بله | کانال جستارستان | حمیده کاظمی
عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

۶۵۵عضو
*دایره‌ی واژگان*، بهمن ۱۴۰۴
_مامان! هنوزم خشن مونده؟_خشن؟ آهان! موهاتو میگی؟ فشن، آره.خندید. رو کرد به خواهرش و گفت: "زهرا فشن یعنی خوب." undefinedundefined @jostarestan

۱۵:۱۲

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

به مناسبت دهه‌ی فجر..
جستارستان | حمیده کاظمی
ظرف نشسته آبان ۱۴۰۴ گفتم چند فصل کتاب بخوانم قبل خواب چشم‌م خسته شود و فکرم یله، بلکه خوابم بگیرد. بعد از چند صفحه رسیدم به یک خط و از ترس بستمش. حالا مگر خوابم می‌برد! حتی می‌ترسیدم چشم‌هایم را ببندم. نوشته بود "ظرف‌های نشُسته را شب توی حیاط می‌گذاشتیم تا جن جلد نشود و برکت از خانه نرود!" سینکم پر از ظرف نشسته بود. حیاط نداشتیم، همه خواب بودند و سر و صدا می‌شد. چندتا غُر نثار نویسنده‌ی کتاب کردم و بلند شدم به ظرف شستن. با هر صدایی سرم را برمی‌گرداندم که نکند جنی از پشتم رد شود. دیده‌بودم مامانم همیشه شب ظرف ها را میشورد و نمی‌گذارد برای فردا، ولی هیچ وقت دلیلش را بم نگفته بود. تازه فهمیدم چرا آن‌شب مادربزرگ وحید با آن چشم و ابرویش استکان نشسته‌ی روی اپن را نشان داد تا آب بکشند! خیلی وقت بود از چیزی نمی‌ترسیدم. توی اینترنت جستجو کردم ببینم کس دیگری هم این را گفته یا نه؟ یک عکس خوفناک آمد. سریع ردش کردم. یکی نوشته بود بیشتر از بوی ظرف‌های نشسته استفاده می‌کنند. همه‌ی ظرف‌ها را شستم؛ امیدوارم شب خوابم ببرد! undefined @jostarestan
*ظرف نشسته٢*، بهمن ۱۴۰۴نمی‌دانم، شاید از اینکه دارم می‌ترسم ازشان خوشحال باشند. از این ابراز وجود پر قدرت! این را توی کتاب علامه‌طباطبایی حبیبه جعفریان خواندم. علامه به قمرسادات گفت: "اونا آزاری ندارند و فقط می‌خوان ابراز وجود کنند."دیشب ظرف‌های شام مانده بود و کم‌تر از پنج دقیقه می‌شد بشورم‌شان، اما حوصله نداشتم. حتی قبل خواب به این فکر کردم که چه‌ام شد؟ چرا آن چیزی که توی کتاب عطراسپندوگلاب خواندم و دو ماه با سینک خالی می‌رفتم توی رختخواب برایم رنگ باخت؟ مطمئنم یک صدایی نصف‌شبی بیدارم کرد. صدای پدال سطل آشغال استیل توی آشپزخانه بود، یا صدای یک چیزی که انگار خورد به سینی کنار یخچال. حتی می‌ترسم نگاه کنم ببینم چه بود. نویسنده‌‌ی کتاب‌ را فحش دادن هم فایده‌ای ندارد، باید مثل قبل با سینک خالی بروم توی رختخواب. جن‌ها وجود دارند و واقعا جلد می‌شوند! مطمئنم. حبیبه راست می‌گفت کتاب‌ها ترسناکند. دیروز وقتی رفتم دنبال پسرم فرهنگسرا؛ هنوز جشن تمام نشده بود و هیچ بچه‌ای بیرون نیامده بود. خیز برداشتم سمت کتاب‌های توی کتابخانه‌ی وسط راهرو؛ بعضی‌هایشان چپه توی قفسه بودند؛ نامرتب. زیر اسم کتاب‌های تقریظی چند ردیف تفسیر بود. دلم برای کتاب‌ها سوخت؛ انگار هول‌هولی و جابه‌جا چپانده شده بودند توی طبقات. دلم سوخت از اینکه هیچ مادری مثل من با شوق و ذوق نرفت سمت‌شان. توی دلمگفتم درست است از آن دخمه بیرون آمدید و خاک‌هایتان را گرفتند ولی با این مدل چیدن معلوم است همچنان برای آدم‌ها بی‌اهمیت‌اید. رفتم توی اتاق کتابدار"من چندتا کتاب گرفتم از دوهفته خیلی بیشتر شده، اشکالی نداره؟ کسی نیومده اون کتابا رو بخواد؟ یه وقت مدیون نشم؟" خندید و گفت: " نه! همین که شما کتاب می‌خونید ما ممنون‌‌تونیم" بعد دلم برای خودم هم سوخت که برنامه‌نویسی را ول کردم و افتادم دنبال نوشتن، بنویسم که چه؟ که کتاب شود برود توی یک قفسه و خاک بخورد؛ حتی اگر تقریظ گرفته باشد؟خودم را دلداری دادم؛ شاید همه‌ی آن مادرهایی که بی‌اهمیت به کتاب‌ها، منتظر بچه‌هایشان بودند مثل حبیبه می‌خواهند بچه‌هایشان را توی جنگل بزرگ کنند! گفت: "من اگر بچه داشته باشم توی جنگل بزرگش می کنم و نمی گذارم دست هیچ کتاب و کلمه ای به او برسد. این طوری همه چیز سرجایش خواهد بود، همه چیز طبیعی خواهد بود." کتاب‌ها واقعا ترسناک‌اند، آدم را حتی از خواب هم میندازنند. خدایا آخرعاقبت‌م را ختم به خیر کن، نه مثل نویسنده‌هایی که خودکشی کردند. بروم ببینم آشپزخانه چه صدایی بود که آمد؛ ابراز وجودشان تمام شد.#ناداستانundefined @jostarestan

۲:۳۱

"ترامپ و نتانیاهو ۲۲ بهمن با هم دیدار می‌کنند." undefinedundefined @jostarestan

۳:۲۸

باز از بهخوانبهخوان جدیدا قابلیت اشتراکی خودش را فعال کرده. یک عده هم اشتراک خریدند و کنار اسم‌شان یک ستاره‌ی طلایی باکلاس چسبیده. خوشحالم که توانست به این مرحله برساند نهالش را. اما از به‌دردبخورترین‌ ویژگی‌‌های خرید اشتراک به نظرم "امکان نگارش پُست" است برای کسانی که این امکان را نداشتند، بقیه‌اش زلم‌زیمبای اضافی‌ست. اما خب همین ویژگی‌ها چه به کار بیاید چه نیاید، بهانه‌ای است برای پرداخت پول و کمک به بهخوان تا بخشی از هزینه‌های این نرم‌افزار بدون حامی، تامین شود.اما یکی از کارهایی که توی بهخوان باعث می‌شود تعداد کاربرهای دنبال‌کننده‌ی شما اضافه شود، رفتن "پُست" به پُست‌های پیشنهادی است، یک چیزی مثل مجله‌ی بله. یعنی اگر پُست یا فرسته‌ای(به قول دوستم) از شما توسط بهخوان به عنوان پست‌های پیشنهادی انتخاب شد نان‌تان توی روغن است؛ بماند که منطق این انتخاب معلوم نیست. طبق تجربه‌ای که داشتم اگر بروید سراغ ژانر وحشت و بنویسید، شانس انتخاب نوشته‌تان بیشتر است. از بین پُست‌های من دو تا پُست ظرف نشسته در مورد جن‌ها انتخاب شدند و الآن دیگر با یک هُل کوچک تعداد دنبال‌‌کننده‌هایم می‌رسد به هزار.بعضی از یادداشت‌ها روی کتاب هم ممکن است وارد یادداشت‌های پیشنهادی شود و بیشتر دیده شوند.بهخوان را یک نگاهی بیندازید اگر هنوز بهخوانی نشدید. باور کنید من نه پولی گرفتم ازشان نه اشتراک خریدم ولی بهخوان چیز خوبی است.
undefined @jostarestan

۱۹:۵۰

thumbnail
undefinedشما شروع می‌کنید، ما تمامش می‌کنیم..دیوارنگار میدان فلسطینundefined @jostarestan

۴:۱۸

جستارستان | حمیده کاظمی
یکشنبه ۳ شعبان، چالش نوشتن، بی‌نام امروز زنگ زدم دفتر مرجعم یک سوال بپرسم، مثلا همه‌ی کارهایم درست و درمان است و گیر این یک سوالم. شماره‌ای که زنگ زدم برعکسِ سال‌ها قبل‌ اِشغال نبود، یکی گوشی را برداشت و بعد از اینکه سوالم را پرسیدم گفت: «نمیدونم! به این شماره زنگ بزنید.» بادی به غبغب انداختم که عجب سوال خفنی دارم. مرا پاس داد به دفتر قم‌شان. زنگ زدم قم، این‌بار توی صدایم اعتمادبه‌نفسی خاص موج می‌زد، وقتی پرسیدم او هم یک لحظه مکث کرد و گفت چند لحظه صبر کنید، انگار از بغل دستی‌اش جواب را پُرسید، بعد از چند ثانیه گفت نه نیازی نیست. حالا سوالم چی بود؟ ده سال قبل یک سنگ از کوه اُحُد با خودم آورده بودم ایران، میخواستم ببینم باید آن را برگردانم یا نه؟ شنیده بودم از محدوده‌ی حرم نباید چیزی برداشت. ظهر "خال عربی" می‌خواندم؛ مستندش را هم‌ که دیدم؛ فهمیدم اُحُد اصلا در مکه نیست که بخواهم بفهمم جزو حرم حساب می‌شود یا نه، اُحُد در مدینه است. از سوالم شرمنده شدم. این‌ها را گفتم که باز به خودم گوشزد کنم جغرافیا چقدر مهم است. حالا مهم‌تر از جغرافی، تاریخ است. تا به حال به بهمن 57 فکر کرده‌اید که انقلاب شد چه شد؟ یا بهتر بگویم چه شد که اصلا انقلاب شد؟ و عمیق‌تر اصلا انقلاب چیست؟ شما نویسنده‌ها تا به حال آناتومی انقلاب‌ را خوانده‌اید آنقدر که آناتومی داستان می‌خوانید؟ می‌دانستید انقلاب‌ها ماه‌عسل دارند؟ البته به کسی بر نخورد، این‌ها را به خودم دارم می‌گویم. به قول استادم دارم بلند بلند فکر می‌کنم. اگر کسی بخواهد بر اساس چیزکی که شنیده چیزی بنویسد می‌شود مثل همان سوال بی‌خود من «سنگ کوه‌های اُحد محدوده‌ی حرم حساب می‌شود یا نه؟». الآن بیشتر ناراحتم که چرا آن اولی جواب را نمی‌دانست و آن دومی هم با مکث جواب داد. حالا که لفظ اولی و دومی آمد، یک لعن هم نثار آن اولی و دومی ملعون بکنیم و یک صلوات برای این اولی و دومی بفرستیم به حرمت لباسی که تن‌شان کرده‌اند. محصل که بودم از تاریخ و جغرافیا بدم می‌آمد. به نظرم حفظیات مزخرفی بودند که دلم نمی‌خواست توی کله ریاضی‌دانم بریزم‌شان. حالا که بزرگ شدم می‌فهمم اتفاقا اگر تاریخ‌دان نباشی فراموش‌کار می‌شوی. نه تنها فراموش‌کار که خیلی بی‌فکر زندگی می‌کنی و تمام می‌شود. یعنی ربطِ تفکر عمیقِ ریاضی طور را با تاریخ تازه فهمیدم. پارسال رفتم راه‌پیمایی بیست‌ودو بهمن؛ با افتخار. امسال هم ان‌شاالله می‌روم. من بهمن 57 نبودم که انقلاب شد. راستش یکی دو سالی است که انقلابی شده‌ام. دلم می‌خواهد بروم و به همه دنیا بگویم که انقلابی‌ام؛ پیرو خط امامم؛ به لطفِ خواندن تاریخ. احساس می‌کنم رفتنم مثل جوشن پوشیدن و جنگیدن است. توی دنیای پیچیده‌ای که جنگ‌هایش هم پیچیده شده، قدم زدن توی خیابان انقلاب هم می‌تواند بخشی از جنگ باشد. قلم زدن، لبخند زدن، لایک کردن، کامنت گذاشتن، تائید کردن، سکوت نکردن و هزار و یک چیز دیگر هم می‌توانند ابزارهای یک جنگ واقعی باشند. راستش جنگ، فقط یک روزه و دو روزه و سی‌وسه روزه و پانزده ماهه نیست. شاید جنگ همیشه هست؛ هر لحظه. اصلا راست گفتند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. حالا ببینید امسال، سالگرد پیروزی انقلاب که مصادف هم شده با روزِجوان، چند علی‌اکبر جوشن می‌پوشند و جلوی چشم دشمنان انقلاب قدم می‌زنند؟ #ناداستان undefined @jostarestan
نوشتن هم عالمی دارد برای خودش، مثلا بر می‌گردی دنبال نوشته‌ی سال پیشت برای ۲۲ بهمن و خط به خطش را می‌خوانی و یاد نقدها و تشویق‌های استادت میفتی ..به نظرم نوشتن‌های دسته‌جمعی درباره‌ی یک موضوعِ مشترک خیلی مفید بود..از چشم‌وهم‌چشمی هم که شده آدم خودش را مجبور می‌کرد به نوشتن. یک سالی خودم را محروم کردم ازش!حیف..نوشته‌های همه را می‌خواندم و نقد می‌کردم. وقتی دور جدید کارگروه ناداستان ثبت‌نام نکردم ، هیچ‌کس نگفت: "چی‌ شدی؟ کجا رفتی تو؟"undefined @jostarestan

۱۱:۵۱

بازارسال شده از مَروی
-توبه بهلول-
قصه توبه بهلول را شنیده‌اید؟ این بهلول، آن بهلول معروف نیست. جوانی ست هم عصر نبی. اگر کتاب «رساله لقاء الله» دم دستتان است، پیشنهاد می‌کنم داستان کاملش را از این کتاب بخوانید و در صورت امکان، عربی هم بخوانید. البته سرچ هم کنید می‌آورد. من خلاصه و به زبان خودم می‌گویم.
از اصحاب کسی می‌آید پیش پیغمبر توی مسجد که آقا جان! جوانی دارد خودش را می‌کشد از دست گناهانی که کرده. می‌آورندش پیش رسول این آقای بهلول را. می‌گوید خیلی گناه کردم. رسول می‌پرسد مشرک شده‌ای جوان؟ می‌گوید نه. کسی را کشته‌ای که نباید؟ نه. رسول متعجب می‌پرسد که گناهانت بزرگ‌تر از زمین؟ بله، هست. بزرگ‌تر از آسمان‌ها؟ بله، هست. هرچه آقا می‌خواهد دلداری‌اش بدهد که گناهانت خیلی هم بزرگ نیست و بالاخره چقدر هم بزرگ باشد خدا خواهد بخشید، زیر بار نمی‌رود. آخرش دیگر می‌فرمایند که گناهانت بزرگ‌تر است یا پروردگارت؟ (خوب دقت کنید) به سجده می‌افتد که نه آقا. پروردگار من از همه اینها بزرگ‌تر است.
رسول می‌فرمایند که حالا یکی از آن گناهانت که می‌گویی اینقدر بزرگ است را تعریف نمی‌کنی؟ می‌گوید چرا و تعریف می‌کند. ترجیح می‌دهم نقل نکنم. اصلاً شاید تحریک شدید و رفتید اصل روایت را خواندید. ولی آنقدر گناه بزرگ است که رسول می‌فرماید از من دور شو که آتش به تو خیلی نزدیک است (نقل به مضمون). گناهی‌ست که احتمالاً همه‌ی خوانندگان این متن نسبت به آن معصوم هستند؛ یعنی نه‌تنها مرتکب نشده‌ایم بلکه از تصور آن هم حالمان بد می‌شود و مطمئنیم که نمی‌خواهیم هرگز چنین کاری بکنیم. آقا این جوان می‌رود توی بیایان و چهل شب و روز استغفار می‌کند و پدر خودش را در می‌آورد تا توبه‌اش پذیرفته می‌شود. در آیه‌ای که در پذیرش توبه‌اش نازل می‌شود آمده که «وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ» یعنی کسانی که وقتی می‌دانند گناه است، دیگر پافشاری نمی‌کنند و توبه می‌کنند. حالا آیه‌ی بعد بسیار شیرین است و اگر من جای بهلول بودم بال در می‌آوردم که «أُولَٰئِكَ جَزَاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ۚ وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ» (۱۳۶؛ آل عمران).
خب. واقعیت این است که هر کدام از ما می‌تواند جای بهلول باشد و این خیلی عجیب است. دقت کنید. توبه‌پذیری خدا، بخش عجیب این قصه نیست. خدا است دیگر. می‌بخشد. کاملاً طبیعی ست. نکته حیرت‌انگیز، در توبه‌خواهی بهلول است. چطور می‌شود که یک نفر در اوج و قله‌ی گناه است که این طور نبی را منزجر می‌کند و در همین حال، اینقدر خداشناس است که می‌داند گناهش هرچقدر هم بزرگ باشد دیگر از خود خدا بزرگ‌تر نیست و خدا دوست است و نیاز به بازگشت را درون خودش احساس می‌کند و به خودش سختی می‌دهد تا توبه‌اش پذیرفته بشود و و و؟
شما که نه، ولی ممکن است من گاهی مبهوت گناهانم بشوم و از خودم بپرسم، نکند همه این مذهبی‌گری‌هایم، یک بازی است؟ نکند یک نفاق است؟ چطور چنین آدم بدی، از بیرون خوب به نظر می‌رسد یا لااقل چندان بد هم نیست؟ واقعاً می‌شود کسی هم بد عمل کند، هم خوبی را بخواهد؟ توبه بهلول یکی از امیدوارکننده‌ترین قصه‌های تاریخ است که به این سؤال ما جواب مثبت می‌دهد. یعنی ممکن است من امروز احساس کنم ماه رجبم را خراب کرده‌ام و در حالی هفت روز از ماه شعبان می‌گذرد که برای اینکه بدانم چند روز گذشته، باید بادصبا را نگاه کنم! همین قدر پرت از ماجرا. اما چون قصه بهلول را شنیده‌ام، به خودم می‌گویم شاید یک ماه رمضان استثنائی داشته باشم. کسی چه می‌داند؟
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
undefined مروی | @marwi

۵:۱۳

۲۲بهمن، ۱۴۰۴از کانالم رفت بیرون. توی شخصی‌ام نوشت: "مثل كاشانی، خمینی هم انگلیسی بود." یک کم با هم چت کردیم، آخرش نوشتم: "خداروشکر مردم آگاه‌تر شدند، ان‌شالله بهترین تقدیر برای مملکت رقم بخوره، ظهور آقا هم بغتتا و سریعتر اتفاق بیفته"حرصش گرفت، نسبت به کلمه‌ی "آقا". گفت: آقا نه، ما به امام‌مون آقا نمیگیم."
دیگر مثل قبل نیست که کسی به بهانه‌ی حرف سیاسی نزدن بخواهد عقایدش را مخفی کند. انگار نمی‌شود بی‌طرف ماند، یعنی شرایط این‌طوری است. همه کم‌کم رو بازی می‌کنند، نمونه‌اش خودم. سال اولی که رفتم راهپیمایی ۲۲ بهمن، خیلی صدایش را در نیاوردم یعنی درست دو سال پیش. پارسال قبل از رفتن، نوشتم که می‌روم و رفتم.  امسال وقتی یکی ازم پرسید: "میری یا نه؟" محکم گفتم: "حتما." undefined @jostarestan

۹:۵۸

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

تولد استقلال کشورم مبارک..
thumbnail
خیرالنساء تمام شد. نم اشک نشست روی چشم‌هایم. زود رفتم سراغ مستندش. نیم ساعت را روی دور تند دیدم و انگار ۲۸۰ صفحه‌ای که خواندم توی یک ربع برایم مرور شد. یک عمر زندگی توی چند دقیقه من را یاد "کم لبثتم؟" (چند سال عمر کردی؟) انداخت. زندگی همین قدر کوتاه است. داغ مریم و فاطمه، دخترهای خیرالنسا دل من را هم سوزاند و آخر با پر کشیدن خیر النسا، چند لحظه ماتم برد.کتاب را از فراکتاب خریدم، با این نیت که ببینم سمانه آتیه‌دوست که همیشه استاد، سر کلاس یک تیکه‌ای بارش می‌کرد و این آخری‌ها دیگر آفتابی نشد، قلمش چطور است؟ هِی خواندم و هِی نفهمیدم. اعصابم خرد شد. می‌خواندم و غر بود که نثار همه‌شان می‌کردم. از نویسنده گرفته تا همه‌ی آن‌هایی که توی سخن‌پایانی ازشان تشکر شده بود. من سخن پایانی‌ها را همیشه اول می‌خوانم، کاری ندارم نویسنده به مقدمه اعتقادی دارد یا نه، اول کار باید ببینم حرف حساب کسی که قرار است نوشته‌هایش را بخوانم چیست.فصل دوم که شروع شد، قصه انگار تازه شکل گرفت. قلمش گرم شد. روز عروسی با مدام افتادن تمبان خیرالنسا و درآمدن کفشش کلی خندیدم. می‌فهمیدم ماجرا چی به چی است، نه کاملا، ولی انگار عادت کردم که بعضی جمله‌های لهجه‌دار را نفهمم و بروم جلو. هِی منتظر بودم برسم به پختن نان ولی خبری نبود. نصف کتاب تمام شد ولی عراق حمله نکرد به ایران. این سوال پس ذهنم بود که کِی می‌رود سر اصل مطلب؟ پس کِی نان می‌پزد؟ بعضی وقت‌ها خوب است بدون اینکه یک خطی ماجرا را بدانی کتاب بخوانی، بدون انتظارِ چیزی.خلاصه قصه‌ی خیرالنسا با خط زدن همه‌ی پیش‌فرض های ذهنی، قلابم کرد؛ دلم می‌خواست بقیه‌ی داستان و زندگی‌اش را بدانم. افتادم روی سراشیبی خواندن و لذت بردن. کتاب تمام شد و فهمیدم، محور، کل زندگی خیرالنسا بوده نه فقط مقطع جنگ. رفتم توی فکر؛ فکرِ روزهای آخرِ زندگی خودم؛ فکر حرف‌های خیرالنساء که از ریا می‌ترسید، فکرِ حاج‌عباس و مهمان‌داری‌اش، فکر سختی‌های اول زندگی خیرالنسا توی روستا، فکر فاطمه و نامه‌ی تشکر سید حسن نصرالله، فکر این همه زحمتی که نویسنده کشید با وجود بار شیشه‌ای که توی شکم داشت. شاید هیچ‌کدام از ما عمری به بلندای صدسال نداشته باشیم، یا یک شب هم توی روستا نخوابیده باشیم اما حداقل صدتا زندگی‌نامه می‌توانیم تا وقتی زنده‌ایم بخوانیم. توی هر کدام می‌شود از زندگی چند نفر درس گرفت. خیرالنسا نزدیک صدسال زندگی کرد، حیف است کتابش را نخوانیم.#مرور_نویسیundefined @jostarestan

۶:۴۵

درست کردنش کار چند دقیقه‌ست بهمن۱۴۰۴رفتم سایت انتشارات راهیار چند قلم کتاب بخرم برای هدیه دادن؛ کلی زور زد تا صفحه‌اش آمد بالا. می‌خواستم بر اساس نویسنده‌، کتاب انتخاب کنم.  زدم روی صفحه‌ی پدیدآورندگان. دکمه‌ی جستجو نداشت. گفتم: "اشکالی نداره یه نگاهی به همه‌ی نویسنده‌هاش میندازم"اسم‌های آشنا دیدم؛ زیر همه نوشته بود"دارای صفر اثر"! نویسنده‌های مد نظرم توی هیچ‌کدام از سه صفحه نبودند ولی مطمئن بودم کتاب چاپ شده دارند توی راهیار.اسم کتاب ها را پیدا کردم و ثبت‌نام را زدم؛ هیچ ایمیلی برای تائید نیامد، حتی تو هرزنامه هم چیزی نبود. بدون تائید ثبت‌نام با ایمیل، نمی‌شد خرید کرد. آخر بی‌خیالِ خرید بی‌واسطه شدم و رفتم از غرفه‌باسلام خرید کردم. سایتش خیلی سم بود، یک کاری می‌کنند آدم رویش نشود بگوید با انتشارات راهیار کار می‌کند.#نقد_سایتundefined @jostarestan

۹:۲۵

چُرتنیم ساعت خوابیدم، سرم دارد می‌ترکد. همه توی خواب سبزواری حرف می‌زدند. چه خبر بود؟! بیدار شدم و از سکوت خانه متعجبم. فقط صدای خر‌وپف علی میاید کنارم. هیچ‌وقت مستند لهجه‌دار را روی دور تند نبینید! توی خواب خیر النساء بدو بدو می‌رفت این‌طرف و آن‌طرف و آدم‌ها تندتند حرف می‌زدند. دیوانه‌ام کردند.undefined @jostarestan

۱۲:۵۵

*شخصیت*، بهمن ۱۴۰۴به نظرم بعضی از شخصیت‌ها توی فیلم و سریال‌ها خیلی دقیق انتخاب شدند. مثلا شخصیت آقای همساده، واقعا توی جامعه زیادند. زیر خبرها و بدبختی‌ها استیکر خنده می‌گذارند. آدم می‌رود چهارتا خبر داخلی یا خارجی بخواند، از خنده‌‌های آن زیر خنده‌اش می‌گیرد؛ یادش می‌رود خبر چه بود.یا مامانِ مرد هزارچهره. مامانم خیلی من را یاد این شخصیت میندازد. نه فقط مامانم، خیلی‌ از آدم‌ها. رفته بودم جشن تکلیف یکی از دخترهای فامیل، صدای پدر مکلف را پخش کردند توی بلندگو: "دختلم..بابا..." یک لحظه انگار امام در دهه‌ی شصت دارد صحبت می‌کند، ته هر جمله‌ی بابایش صدای هق‌هق جمعیت می‌آمد. سرم را برگرداندم سمت آشپزخانه، دو نفر دو نفر همدیگر را بغل کرده بودند و گریه می‌کردند. حرف خاصی هم نزد. قرار نبود برود جبهه یا شهید شود. سُر و مر و گنده‌ست پدرش، تازه هنوز مثل بچه‌ها "ر" ها را "ل" تلفظ می‌کند. نمی‌دانم چرا همه با شنیدن صدایش گریه کردند. خودم هم گاهی خیلی اشکی می‌شوم. مثل همین امروز، وقتی جستاری از کتابِ نجات از مرگ مصنوعی را میخواندم؛ حبیبه در مورد پدرش نوشته بود. خواندنش کلی گریه‌ام انداخت‌. #شطحیاتundefined @jostarestan

۱۸:۵۱

thumbnail
ده‌تا به جونم اضافه شد با حرف‌های امروز رهبر..undefined @jostarestan

۱۵:۳۸

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جستارستان | حمیده کاظمیج

جستارستان | حمیده کاظمی

رمضان مبارکundefined
جستارستان | حمیده کاظمی
حاشیه نگاری افطاری انجمن تاریخ شفاهی اسفند ۱۴۰۳ شاید دو سال قبل سوال منم بود -تاریخ شفاهی دیگه چیه؟ و امشب دعوت شدم به اولین دورهمی انجمن تاریخ شفاهی. شاید الآن برای آن سوال بتوانم چند خطی توضیح بدهم که تاریخ شفاهی یعنی اطلاعاتی که مصاحبه‌کننده از گذشته‌ی افرادِ مختلف ثبت و ضبط می‌کند؛ اما باز کلی سوال بی‌جواب دارم. مثلا حیفِ بیست سال سابقه‌ی انجمن نیست که یک سایت درست و حسابی ندارد؟ بگذریم. جلسه با خیر مقدم رییس انجمن با حدود چهل دقیقه تاخیر شروع شد. رییس انجمن اصفهانی بود، فیلم ضبط شده‌اش را توی سالن پخش کردند. اغلب افراد، آن‌جا موهای جوگندمی داشتند و حتما نسبتی با تاریخ. از قرار گرفتن کلمه‌ی زنان کنار بی‌سوادان و کارگران حرصم گرفت. نمی‌دانستم ده‌هزار نفر در کشور درگیر تاریخ شفاهی هستند. تاریخ شفاهی در دوره‌ی دکترا، ۲ واحد درسی است. دبیر انجمن عاقل مردی بود چهارشانه و قد بلند، فامیلی‌اش دو تا ط داشت. شوخ طبع ولی جدی‌طور بود. وقتی از کهولت سن دبیر قبلی گفت و انتخاب جوان‌‌ترها به جایش، کمی خنده‌اش گرفت. رییس دفتر اسناد آمد روی سن برا صحبت. از قرآن پخش شده ایرادکی گرفت و خیلی خلاصه بقیه‌ی حرف‌هایش را جمع کرد. مشاور وزیر آمد و متن وزیر، خطاب به دبیر قبلی انجمن را خواند. از قلم گفته بود و ارزشش. از یک خانواده هم تقدیر شد. خانواده‌ی کسی که عزیزشان را در کرونا از دست داده بودند. عزیزی که تاریخ شفاهی کلی دِین به گردنش دارد. نام و یادش گرامی. بعد از نماز رفتیم برای افطاری. تا به حال توی فرهنگسرای اشراق را ندیده بودم، جایی که رفتیم برای افطار خیلی باصفا بود. حوض داشت. سالن‌هایی با درهای قدیمی و سقف‌های بلند. جای خیلی‌ها خالی بود. یک کود ظروف پلاستیکی تولید شد. حتی نبات هم دورش پلاستیک بود. فکر کنم به اندازه‌ی یک سالن افطار، هزینه ظروفش شده باشد. مگر رگه‌ی کنار هسته‌ی خرما را دور ریختن اسراف نبود؟ نمی‌دانم این فرهنگ مصرف آن هم در جمع صاحبان ادب و مدعیانش کِی و چند سال دیگر می‌خواهد درست شود. پذیرایی خیلی منظم و با احترام بود. صدای میهمان‌های میز پشتی می آمد. فقط می‌دانم ما اینجوری حرف نمی‌زنیم. حرف زدنشان مثل جمله‌های سختِ کتاب‌های منطق و فلسفه بود. داشتند بحث می‌کردند که اثبات نفی ممکن نیست. فقط یک چیز از حرف‌هایشان را فهمیدم اینکه بهترین یادگیری آموزش است. یعنی توی آموزش دادن کلی چیز، خودت یاد می‌گیری. محفل تمام شد. امیدوارم یک قدمی برای تاریخ شفاهی ایران بردارم که حداقل این افطاری حلالم شود. #حاشیه_نگاری undefined @jostarestan
undefinedیاد افطاری که پارسال دعوت شدم به‌خیر.

۱۷:۳۰

undefined مدیر عامل بهشت زهرا: اگر سربازان دشمن در خاک ایران کشته شوند نمی‌توانیم آنها را در قبرستان مسلمین نگه داریم و در حاشیه قبرستان های مربوط به غیر مسلمانان اطراف تهران محلی پیش‌بینی کردیم که غافلگیر نشویم.undefined undefined @jostarestan

۱۸:۵۴

جميله بهمن ١٤٠٤
مادرم ماجرای زایمان اولش را برایم تعریف کرده بود.به جای شنیدن صدای گریه‌ی نوزاد، پچ پچ دکتر و پرستارها آمد. "انگار کور است، لال و کر هم هست." بچه اش را می‌گفتند. همان که هفت دور بند ناف دور گردنش پیچیده بود. طبیعی به دنیا آمد و با خفگی از دنیا رفت. شاید نه کور بود نه لال و نه کر، باید روی پرونده‌اش می‌نوشتند قصور پزشکی. خواهرم به دنیا آمد بدون اینکه بهشت را زیر پای مادرم بگستراند. مادرم را در جهنمی با وسایل نو، اتاق نو و پاپوش پا نخورده تنها گذاشت و با صورتی کبود از این دنیا رفت. اسم خواهرم محبوبه بود.پنج‌سال بعد من به‌دنیا آمدم. اسمم را بابا می‌خواست بگذارد جمیله. نمی‌دانم چه شد که گذاشت حمیده. حتما خبر نداشت چهل سال بعد، از زبان یکی به اسم جمیله قرار است بنویسم..undefined @jostarestan

۱۸:۴۲

https://divar.ir/v/QaYaAuD4فروش فوریبسیار سالم و کم‌کارکرد

#موقت

۸:۵۴