عکس پروفایل خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )خ
۱.۸ هزار عضو

خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )

نشانی کانالم در تلگرام
https://t.me/chehel_salegi
لینک اینستاگرامم
https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA
خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )
undefined گاهی یک حیوان، در چند ثانیه؛ درسی به انسان می‌دهد که شاید سال‌ها طول بکشد تا بفهمد...: تنش در اسارت بود،راهش بسته بود، اما سرش هنوز رو به جاده بود؛ انگار باور داشت که دارد می‌دود، حتی اگر واقعیت چیز دیگری بود. شاید زندگی هم همین است؛ گاهی شرایط، دست‌وپایت را می‌بندد، بعضی راه‌ها را از تو می‌گیرد و تو را مجبور می‌کند جایی بمانی که انتخابش نکرده‌ای.اما تا وقتی ذهنت تسلیم نشده، هنوز تمام نشده‌ای.ممکن است امروز نتوانی بدوی، اما می‌توانی رؤیای دویدن را زنده نگه داری.ممکن است راهت بسته باشد، اما نباید امیدت را ببندی.گاهی آزادی، قبل از اینکه در زندگی اتفاق بیفتد، باید در ذهن انسان اتفاق بیفتد. چه درس بزرگی از این اَسب... گاهی سخت‌ترین شرایط، فقط می‌خواهند ببینند چقدر به رویای خودت وفاداری.پس اگر امروز در بندِ شرایطی هستی که انتخابش نکرده‌ای، تسلیم نشو؛ سرت را بالا بگیر، مسیرت را در ذهنت ادامه بده و باور داشته باش که هیچ اسارتی ابدی نیست. شاید هنوز وقتِ دویدن نرسیده باشد... اما تا وقتی رؤیای دویدن در تو زنده است، هنوز آزادی از تو دور نشده . undefinedحسین کلاته undefined
undefined در یکی دو روز گذشته ، این تصویر چقدر طرفدار پیدا کرد . خیلی ها برای این لحظات ، مطلب نوشتند undefinedhttps://ble.ir/khalass/-3553168366269790809/1786390265327خیالِ بدن...
خیال کردن، آخرین دارایی یک زندانی است . آخرین مقاومت یک بدن. بدن می‌تواند خیالِ آزادی را بازی کند، حتی آن‌هنگام که آزادی دیگر وجود ندارد.به سر این اسب نگاه کنید که باد، می‌تواند او را به این خیال بیاندازد که انگار دارد می‌دود. حرکت و مسیر دیگر در اختیار و اراده‌ی او نیست، زمین زیر پایش دیگر ازآن او نیست. او را بسته‌اند، جابه‌جایش می‌کنند ، همه چیز را از او گرفته‌اند الا خیال که نمی‌شود به زنجیرش کشید. خیال، آخرین سنگر است، خیال آخرین بازمانده‌ی یک شکست‌خورده‌است. به مدد خاطره‌ی آزادی است که می‌تواند اسارت را تاب آورد. خاطره‌ی آزادی چونان همین باد است در یال‌های این اسب، که به‌یاد می‌آورد آنچه را اکنون ازدست‌داده‌است.چونان داستان زیباترین غریق جهان مارکز، که یک روستای محقر و تنگ و محزون، در مواجهه با غریقِ بزرگ و مرده‌ای که بسیاربسیار زیباست، به او و زندگی‌اش رشک می‌ورزد و خیال می‌کند که زندگی می‌تواند خیلی بهتر از چیزی باشد که در جریان است. آن روستا منقلب می‌شود و تصمیم می‌گیرد تا سقف خانه‌هایش را بلندتر بسازد،کف را محکم‌تر و فضا را زیباتر.
به استعاره‌ی این اسب نگاه کنید. او انگار همه‌چیز را ازدست داده، اما آن بادِ خیال‌انگیز، آن بادِ خطرناک، شوریده‌حالش می‌کند و بدنش چیزی را به‌یاد می‌آورد که کسی نمی‌تواند بدزددش، اگر قرار باشد، وضعش تغییر کند، احتمالا به مدد چنین خیالی‌است، آخرین بازماندده‌اش...مسعود ریاحیundefinedhttps://ble.ir/khalass
undefined۱۴
undefined۷
undefined۱

۸۶۳

۱۱:۲۴