کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_چهارم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… همیشه هر مشکلی برام پیش اومد بابا رو مقصر میدونستم و با خودم میگفتم:اگه عمل میشدم اینجوری نمیشد….اگه عمل میشدم فلان حرف رو بهم نمیزدند….اگه عمل میشدم زندگیم بهتر بود..و اگر.اگر..اگر…گذشت و من با همون مشکلات جسمانی بزرگتر شدم…البته در طی چند سال بعداز فوت مامان،،بابا به توصیه ی بزرگترا و مثلا بخاطر ما ازدواج کرد…..نامادریم خانم خوبی نبود….شاید هم خوب بود اما چون بالافاصله بچه دار شد فقط به بچه های خودش رسیدگی میکرد نه به ما…نامادریم دو تا دختر به فاصله ی دو سال بدنیا اورد….مسلما اقایون مخصوصا اقایون اون زمون پسر دوست بودند اما خدا هنوز به بابا پسر نداده بود…نامادریم بعداز اینکه دو تا دختر بدنیا اورد خیلی سریع برای بار سوم هم باردار شد تا پسردار بشه که خداروشکر خدا بهش پسر داد……از وقتی داداشم(ناتنی)بدنیا اومد کلا ما فراموش شدیم و نامادریم تمام تلاشش برای رسیدگی به اون بود…وقتی برادرم یه کم بزرگتر شد نامادریم مسئولیت نگهداری از اون رو بعهده ی من گذاشت تا خودش به کارای خونه و غیره رسیدگی کنه….. ادامه در پارت بعدی
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_پنجممن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…اسم نامادریم اقدس بود و خیلی مارو اذیت میکرد..جمیله همیشه سعی میکرد از من دفاع کنه،، برای همین بیشتر وقتها با اقدس دعوا میکرد و در نهایت این اقدس بود که پیروز میدان میشد و بیچاره خواهرمو کتک میزد….من همیشه حرف زن بابا اقدس رو گوش میکردم تا کتک نخورم اما خواهرم جمیله سرزبون دارتر بود و برای همین بیشتر وقتها بدنش کبود بود….یادمه وقتی یازده ساله بودم نه لباس داشتم که بپوشم و نه کفش…..نمیدونم چرا بابا که شاهد بود اما اهمیت نمیداد آخه فقیر هم نبود که بگم نداره…..فکر کنم از ترس اقدس بود….نمیدونم والا….زمستونهای سرد روستامون واقعا بدون لباس گرم برام طاقت فرسا بود…همیشه یه پیراهن تنم بود بدون شلوار…..از سوز و سرما یخ میزدم…حتی یه نخ و سوزن هم بهم نمیدادند تا لباسهای پاره ایی که از بقیه بهم رسیده بود رو بدوزم…..از ترس اقدس نه میتونستم مواد شوینده بردارم تا لباسهامو بشورم و نه حتی صابون و شامپویی تا حموم کنم…بخاطر اینکه کسی به نظافتم نمیرسید و خودم هم وسایلشو نداشتم شپش گرفتم……ادامه در پارت بعدی
۹۰
۱۸:۴۰