کفشهایم کو ؟
بادِ بهاری گل های کاغذی را چون بارانی رؤیایی بر حیاطمان میپاشید. کفشهایم زیر انبوه گلها پنهان مانده بودند، گویی طبیعت میخواست قدمها را از دسترس آشفتهدلی جهان دور کند.@khalass در سکوتی که میان گل و گردِ ناامنی جنگ معلق بود. دلم بیقرار سفری شد؛ سفری برای گریز از این هجوم های کور. آهسته زمزمه کردم: " کفشهایم کو؟"و نسیمی که میان گلها میچرخید، صدایی مبهم را با خود آورد؛ صدایی که پرسید: "چه کسی بود صدا زد… سهراب؟"
محسن اویسی ؛ کاشان
بادِ بهاری گل های کاغذی را چون بارانی رؤیایی بر حیاطمان میپاشید. کفشهایم زیر انبوه گلها پنهان مانده بودند، گویی طبیعت میخواست قدمها را از دسترس آشفتهدلی جهان دور کند.@khalass در سکوتی که میان گل و گردِ ناامنی جنگ معلق بود. دلم بیقرار سفری شد؛ سفری برای گریز از این هجوم های کور. آهسته زمزمه کردم: " کفشهایم کو؟"و نسیمی که میان گلها میچرخید، صدایی مبهم را با خود آورد؛ صدایی که پرسید: "چه کسی بود صدا زد… سهراب؟"
محسن اویسی ؛ کاشان
۱.۱K
۱۶:۲۱