fathtavasol.pdf
۲۵۴.۹ کیلوبایت
فایل تجمیعی خط درشت سورهی فتح، دعای توسل و دعای چهاردهم صحیفه
@jostarestan
۱۷:۴۵
مرور نویسی جلد ۱ سرگذشت استعمارسفر به آنسوی دریاها کتابی بود خوشخوان. اوایلِ کتاب همراهتر بودم و اسمها توی ذهنم میماند ولی از یک جایی به بعد انگار حافظهام پر شد یا سرسری میخواندم یا حوصلهسر بود؟ نمیدانم کدامیک! این کتاب بعد از جنگهای صلیبی را روایت کرد. چقدر کریستف کلمب ایتالیایی توی این کتاب با آنکه فقط قارهی آمریکا را کشف کرد، فرق داشت.چندتا چیز برایم جالب بود، مینویسم که یادم نرود. «اگر ثروت هندوستان سرازیر شود به اسپانیا، پادشاه میتواند فلسطین را سه روزه از چنگ مسلمانها آزاد کند» این نقل به مضمون، گفتهی کریستب کلمب به کشیشِ ایزابل است.کشیشی که ایزابل خیلی ازش حساب میبرد و به خاطر او بود که شرط دهدرصدی کریستف کلمب را قبول کرد. وقتی اینها را خواندم، کلیدواژهی سه روزه من را یاد آنهایی انداخت که میخواستند کار جمهوری اسلامی را ظرف ۷۲ ساعت تمام کنند. حتی حساب بردن ایزابل از آن کشیش هم من را یاد حساببردن ترامپ از نتانیاهو و پرونده اپستین انداخت. من از اعترافات ایزابل پیش آن کشیش بیخبرم ولی از کثافتکاریهای لو رفته پدوفیلها کمی خبر دارم. چقدر تاریخ در حال تکرار است.به ازدواج ایزابل و فردیناند که تاریخ را تغییر داد و اسپانیا را متحد کرد، فکر میکنم. میدانستید دختر چاهزاده با یک یهودی پولدار ازدواج کرده توی یک سال اخیر؟ این ازدواج و جنگهای تحمیلی دوم و سوم ایران توی این فاصله هم شاید به هم مرتبط باشد.اما پاپ قبلا چه نقشهای مهمی داشته، کارچاق کن بوده، هرچند که کروی بودن زمین بساط تقسیم بندیاش را برهم زد و هم پرتغال میتوانست ادعا کند کل زمین برای آنهاست هم اسپانیا.وقتی کتاب را میخواندم در ذهنم گذشت که چرا بومیها هیچ مقاومتی نمیکردند، اما جلوتر از مقاومتهایشان هم نوشته بود. مثل اینکه وقتی سرخپوستها به پیروزی کمی میرسیدند به خاطر حرص اسپانیاییها به طلا، توی حلق اسیرهایشان طلای مذاب ریختند. یا بعضی قبیلهها دسته جمعی خودکشی کردند تا اسیر نشوند. طلا، شراب، دریاسالاری، هدیه، مالکیت، ادویه، توتون، بردهداری و سگ چیزهایی بودند که توی این کتاب اهمیت داشت. یادم باشد بدمستی یک دریانورد عرب لاابالی(احمدبن ماجر) شروع استعمار هند را رقم زد.#مرور_نویسی
@jostarestan
۱۹:۰۴
بازارسال شده از استاد محمد شجاعی (رسمی)
※ نماز توبه
نماز یکشنبه ماه ذیالقعده
سید بن طاووس برای روز یکشنبه ماه ذیالقعده نمازی با فضیلت بسیار از رسول خدا(صلیالله علیه و آله) روایت کرده است.
فضیلت خواندن نماز یکشنبه ذیالقعده:
۱. هرکه آن را بجا آورد، توبهاش پذیرفته حق و گناهش آمرزیده میشود.۲. طلبکاران او در قیامت از وی راضی گردند.۳. با ایمان از دنیا برود و ایمانش از او گرفته نشود.۴. قبرش وسیع و نورانی گردد.۵. پدر و مادرش از او راضی شوند و آمرزش حق نصیب پدر و مادر و فرزندان و نژاد او گردد.۶. روزی او توسعه یابد.۷. فرشته مرگ در وقت مردن با او مدارا کند و جانش را به آسانی بستاند.
@ostad_shojae
نماز یکشنبه ماه ذیالقعده
سید بن طاووس برای روز یکشنبه ماه ذیالقعده نمازی با فضیلت بسیار از رسول خدا(صلیالله علیه و آله) روایت کرده است.
فضیلت خواندن نماز یکشنبه ذیالقعده:
۱. هرکه آن را بجا آورد، توبهاش پذیرفته حق و گناهش آمرزیده میشود.۲. طلبکاران او در قیامت از وی راضی گردند.۳. با ایمان از دنیا برود و ایمانش از او گرفته نشود.۴. قبرش وسیع و نورانی گردد.۵. پدر و مادرش از او راضی شوند و آمرزش حق نصیب پدر و مادر و فرزندان و نژاد او گردد.۶. روزی او توسعه یابد.۷. فرشته مرگ در وقت مردن با او مدارا کند و جانش را به آسانی بستاند.
@ostad_shojae
۱:۵۹
دوستان برای نمادسازی و زندهنگه داشتن یاد بچههای میناب میتوانید از نماد زیر توی نوشتهها، نامکاربری یا کانالهاتون استفاده کنید.
@jostarestan
۸:۱۲
بازارسال شده از نشریه "عین"
🩸 فراخوان شماره یازدهم مجله عین؛ «خون»
#فراخوان #خون #حماسه #سوگ #ماه_محرم
۱۶:۱۱
بازارسال شده از استودیو گرافیک ارکیده ☫
#تایپوگرافی «یا امام الرئوف»
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
در زیارتنامه آن حضرت میخوانیم: «السَّلَامُ عَلَی الْإِمَام الرَّئوف» (سلام بر امام رئوف). در توضیح این واژه باید بدانیم که رأفت یک نوع شدت در رحمت میباشد. در واقع هر چند بین دو واژه رأفت و رحمت، قرابت و نزدیکی در معنا وجود دارد؛ اما در بررسی دقیق لغوی این دو به یک معنا نبوده و فرقی ظریف بینشان وجود دارد.مرحوم مصطفوی در کتاب «التحقیق» خود فرق بین رأفت و رحمت را اینگونه بیان میکند: «رأفت، عطوفت، لطف و رحمت خالص و شدید است یعنی لطف و رحمتی است که وقوع درد و ناراحتی را برنمی تابد هر چند آن درد و ناراحتی به مصلحت فرد باشد؛ اما رحمت، صرف عطوفت و مهربانی کردن است مهربانی کردنی که گاهی با درد و ناراحتی فرد نیز همراه است مانند لطف و رحمت یک جراح به یک بیمار علاقهمند به بهبودی؛ بنابراین «رأفت» مرحلهای دقیقتر و بالاتر از «رحمت» است، و هرگز در مسائل ناخوشایند به کار نمیرود، ولی رحمت در امور ناخوشایندی که به خاطر مصلحتی انجام میشود، استعمال میشود.
میلاد امام رضا (ع)۱۴۰۴ ه.ش#وحید_پیله_ور
#امام_الرئوف #انیس_النفوس #شمس_الشموس #امام_رضا #ضامن_آهو #ثامن_الحجج #غریب_الغربا #معین_الضعفا #علی_بن_موسی_الرضا #پوستر #پوستر_مذهبی
@orchidgraphicstudio
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
در زیارتنامه آن حضرت میخوانیم: «السَّلَامُ عَلَی الْإِمَام الرَّئوف» (سلام بر امام رئوف). در توضیح این واژه باید بدانیم که رأفت یک نوع شدت در رحمت میباشد. در واقع هر چند بین دو واژه رأفت و رحمت، قرابت و نزدیکی در معنا وجود دارد؛ اما در بررسی دقیق لغوی این دو به یک معنا نبوده و فرقی ظریف بینشان وجود دارد.مرحوم مصطفوی در کتاب «التحقیق» خود فرق بین رأفت و رحمت را اینگونه بیان میکند: «رأفت، عطوفت، لطف و رحمت خالص و شدید است یعنی لطف و رحمتی است که وقوع درد و ناراحتی را برنمی تابد هر چند آن درد و ناراحتی به مصلحت فرد باشد؛ اما رحمت، صرف عطوفت و مهربانی کردن است مهربانی کردنی که گاهی با درد و ناراحتی فرد نیز همراه است مانند لطف و رحمت یک جراح به یک بیمار علاقهمند به بهبودی؛ بنابراین «رأفت» مرحلهای دقیقتر و بالاتر از «رحمت» است، و هرگز در مسائل ناخوشایند به کار نمیرود، ولی رحمت در امور ناخوشایندی که به خاطر مصلحتی انجام میشود، استعمال میشود.
میلاد امام رضا (ع)۱۴۰۴ ه.ش#وحید_پیله_ور
#امام_الرئوف #انیس_النفوس #شمس_الشموس #امام_رضا #ضامن_آهو #ثامن_الحجج #غریب_الغربا #معین_الضعفا #علی_بن_موسی_الرضا #پوستر #پوستر_مذهبی
@orchidgraphicstudio
۹:۲۸
"آن" های زندگی
ایمان آذیش تا اورست رفت در جستجوی "آن". روزنوشتهایش را توی کتابی با همین عنوان منتشر کرد. میگویند داستان باید "آن" داشته باشد. همین چند دقیقه پیش، روی زمین، بدون اینکه انگشتهای پایم را از دست بدهم توی سرما، یکی از "آن" های ناب زندگیام را تجربه کردم. باید بنویسمش..
@jostarestan
ایمان آذیش تا اورست رفت در جستجوی "آن". روزنوشتهایش را توی کتابی با همین عنوان منتشر کرد. میگویند داستان باید "آن" داشته باشد. همین چند دقیقه پیش، روی زمین، بدون اینکه انگشتهای پایم را از دست بدهم توی سرما، یکی از "آن" های ناب زندگیام را تجربه کردم. باید بنویسمش..
۸:۰۰
فراکتابمجبورم بعضی از کتاب ها را از فراکتاب بخرم. تا به حال خرید کتاب فیزیکی، الکترونیکی و صوتی از فراکتاب را تجربه کردم. یادم هست از قابلیت تورق مجازی فراکتاب هم توی کانالم تعریف کردم. این که بعضی از ناشرها با طاقچه به مشکل خوردند و انتشار الکترونیک کتابهایشان را آن جا متوقف کردند چند تا حُسن داشت. 1.آدم ها مجبور شدند نرم افزارهای دیگر را تجربه کنند. 2. رقابت راکد نماند. 3.انحصار شکست. شاید حُسنهای دیگری هم داشته باشد البته. اما سوالم اینجاست چرا امکان کپی و به اشتراک گذاری از خطهای کتاب الکترونیک توی فراکتاب این قدر مزخرف است؟ کُفرم را در می آورد! محدودیت کلمه اش دقیقا مثل توهین است. تعدادش خیلی کم است، در حد سه خط. وقتی متن را پر رنگ میکنم و میخواهم تا صفحهی بعد چند خطی را همین طور پررنگ بکشم هم نمی شود. توی طاقچه خیلی راحت میشود این کار را کرد. به نظرم این یکی از بزرگترین ضعفهای نرم افزار فراکتاب برای انتشارِ بریده است. اگر میشناسید کسی را که اعتراض این کتابخوان را میتواند برساند به گوشِ عواملش تا فکری کنند، لطفا توی دست به دست شدن این متن کمکم کنید.
پینوشت: نمیگم بزنید مجله چون هر دفعه گفتم نزدید!
@jostarestan
پینوشت: نمیگم بزنید مجله چون هر دفعه گفتم نزدید!
۸:۱۲
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
۱۳:۴۵
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#طاغوت
«من این مؤمنایی که میرن تو بلاد کفر و طاغوت، مثلاً آمریکا زندگی میکننرو نمیفهمم.» این را توی کلاس تدبر در قرآن، از یک استاد شنیدم. اتفاقاً زن و شوهری که هر جمعهی آخر ماه، توی خانهشان، جامعه کبیره میخواندیم هم تازه رفته بودند آمریکا. مانده بودم استاد چرا به آمریکا گفت طاغوت؟!
خیلی سال قبل، پدرم مشتریای داشت که به ظاهرش میخورد هیچ دین و ایمانی نداشته باشد. پسرش رفته بود آمریکا و خودش هم هر شش ماه باید میرفت تا گرینکارتش باطل نشود. شنیدم که گفت: «آخرش، همه میرن اونجا.» آن موقع، خیلی حالیام نشد؛ یعنی چه که «همه آخرش میرن اونجا»؟ مگر همه آخرش نمیمیرند و نمیروند آن دنیا؟! توی ذهنم مسخرهاش کردم.
من یک دانشجوی نیمچهمذهبی ساده بودم. وقتی «مَکبوک» خریدم هم منظور خیلیها را نفهمیدم؛ نه منظور آن مدیرعاملِ شرکت را که با آبوتاب از لپتاپم تعریف میکرد، نه منظور کسی که چپچپ، نگاه و اخوپیف کرد. به رئیسم گفتم هنوز نرمافزار وُرد روی لپتاپ نصب نکردهام و نمیتوانم صورتجلسه بنویسم. جواب داد: «فقط باهاش بیا تو جلسه و بذارش رو میز! نمیخواد چیزی بنویسی!»باز، نفهمیدم چرا!! برایم مهم هم نبود. من با آمریکا مشکلی نداشتم، اهل پُز و مُد هم نبودم. یک لپتاپ خوب به پیشنهاد برادرم گرفته بودم که باهاش برنامهنویسی کنم. دوزاریام خیلی کج بود. یک مدت گذشت تا دهانم برای سیلیکُنوَلِی¹، هماندهکدهای که تویش شرکتهای بزرگ، جان گرفتند، آب بیفتد. برای دخترِ همکارم که رفت آمریکا دکترا بخواند و برای زندگی بماند، توی دلم دست زدم. به آیندهی بچههایش، غبطه خوردم. به تکوتا افتادم که به شکل مجازی با دوستم که توی کاناداست کار کنم و پولش را تقسیم کنیم و خودم هم مهاجرت کنم. توی جهیزیه، یخچالفریزر آمریکایی خریدم که مرگ نداشته باشد. یک بار هم توی تظاهرات نرفتم بگویم «مرگ بر آمریکا». من با آمریکا مشکلی نداشتم. تازه داشت برایم مدینهی فاضله هم میشد؛ تا شهادت حاجقاسم و طوفانالاقصی که تازه یک چیزهایی دستگیرم شد. رفتم لانهی جاسوسی و دیدم چقدر رهبرهای آزادهی جهان را آمریکا کشته؛ دهانم باز ماند. حرفهای سیدحسننصرالله در مورد آمریکا را شنیدم. حرفهای سیدعلی و امام را هم. معنی «آمریکا شیطان بزرگ استِ» امام، تازه داشت رَج میانداخت توی وجودم ولی نه آنقدر که برچسب طاغوت بچسبانم به آمریکا.آمریکا توی غزه، دانشگاه ساخته بود. برایم با اسرائیل فرق داشت. سرمایهدارهایش اهل کار خیر بودند. مهد آزادی بود.
هرچه بیشتر، ایران و پیشرفتهایش را شناختم، مهاجرت از سرم افتاد. من ماجرای موشکهای ایران را تا قبل از کتاب «خطمقدم» نمیدانستم. تا قبل از کتاب «عملیات احیا» از «جَمکو» و «الکتروموتور»، چیزی نشنیده بودم. کتابها، ایران را برایم دوستداشتنی کردند. ولی تخم نفرت از آمریکا هنوز توی دلم جان نگرفته بود. شاید فقط درکی مبهم از کلمهی «دشمنِ» رهبر شهیدم داشتم.
توی جنگ دوازده روزه که فُردو را زد، تازه دوزاریام افتاد. جلوی کعبه بودم؛ نفرتش همهی وجودم را گرفت. دلم برای سردارها، دانشمندها و کشورم سوخت. وقتی که رهبر، خطاب به آمریکا از سرنگونی فرعونها و طاغوت گفت، یاد حرف آن استاد قرآن افتادم.
حالا دیگر بعد از جنگ رمضان، من هم با آمریکا پدرکشتگی دارم. دلم میخواهد غرق شدنش را ببینم. نمیدانم سایهی جنگ، الآن کجای کشورم هست. دلم از دیدن عکس بچههای شهید روی در و دیوار شهر، خون است.دلم میخواهد سرنگونی آمریکا را جشن بگیرم.دلم میخواهد با همه وجودم فریاد بزنم «مرگ بر آمریکا! مرگ بر قاتل حاجقاسم! مرگ بر قاتل رهبرم! مرگ بر قاتل بچههای میناب! مرگ بر جانیِ غرقکنندهی ناو دنا! مرگ بر طاغوت! مرگ بر شیطان! مرگ بر آمریکا که دست شیطان را از پشت بسته!»
#حمیده_کاظمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
«من این مؤمنایی که میرن تو بلاد کفر و طاغوت، مثلاً آمریکا زندگی میکننرو نمیفهمم.» این را توی کلاس تدبر در قرآن، از یک استاد شنیدم. اتفاقاً زن و شوهری که هر جمعهی آخر ماه، توی خانهشان، جامعه کبیره میخواندیم هم تازه رفته بودند آمریکا. مانده بودم استاد چرا به آمریکا گفت طاغوت؟!
خیلی سال قبل، پدرم مشتریای داشت که به ظاهرش میخورد هیچ دین و ایمانی نداشته باشد. پسرش رفته بود آمریکا و خودش هم هر شش ماه باید میرفت تا گرینکارتش باطل نشود. شنیدم که گفت: «آخرش، همه میرن اونجا.» آن موقع، خیلی حالیام نشد؛ یعنی چه که «همه آخرش میرن اونجا»؟ مگر همه آخرش نمیمیرند و نمیروند آن دنیا؟! توی ذهنم مسخرهاش کردم.
من یک دانشجوی نیمچهمذهبی ساده بودم. وقتی «مَکبوک» خریدم هم منظور خیلیها را نفهمیدم؛ نه منظور آن مدیرعاملِ شرکت را که با آبوتاب از لپتاپم تعریف میکرد، نه منظور کسی که چپچپ، نگاه و اخوپیف کرد. به رئیسم گفتم هنوز نرمافزار وُرد روی لپتاپ نصب نکردهام و نمیتوانم صورتجلسه بنویسم. جواب داد: «فقط باهاش بیا تو جلسه و بذارش رو میز! نمیخواد چیزی بنویسی!»باز، نفهمیدم چرا!! برایم مهم هم نبود. من با آمریکا مشکلی نداشتم، اهل پُز و مُد هم نبودم. یک لپتاپ خوب به پیشنهاد برادرم گرفته بودم که باهاش برنامهنویسی کنم. دوزاریام خیلی کج بود. یک مدت گذشت تا دهانم برای سیلیکُنوَلِی¹، هماندهکدهای که تویش شرکتهای بزرگ، جان گرفتند، آب بیفتد. برای دخترِ همکارم که رفت آمریکا دکترا بخواند و برای زندگی بماند، توی دلم دست زدم. به آیندهی بچههایش، غبطه خوردم. به تکوتا افتادم که به شکل مجازی با دوستم که توی کاناداست کار کنم و پولش را تقسیم کنیم و خودم هم مهاجرت کنم. توی جهیزیه، یخچالفریزر آمریکایی خریدم که مرگ نداشته باشد. یک بار هم توی تظاهرات نرفتم بگویم «مرگ بر آمریکا». من با آمریکا مشکلی نداشتم. تازه داشت برایم مدینهی فاضله هم میشد؛ تا شهادت حاجقاسم و طوفانالاقصی که تازه یک چیزهایی دستگیرم شد. رفتم لانهی جاسوسی و دیدم چقدر رهبرهای آزادهی جهان را آمریکا کشته؛ دهانم باز ماند. حرفهای سیدحسننصرالله در مورد آمریکا را شنیدم. حرفهای سیدعلی و امام را هم. معنی «آمریکا شیطان بزرگ استِ» امام، تازه داشت رَج میانداخت توی وجودم ولی نه آنقدر که برچسب طاغوت بچسبانم به آمریکا.آمریکا توی غزه، دانشگاه ساخته بود. برایم با اسرائیل فرق داشت. سرمایهدارهایش اهل کار خیر بودند. مهد آزادی بود.
هرچه بیشتر، ایران و پیشرفتهایش را شناختم، مهاجرت از سرم افتاد. من ماجرای موشکهای ایران را تا قبل از کتاب «خطمقدم» نمیدانستم. تا قبل از کتاب «عملیات احیا» از «جَمکو» و «الکتروموتور»، چیزی نشنیده بودم. کتابها، ایران را برایم دوستداشتنی کردند. ولی تخم نفرت از آمریکا هنوز توی دلم جان نگرفته بود. شاید فقط درکی مبهم از کلمهی «دشمنِ» رهبر شهیدم داشتم.
توی جنگ دوازده روزه که فُردو را زد، تازه دوزاریام افتاد. جلوی کعبه بودم؛ نفرتش همهی وجودم را گرفت. دلم برای سردارها، دانشمندها و کشورم سوخت. وقتی که رهبر، خطاب به آمریکا از سرنگونی فرعونها و طاغوت گفت، یاد حرف آن استاد قرآن افتادم.
حالا دیگر بعد از جنگ رمضان، من هم با آمریکا پدرکشتگی دارم. دلم میخواهد غرق شدنش را ببینم. نمیدانم سایهی جنگ، الآن کجای کشورم هست. دلم از دیدن عکس بچههای شهید روی در و دیوار شهر، خون است.دلم میخواهد سرنگونی آمریکا را جشن بگیرم.دلم میخواهد با همه وجودم فریاد بزنم «مرگ بر آمریکا! مرگ بر قاتل حاجقاسم! مرگ بر قاتل رهبرم! مرگ بر قاتل بچههای میناب! مرگ بر جانیِ غرقکنندهی ناو دنا! مرگ بر طاغوت! مرگ بر شیطان! مرگ بر آمریکا که دست شیطان را از پشت بسته!»
#حمیده_کاظمی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱۸:۲۲
بازارسال شده از مرکز ایده و متن آفاق
هنرِ دیدنِ جنگ؛ امیر سعادتی.pdf
۱.۰۴ مگابایت
نسخه موبایلی
۵:۵۵
بازارسال شده از روزهای مادرانه
چند روز پیش یه پست دیدم که در حمایت از جنگ و تجاوز امریکا و اسرائیل نوشته شده بود. از دیدن اسم نویسندهش اول جا خوردم چون میشناختمش. بعد فکر کردم و یادم اومد سالها پیش به چه ویژگیای میشناختمش! اون آقا همون موقعها هم آدم کثیفی بود. معروف بود به دختربازی و هرزگی، یه جوری که امثال ماها تا میشد ازش فاصله میگرفتیم.بعد یاد یه آشنای دیگه افتادم. معروف بود به شرابخواری. در ملاء عام ازش حرف میزد. اون هم این روزها پهلویچی شده.بعد یاد یکی دیگه افتادم که با تقلب توی تولید و قاچاق دارو، حسابی پولدار شد. اون هم امروز عَلَم جنگ برای نجات(!) مردم برداشته!.کشفم اینه: آدمی که توی زندگی شخصیش کثیف باشه، نمیتونه زندگی اجتماعی و سیاسی تمیزی داشته باشه. از زنبارهها، شرابخوارها، حرامخوارها و هرزهها، صلحطلب و مهربون و آزاده درنمیاد. یه جایی، یه روزی بالاخره کثافت زندگی شخصیشون بیرون میزنه و میندازهشون پایین. سقوط میکنن و میشن پهلویچی، برعنداز، وزیر جنگ!پینوشت برای خودم: میترسی از سقوط؟ زندگی شخصیت رو بچسب. اگر یه چیزی باشه که بتونه روزی که پل باریک میشه نگهت داره، همین چیزهاییه که فقط خودت میدونی و خدا.#روزهای_مادرانه
۲۰:۴۷
جستارستان | حمیده کاظمی ☫
چند روز پیش یه پست دیدم که در حمایت از جنگ و تجاوز امریکا و اسرائیل نوشته شده بود. از دیدن اسم نویسندهش اول جا خوردم چون میشناختمش. بعد فکر کردم و یادم اومد سالها پیش به چه ویژگیای میشناختمش! اون آقا همون موقعها هم آدم کثیفی بود. معروف بود به دختربازی و هرزگی، یه جوری که امثال ماها تا میشد ازش فاصله میگرفتیم. بعد یاد یه آشنای دیگه افتادم. معروف بود به شرابخواری. در ملاء عام ازش حرف میزد. اون هم این روزها پهلویچی شده. بعد یاد یکی دیگه افتادم که با تقلب توی تولید و قاچاق دارو، حسابی پولدار شد. اون هم امروز عَلَم جنگ برای نجات(!) مردم برداشته! . کشفم اینه: آدمی که توی زندگی شخصیش کثیف باشه، نمیتونه زندگی اجتماعی و سیاسی تمیزی داشته باشه. از زنبارهها، شرابخوارها، حرامخوارها و هرزهها، صلحطلب و مهربون و آزاده درنمیاد. یه جایی، یه روزی بالاخره کثافت زندگی شخصیشون بیرون میزنه و میندازهشون پایین. سقوط میکنن و میشن پهلویچی، برعنداز، وزیر جنگ! پینوشت برای خودم: میترسی از سقوط؟ زندگی شخصیت رو بچسب. اگر یه چیزی باشه که بتونه روزی که پل باریک میشه نگهت داره، همین چیزهاییه که فقط خودت میدونی و خدا. #روزهای_مادرانه
اگر یه چیزی باشه که بتونه روزی که پل باریک میشه نگهت داره، همین چیزاییه که فقط خودت میدونی و خدا.
۲۰:۵۲
روز معلم
راهنمایی مدرسهی شاهد میرفتم. فرزند شهید نبودم، سر و سِرّی هم نداشتم با شهدا و فرزندهایشان. یک پارتی توی آموزش و پرورش منطقه 6 داشتیم که کارم را ردیف کرد. دختر وزیر هم توی مدرسهی ما بود. وزیری که سُر و مُر و گُنده توی دولت بود و هنوزم شهید نشده. حالا نمیدانم درسهایی که آنجا خواندم حلال است یا حرام. بگذریم؛ از بحث خارج نشویم.تصمیم گرفتم به یکی از معلمهایم روز معلم هدیه بدهم. روز قبلش رفتم کارگاه بابا. پارچهی لیز خوشگلی از انبار پیدا کردم. بست نشستم توی کارگاه تا بابا شومیز را بُرید و دوخت؛ یک شومیز یقه حلزونی دلبر. کادویش کردم. صبح، اولِ کلاس کادو را گذاشتم روی میز معلم. یکی دو نفر دیگر هم کادوهایشان را آوردند. ولی کادوی من اندازهاش از بقیه بزرگتر بود. ذوق داشتم بازش کند. هیچکدام از کادوها را قبول نکرد. یعنی بدون اینکه بازشان کند صدایمان کرد تا هر کس کادویی که آورده از روی میز بردارد. نوبتی رفتیم و کادوهایمان را برداشتیم. هنوز صحنهای که با بغض رفتم جلوی میزش و کادو را سُراندم و شکم انداخت بین زمین و هوا و دستهای من، از جلوی چشمم نرفته. کارش آن لحظه مثل این بود که به ما چند نفر بگوید: «برید گوشهی کلاس و تا آخر درس یه پاتون رو بگیرید بالا.» خودش ایستاد وسط کلاس. انگار بغض داشت. تشکر کرد از همه؛ مخصوصا ماها که کادو برده بودیم. بعد توضیح داد: «دلخور نشید عزیزای من که نمیتونم کادوهاتون رو قبول کنم. به خاطر بچههایی که اونا هم دلشون میخواسته کادو بیارند ولی نتونستند و شاید خجالت بکشند، از روز اولی که معلم شدم هیچ کادویی رو روزمعلم قبول نکردم.»حق داشت. مدرسهی شاهد بودیم. شاید اگر جلوی همه کادو را نمیدادم قبول میکرد. یا حداقل بازش میکرد و آن یقهی حلزونیاش را میدید. #ناداستان
@jostarestan
راهنمایی مدرسهی شاهد میرفتم. فرزند شهید نبودم، سر و سِرّی هم نداشتم با شهدا و فرزندهایشان. یک پارتی توی آموزش و پرورش منطقه 6 داشتیم که کارم را ردیف کرد. دختر وزیر هم توی مدرسهی ما بود. وزیری که سُر و مُر و گُنده توی دولت بود و هنوزم شهید نشده. حالا نمیدانم درسهایی که آنجا خواندم حلال است یا حرام. بگذریم؛ از بحث خارج نشویم.تصمیم گرفتم به یکی از معلمهایم روز معلم هدیه بدهم. روز قبلش رفتم کارگاه بابا. پارچهی لیز خوشگلی از انبار پیدا کردم. بست نشستم توی کارگاه تا بابا شومیز را بُرید و دوخت؛ یک شومیز یقه حلزونی دلبر. کادویش کردم. صبح، اولِ کلاس کادو را گذاشتم روی میز معلم. یکی دو نفر دیگر هم کادوهایشان را آوردند. ولی کادوی من اندازهاش از بقیه بزرگتر بود. ذوق داشتم بازش کند. هیچکدام از کادوها را قبول نکرد. یعنی بدون اینکه بازشان کند صدایمان کرد تا هر کس کادویی که آورده از روی میز بردارد. نوبتی رفتیم و کادوهایمان را برداشتیم. هنوز صحنهای که با بغض رفتم جلوی میزش و کادو را سُراندم و شکم انداخت بین زمین و هوا و دستهای من، از جلوی چشمم نرفته. کارش آن لحظه مثل این بود که به ما چند نفر بگوید: «برید گوشهی کلاس و تا آخر درس یه پاتون رو بگیرید بالا.» خودش ایستاد وسط کلاس. انگار بغض داشت. تشکر کرد از همه؛ مخصوصا ماها که کادو برده بودیم. بعد توضیح داد: «دلخور نشید عزیزای من که نمیتونم کادوهاتون رو قبول کنم. به خاطر بچههایی که اونا هم دلشون میخواسته کادو بیارند ولی نتونستند و شاید خجالت بکشند، از روز اولی که معلم شدم هیچ کادویی رو روزمعلم قبول نکردم.»حق داشت. مدرسهی شاهد بودیم. شاید اگر جلوی همه کادو را نمیدادم قبول میکرد. یا حداقل بازش میکرد و آن یقهی حلزونیاش را میدید. #ناداستان
۱۳:۱۰
لالاییسرزبون دار بود؛ خوشبرورو و تپل. همیشه بلند سلام میکرد. هر وقت جلوی در چیزی ازش میپرسیدم بدون خجالت جواب میداد. گاهی خودش میامد و چُغلی زهرا و علی را میکرد. همکلاسی و بغلدستی دخترم را میگویم. دیروز یک لحظه جلوی در دیدمش. رفت قایم شد. صورتش نصف شده بود. جواب سلامم را نداد. میخواستم باهاش حرف بزنم، نیامد جلو. باورم نمیشد این بچه همان بچه باشد. یک لحظه ترسیدم. گفتم نکند مریض شده زبانم لال. یاد سیمین افتادم که جلال در موردش گفت: «داشت خودش را برای سرطان داشتن آماده میکرد. وقیافهاش را و زردنبو بودن را و لاغری را»توی دلم گفتم: « استغفرالله»حتماصدای «وای چقدر لاغر شدی» خیلیها توی سرش سوت میکشیده که خودش را پشت در قایم کرد. زنگ زدم به مادرش حال و احوال کنم. پرسیدم: «چی شده؟ تو ایام جنگ چیزی شد؟ سر و صدا زیاد شنیده؟» جواب داد: «نه اتفاقا، یه ماه شمال بودیم یه هفته هم مشهد» شنیدم یکی از دخترهای همسایه را موج پرت کرده بود و یک مدت شوکه شده. بابا مامانش افتاده بودند دنبال روانشناس و دوا درمان تا بهتر شد، گفتم شاید این هم همین اتفاق برایش افتاده.پرسیدم: «آزمایش خون داده تازگی؟ شاید تیروئید داره میگید کم اشتها شده» برایم تعریف کرد: «همون روز اول جنگ توی مدرسه خیلی بد بهشون گفتند برید، بدو بدو بارنگ پریده رسید خونه. از اون به بعد همهش اخبار رو دنبال میکرد. همهش نگرانه. با اینکه بردیمش شمال، جلوش هم چیزی نمیگیم ولی باز خودش هی پیگیره اخباره. دکتر بردمش گفته همهش از اضطرابه. حالا تقویتی گرفتم براش. مشهد هم رفتیم که بهتر بشه ولی اونجا هم میگفت غذا از گلوم پایین نمیره»چرا باید غذا از گلوی بچهی ۸ساله پایین نرود؟ نه کسی از دست داده، نه صدایی شنیده، نه جنازهای دیده و نه موجی پرتش کرده؛ آن وقت اینطوری شده؛ بمیرم برای بچههای غزه.شب، موقع خواب زهرا گفت: «مامان میترسم» رد اشک روی صورتش معلوم بود. پرسیدم: «گریه کردی» زد زیر گریه! بلند بلند. فکر کردم شاید بغلدستیاش چیزی بهش گفته. هر چه اضطراب داشته منتقل کرده به زهرا. اعصابم خورد شد.«اعصاب خورد!» چه ترکیب آشنایی. چیزی که بیشتر از یک ماه هرکس دوزی از آن را تجربه کرده. بعضیها اور دوز کردند، بعضیها سکته. سند جنایت آمریکا فقط عکسهای در و دیوار شهر نیست که پر شده از شهید؛ پلها و ساختمانهایی نیست که خراب شده. سند جنایت آمریکا همین قصههای اعصاب خوردیهاست. قصهی بچههای جنگ، قصهی سکتهکردهها، قصهی جرو بحثهای بیمنطق. چقدر درست گفت علیررضا زادبر که «چند دقیقه صدای اون باند و اجرا رو قطع کنید مردم با هم گفتوگو کنند.» به اندازهی کافی از این تجمعها عکس و فیلم و قاب گرفتند.بین مردم از ایندست قصهها زیاده.حتما کنار قصهی غصهها میتوان قصهی این استقامت را هم پیدا کرد. اگر شب نبود روز هم معنی نداشت. کامیونیتی واقعی همینه؛ تجمعی که مردم با هم حرف بزنند. با گوشی ضبط کنند حرفهایشان را. بروند موکب تاریخشفاهی تحویل بدهند. آنجا صوتها را برسانند دست پیادهساز و نویسنده. بنویسند همهی جنایتها آمریکا را؛ تا چیزی دیگر توی تاریخ گم نشد. تا غذا توی گلوی هیچ بچهای گیر نکند از غصه، تا چند سال بعد دایهای مهربانتر از مادر نیاید برای بچههای ما لالایی بخواند. راست گفتند که وطن مثل مادر است.
@jostarestan
۱۴:۲۸
فرم و قالبقبلا که نویسنده نبودم خیلی راحتتر مینوشتم؛ از هر دری بدون هیچ فرم و قالبی. هنوز هم نویسنده نشدم البته به معنای مرسومش. ولی آن راحتی را دیگر ندارم. فرم زده نشدم ولی انگار نمیتوانم از همه دری کنار هم بنویسم. همانطوری که مغزم مثل یک سیپییو corei7 بین موضوعها میچرخد، نمیشود نوشت. شاید وسواس گرفتم. میخواستم در مورد همهی نشانههای این یکی دو روز بنویسم. بعد گفتم نه بگذار جدایشان کنم. فقط قسمتهای مربوط به روز معلم را بنویسم، اما برای هدیه دادن و گرفتن هم کلی حرف دارم. تصمیمم را گرفتم. همه چیز را جداجدا مینویسم؛ نباید ماست و قیمهها را قاطی کنم. تازه فهمیدم وقتی گوشتکوبیدههایم را میریزم توی آبگوشت، بعضیها چه فکرهایی بدی میکنند در موردم. ولی خوشمزه میشود. من این کار را توی یک هیئت آبگوشت خور یاد گرفتم. فکر نمیکردم بعضیها در موردم فکر بد کنند.الا ایحال مهم این است که خودم بدانم چه کار میکنم، یعنی اگر کسی از عمد ماست و قیمهها را هم قاطی کند و بخورد ایرادی ندارد. بزرگترین ایرادش از نگاه بیرونی این است که هیچکس نمیفهمد طرف دارد قیمه میخورد. نوشتن هم همین است. دلنوشتهی بدون مخاطب میتواند هر فرمی داشته باشد اما متنی که منتشر میشود نباید پراکنده باشد و به چندتا موضوع بپردازد یا مخاطب را گیج کند.
@jostarestan
۱۷:۱۰
جستارستان | حمیده کاظمی ☫
دیدار رهبر با حجاج، اردیبهشت ۱۴۰۴ توی قرعهکشی اسمم در نیامد. به چند نفری که میشناختم رو زدم شاید بتوانند کاری کنند. خیلی دلم میخواست هر جوری شده بروم بیت برای دیدار رهبری با حجاج ۱۴۰۴. دفعه قبل که رفتم، مزهاش هنوز زیر زبانم بود. کور سوی امیدم هنوز روشن بود. آخر جلسهی بعد، مدیر کاروانمان گفت: ۵ نفر به سهمیه کاروانمان اضافه کردند. تا جلسه تمام شد رفتم جلو بپرسم من جزء آن ۵ نفر هستم یا نه. همانطور که بالا را نگاه میکرد تا رو صورت نامحرم زوم نکند، گفت: آره، شما رو نوشتم، فلانی هم هست. یکباره همهی آن دلشورهها رفتند و دلم حسابی مطمئن شد. خدا کار خودش را کرده بود. شب قبل از دیدار از خوشحالی خوابم نمیبرد. مثل زمان نامزدیمان، قبل از خواب کلی با وحید حرف زدم. از همه دری. ساعت ۲ خوابیدم و قبل از اذان صبح بیدار شدم. تصورش کردم که نماز شب میخوانَد. دستش را توی قنوت بالا گرفته و دعایمان میکند. از صورتش نور میبارید. نگاهش را بین جمعیت تقسیم کرد و با تواضعی وصف نشدنی برای جمعیت دست تکان داد. نمیدانم این محبت از کِی و کجا ریخته شده توی قلبم. توی حسینیه دستهایی را میدیدم که بالا میرفتند و خیسی پهنای صورتشان را پاک میکردند. همهی دلها مثل گنجشک میزد. وارد حسینیه که شدم و پاهایم را گذاشتم روی زیلوهای آبیاش، حس عجیبی داشتم. انگار خانه خودم است. آدمهای آنجا برایم آشنا بودند. فائضه را دیدم که آن وسط برای خودش میچرخید. برای اولین بار مهتاب را دیدم که مثل ماه بود. رفتم جلو و خودم را معرفی کردم. بین مهمانها راه میرفتم. وقت برای مصاحبه با کسی نبود. تواشیح و مداحیها پشت هم اجرا میشد. شروع کردیم به گفتن ذکر تلبیه. برای آنها که این روزها با هزار شوق و ذوق لبیک میگویند دعا کردم؛ چه آنها که در طلبش در تب و تابند، چه آنها که در حسرت روز و شبِ سالهای گذشتهشان میسوزند، حتی آنها که حج را مسخره میکنند و لبیک نمیگویند. دو تا سخنران چند دقیقهای قبل از آقا صحبت کردند. حرفهایشان هم پوشانی داشت و پر از وَ و پر از اسم سازمانها و دستگاهها بود. یکی از جمله ها آن قدر طولانی بود که اگر یکنفس میخواست بخواند وسطش کم میآورد. چندتایی هواگیری کرد تا رسید به آخرش. آن قدر فشرده نشسته بودیم که بنیآدم اعضای یک پیکرند را حسابی درک کردم. آقا همهی حرفها را با دقت گوش داد و آخر تشکر کرد. مثل یک تیکه ماه نشسته بود روی صندلیای که از دور میدیدمش. جوری قاب بسته بودم که یک لحظه هم چشم ازش برندارم. صحبتش را شروع کرد. از سیاسی بودن حج در یک زمان و یک مکان گفت، از اینکه این قالب سیاسی تویش پر از عمل عبادیست. یکی یکی مناسک را گفت و تلنگری به اسرارشان زد. مثلا : حتی بین دو کوه از مشکلات در زندگیات هم نباید توقف کنی، باید سعی کنی. یک جاهایی حتی بدوی. از منافع حج گفت برای همهی مردم، برای همهی بشریت. اینها را از توی کتاب خود خدا گفت. یعنی خدا خودش توی کتابش اینجور گفته. آخر سر هم برای همهمان دعا کرد. من هم خدا را به نفسهای زیر سقف آنجا قسم دادم؛ همراش آیه رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق را خواندم و دعا کردم. خوب زادی برداشتم الحمدلله. هرچند سختی داشت این دیدار ولی میارزید. باتریام فول شارژ شد. امیدوارم تا آخر این سفر، نه؛ تا دیدار بعدیام با این کوه پر آرامش، این ابرمرد تاریخ، این عشق، باتریام خالی نشود. #ناداستان #روایت_دیدار
@jostarestan
پارسال این روزهاتو از حج برایمان گفتی..از عملی سیاسی که تویش پر از عملهای عبادی است.. گفتی حتی بین دو کوه از مشکلات هم باید حرکت کرد..یکجاهایی باید دوید..ولی چرا نگفتی سالِ بعد یک حاجی بین دو کوه دلتنگی، یکی برای خودت و یکی حج، چه کار کند؟ چرا نگفتی این آخرین دیدارت بود با حاجیها؟
@jostarestan
۵:۳۲
لهجهچقدر نادر ابراهیمی دلش از لهجهی تهرانیها پر بود! از مقدمهی کتاب براعت استهلال فهمیدم. تا حالا با این همه توپیدن به لهجهی مغلوطمان برنخورده بودم. یعنی اصلا فکر نمیکردم مدل صاف و صوف حرف زدن خودمان هم یک جور لهجه باشد و به قول نادر لهجهای غیر اصیل. قبلش گویشها را به دو قسمت تقسیم میکردم بدون لهجه و با لهجه، اولی تهرانی دومی شهرستانی. نادر همهی کاسهکوزههای ذهنم را به هم ریخت!
@jostarestan
۸:۳۲
عروسی اردیبهشت ۱۴۰۵
همبازیاش مرغ و خروس و جوجه بود. ما هم یکبار تولدش مرغ کادو بُردیم. تنها در خانه میماند تا مادرش از سرِکار برگردد. حالا بزرگ شده و عروسی گرفته بود. بزرگ که نه، از همهی پسرهای عزب فامیل هنوز کوچکتر است.
عروس را نمیدانم چقدر چک زدند یا چانه، که آمد به خانه. کار ندارم، من هِی داشتم فکر میکردم این بچه کدام فامیلش را گرفته. همهی فکو فامیل این بچه را چند باری دیده بودم، ولی آخر نفهمیدم کدام دخترِفامیلشان را گرفته. یک حدسهایی میزدم ولی خب مطمئن نبودم. چرا توی یک شب قیافهها باید این قدر تغییر کند؟ تازه بعضیها چقدر از این جملهی «وای چقدر عوض شدی نشناختمت» ذوق میکنند به جای اینکه بهشان بر بخورد.شاید حق دارند! هیچکدام از آن دخترها انگار توی عروسی نبودند اینقدر که همهی قیافهها عوض شده بود.
عروس هم تاج داشت هم ناخن مصنوعی. لباسش برق میزد و حتی تورش کار شده بود. وقتی نشست روی صندلی کنار داماد، پف دامنش را نمیتوانست بخواباند اینقدر که زیاد بود. فکر کنم دهان همه را بستند با این عروسی؛ البته آنهایی که بخواهند حرف بزنند اگر بگردند میتوانند یک چیزهایی پیدا کنند. مثلا بگویند «وا! چرا رقص سالسا نداشتند؟ چرا فلانی لباس ماکسی نپوشیده بود؟ چرا زمین کج نبود که عروس نتونه برقصه؟!» و از این جور حرفها.
دو نفر دفزن روبه روی هم دف میزدند. توی هوا پر از حباب شد. از میز بغلی صدای غری آمد که گفت:«میگه دخترت رو بگیر نیاد تو فیلم، فیلمشون خراب میشه. دختر من به این خوشگلی!» دخترش یک ذیقمور دو سه ساله بود که لباسی شبیه آفریقاییها پوشیده و بلد هم نبود برقصد!
مادر داماد چقدر سنگین بود. قدیمترها توی عروسیها دولا دولا دور کسانی که میرقصیدند میچرخید و سوت میزد. این حرکت مخصوص خودش بود. حالا سنگینورنگین ایستاده و دو انگشتی سوت میزد. چقدر عمر زود میگذرد! آن از بچهاش که اینقدر زود بزرگ شد این هم از خودش که شد مادرِداماد.
بنای نقد ندارم. خوش گذشت. اسراف نبود. حتی آخرش ظرف یکبار مصرف هم دادند که هر کس غذایش را نخورد ببرد. امیدوارم حسرت این رسمورسومها و یا ازدواج، روی دل کسی نماند و همهی جوانها بتواند برای عروسیشان آدمها را دور هم جمع کنند؛ به مختصر شامی و ذکری از اهلبیت؛ به دور از زرق و برق و انگیزههای دهنپرکنی. برای این زوج و همهی زوجها آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم و برای همهی فردها هم آرزوی زوجیت.
@jostarestan
همبازیاش مرغ و خروس و جوجه بود. ما هم یکبار تولدش مرغ کادو بُردیم. تنها در خانه میماند تا مادرش از سرِکار برگردد. حالا بزرگ شده و عروسی گرفته بود. بزرگ که نه، از همهی پسرهای عزب فامیل هنوز کوچکتر است.
عروس را نمیدانم چقدر چک زدند یا چانه، که آمد به خانه. کار ندارم، من هِی داشتم فکر میکردم این بچه کدام فامیلش را گرفته. همهی فکو فامیل این بچه را چند باری دیده بودم، ولی آخر نفهمیدم کدام دخترِفامیلشان را گرفته. یک حدسهایی میزدم ولی خب مطمئن نبودم. چرا توی یک شب قیافهها باید این قدر تغییر کند؟ تازه بعضیها چقدر از این جملهی «وای چقدر عوض شدی نشناختمت» ذوق میکنند به جای اینکه بهشان بر بخورد.شاید حق دارند! هیچکدام از آن دخترها انگار توی عروسی نبودند اینقدر که همهی قیافهها عوض شده بود.
عروس هم تاج داشت هم ناخن مصنوعی. لباسش برق میزد و حتی تورش کار شده بود. وقتی نشست روی صندلی کنار داماد، پف دامنش را نمیتوانست بخواباند اینقدر که زیاد بود. فکر کنم دهان همه را بستند با این عروسی؛ البته آنهایی که بخواهند حرف بزنند اگر بگردند میتوانند یک چیزهایی پیدا کنند. مثلا بگویند «وا! چرا رقص سالسا نداشتند؟ چرا فلانی لباس ماکسی نپوشیده بود؟ چرا زمین کج نبود که عروس نتونه برقصه؟!» و از این جور حرفها.
دو نفر دفزن روبه روی هم دف میزدند. توی هوا پر از حباب شد. از میز بغلی صدای غری آمد که گفت:«میگه دخترت رو بگیر نیاد تو فیلم، فیلمشون خراب میشه. دختر من به این خوشگلی!» دخترش یک ذیقمور دو سه ساله بود که لباسی شبیه آفریقاییها پوشیده و بلد هم نبود برقصد!
مادر داماد چقدر سنگین بود. قدیمترها توی عروسیها دولا دولا دور کسانی که میرقصیدند میچرخید و سوت میزد. این حرکت مخصوص خودش بود. حالا سنگینورنگین ایستاده و دو انگشتی سوت میزد. چقدر عمر زود میگذرد! آن از بچهاش که اینقدر زود بزرگ شد این هم از خودش که شد مادرِداماد.
بنای نقد ندارم. خوش گذشت. اسراف نبود. حتی آخرش ظرف یکبار مصرف هم دادند که هر کس غذایش را نخورد ببرد. امیدوارم حسرت این رسمورسومها و یا ازدواج، روی دل کسی نماند و همهی جوانها بتواند برای عروسیشان آدمها را دور هم جمع کنند؛ به مختصر شامی و ذکری از اهلبیت؛ به دور از زرق و برق و انگیزههای دهنپرکنی. برای این زوج و همهی زوجها آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم و برای همهی فردها هم آرزوی زوجیت.
۱۷:۴۴
نوشتن از کار معدن سختتر است. عرق روح را در میاورد.
@jostarestan
۱۴:۴۰