عکس پروفایل خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )خ
۱.۹ هزار عضو

خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )

نشانی کانالم در تلگرام
https://t.me/chehel_salegi
لینک اینستاگرامم
https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA
خلاص ( کانال قاسم حلاجیان‌ )
معنای مادرانه امروز مادری مهمان حضرت بنده‌نواز شد.از آن آدم‌هایی که وقتی می‌روند، تازه می‌فهمی بعضی آدم‌ها برای بزرگ بودن، هیچ‌وقت بزرگ زندگی نکرده‌اند؛ یعنی نه به دنبال بزرگی بوده‌اند و نه لازم داشته‌اند کسی بزرگی‌شان را ببیند. او مدیر کارخانه‌ای نبود، بیمارستانی نساخت، رئیس هیئتی نبود.قهرمان و ورزشکار نبود و فیلی هم هوا نکرد. دکترایی نگرفت، مهندس نشد.اما صاحب دو دختر خانم و دو پسر، سیدمجتبی و سید مصطفی، بود؛ و شاید این، در جهانی که آدم‌ها را با عنوان‌ها و رزومه‌ها اندازه می‌گیرند، یکی از نادیده‌ترین شکل‌های بزرگ زیستن باشد.او فقط مهرورزانه زندگی کرد؛ قلبش مالامال از مهربانی و دوستاری بود. خانواده‌اش را عاشقانه دوست داشت و عشق را در همان چیزهای کوچک و تکرارنشدنی زندگی جاری می‌کرد. خانه‌اش تمیز بود؛ باید فرش را بلند می‌کردی تا می‌دیدی تمیزی،آرام به تو سلام می‌کند. بانویی که به زیبایی هرچه تمام‌تر به نماز می‌ایستاد و چادر نمازش پر بود از گل‌های ریز قرمز؛ گل‌هایی که انگار در لحظه نماز از پارچه جدا می‌شدند، در هوا می‌چرخیدند و خانه را از عطر ناشناخته‌ای پر می‌کردند. شاید بعضی خانه‌ها، چند اتاق اضافه دارند؛ بعضی خانه‌ها یک حیاط بزرگ؛بعضی خانه‌ها پنجره‌ای رو به باغ. اما خانه او چیزی داشت که در نقشه هیچ معماری پیدا نمی‌شود:*آرامش*. بیرون اگر هزار ناملایمت منتظرت بود، همین که پا به خانه می‌گذاشتی، سلام او و قل‌قل سماور، انگار در را پشت سرت به روی تمام جهان می‌بستند و خانه تو را در آغوش می کشید. https://ble.ir/khalass آدم گاهی فکر می‌کند معنای زندگی باید در اتفاقی بزرگ، در کاری ماندگار، در فتح قله‌ای یا ساختن بنایی پیدا شود. اما شاید زندگی همیشه این‌قدر پر سر و صدا نیست. شاید گاهی معنای زندگی همین باشد که وقتی کسی وارد جهان کوچک تو می‌شود، جهان برای چند لحظه جای امن‌تری شود. این مادر چنین می‌کرد. پنج سال بیماری را تحمل کرد؛ آرام، صبور و بی‌هیاهو. و عجیب‌تر اینکه لبخند از لبانش گم نشد. شاید نمی‌خواست بیماری‌اش آرامش بچه‌ها را متلاطم کند و اجازه داد خانه همچنان همان خانه بماند. "معنای زندگی" گاهی در نحوه‌ای است که بودن خود را به جهان بخشیده‌ایم. آدمی می‌تواند هزاران نفر را تحت تأثیر قرار دهد و زندگی‌اش بی‌معنا بماند؛ و می‌تواند فقط چهار فرزند داشته باشد، یک خانه، یک سماور، یک چادر نماز گل‌قرمز و قلبی که بلد است دوست بدارد. او چیزی را به جهان ثابت نکرد اما چیزهایی را به جهان اضافه کرد:مهربانی، پاکیزگی، وفاداری، صبر و البته که آرامش. شاید خدا برای بعضی آدم‌ها مأموریت‌های پر سر و صدا ننوشته باشد. شاید مأموریت بعضی‌ها این باشد که در گوشه‌ای از این جهان، چند انسان را چنان دوست بدارند که آنان، بعدها در سخت‌ترین روزهای زندگی، هنوز بتوانند گرمای آن دوست داشتن را به یاد بیاورند و اگر چنین باشد، بانو طاهره شیخ‌زاده، زندگی را کم نزیست.شاید امشب، وقتی خانه ساکت شود، یکی از آن گل‌های قرمز از روی چادرنماز جدا شود، آرام از اتاق بگذرد و کنار سماور بنشیند؛سماور قل‌قل کند و خانه، برای نخستین بار، نداند با این همه سکوت چه کند.امروز بانو طاهره شیخ‌زاده، آرام و بی‌صدا از جهان ما خداحافظی کرد.و شاید این آرام‌ترین شکل رفتن باشد:آدم می‌رود، اما مهربانی‌اش نمی‌رود.آدم خاموش می‌شود، اما خانه هنوز با صدای او نفس می‌کشد.مادری از جهان کم می‌شود،اما معنایی که به جهان بخشیده است، می‌ماند. محسن اویسیundefined لینک آخرین نوشته جناب اویسی در تلگرام undefinedhttps://t.me/chehel_salegi/34566
شمعی برای تولد، چراغی برای خانهٔ بخت
دلارام جانم،من هر سال برای تولدت مطلبی می‌نوشتم اما امسال به این فکر می کنم که همه‌ی متن‌ها نوشتنی نیستند؛ گاهی باید آنها را پخت. بعضی استعاره‌ها خوردنی‌اند، برخی تلمیح‌ها بوی پیاز داغ می‌دهند و تشبیه‌هایی هستند که اگر خوب جا بیفتند، تا سال‌ها زیر زبان آدم می‌مانند.امسال نمی‌خواهم برایت بنویسم؛ می‌خواهم برای تولدت قیمه بپزم.می‌خواهم به جای آنکه بنویسم "دوستت دارم"، کمی روغن حیوانی در قابلمه بریزم و گوشت‌ها را با حوصله تفت بدهم؛ آن‌قدر که رنگ خامی‌شان برود و عطرش در خانه بپیچد. دوست داشتن هم لابد همین است؛ چیزی را در حرارت روزگار گذاشتن، برای آنکه طعم پنهانش آشکار شود.پیازها را خرد می‌کنم؛ بعضی چیزها برای شیرین شدن، ناچارند کمی اشک از چشم آدم بگیرند. پیازها باید نگینی ریز شوند؛ آن‌قدر کوچک که در میان گوشت‌ها گم شوند و دیگر کسی نتواند حضورشان را از نبودنشان تشخیص دهد. بعد زردچوبه را اضافه می‌کنم؛ اندکی رنگ به زندگی، اندکی گرما به خاطره. فلفل را هم به اندازه می‌پاشم. جهان خودش به قدر کافی تند است.راستش را بخواهی، این روزها که تو در آستانه‌ی رفتنی، گاهی خیال می‌کنم زندگی، خودش یک آشپزی است؛ سال‌ها روی اجاقی نامرئی می‌جوشیم و با هم پخته‌ می شویم. حالا تو می‌خواهی خانه‌ای از آنِ خودت داشته باشی؛ خانه‌ای که شاید روزی بوی خورشت دیگری از پنجره‌اش بیرون بزند. و من دارم یاد می‌گیرم که پدر بودن، گاهی یعنی کنار اجاق ایستادن و پذیرفتن مفهوم رفتن!رب گوجه را که اضافه می‌کنم و می‌گذارم خوب در روغن تفت بخورد. رب اگر خام بماند، رنگ و طعمش هنوز نارس است. زندگی تو تازه دارد وارد مرحله‌ای می‌شود که باید طعم خودش را پیدا کند. هنوز فاصله‌ای هست میان شروع کردن و جا افتادن؛ میان عاشق شدن و بلد بودنِ عاشقی.گاهی باید مثل رب، کمی در روغن روزگار تفت بخوری؛ نه آن‌قدر که بسوزی، فقط آن‌قدر که خامی‌ات را بشناسی. باید بفهمی هر سرخی‌ای نشانه‌ی سوختن نیست و هر تلخی‌ای نشانه‌ی خراب شدن غذا نیست. بعضی تلخی‌ها، اگر به‌اندازه باشند، طعم زندگی را کامل می‌کنند.لپه‌ها را از پیش خیس کرده‌ام. بعضی چیزها را نمی‌توان در لحظه آماده کرد. باید از پیش به فکرشان بود، باید فرصت داد آب به عمقشان برسد. در زندگی مشترک هم، دخترم، هیچ محبتی فوری نرم و خواستنی نمی‌شود. آدم‌ها را باید شناخت؛ باید گذاشت حرف‌هایشان خیس بخورد، رنج‌هایشان فرصت پیدا کند، و سکوتشان پیش از قضاوت، کمی در آبِ فهم بماند.حالا نوبت لیموعمانی است. چند سوراخ کوچک در تن خشکیده‌اش ایجاد می‌کنم و آن را به قابلمه می‌سپارم تا آرام‌آرام ترشی‌اش را پس بدهد. بعضی آدم‌ها هم همین‌طورند؛ از دور خشک و خاموشند اما کافی است به زندگی‌شان راه پیدا کنی تا بفهمی چه عطرهایی در دلشان پنهان کرده‌اند.فقط حواست باشد، دلارام من، ترشی را به‌اندازه بخواهی. نه هر اختلافی فاجعه است، نه هر سکوتی قهر، نه هر خستگی‌ای نشانه‌ی تمام شدن عشق. گاهی باید به خورشت فرصت داد تا مزه‌ها با هم آشتی کنند.زعفران را دم می کنم و منتظر می‌مانم تا رنگش آرام‌آرام باز شود. بعد، برای خوش‌نازکانه‌های دخترپدری‌مان، چند قطره گلاب به آن اضافه می‌کنم؛ تا چیزی از لطافت روزهای کودکی در هوا بماند.من هنوز گاهی تو را در اندازه‌های کودکی به یاد می‌آورم؛ انگار یک روز از خواب بیدار شده‌ام و دیده‌ام آن دختر کوچکی که روزی دستش را دور انگشت نشانه ام می‌گذاشت، حالا خودش می‌خواهد دست کسی را بگیرد و راهی خانه‌ای دیگر شود.می‌دانم که تو قرار نیست برای همیشه در خانه‌ی پدری بمانی. اصلاً خانه برای ماندن آدم‌ها ساخته نشده؛ خانه جایی است که آدم بتواند از آن دور شود، بی‌آنکه راه‌های بازگشت را گم کند.درِ قابلمه را می‌گذارم و شعله را کم می‌کنم. این مهم‌ترین قسمت پخت قیمه است: باید اجازه داد خورشت کار خودش را بکند و طعم‌ها باید آرام‌آرام در هم نفوذ کنند.شاید پدر بودن هم از جایی به بعد همین باشد؛ وقتش که رسید، کمی عقب بروی. نه از سر بی‌اعتنایی، از سر اعتماد. باید بگذاری خودش تصمیم بگیرد، خودش اشتباه کند و خودش شعله را کم کند. دلارامم، اگر روزی خورشت زندگی‌ات زیادی شور شد، اگر جایی لپه‌ها وا رفتند، اگر گوشت دیر پخت یا رب، رنگی بیش از اندازه به روزگارت داد، گمان نکن که همه‌چیز خراب شده است. آشپزی، مثل زندگی، همیشه مطابق دستور پیش نمی‌رود. مهم این است که آدم بداند چه چیزی را باید اصلاح کند، چه چیزی را باید پذیرفت و برای کدام اتفاق، فقط باید کمی بیشتر صبر کرد.من هم در این سال‌ها همیشه پدرِ بی‌نقصی نبوده‌ام. شاید گاهی شعله را زیاد کرده باشم، شاید بعضی وقت‌ها به جای شنیدن، نصیحت کرده باشم، یا خیال کرده باشم چون پدرم، بهتر از تو می‌دانم چه چیزی برایت خوب است. اگر چنین بوده، بگذار بخشی از این قیمه، عذرخواهی خاموش من باشد.
ادامه undefined
undefined۲۵
undefined۶

۸۸۵

۱۵:۰۹