عکس پروفایل کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)ک
۱.۳ هزار عضو

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)

فروشگاه کالای خواب نوینتجربه‌ای متفاوت از کیفیت و آرامش
خدمات ما:🟣 انواع تشک با کیفیت عالیundefined روتختی‌های مدرن و کلاسیک🟢 بالش‌های طبی و استاندارد🟡 سرویس خواب کامل جهیزیه
مزایای ما:undefined کیفیت برترundefined قیمت‌های مناسب09390270388
کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_یکتاوهمتا #دوقلوها #پارت_نود_هفت سرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونی خاله دیدن  وسایل زبونش بند اومد و به من من افتاد --ا ایناا  چ چیه دیگه--آراد فرستاده برام با بهت بهشون خیره شد--چه خوشگلن دستاشو به سمت آسمون دراز کرد--خدایا شکرت که یه داماد خوب بهمون دادی نگاشو به من داد--پس چرا نشستی پاشو برو دوشتو بگیر..الاناست که پبداشون شه باشه ای گفتم و از اتاق خارج شد مدتی بعد بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون که صدای ضعیف خاله از تو هال به گوشم خورد --تو بازم بگو این پسره همتارو بدبخت میکنه،،برو ببین چه چیزایی برا دخترت گرفته مامان--من گول این چیزا رو  نمیخورم شاید تو فراموش کرده باشی اما من یادم نمیره که این پسره آراد وقتی شش سالش بود چه بلاهایی سر دخترم آورد چند بار دختر چهارسالمو از زیر مشت و لگد این پسره بیرون کشیدم هان؟؟؟؟ میترسم که این یکی دخترمم بیوفته زیر مشت و لگدش بغضی بدی تو صدای مامان بود نفسم بالا نمیومد و تحمل شنیدن حرفاشونو نداشتم از در فاصله گرفتم و رو تختم نشستم دستام از شدت خشم می لرزیدن زیر لب زمزمه کردم--کاری میکنم که عمو جونم روزی صدبار آرزوی مرگ کنه.حوله رو تنم کردم و از حموم  خارج شدم و با دیدن شادی خشکم زد --تو کی اومدی اینجا دیوونه..شادی آمد کمک کرد آماده شم..بعد از تموم شدن آرایش لباسو به کمک شادی تنم کردم خودمو به جلوی آینه رسوندم خداروشکر آرایشم غلیظ نبود شالو جلوتر آوردم تا یه وقت موهام بیرون نزنن صدای شادی از پشت سر به گوشم خورد --چه ناز شدی لبخندی نثارش کردم و چیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد... ادامه در پارت بعدی undefined ‌‌‌‌‌ ┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
#سرگذشت_یکتاوهمتا#دوقلوها#پارت_نود_هشتسرگذشت دو دختر دوقلو با دو دنیای متفاوته،یکی عاقل..برای زندگی میجنگه و همش دنبال کاره و از خودش میزنه،یکیش شاکی.. فقط عیش و نوش و خوشگذرونیچیزی نگذشت که آیفون به صدا در اومد صدای استرس زای شادی بلند شد --وای حالا چیکار کنیم خواستم جوابشو بدم که مامان اومد تو اتاق و با لحن عصبی گفت--بیا یه سلامی کن بعدش برو آشپزخونه...چادر نمازو سرم کردم و باهم از اتاق خارج شدیم.خاله خودشو به آیفون رسوند و دکمه رو فشار داد..شادی رفت آشپزخونه و منو با کلی استرس تنها گذاشت خاله در ورودی باز کرد و صدای سلام و خوش آمد گویی بلند شد قند کیلو کیلو تو دلم آب میشد و به یه ثانیه نکشید که آراد جلوم سبز شد و دسته گل رز قرمزو به سمتم گرفت.. لبخند کم رنگی زدم و گلو از دستش گرفتم و با خودم گفتم موقعیت اجتماعی خوبی که آراد داره هر دختری رو میتونه شیفته خودش کنه اما اینا  به چشم من نمیان من به خاطر هدفم وارد این زندگی میشم و این شخص فرد مورد علاقه من نیست گلو که از دستش گرفتم به سمت مبل ها رفت بعد از تموم شدن خوش آمد گویی با گلی که دستم بود رفتم آشپزخونه..خودمو به گاز رسوندم کتری و قوری برداشتم و  استکانایی که مامان روی سینی چیده بودو از چای پر کردم  شادی--ببینم تو اصلا استرس نداری؟؟نگامو بهش دادم --البته که دارم صدامو چند درجه ای بالاتر بردم و ادامه دادم --شمام به جای اینکه بشینی و به من استرس بدی بیا یه کمک بده باشه ای گفت و از روی صندلی بلند شد سینیو دستم گرفتم و از آشپزخونه زدم بیرون..خم شدم و به عمو تعارف کردم زیر لب تشکری کرد و یکی از استکانارو برداشت نوبت به آراد رسید لبخندی نثارم کردم و استکانیو برداشت بعد از این که سینی چایو بین مهمونا چرخوندم رفتم و کنار مامان و خاله  نشستم یه مدت گذشت که عمو شروع کرد به حرف زدن...ادامه در پارت بعدی undefined‌‌‌‌‌‌┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۲

۹۱

۱۷:۴۱