عکس پروفایل کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)ک
۹۸۴ عضو

کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)

فروشگاه کالای خواب نوینتجربه‌ای متفاوت از کیفیت و آرامش
خدمات ما:🟣 انواع تشک با کیفیت عالیundefined روتختی‌های مدرن و کلاسیک🟢 بالش‌های طبی و استاندارد🟡 سرویس خواب کامل جهیزیه
مزایای ما:undefined کیفیت برترundefined قیمت‌های مناسب09390270388
کالای خواب واشپزخانه نوین(رنگین کمان)
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران) #اعتماد #پارت_سوم من اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد… اون روزها بچه های روستا زیاد با من دوست نمیشدند و من تصور میکردم چون مادر ندارم نمیتونم دوست پیدا کنم…کم کم بزرگتر شدم….درد بی مادری کم بود،، دردی بزرگتری هم بهش اضافه شد آخه وقتی بزرگتر شدم تازه متوجه شدم که چرا بچه های روستا منو زیاد تحویل نمیگیرند چون من با اونا فرق داشتم…یکی از چشمهام ایراد داشت و این ایراد روی صورتم تاثیر گذاشته بود و از زیبایی صورتم کم کرده بود..ای کاش فقط همین بودآخه پاهام هم مشکل داشت و نه تنها توانایمو از نظر راه رفتن کم میکرد بلکه فیزیک بدنمو هم ناهنجار نشون میداد…چند باری اطرافیان به بابا گفتند که منو برای معالجه به شهر ببره….بالاخره بابا منو برد پیش دکتر…تا اونجایی که یادمه و از اطرافیان شنیدم مشکلات جسمانی من با عمل جراحی رفع میشد اما انگار هزینه ی عمل زیاد بوده و بابا نخواسته اون هزینه رو پرداخته کنه…گاهی با خودم فکر میکنم اگه بابا اون زمان یکی از گاو هاشو یا یه تیکه از زمینشو میفروخت و خرج نقص عضو من میکرد و حتی اگه از نظر ظاهری هم بهبود پیدا میکردم شاید زندگیم جور دیگه ایی رقم میخورد….. ادامه در پارت بعدی undefined
#سرگذشت_ایران ( روایت از دختر ایران)#اعتماد #پارت_چهارممن اسمم ایرانه…..۸۲ساله و متولد یکی از روستاهای یزد…همیشه هر مشکلی برام پیش اومد بابا رو مقصر میدونستم و با خودم میگفتم:اگه عمل میشدم اینجوری نمیشد….اگه عمل میشدم فلان حرف رو بهم نمیزدند….اگه عمل میشدم زندگیم بهتر بود..و اگر.اگر..اگر…گذشت و من با همون مشکلات جسمانی بزرگتر شدم…البته در طی چند سال بعداز فوت مامان،،بابا به توصیه ی بزرگترا و مثلا بخاطر ما ازدواج کرد…..نامادریم خانم خوبی نبود….شاید هم خوب بود اما چون بالافاصله بچه دار شد فقط به بچه های خودش رسیدگی میکرد نه به ما…نامادریم دو تا دختر به فاصله ی دو سال بدنیا اورد….مسلما اقایون مخصوصا اقایون اون زمون پسر دوست بودند اما خدا هنوز به بابا پسر نداده بود…نامادریم بعداز اینکه دو تا دختر بدنیا اورد خیلی سریع برای بار سوم هم باردار شد تا پسردار بشه که خداروشکر خدا بهش پسر داد……از وقتی داداشم(ناتنی)بدنیا اومد کلا ما فراموش شدیم و نامادریم تمام تلاشش برای رسیدگی به اون بود…وقتی برادرم یه کم بزرگتر شد نامادریم مسئولیت نگهداری از اون رو بعهده ی من گذاشت تا خودش به کارای خونه و غیره رسیدگی کنه…..ادامه در پارت بعدی undefined‎‎‌‌
undefined۱

۹۲

۱۸:۳۹