بله | کانال جستارستان | حمیده کاظمی
عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

۶۵۴ عضو
۲۲بهمن، ۱۴۰۴از کانالم رفت بیرون. توی شخصی‌ام نوشت: "مثل كاشانی، خمینی هم انگلیسی بود." یک کم با هم چت کردیم، آخرش نوشتم: "خداروشکر مردم آگاه‌تر شدند، ان‌شالله بهترین تقدیر برای مملکت رقم بخوره، ظهور آقا هم بغتتا و سریعتر اتفاق بیفته"حرصش گرفت، نسبت به کلمه‌ی "آقا". گفت: آقا نه، ما به امام‌مون آقا نمیگیم."
دیگر مثل قبل نیست که کسی به بهانه‌ی حرف سیاسی نزدن بخواهد عقایدش را مخفی کند. انگار نمی‌شود بی‌طرف ماند، یعنی شرایط این‌طوری است. همه کم‌کم رو بازی می‌کنند، نمونه‌اش خودم. سال اولی که رفتم راهپیمایی ۲۲ بهمن، خیلی صدایش را در نیاوردم یعنی درست دو سال پیش. پارسال قبل از رفتن، نوشتم که می‌روم و رفتم.  امسال وقتی یکی ازم پرسید: "میری یا نه؟" محکم گفتم: "حتما." undefined @jostarestan

۹:۵۸

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

تولد استقلال کشورم مبارک..
thumbnail
خیرالنساء تمام شد. نم اشک نشست روی چشم‌هایم. زود رفتم سراغ مستندش. نیم ساعت را روی دور تند دیدم و انگار ۲۸۰ صفحه‌ای که خواندم توی یک ربع برایم مرور شد. یک عمر زندگی توی چند دقیقه من را یاد "کم لبثتم؟" (چند سال عمر کردی؟) انداخت. زندگی همین قدر کوتاه است. داغ مریم و فاطمه، دخترهای خیرالنسا دل من را هم سوزاند و آخر با پر کشیدن خیر النسا، چند لحظه ماتم برد.کتاب را از فراکتاب خریدم، با این نیت که ببینم سمانه آتیه‌دوست که همیشه استاد، سر کلاس یک تیکه‌ای بارش می‌کرد و این آخری‌ها دیگر آفتابی نشد، قلمش چطور است؟ هِی خواندم و هِی نفهمیدم. اعصابم خرد شد. می‌خواندم و غر بود که نثار همه‌شان می‌کردم. از نویسنده گرفته تا همه‌ی آن‌هایی که توی سخن‌پایانی ازشان تشکر شده بود. من سخن پایانی‌ها را همیشه اول می‌خوانم، کاری ندارم نویسنده به مقدمه اعتقادی دارد یا نه، اول کار باید ببینم حرف حساب کسی که قرار است نوشته‌هایش را بخوانم چیست.فصل دوم که شروع شد، قصه انگار تازه شکل گرفت. قلمش گرم شد. روز عروسی با مدام افتادن تمبان خیرالنسا و درآمدن کفشش کلی خندیدم. می‌فهمیدم ماجرا چی به چی است، نه کاملا، ولی انگار عادت کردم که بعضی جمله‌های لهجه‌دار را نفهمم و بروم جلو. هِی منتظر بودم برسم به پختن نان ولی خبری نبود. نصف کتاب تمام شد ولی عراق حمله نکرد به ایران. این سوال پس ذهنم بود که کِی می‌رود سر اصل مطلب؟ پس کِی نان می‌پزد؟ بعضی وقت‌ها خوب است بدون اینکه یک خطی ماجرا را بدانی کتاب بخوانی، بدون انتظارِ چیزی.خلاصه قصه‌ی خیرالنسا با خط زدن همه‌ی پیش‌فرض های ذهنی، قلابم کرد؛ دلم می‌خواست بقیه‌ی داستان و زندگی‌اش را بدانم. افتادم روی سراشیبی خواندن و لذت بردن. کتاب تمام شد و فهمیدم، محور، کل زندگی خیرالنسا بوده نه فقط مقطع جنگ. رفتم توی فکر؛ فکرِ روزهای آخرِ زندگی خودم؛ فکر حرف‌های خیرالنساء که از ریا می‌ترسید، فکرِ حاج‌عباس و مهمان‌داری‌اش، فکر سختی‌های اول زندگی خیرالنسا توی روستا، فکر فاطمه و نامه‌ی تشکر سید حسن نصرالله، فکر این همه زحمتی که نویسنده کشید با وجود بار شیشه‌ای که توی شکم داشت. شاید هیچ‌کدام از ما عمری به بلندای صدسال نداشته باشیم، یا یک شب هم توی روستا نخوابیده باشیم اما حداقل صدتا زندگی‌نامه می‌توانیم تا وقتی زنده‌ایم بخوانیم. توی هر کدام می‌شود از زندگی چند نفر درس گرفت. خیرالنسا نزدیک صدسال زندگی کرد، حیف است کتابش را نخوانیم.#مرور_نویسیundefined @jostarestan

۶:۴۵

درست کردنش کار چند دقیقه‌ست بهمن۱۴۰۴رفتم سایت انتشارات راهیار چند قلم کتاب بخرم برای هدیه دادن؛ کلی زور زد تا صفحه‌اش آمد بالا. می‌خواستم بر اساس نویسنده‌، کتاب انتخاب کنم.  زدم روی صفحه‌ی پدیدآورندگان. دکمه‌ی جستجو نداشت. گفتم: "اشکالی نداره یه نگاهی به همه‌ی نویسنده‌هاش میندازم"اسم‌های آشنا دیدم؛ زیر همه نوشته بود"دارای صفر اثر"! نویسنده‌های مد نظرم توی هیچ‌کدام از سه صفحه نبودند ولی مطمئن بودم کتاب چاپ شده دارند توی راهیار.اسم کتاب ها را پیدا کردم و ثبت‌نام را زدم؛ هیچ ایمیلی برای تائید نیامد، حتی تو هرزنامه هم چیزی نبود. بدون تائید ثبت‌نام با ایمیل، نمی‌شد خرید کرد. آخر بی‌خیالِ خرید بی‌واسطه شدم و رفتم از غرفه‌باسلام خرید کردم. سایتش خیلی سم بود، یک کاری می‌کنند آدم رویش نشود بگوید با انتشارات راهیار کار می‌کند.#نقد_سایتundefined @jostarestan

۹:۲۵

چُرتنیم ساعت خوابیدم، سرم دارد می‌ترکد. همه توی خواب سبزواری حرف می‌زدند. چه خبر بود؟! بیدار شدم و از سکوت خانه متعجبم. فقط صدای خر‌وپف علی میاید کنارم. هیچ‌وقت مستند لهجه‌دار را روی دور تند نبینید! توی خواب خیر النساء بدو بدو می‌رفت این‌طرف و آن‌طرف و آدم‌ها تندتند حرف می‌زدند. دیوانه‌ام کردند.undefined @jostarestan

۱۲:۵۵

*شخصیت*، بهمن ۱۴۰۴به نظرم بعضی از شخصیت‌ها توی فیلم و سریال‌ها خیلی دقیق انتخاب شدند. مثلا شخصیت آقای همساده، واقعا توی جامعه زیادند. زیر خبرها و بدبختی‌ها استیکر خنده می‌گذارند. آدم می‌رود چهارتا خبر داخلی یا خارجی بخواند، از خنده‌‌های آن زیر خنده‌اش می‌گیرد؛ یادش می‌رود خبر چه بود.یا مامانِ مرد هزارچهره. مامانم خیلی من را یاد این شخصیت میندازد. نه فقط مامانم، خیلی‌ از آدم‌ها. رفته بودم جشن تکلیف یکی از دخترهای فامیل، صدای پدر مکلف را پخش کردند توی بلندگو: "دختلم..بابا..." یک لحظه انگار امام در دهه‌ی شصت دارد صحبت می‌کند، ته هر جمله‌ی بابایش صدای هق‌هق جمعیت می‌آمد. سرم را برگرداندم سمت آشپزخانه، دو نفر دو نفر همدیگر را بغل کرده بودند و گریه می‌کردند. حرف خاصی هم نزد. قرار نبود برود جبهه یا شهید شود. سُر و مر و گنده‌ست پدرش، تازه هنوز مثل بچه‌ها "ر" ها را "ل" تلفظ می‌کند. نمی‌دانم چرا همه با شنیدن صدایش گریه کردند. خودم هم گاهی خیلی اشکی می‌شوم. مثل همین امروز، وقتی جستاری از کتابِ نجات از مرگ مصنوعی را میخواندم؛ حبیبه در مورد پدرش نوشته بود. خواندنش کلی گریه‌ام انداخت‌. #شطحیاتundefined @jostarestan

۱۸:۵۱

thumbnail
ده‌تا به جونم اضافه شد با حرف‌های امروز رهبر..undefined @jostarestan

۱۵:۳۸

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

رمضان مبارکundefined
جستارستان | حمیده کاظمی
حاشیه نگاری افطاری انجمن تاریخ شفاهی اسفند ۱۴۰۳ شاید دو سال قبل سوال منم بود -تاریخ شفاهی دیگه چیه؟ و امشب دعوت شدم به اولین دورهمی انجمن تاریخ شفاهی. شاید الآن برای آن سوال بتوانم چند خطی توضیح بدهم که تاریخ شفاهی یعنی اطلاعاتی که مصاحبه‌کننده از گذشته‌ی افرادِ مختلف ثبت و ضبط می‌کند؛ اما باز کلی سوال بی‌جواب دارم. مثلا حیفِ بیست سال سابقه‌ی انجمن نیست که یک سایت درست و حسابی ندارد؟ بگذریم. جلسه با خیر مقدم رییس انجمن با حدود چهل دقیقه تاخیر شروع شد. رییس انجمن اصفهانی بود، فیلم ضبط شده‌اش را توی سالن پخش کردند. اغلب افراد، آن‌جا موهای جوگندمی داشتند و حتما نسبتی با تاریخ. از قرار گرفتن کلمه‌ی زنان کنار بی‌سوادان و کارگران حرصم گرفت. نمی‌دانستم ده‌هزار نفر در کشور درگیر تاریخ شفاهی هستند. تاریخ شفاهی در دوره‌ی دکترا، ۲ واحد درسی است. دبیر انجمن عاقل مردی بود چهارشانه و قد بلند، فامیلی‌اش دو تا ط داشت. شوخ طبع ولی جدی‌طور بود. وقتی از کهولت سن دبیر قبلی گفت و انتخاب جوان‌‌ترها به جایش، کمی خنده‌اش گرفت. رییس دفتر اسناد آمد روی سن برا صحبت. از قرآن پخش شده ایرادکی گرفت و خیلی خلاصه بقیه‌ی حرف‌هایش را جمع کرد. مشاور وزیر آمد و متن وزیر، خطاب به دبیر قبلی انجمن را خواند. از قلم گفته بود و ارزشش. از یک خانواده هم تقدیر شد. خانواده‌ی کسی که عزیزشان را در کرونا از دست داده بودند. عزیزی که تاریخ شفاهی کلی دِین به گردنش دارد. نام و یادش گرامی. بعد از نماز رفتیم برای افطاری. تا به حال توی فرهنگسرای اشراق را ندیده بودم، جایی که رفتیم برای افطار خیلی باصفا بود. حوض داشت. سالن‌هایی با درهای قدیمی و سقف‌های بلند. جای خیلی‌ها خالی بود. یک کود ظروف پلاستیکی تولید شد. حتی نبات هم دورش پلاستیک بود. فکر کنم به اندازه‌ی یک سالن افطار، هزینه ظروفش شده باشد. مگر رگه‌ی کنار هسته‌ی خرما را دور ریختن اسراف نبود؟ نمی‌دانم این فرهنگ مصرف آن هم در جمع صاحبان ادب و مدعیانش کِی و چند سال دیگر می‌خواهد درست شود. پذیرایی خیلی منظم و با احترام بود. صدای میهمان‌های میز پشتی می آمد. فقط می‌دانم ما اینجوری حرف نمی‌زنیم. حرف زدنشان مثل جمله‌های سختِ کتاب‌های منطق و فلسفه بود. داشتند بحث می‌کردند که اثبات نفی ممکن نیست. فقط یک چیز از حرف‌هایشان را فهمیدم اینکه بهترین یادگیری آموزش است. یعنی توی آموزش دادن کلی چیز، خودت یاد می‌گیری. محفل تمام شد. امیدوارم یک قدمی برای تاریخ شفاهی ایران بردارم که حداقل این افطاری حلالم شود. #حاشیه_نگاری undefined @jostarestan
undefinedیاد افطاری که پارسال دعوت شدم به‌خیر.

۱۷:۳۰

undefined مدیر عامل بهشت زهرا: اگر سربازان دشمن در خاک ایران کشته شوند نمی‌توانیم آنها را در قبرستان مسلمین نگه داریم و در حاشیه قبرستان های مربوط به غیر مسلمانان اطراف تهران محلی پیش‌بینی کردیم که غافلگیر نشویم.undefined undefined @jostarestan

۱۸:۵۴

جميله بهمن ١٤٠٤
مادرم ماجرای زایمان اولش را برایم تعریف کرده بود.به جای شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد، پچ پچ دکتر و پرستارها آمد. "انگار کور است، لال و کر هم هست." بچه اش را می‌گفتند. همان که هفت دور بند ناف دور گردنش پیچیده بود. طبیعی به دنیا آمد و با خفگی از دنیا رفت. شاید نه کور بود نه لال و نه کر، باید روی پرونده‌اش می‌نوشتند قصور پزشکی. خواهرم به دنیا آمد بدون اینکه بهشت را زیر پای مادرم بگستراند. مادرم را در جهنمی با وسایل نو، اتاق نو و پاپوش پا نخورده تنها گذاشت و با صورتی کبود از این دنیا رفت. اسم خواهرم محبوبه بود.پنج‌سال بعد من به‌دنیا آمدم. اسمم را بابا می‌خواست بگذارد جمیله. نمی‌دانم چه شد که گذاشت حمیده. حتما خبر نداشت چهل سال بعد، از زبان یکی به اسم جمیله قرار است بنویسم..undefined @jostarestan

۱۸:۴۲

ابو حمزهاللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ إِيماناً لَاأَجَلَ لَهُ دُونَ لِقائِكَ، أَحْيِنِى مَا أَحْيَيْتَنِى عَلَيْهِ، وَتَوَفَّنِى إِذا تَوَفَّيْتَنِى عَلَيْهِ، وَابْعَثْنِى إِذا بَعَثْتَنِى عَلَيْهِ، وَأَبْرِئْ قَلْبِى مِنَ الرِّياءِ وَالشَّكِّ وَالسُّمْعَةِ فِى دِينِكَ حَتَّىٰ يَكُونَ عَمَلِى خالِصاً لَكَ .خدایا؛ ایمانی از تو درخواست می‌کنم که پایانی جز لقاء تو نداشته باشد، بر آن ایمان پایدارم بدار تا زنده‌ام می‌داری و بر آن بمیران زمانی که مرا می‌میرانی و بر آن برانگیز، هنگامی‌که مرا برمی‌انگیزی و دلم را از ریا و شک و شهرت‌خواهی در دینت پاک کن تا عملم برای تو خالص باشد.
خدایا ممنونم که یادمون دادی چی ازت بخوایم..undefined @jostarestan

۲:۲۱

مکتب روایت قراره روزی یک روایت بگذارد.پنجمی را خواندم و آن‌قدر جذاب بود که یادم رفت من همان کسی هستم که پنج دقیقه به افطار خرما دستش بود تا اذان گفتند سریع بخورد. یادم رفت من همان آدمم و الآن نزدیک افطار حتی چای‌ام آماده نیست چه برسد به خرما.من از کی این قدر صبور و غیرشکمو شدم؟ چقدر عوض شدم!با خواندن متن مکرمه وسوسه شدم یکشنبه‌های روایت‌اش را که توی خانه‌ادبیات برگزار می‌کند، بروم.
undefined @jostarestan

۱۴:۴۱

بازارسال شده از مکتب روایت

5.pdf

۵۰۱.۲۶ کیلوبایت

undefined روز پنجم
undefined عموی چهارم undefinedنویسنده: مکرمه شوشتریundefinedکتاب: از طرف فرزند کوچک شما
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۴:۴۱

thumbnail
مرور نویسی سرت را به خدا بسپارتوی یک اوضاع درهم و برهم و شلوغ، کتاب من را مهمان آرامش می‌کرد،‌ هی دعوتم می‌کرد که بخوانمش. قبل‌ترش اسم جذاب کتاب و عکس روی جلد و تک و توک سوالِ ته ذهنم من را وادار به خرید کتاب فیزیکی "سرت را به خدا بسپار" کرد. خواندنم تمام که شد، ماتِ مرام پدر شهید شدم و غبطه خوردم به‌ش. به بذل و بخشش لوتی‌وارش؛ آن از دوتا جگرگوشه‌اش که ازشان گذشت، این هم از املاک و اموالش که وقف حسینیه و قرآن کرد. چه درخت‌های قشنگی پشت گلزار شهدا کاشته بود. دم پدر شهیدان داورزنی گرم.من خاطره‌ی "دانشگاه امام حسین" و "زخم داس و ترکش" را خیلی دوست داشتم. عکس‌های روبه روی خاطره‌ها مثل یک معمای سخت روی مخم بود، به نظرم همه‌ی آدم‌ها توی عکس‌های دسته‌جمعی شبیه هم بودند و از اینکه نمی‌توانستم بین آن‌ها نگاه نافذ محمدرضا را پیدا کنم حرصم می‌گرفت؛ باز توی کتاب نورعلی شوشتری می‌شد نورعلی را پیدا کرد ولی این کتاب، محمدرضا را نه. من از محمدرضای کتاب یاد گرفتم که صراط مستقیم را گم نکنم حتی اگر مادرشهیدی توی گوشم چیزی مخالف آن زمزمه کند یا غُر ریزی از خانواده بشنوم. یاد گرفتم اعتقادم ریشه‌دار باشد؛ بجنگم تا آخر.از نویسنده که چند صفحه‌ای برایمان توی مقدمه حرف زد ممنونم، دلم می‌خواست بیشتر از پشت صحنه‌ی کتاب بدانم. از اینکه زحمت نوشتن و جمع‌آوری این کتاب را کشید و از داورزن و شهدایش برایمان نوشت، ممنونم. فقط نمی‌دانم چرا خط ناخوانای شهید را با آن ابعاد بزرگ آخر کتاب آورده، من که چیزی نتوانستم ازش بفهمم.بعد از این کتاب احساس کردم هر گوشه‌ی ایران کلی حرف برای گفتن دارد، ولعم به خواندن با این کتاب بیشتر شد و امیدوارم رزقم شود و از شهدای بیشتری بخوانم.#مرور_نویسیundefined @jostarestan

۶:۳۹

نشریهمن چه صنمی با نشریه دارم؟ شاید برایم مسخره هم بود توی این عصر کسی مجله یا نشریه بخرد. راستی فرق نشریه با مجله چیست؟ مدرسه که می‌رفتم یک نشریه زدیم؛ نشریه‌ی یاس. شاید هم مجله بود. هم تویش می‌نوشتم هم برای نوشته‌های دیگران نقاشی می‌کشیدم. یکی دو بار هم لوگوی یاس را طراحی کردم. اولین بار از اینکه اسمم را توی فهرست مجله دیدم ذوق کردم. هر شماره‌ای چاپ می‌شد می‌خریدم حتی اگر اسمم توی فهرست نبود.دانشگاه که رفتم توی طراحی لباس خودی نشان دادم. کسرِشان عواملش بود که یک ترم اولیِ مهندسی کامپیوتر را اول اعلام کنند، شدم سوم. حتی وقتی مدلم را عوض کردم و یک مدل خوش قد و بالا انتخاب کردم تا باش بروم روی سِن، بم غر زدند. اما من لحظه آخر با آن دختر قدبلند موفرفری بستم و خودش قبول کرد لباسم را بپوشد و برویم برای اجرا؛ دو تا لباس خوشگل هندی که از کارگاه خیاطی بابا قرض گرفته بودم را پوشیدیم رفتیم روی سِن. عکس دو تا از طراحی لباس‌هایم را توی نشریه آماتیس چاپ کردند و زیرش اسم و رشته‌ام را اشتباهی نوشتند. فکر می‌کردم این‌کارشان هم از عمد بود. گفتند باید نشریه را بخرید اگر می‌خواهید. با یک مقدار از پولی‌های کهنه‌ای که به عنوان جایزه‌ی نفرسوم گرفتم، نشریه را خریدم. زیر طرحم نوشته بود حمیده کاظمی، کاردانی تکنولوژی دوخت. داغ کردم. گفتم: "ازتان شکایت می‌کنم."اما نکردم.از آن سال به بعد دیگر صنمی با نشریه نداشتم تا همین چند وقت پیش که نسخه‌ی آخر نشریه‌ی عین را خریدم.فکر می‌کردم لاغرتر از این حرف‌ها باشد. فعلا فقط روایت احمدرضا کوکب را تویش خواندم، خوب می‌نویسد. هر روز تدبر روزانه‌اش را هم توی کانال "مروی" می‌خوانم.امروز رفتم سراغ آخرین روایتِ نشریه، چون محاوره معیارش قاطی بود کامل نخواندم. نمی‌دانم چرا روی نوشتنِ "رو" به جای "را" این قدر حساسم.در مورد بقیه‌ی متن‌های عین با موضوع نور هم ان‌شاالله می‌نویسم.پی‌نوشت:کانال مَروی @marwi
undefined @jostarestan

۱۱:۲۹

چرا دنیا این‌قدر کوچیکه؟یک مدت برایم سوال بود که عکس که می‌تواند باشد؟ هی میدادم به گوگل لنز ولی برایم مدل‌های مختلف عینکش را لیست می‌کرد.بی‌خیالش شدم‌ از سرم افتاد.چرا باید خودش به‌م امشب زنگ بزند؟اه. undefined @jostarestan

۱۸:۳۹

کتاب "حوالی احمد" را خریدم. درجا دو تا روایتش را خواندم؛ اولی عالی بود، دومی هِیعی.گزارش مطالعه‌ام را در به‌خوان می‌زنم.
undefined @jostarestan

۱۸:۴۱

*حرف حق*، اسفند ١٤٠٤
- مامان گند زدم! خیلی بد نوشته بودم.- راس میگن خب! تو جستارستان هم چیه این چرت‌وپرتا که می‌نویسی آدم نمی‌فهمه.- (من)undefined
undefinedوا رفتم، انتظار داشتم بگوید: "کی همچی حرفی زده؟" پشتم باشد. "راست میگه یعنی؟"undefined @jostarestan

۵:۴۶

قابل توجه علاقه‌مندان به کار کودک و بازی‌های رومیزی.
undefinedundefined*برگارنگ* به مزایده گذاشته شد.بسته‌ی کامل شامل برند، سایت اختصاصیِ راه‌اندازی شده برای فروش مجازی بازی‌ها، کانال و تعدادی محصول نیمه کاره که باید برای بارگذاری روی سایت، نهایی شود(پشتیبانی فنی شش ماهه از سایت به صورت رایگان)، است.قیمت پایه: ۳۰۰ میلیون تومانundefinedبه برنده یک صفحه چند هزارتایی اینستاگرام برای شروع پرقدرت هم هدیه داده می‌شود.
bargarang.ir@bargarang
برای تعامل بیشتر با شناسه‌ی زیر در ارتباط باشید.@hmkazemi

۷:۱۹