کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_هشت سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی چیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد صدای استرس زای شادی بلند شد --وای حالا چیکار کنیم خواستم جوابشو بدم که مامان اومد تو اتاق و با لحن عصبی گفت--بیا یه سلامی کن بعدش برو آشپزخونه...چادر نمازو سرم کردم و باهم از اتاق خارج شدیم.خاله خودشو به آیفون رسوند و دکمه رو فشار داد..شادی رفت آشپزخونه و منو با کلی استرس تنها گذاشت خاله در ورودی باز کرد و صدای سلام و خوش آمد گویی بلند شد قند کیلو کیلو تو دلم آب میشد و به یه ثانیه نکشید که آراد جلوم سبز شد و دسته گل رز قرمزو به سمتم گرفت.. لبخند کم رنگی زدم و گلو از دستش گرفتم و با خودم گفتم موقعیت اجتماعی خوبی که آراد داره هر دختری رو میتونه شیفته خودش کنه اما اینا به چشم من نمیان من به خاطر هدفم وارد این زندگی میشم و این شخص فرد مورد علاقه من نیست گلو که از دستش گرفتم به سمت مبل ها رفت بعد از تموم شدن خوش آمد گویی با گلی که دستم بود رفتم آشپزخونه..خودمو به گاز رسوندم کتری و قوری برداشتم و استکانایی که مامان روی سینی چیده بودو از چای پر کردم شادی--ببینم تو اصلا استرس نداری؟؟نگامو بهش دادم --البته که دارم صدامو چند درجه ای بالاتر بردم و ادامه دادم --شمام به جای اینکه بشینی و به من استرس بدی بیا یه کمک بده باشه ای گفت و از روی صندلی بلند شد سینیو دستم گرفتم و از آشپزخونه زدم بیرون..خم شدم و به عمو تعارف کردم زیر لب تشکری کرد و یکی از استکانارو برداشت نوبت به آراد رسید لبخندی نثارم کردم و استکانیو برداشت بعد از این که سینی چایو بین مهمونا چرخوندم رفتم و کنار مامان و خاله نشستم یه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن... ادامه در پارت بعدی
┈┈•✾

✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_نهسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونییه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن --همونطور که درجریانید ما برای عمر خیر مزاحم شدیم نیم نگاهی به آراد انداخت و ادامه داد --آراد تنها پسرمونه هر چند که منو مادرش براش کلی آرزو داشتیم اما چه کنیم که جوونه و خام مام ناچارا به انتخابش احترام میذاریم الانم اگه شما شرطی داشته باشید درخدمتیم حسابی حرصم گرفته بود این مردک چی داره زر زر میکنه مامان با لحن محکمی گفت --ما شرط و شروط نداریم تنها چیزی که واسمون مهمه خوشبختی دخترمه--بهتره که از مهریه شروع کنیم نگامو به صاحب صدا که خاله بود دادم و با ایما و اشاره بهش فهموندم که لال مونی بگیره اما اون ادامه داد --باید تکلیف مهریه مشخص شه مهشید خانم لبخند موذیانه ای زد--چارده سکه کافیه؟خاله زد زیر خنده و مدتی بعد که خندش بند اومد با دهن کجی گفت --میترسم خدایی نکرده از پس چارده سکه هم برنیاد مهشید کلافه گفت --نظرتون درمورد صدتا چیه؟؟خاله-- صد تا نه هزار تا دهنم از تعجب وا مونده بود ..مامان چشم غره ای به خاله رفت که خاله طلب کار رو به مامان ادامه داد --چیه؟؟!میخوای دخترمونو مفت بدی ببرن طرف گنج قارون داره نمیتونه هزار سکه بندازه پشت قباله دخترمون عمو بلند شد و کلافه و عصبی روبه آراد و مهشید گفت--بلند شین بریم.مامان بلند شد و به عمو گفت --از دست خواهرم دلخور نشین برا خودش یه چیزی میگه خاله با لحن محکمی گفت--همین که من گفتم هزار سکه عمو رو به مهشید کرد و باتن بالای صداش گفت --مگه نمیگم پاشین نیم نگاهی به آراد انداختم که عصبی به پدرش خیره شده بود مهشید عاجزانه به آراد التماس کرد --پسرم تورو خدا بلند شو آراد که نمیخواست دل مادرشو بشکنه ناچارا بلند شد و همراه پدرومادرش رفت امیدمو به کل از دست دادم اون همه زحمتی که کشیدم قربانی حرص و طمع خالم شد ...ادامه در پارت بعدی 
┈┈•✾

✾•┈┈
┈┈•✾
۹۷
۱۷:۴۲