خلاص ( کانال قاسم حلاجیان )
کفشهایم کو ؟ بادِ بهاری گل های کاغذی را چون بارانی رؤیایی بر حیاطمان میپاشید. کفشهایم زیر انبوه گلها پنهان مانده بودند، گویی طبیعت میخواست قدمها را از دسترس آشفتهدلی جهان دور کند. @khalass در سکوتی که میان گل و گردِ ناامنی جنگ معلق بود. دلم بیقرار سفری شد؛ سفری برای گریز از این هجوم های کور. آهسته زمزمه کردم: " کفشهایم کو؟"و نسیمی که میان گلها میچرخید، صدایی مبهم را با خود آورد؛ صدایی که پرسید: "چه کسی بود صدا زد… سهراب؟" محسن اویسی ؛ کاشان 
معنای مادرانه
امروز مادری مهمان حضرت بندهنواز شد.از آن آدمهایی که وقتی میروند، تازه میفهمی بعضی آدمها برای بزرگ بودن، هیچوقت بزرگ زندگی نکردهاند؛ یعنی نه به دنبال بزرگی بودهاند و نه لازم داشتهاند کسی بزرگیشان را ببیند.او مدیر کارخانهای نبود، بیمارستانی نساخت، رئیس هیئتی نبود.قهرمان و ورزشکار نبود و فیلی هم هوا نکرد. دکترایی نگرفت، مهندس نشد.اما صاحب دو دختر خانم و دو پسر، سیدمجتبی و سید مصطفی، بود؛ و شاید این، در جهانی که آدمها را با عنوانها و رزومهها اندازه میگیرند، یکی از نادیدهترین شکلهای بزرگ زیستن باشد.او فقط مهرورزانه زندگی کرد؛ قلبش مالامال از مهربانی و دوستاری بود. خانوادهاش را عاشقانه دوست داشت و عشق را در همان چیزهای کوچک و تکرارنشدنی زندگی جاری میکرد.خانهاش تمیز بود؛ باید فرش را بلند میکردی تا میدیدی تمیزی،آرام به تو سلام میکند. بانویی که به زیبایی هرچه تمامتر به نماز میایستاد و چادر نمازش پر بود از گلهای ریز قرمز؛ گلهایی که انگار در لحظه نماز از پارچه جدا میشدند، در هوا میچرخیدند و خانه را از عطر ناشناختهای پر میکردند.شاید بعضی خانهها، چند اتاق اضافه دارند؛ بعضی خانهها یک حیاط بزرگ؛بعضی خانهها پنجرهای رو به باغ.اما خانه او چیزی داشت که در نقشه هیچ معماری پیدا نمیشود:*آرامش*.بیرون اگر هزار ناملایمت منتظرت بود، همین که پا به خانه میگذاشتی، سلام او و قلقل سماور، انگار در را پشت سرت به روی تمام جهان میبستند و خانه تو را در آغوش می کشید.https://ble.ir/khalassآدم گاهی فکر میکند معنای زندگی باید در اتفاقی بزرگ، در کاری ماندگار، در فتح قلهای یا ساختن بنایی پیدا شود. اما شاید زندگی همیشه اینقدر پر سر و صدا نیست.شاید گاهی معنای زندگی همین باشد که وقتی کسی وارد جهان کوچک تو میشود، جهان برای چند لحظه جای امنتری شود.این مادر چنین میکرد.پنج سال بیماری را تحمل کرد؛ آرام، صبور و بیهیاهو.و عجیبتر اینکه لبخند از لبانش گم نشد. شاید نمیخواست بیماریاش آرامش بچهها را متلاطم کند و اجازه داد خانه همچنان همان خانه بماند.
"معنای زندگی" گاهی در نحوهای است که بودن خود را به جهان بخشیدهایم.آدمی میتواند هزاران نفر را تحت تأثیر قرار دهد و زندگیاش بیمعنا بماند؛ و میتواند فقط چهار فرزند داشته باشد، یک خانه، یک سماور، یک چادر نماز گلقرمز و قلبی که بلد است دوست بدارد.او چیزی را به جهان ثابت نکرد اما چیزهایی را به جهان اضافه کرد:مهربانی، پاکیزگی، وفاداری، صبر و البته که آرامش.شاید خدا برای بعضی آدمها مأموریتهای پر سر و صدا ننوشته باشد. شاید مأموریت بعضیها این باشد که در گوشهای از این جهان، چند انسان را چنان دوست بدارند که آنان، بعدها در سختترین روزهای زندگی، هنوز بتوانند گرمای آن دوست داشتن را به یاد بیاورند و اگر چنین باشد، بانو طاهره شیخزاده، زندگی را کم نزیست.شاید امشب، وقتی خانه ساکت شود، یکی از آن گلهای قرمز از روی چادرنماز جدا شود، آرام از اتاق بگذرد و کنار سماور بنشیند؛سماور قلقل کند و خانه، برای نخستین بار، نداند با این همه سکوت چه کند.امروز بانو طاهره شیخزاده، آرام و بیصدا از جهان ما خداحافظی کرد.و شاید این آرامترین شکل رفتن باشد:آدم میرود، اما مهربانیاش نمیرود.آدم خاموش میشود، اما خانه هنوز با صدای او نفس میکشد.مادری از جهان کم میشود،اما معنایی که به جهان بخشیده است، میماند.
محسن اویسی
لینک آخرین نوشته جناب اویسی در تلگرام
https://t.me/chehel_salegi/34566
امروز مادری مهمان حضرت بندهنواز شد.از آن آدمهایی که وقتی میروند، تازه میفهمی بعضی آدمها برای بزرگ بودن، هیچوقت بزرگ زندگی نکردهاند؛ یعنی نه به دنبال بزرگی بودهاند و نه لازم داشتهاند کسی بزرگیشان را ببیند.او مدیر کارخانهای نبود، بیمارستانی نساخت، رئیس هیئتی نبود.قهرمان و ورزشکار نبود و فیلی هم هوا نکرد. دکترایی نگرفت، مهندس نشد.اما صاحب دو دختر خانم و دو پسر، سیدمجتبی و سید مصطفی، بود؛ و شاید این، در جهانی که آدمها را با عنوانها و رزومهها اندازه میگیرند، یکی از نادیدهترین شکلهای بزرگ زیستن باشد.او فقط مهرورزانه زندگی کرد؛ قلبش مالامال از مهربانی و دوستاری بود. خانوادهاش را عاشقانه دوست داشت و عشق را در همان چیزهای کوچک و تکرارنشدنی زندگی جاری میکرد.خانهاش تمیز بود؛ باید فرش را بلند میکردی تا میدیدی تمیزی،آرام به تو سلام میکند. بانویی که به زیبایی هرچه تمامتر به نماز میایستاد و چادر نمازش پر بود از گلهای ریز قرمز؛ گلهایی که انگار در لحظه نماز از پارچه جدا میشدند، در هوا میچرخیدند و خانه را از عطر ناشناختهای پر میکردند.شاید بعضی خانهها، چند اتاق اضافه دارند؛ بعضی خانهها یک حیاط بزرگ؛بعضی خانهها پنجرهای رو به باغ.اما خانه او چیزی داشت که در نقشه هیچ معماری پیدا نمیشود:*آرامش*.بیرون اگر هزار ناملایمت منتظرت بود، همین که پا به خانه میگذاشتی، سلام او و قلقل سماور، انگار در را پشت سرت به روی تمام جهان میبستند و خانه تو را در آغوش می کشید.https://ble.ir/khalassآدم گاهی فکر میکند معنای زندگی باید در اتفاقی بزرگ، در کاری ماندگار، در فتح قلهای یا ساختن بنایی پیدا شود. اما شاید زندگی همیشه اینقدر پر سر و صدا نیست.شاید گاهی معنای زندگی همین باشد که وقتی کسی وارد جهان کوچک تو میشود، جهان برای چند لحظه جای امنتری شود.این مادر چنین میکرد.پنج سال بیماری را تحمل کرد؛ آرام، صبور و بیهیاهو.و عجیبتر اینکه لبخند از لبانش گم نشد. شاید نمیخواست بیماریاش آرامش بچهها را متلاطم کند و اجازه داد خانه همچنان همان خانه بماند.
"معنای زندگی" گاهی در نحوهای است که بودن خود را به جهان بخشیدهایم.آدمی میتواند هزاران نفر را تحت تأثیر قرار دهد و زندگیاش بیمعنا بماند؛ و میتواند فقط چهار فرزند داشته باشد، یک خانه، یک سماور، یک چادر نماز گلقرمز و قلبی که بلد است دوست بدارد.او چیزی را به جهان ثابت نکرد اما چیزهایی را به جهان اضافه کرد:مهربانی، پاکیزگی، وفاداری، صبر و البته که آرامش.شاید خدا برای بعضی آدمها مأموریتهای پر سر و صدا ننوشته باشد. شاید مأموریت بعضیها این باشد که در گوشهای از این جهان، چند انسان را چنان دوست بدارند که آنان، بعدها در سختترین روزهای زندگی، هنوز بتوانند گرمای آن دوست داشتن را به یاد بیاورند و اگر چنین باشد، بانو طاهره شیخزاده، زندگی را کم نزیست.شاید امشب، وقتی خانه ساکت شود، یکی از آن گلهای قرمز از روی چادرنماز جدا شود، آرام از اتاق بگذرد و کنار سماور بنشیند؛سماور قلقل کند و خانه، برای نخستین بار، نداند با این همه سکوت چه کند.امروز بانو طاهره شیخزاده، آرام و بیصدا از جهان ما خداحافظی کرد.و شاید این آرامترین شکل رفتن باشد:آدم میرود، اما مهربانیاش نمیرود.آدم خاموش میشود، اما خانه هنوز با صدای او نفس میکشد.مادری از جهان کم میشود،اما معنایی که به جهان بخشیده است، میماند.
محسن اویسی
۱K
۱۸:۱۷