کل ماه است که برای آسانی انجام آن و دائم الذکر بودن، به تعداد روزهای ماه تقسیم گردیده است؛ با انجام اعمال و اذکار هر روز، خانه‌ی مربوط را علامت بزنید.
+ مطابق توان و ظرفیت خود اذکار را انتخاب کنید و لازم نیست همه‌ی اعمال را انجام دهید.
undefined منابع: اقبال الاعمال، مفاتیح الجنان
#جدول_اعمال_رجب
undefinedمرجع تجربیات حاجیانble.ir/join/HiAr3nxL6j

۱۳:۱۸

*حاشیه نگاری  پخش زنده کانال یک روحانی در ایتا آن موقع شب*، ۱ رجب ۱۴۰۴گفتم سر و گوشی آب دهم ببینم چه خبر است. اذان صبح را تازه گفته بودند. همان اول دو هزار نفر داشتند پخش زنده را می‌دیدند. کلیپ‌های منظمی پشت هم پخش می‌شد. دعای هفتم صحیفه که روزهای کرونا میخواندیم خیلی چسبید. یکی دو تا کلیپ از حرف‌های آقا هم بود. بین کلیپ‌ها دوتا تبلیغ هم پخش شد؛ از آن جنگولک‌طورهای امروزی. یکی تبلیغ کتابش بود، یکی دیگر فکر کنم نرم‌افزار یا سایتش. هر چه می‌گذشت تعداد دنبال‌کننده‌ها بیشتر می‌شد. منتظر بودم سید بیاد ببینم چه برنامه‌ای دارد که این همه آدم آن موقع صبح نشسته‌اند به تماشا.آمد؛ با لباس مرتب روحانیت. کنار صفحه‌ی پخش زنده یک روحانی دیگر برای ناشنوایان حرف‌هایش را ترجمه می‌کرد. با خودم گفتم عجب دم و دستگاهی راه انداخته. انگار توی یک استودیو مجهز بود آن موقع صبح. یک تناقض را مطرح کرد. تصویر رفت روی پاورپوینت. تناقض و توضیحش خط به خط می‌آمد روی صفحه و سید توضیح می‌داد. از صحبت‌هایش فهمیدم مخاطبش بیشتر کم‌سن‌وسال و نوجوان باشند و قشر مذهبی. همان هم خداقوت داشت‌. تعداد تماشاچی‌ها باورنکردنی بود، عدد از ۱۷ هزار‌نفر گذشت.بعد از شرح تناقض که با چاشنی خاطره‌ای به خورد مخاطب داد رفت سراغ حکمتی از نهج‌البلاغه. موقع خواندن حکمت دلم میخواست ساکت باشد و این‌قدر حرف‌های بی‌ربط را وصل نکند به آن حکمت ناب که امام از کلمه برایم می‌گفت. پخش زنده را تا آخرش نماندم که ببینم این عدد تماشاچی تا کجا بالا می‌رود. انگار آخرش قرعه‌کشی‌ای چیزی هم داشت. بعد از این پخش زنده به آن‌همه مخاطب فکر کردم.  قطعا اگر تنها و با یک کادر کج پخش زنده داشت این همه مخاطب جذب نمی‌کرد. حتما برنامه‌ریزی، سیستم و گروهی برای این جذب بالا مدت‌ها کار کرده‌اند. خداقوت به هر کس برای خدا کار می‌کند و در این راه می‌ماند. #حاشیه_نگاریundefined @jostarestan

۱۵:۳۵

thumbnail
فکر کنم قمی‌ها میخوان کودتا کنند، قم بشه پایتخت. کی این فرم رو طراحی کرده؟
undefined @jostarestan

۶:۵۲

محسنی اژه‌ای: می‌خواهم جوری با فساد برخورد کنم که فاسدان ماست‌هایشان را کیسه کنند. دی ۱۴۰۴این را که خواندم با خودم گفتم یعنی چه؟ ماست‌کیسه‌ای که خوشمزه‌تر و گران‌تر است. ماست‌شان را کیسه کنند که بهتر می‌فروشند. خودم اگر ماست زیاد داشته باشم و از خراب شدنش بترسم کیسه‌اش می‌کنم، منظور اژه‌ای چه بود؟
در تاریخ آمده است که روزگاری در زمان سلطنت مظفرالدین شاه قاجار ماست گران شد. مردم به گرانی ماست که قوت قالبشان بود و قاتق نانشان اعتراض کردند. مظفرالدین شاه به مامورین خود دستور داد تا ماست را ارزان کنند و به قیمت قبل برگردانند؛ اما گوش ماست فروش‌ها به این حرف‌ها و دستور شاه بدهکار نبود و درنهایت ماست ارزان نشد.
از قضا در آن زمان فرد مقتدری به نام مختارالسلطنه در پایتخت حضور داشت که برای سر و سامان دادن به اوضاع آشفته آن روز‌ها رئیس نظمیه تهران شده بود. مختارالسطنه به دستور شاه تصمیم گرفت تا قیمت ماست را به ثبات برساند.
چند ماهی گذشت و اوضاع کمی آرام شد. مختار السلطنه که ذاتاً مرد پیگیری بود، به این آرامش و ثبات مشکوک شد و تصمیم گرفت تا در یک اقدام ضربتی با لباس رعیت به دکان ماست فروش‌ها برود و ببیند ماست را با چه قیمتی به رعیت بینوا می‌فروشند.
او وارد یکی از دکان‌های شهر شد و از ماست فروش پرسید: «آیا ماست داری؟» ماست فروش گفت: «ماست خوب می‌خواهی یا ماست مختارالسلطنه؟» مختارالسلطنه که از شنیدن اسمش حسابی شگفت زده شده بود، پرسید: «این حرف یعنی چه؟»
ماست فروش گفت: «خیلی آسان است. ماست خوب همان ماست سفت و بدون آب است که ما با قیمت گران می‌فروشیم و ماست مختارالسلطنه همان خمره جلوی دکان است که نیمی از آن را آب بسته‌ایم و به قیمتی که مختارالسلطنه دستور داده، می‌فروشیم.»
مختارالسلطنه که از این همه حیله بازی بسیار خشمگین شده بود، فی‌الفور دستور داد تا ماست فروش نگون بخت را جلوی دکانش سر و ته آویزان کردند و بند تنبانش را سفت بستند؛ سپس همان خمره ماست مختارالسلطنه را توی پاچه‌های شلوارش ریختند و مرد نگون بخت را آنقدر آویزان نگه داشتند تا هرچه آب اضافه توی خمره ماست ریخته بود، از پاچه‌های تنبانش بیرون چکید.
بعد از اینکه این خبر در شهر و بین اهالی بازار پیچید، همه‌ی ماست فروش‌های گران‌فروش ترسیدند و فورا ماست‌های معروف به مختارالسطنه را داخل کیسه ریختند تا آب اضافه ماست از آن خارج شود. از آن زمان این ضرب المثل بر سر زبان‌ها افتاد که هرکس از چیزی بترسد، ماستش را کیسه می‌کند.
ضرب‌المثل معروف *ماست‌ها را کیسه کردن*، به معنای ترسیدن است و زمانی کاربرد دارد که شخصی از شنیدن خبر یا هشداری اقدام لازم را برای دفع خطر انجام بدهد که در اصلاح می‌گویند فلانی ماستش را کیسه کرد.
ببینم چه‌کار می‌کنی محسنی اژه‌ای!
پی‌نوشت: مثل دیکته، ضرب‌المثلم هم ضعیفه.
undefined @jostarestan

۱۴:۰۸

thumbnail
مرور نویسی کتاب قصه‌ی دلبریقصه‌ی دلبری را خواندم. توی یکی از گروه‌ها معرفی شده بود. قصد خواندنش را نداشتم ولی کتاب مجبورم کرد بخوانمش. بعضی کتاب‌ها که جایزه‌ی جلال دارند این کار را نمی‌کنند با من، یعنی مجبورم نمی‌کنند به خواندن، آن هم تا آخر.نمی‌دانم این کتابِ چندم نویسنده بود ولی برای من اولین کتابی بود که از محمدعلی جعفری می‌خواندم.
نویسنده توی مقدمه خیلی خودمانی حرف زد، گفت در مخیله‌اش نمی‌گنجیده یک روز برای رفیق شهیدش توی روایت فتح بنویسد. حتی گفت وقتی در وادی نوشتن افتاد آرزویش این بود که برای شهیدی کتاب بنویسد. بعد فهمیدم این همان محمدعلی جعفری کتاب جاده‌ی کالیفرنیاست. فصل اول و دوم درام و کشش وسوسه‌کننده‌ای برای دنبال کردن داشت. فصل ۳ فقط تعریف می‌کرد و گزارش می‌داد؛ انگار با رکوردر جلوی خانم شهید نشسته‌ام و برایم از گذشته‌‌ها می‌گوید.کارهایی که محمدحسین می‌کرد، از کمک به هیئت گرفته تا بازی کردن با بچه‌های بهزیستی جالب بود. کتاب سرعت گرفت و تا آخر رفتم. حوصله‌ی خواندن شعر نداشتم ولی نامه‌ها را سریع خواندم و عکس‌ها را با دقت دیدم. چشم‌های شهید خودش اندازه‌ی یک کتاب حرف داشت. اما سوالی که موقع خواندن کتاب مدام از خودم می‌پرسیدم این بود؟ خب؟ چرا این چیزها نوشته شده؟ چرا من می‌خوانم‌شان؟ چرا شهید قبل از شهید شدنش گفت خاطراتم را در نیمه‌ی پنهان ماه چاپ کن؟ اگر شهادت، لباس تک سایزی باشد برای هرکس، خواندن این چیزها کمکی به سایز کردن خودمان در قد و اندازه‌ی لباس شهادتمان می‌کند یا نه؟ و کلی سوال ریز و درشت دیگر که خسته‌ام کردند.راستش نویسنده‌ها کلنی خاصی دارند، هر‌چه بیشتر قاتی‌شان می‌شوم بیشتر می‌ترسم. از این که خودم را گم کنم‌، یعنی خودم را از من بگیرند. بشوم یک ملاحظه‌کار مثل خودشان که موقع نوشتن هوای همدیگر را دارند. اما دلم هم نمی‌آید وسط بازی بزنم زیر همه چیز و بگویم: "اصلا نخواستم خودم را به‌م پس بدهید‌. شما را به خیر و ما را به سلامت!" خزعبل می‌گویم؟چه ربطی داشت؟ راستش یک کم می‌ترسم مثل قبل تند و تیز نقد بنویسم، شک دارم‌. شاید نقد، جایش اصلا توی یادداشت یا جستار برای کتاب نباشد، شاید باید بعضی چیزها را درگوشی توی گوش نویسنده گفت نه اینکه جار زد. شاید باید به احترام کتاب چاپ شده یا هزار ملاحظه‌ی دیگر سکوت کرد.
اما قصه دلبری یک قصه‌ی جمع‌وجور و خواندنی بود از زندگی شهید محمدحسین محمدخانی، همسر و بچه‌هایشان. ممنونم از همسر شهید بابت روایتش و نویسنده بابت قلمش و خود شهید بابت عنایتش.#مرورنویسیundefined @jostarestan

۱۶:۴۳

*مستند*، دی ۱۴۰۴یکی دو هفته پیش یک کلاس برون‌خط در مورد جستار خریدم و گوش دادم، لعنتی امان نمی‌داد نفس بکشم، پر بود از نکته.  خلاصه‌‌ی نکاتش را می‌نویسم ان‌شالله. توی آن کلاس مستندی معرفی شد که تازه دیروز فرصت کردم ببینم‌ش. مستند مغز، که دو قسمت داشت. نتیجه‌ی یکی از تحقیقاتشان به نظرم فاتحه‌ی تاریخ شفاهی را خواند، از این می‌گفت که چطور یک خاطره‌ی الکی را چپانده بودند بین خاطره‌های ذهن راوی و توی هر جلسه، راوی با شرح و بسط بیشتری از آن خاطره‌ای که اصلا اتفاق نیفتاده صحبت می‌کرد. بعد با خودم فکر کردم این همه بین خط‌های گذشته‌ی زندگی یک نفر دست‌وپا بزنیم تا چیزی دستگیرمان شود که چه؟ چه تضمینی هست که این‌ها را واقعا یادش آمده یا خیال می‌کند که اتفاق افتاده!مستند، از واقعیت و معنا می‌گفت، از مغز و قدرتش؛ از نابینایی که بعد از پنجاه سال با عمل جراحی بینا شد ولی مثل ما نمی‌دید.از تفاوت‌های مغز آدم‌ها..بعد یادِ کتاب عایده افتادم که چه جور جزئیات لباس خواستگاری‌اش را توصیف کرده بود. چقدر بین آن سطرها خودم را سرزنش کردم و زور زدم که گل خواستگاری‌ام حداقل یادم بیاید. درست است که با دیدن مستند مغز یک سری کاسه‌کوزه‌های ذهنم شکست ولی یک چیزش به درد خورد. اینکه می‌توان بخش‌هایی از حافظه را فعال کرد، توی مصاحبه باید به کارش بگیرم.با اینکه مستند را وسط هزارتا سوال علی و زهرا و هم‌زدن آش دیدم ولی فکرم را حسابی درگیر خودش کرد، یک جور ترسناکی که هی می‌خواهم از فکر کردن بهش فرار کنم. قبل از آن یک کلیپ زرد روانشناسی دیده بودم که چطور توی دوازده دقیقه از توهم عشق، خودمان را نجات دهیم، نمی‌دانستم بعد از آن دوازده دقیقه قرار است بیفتم توی عمیق و دست‌وپا بزنم.#شطحیات undefined @jostarestan

۵:۴۷

thumbnail
خداوند تو را از شر کسانی‌که وانمود می‌کنند نیت خیر دارند؛اما در خفا برای سقوط تو دعا می‌کنند حفظ کند..
undefined @jostarestan

۱:۵۲

جستارستان | حمیده کاظمی
undefined خداوند تو را از شر کسانی‌که وانمود می‌کنند نیت خیر دارند؛ اما در خفا برای سقوط تو دعا می‌کنند حفظ کند.. undefined @jostarestan
سی ثانیه‌ست،اما چند ساعت وقت برده.از توی ماشین فیلم پرچم ایران رو با موبایل گرفتم و تدوین کردم.مهم اینه که این کار از طرف یه آدم معمولیه.اگه حسش رو گرفتید، بذارید بیشتر دیده بشه..

۱۵:۲۷

بازارسال شده از مسجد دانشگاه تهران

مناجات سحر.MP3

۵۴:۱۹-۱۲.۵۸ مگابایت
undefined مناجات سحر
undefined کربلایی سعید #هدایتیانundefined دوشنبه، ۱۵ دی ‌۱۴۰۴undefined مسجد دانشگاه تهرانundefinedble.ir/utmosque

۸:۳۲

thumbnail
مرور نویسی کتاب "ماهی‌ها به دریا برمی‌گردند"
باید یک بار حتما توی جلسات دعوای مستند و داستان که آقای قاضی استوری می‌کنند، شرکت کنم. ببینم فرق مستند داستانی، رمان مستند و روایت داستانی چیست؟ اگر اول وجه داستان بیاید یعنی بار بیشتری رویش است؟ مثلا برای علی اوجی که می‌گویند تهیه کننده و بازیگر است نه بازیگر و تهیه‌کننده، منظورشان این است که بیشتر کاسب است تا بازیگر‌.این کتابی که من از فراکتاب خواندم مقدمه و سخن پایانی نداشت، بعد از تقدیمه کتاب شروع شد. از یادداشت‌های کتاب فهمیدم تخیل هم زده نویسنده. چند وقتی بود که می‌خواستم بخوانمش؛ از همان اول که چاپ شد و بعدش که جایزه جهانی ادبیات فلسطین را برد. خوبی کتاب های الکترونیک در دسترس بودنشان است.بعضی‌ها چقدر جلادانه نقد کرده بودند کتاب را، یکی توی بهخوان یک ستاره داده بود و نوشته بود که چرا کتاب را نصفه‌نیمه رها کرده! نوشته بود کجای نوشته‌های کتاب به شعورش برخورده. یکی دیگر تو روی نویسنده گفته بود شما دیگر چرا خانم اعتمادی؟این چیزها را که خواندم خوف کردم از نویسنده شدن. از اینکه بعضی مخاطب‌ها چقدر بی‌رحم‌اند. مخاطب که همیشه خودش نویسنده نیست که سختی‌های نوشتن را بداند و تعریف کند. مخاطب توقع دارد! وقتش مهم است! کتاب ارضایش نکند فحش هم می‌دهد؛ خلاصه فهمیدم سلایق چقدر متفاوت است.
تشکر کردن سخت نیست اگر تبدیل به عادت شود، اولین بازتابش بر می‌گردد به خود آدم، یعنی یک احساس سبکی می‌آید سراغ آدم. پس اول تشکر می‌کنم از نویسنده که نوشت بعد با لودر از رویش رد می‌شوم. :)کتاب را که شروع کردم نفهمیدم این‌ها مثلا یادداشت‌های یک نفر است، از وسط های کتاب برایم جا افتاد. با این حساب هیچ نقدی جایز نیست به نوشته‌های کتاب چون کسی که آن یادداشت‌ها را نوشته مثلا یک آدم معمولی باردار بوده نه یک نویسنده. چیزی از قلاب سرش نمی‌شده که یادداشت بهترش را بیاورد اول، زمان فعل‌ها را گاهی ماضی و گاهی مضارع می‌آورد چون یک آدم معمولی است که مثلا از فلسطین هم چیزی نمی‌داند. حتی توی ذهنش آن همه آدم را می شناسد و اصلا فکر نمی‌کند خواننده گیج شود، دارد برای خودش یادداشت می‌نویسد و مخاطب مثلا توی دفتر خاطرات این آدم سر درآورده.کتاب را که می‌خواندم در عین سادگی جملات یک جاهایی احساس خنگی می‌کردم، چون نمی‌فهمیدم، حتی بعضی اسم‌ها را نمی‌دانستم اسم مرد است یا زن! مثلا جنت.من تعبیر خانه برای یک اهل غزه و بعضی توصیفات را خیلی دوست داشتم. مثلا جنازه‌بازی بچه ها خیلی ناب و دلخراش بود. راستش هیچ جای کتاب گریه ام نگرفت و این نه حُسن است نه قبح. چیز خیلی زیادی هم از فلسطین بم اضافه نشد در حدی که بگویم شد پاره‌ای ازتنم، به جز بعضی از غذاها و آداب و رسوم و کمی توصیفات ملموس که مزه خوبی داشت.از فرم هم یک مدل جدید نوشتن را یادگرفتم، تا حالا کتابی با این فرم نخوانده بودم. من کتاب را از یک جایی به بعد دوست داشتم و دلم می‌خواست تا آخر بخوانمش. خواندنش خالی از لطف نیست ولی شاید با این مواد خام می‌شد غذای خیلی خوشمزه‌تری ساخت، اما این هم بد نبود. ممنونم از نویسنده که در مورد اسم‌های خدا توی فصل آخر نوشت، باید برگردم همه فصل‌ها را دوباره نگاه کنم چون دور اول که خواندم توجهی نداشتم.
#مرورنویسیundefined @jostarestan

۱۶:۳۶

undefined #معرفی_کتاب | معرفی کتاب «ماهی‌ها به دریا برمی‌گردند»
در سایت رهبری
undefined متن کامل یادداشت را بخوانیدundefinedkhl.ink/f/59985

۱۸:۲۹

thumbnail
*درست کردنش کار چند دقیقه است*، ۱۶ دی ۱۴۰۴
می‌خواهم به امید خدا نقدهای خودم در مورد سایت‌هایی که باهاشون کار می‌کنم را با #نقد_سایت منتشر کردم. با این هدف که اصلاح شوند.از همین سایت آقا شروع می‌کنم، توی بعضی صفحه‌ها مثل صفحه‌ی اخبار و صفحه اول سایت این اشکال سازگار نبودن با موبایل یا به اصطلاح Responsiveنبودن برطرف شده ولی صفحه‌های مربوط به معرفی کتاب این اشکال را همچنان داراست.یعنی متناسب با گوشی، اندازه‌ی نوشته‌های صفحه تنظیم نمی‌شود و باید با دست صفحه را بزرگ کرد تا بشود خواند.#نقد_سایت#khamenei_ir #صفحه_معرفی_کتابundefined @jostarestan

۱۹:۰۲

فرسته‌های #نقد_سایت را اگر بزنید مجله بیشتر دیده میشود و امکان اصلاحش بالا میرود، حالا خود دانید.

۱۹:۰۵

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

همراهان عزیز، وضعیت جالبی شده. تنها راه ارتباطی پاکته. اگر توی بله با کسی کار واجبی داشتید می‌توانید با ارسال پاکت، حرفتان را به طرف بزنید.
بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined  ببینید؛ بازی عوض شده!
undefined صد و دومین شماره #مثبت۱۰۰ثانیه در گزارشی به روایت اخیر رهبر انقلاب درباره قدرت ملّت و جوانان ایران که ورق جنگ ۱۲ روزه را برگرداند و آمریکا و رژیم صهیونی را وادار به درخواست توقف جنگ کرد، پرداخته است.
undefined « مثبت ۱۰۰ ثانیه »؛ صد ثانیه کاوش در یک نکته مطرح شده از سوی رهبر انقلاب در جریان دیدارها و سخنرانی‌ها
undefined سایت
undefined Farsi.Khamenei.ir

۸:۰۶

بازارسال شده از شبکه سه
thumbnail
undefined️چرا در این چند روز ده‌ها حسینیه و مسجد رو آتش زدند؟ | دو دقیقه دل بده تا بهت بگم...
undefined این شروع جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایرانه...

undefined «دو دقیقه دل بده» برنامه ای با محوریت علمی و دانشی از شبکه سه سیما

undefined سایت | روبیکا | روبینو | بله | ایتا | سروش
#شبکه_سه
@tv3_ir

۲۰:۳۳