عکس پروفایل روزنوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷ر
۵.۲ هزار عضو

روزنوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷

یادداشت‌های یک معلّمِ دهه هفتادیِ جهان‌وطن، که زبان درس می‌دهد و نوشتن، رفیق روزهای شلوغ و شب‌های بلندش است.
خوش آمدیدundefined

به قول مهدی مولایی، کلمات، فرزندان نویسنده‌اند.
این فرزندان را به غارت نبرید...

undefined تبادل و تبلیغ
thumbnail
اولین بار، جلسه توجیهی کاروان، در حالی دیدمش، که پاهایش را روی صندلی روبرویی بالا برده بود. بی‌اختیار این فکر از ذهنم گذشت که با حاج‌خانمِ این سنی که اصلا هم‌اتاقی نمی‌شوم!چند دقیقه قبلش هم به دوستم که بخاطر سرمایی بودن با من هم‌اتاق نشد گفتم: حالا انقد ناز کن که آخرش هم بیفتی با چندتا پیرزن!
تنها صندلیِ خالی، کنار همان حاج‌خانم بود.نگاهم کرد. با لبخندی پاسخ دادم و دوباره چشم به مدیر کاروان که در حال سخنرانی بود، دوختم‌.یکهو حس کردم دستان بزرگ‌ و گرمی، دستم را گرفت. حاج خانم با آن دستهای زحمت‌کشش دستم را گرفته بود و با چشم‌های تیله‌ایِ نگران به چشمانم نگاه می‌کرد.
با کلامی که کمی لهجه داشت گفت: دخترم! من با تو هم‌اتاقی می‌شم!نگاهم را دزدیدم و گفتم: حاج خانم حالا بعد از جلسه همه باهم آشنا میشن و ...نگذاشت حرفم تمام شود، مغناطیس نگاهش نگاهم را دوباره به سمتش کشید.دستم هنوز در دستانش فشرده می‌شد.-من با تو! من با خودت! سواد ندارم. تنهام...دلم مثل یک شکلاتِ مانده در آفتاب، ذوب شد.-چشم
خندید.هم لبهایش، هم تیلهٔ شفاف چشمهایش...
در تمام مدت سفر تا به اینجا، هرروز بیشتر به حکمت خدا و عجیب بودن سفر حج پی می‌برم.اینکه تک‌تک اجزای سفر، اعم از هم‌اتاقی‌ها، حساب شده و از پیش تعیین شده هستند، برنامه‌ریزی شده‌اند مختص خودِ خود تو!
هم‌کاروانی‌ها با دیدنمان، به من احسنت و آفرین می‌گویند.فکر می‌کنند من لطف بزرگی کردم که با حاج‌خانم هم‌اتاقی شدم.نمی‌دانند که در واقع، برعکس است.من مدیون حاج‌خانم هستم.در همین مدتِ کم، محضرشان دوره‌های فشرده زندگی و اخلاق را گذراندم.نمی‌دانم چرا یادم رفته بود که قضیه هم‌اتاقی‌ را به بی‌بی‌جان سپرده بودم.و مگر از کرم عمه جان جز چنین رزقی برمی‌آید؟لطفاً برای سلامتی و طول عمرشان دعا کنید.
#حج‌نوشت#حاج_خانم@kh_moalem
undefined۱۲۱
undefined۴۶
undefined۲۱
undefined۱۹
undefined۲
undefined۲
undefined۲

۳.۷K

۱۰:۰۶