عکس پروفایل کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)ک
۹۸۴ عضو

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)

فروشگاه کالای خواب نوینتجربه‌ای متفاوت از کیفیت و آرامش
خدمات ما:🟣 انواع تشک با کیفیت عالیundefined روتختی‌های مدرن و کلاسیک🟢 بالش‌های طبی و استاندارد🟡 سرویس خواب کامل جهیزیه
مزایای ما:undefined کیفیت برترundefined قیمت‌های مناسب09390270388
کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_پنجم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… اسم نامادریم اقدس بود و خیلی مارو اذیت میکرد..جمیله همیشه سعی میکرد از من دفاع کنه،، برای همین بیشتر وقتها با اقدس دعوا میکرد و در نهایت این اقدس بود که پیروز میدان میشد و بیچاره خواهرمو کتک میزد….من همیشه حرف زن بابا اقدس رو گوش میکردم تا کتک نخورم اما خواهرم جمیله سرزبون دارتر بود و برای همین بیشتر وقتها بدنش کبود بود….یادمه وقتی یازده ساله بودم نه لباس داشتم که بپوشم و نه کفش…..نمیدونم چرا بابا که شاهد بود اما اهمیت نمیداد آخه فقیر هم نبود که بگم نداره…..فکر کنم از ترس اقدس بود….نمیدونم والا….زمستونهای سرد روستامون واقعا بدون لباس گرم برام طاقت فرسا بود…همیشه یه پیراهن تنم بود بدون شلوار…..از سوز و سرما یخ میزدم…حتی یه نخ و سوزن هم بهم نمیدادند تا لباسهای پاره ایی که از بقیه بهم رسیده بود رو بدوزم…..از ترس اقدس نه میتونستم مواد شوینده بردارم تا لباسهامو بشورم و نه حتی صابون و شامپویی تا حموم کنم…بخاطر اینکه کسی به نظافتم نمیرسید و خودم هم وسایلشو نداشتم شپش گرفتم…… ادامه در پارت بعدی undefined ‎‎‌‌
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_ششممن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…اقدس بجای اینکه کمکم باشه تا از شر شپشها خلاص بشم تا به اونا هم سرایت نکنه فقط بچه هاشو ازم دور میکرد تا اونا مبتلا نشند..این کارش نمکی میشد روی زخمهای دلم و غصه ام میگرفت..بیشتر وقتها تو خونه تنها بودم مخصوصا شبها…اون زمان شبها توی روستا بخاطر اینکه رسانه ایی مثل تلویزیون و رادیو و غیره نبوداکثر خانواده ها برای شب نشینی دور هم جمع میشدند و اقدس هم بیشتر شبهارو با بچه هاش میرفتند و هر چقدر اصرار میکردم منو با خودش نمیبرد و از عیبهای ظاهریم که مایه ی خجالتشون بود میگفت…تنها توی تاریکی خونه میموندم…..بچه بودم و خیلی میترسیدم..نمیدونم چرا خواهرم فاطمه و جمیله هم ازم دوری میکردند..اونا هم بخاطر اذیتهای اقدس زیاد خونه نمیموندند و به خونه ی همسایه ها پناه میبردند…الان که اینارو تعریف میکنم انگار که برگشتم به اون دوران و دوباره با پوست و گوشتم تمام اون اتفاقات رو حسشون میکنم……هر چی بزرگتر میشدم چشم که مشکل داشت کم نورتر و ریزتر میشد…....ادامه در پارت بعدی undefined‎‎‌‌‎‎
undefined۲

۹۷

۱۸:۴۰