بله | کانال ریحانه
عکس پروفایل ریحانهر

ریحانه

۱۶,۹۰۰عضو
thumbnail
undefined #روایت_دیدار | من کوه ندیده‌ام چنین در جریان
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
undefined مادر شهیدان باقری را که روی ویلچر می‌آورند، خودم را می‌رسانم. عینک سیاه زده‌اند. می‌خواهم دستشان را ببوسم اما رویشان را سفت گرفته‌اند، پر چادرشان را بوسه می‌زنم. سلام و کلمات پر کرنشم را نمی‌شنوند. خانمی روی شانه‌ام می‌زند: «مادر نمی‌تونن…» و اشاره می‌کند به گوشش. عروس خانواده است. معاون آموزشی دبیرستانی دخترانه. می‌شناسم کادر آنجا را. آشنایی می‌دهم و می‌گویم «پس شما بگویید. چطوره احوالشون؟»
می‌گوید: «خب… مادر همیشه غمشون تو دلشونه، مقابل مردم چیزی بروز نمی‌دن. ولی خیلی سخته شرایطشون. درسته شهید دادن ولی…» بغضش می‌رسد پشت پلک‌هاش و به ثانیه‌ای چشم‌خانه‌اش دریای سرخ می‌شود.
«شده بی‌قراری کنن؟»
«سر سجاده با روضه اشک می‌ریزن… گاهی صدای گریه‌شون بلند می‌شه…»
به کوه نشسته روی ویلچر نگاه می‌کنم. شعری توی سرم می‌چرخد و برای عروس زمزمه می‌کنم: «من کوه ندیده‌ام چنین در جریان، من رود ندیده‌ام چنین پابرجا» دوتایی اشک‌هایمان را نچکیده پاک می‌کنیم.
undefined شماره ٢٠
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۴:۴۶

thumbnail
undefined️ صبح امروز؛ *تصویری از حاشیه‌ی مراسم جشن میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در حسینیه امام خمینی(ره) با حضور رهبر انقلاب*. ۱۴۰۴/۹/۲۰
undefined گزارش تصویری از اینجا ببینیدundefinedfarsi.khamenei.ir/photo-album?id=62052

۱۶:۱۶

thumbnail
undefined مادر خوبی می‌شوم؟!
undefined*روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی

undefined گیج بودم هنوز، وقتی که با نوزاد یک‌روزه از بیمارستان بیرون آمدیم. وقتی به خانه رسیدیم و دختر یک‌روزه را توی گهواره خواباندیم، چشم چرخاندم و فکر کردم اتاق کوچکمان چقدر کوچک‌تر شده است. این تنها برداشت مادرانه‌ی من بود از اولین حضور دخترم در خانه. هیچ تصوری از نوزاد داشتن نداشتم. تا آن روز فکر می‌کردم تنها تغییر زندگی‌ام بعد از آمدن بچه، اضافه شدن چند وسیله به خانه و تغییرِ چیدمان خانه است. تا وقتی بیمارستان بودیم، بیشتر کارها را پرستارها انجام می‌دادند.
خانه که آمدیم، من ماندم و مامان. مسئله‌ی اول آن بود که چطور پوشک بچه را عوض کنیم؟ از بچه‌داریِ مامان بیست سال گذشته بود. من هم که بچه‌ی اولم بود. تنها راهی که به ذهنمان رسید این بود که پوشک جدید را مشابه پوشک قبلی ببندیم؛ اما دخترک آن‌قدر گریه و بی‌تابی کرد که یک کار سه‌دقیقه‌ای، پانزده دقیقه طول کشید. چند ساعت بعد هم مهمان‌ها از راه رسیدند. من و مامان با یک دستمان مهمان‌داری می‌کردیم و با دست دیگرمان کارهای بچه‌ را انجام می‌دادیم.
حوصله‌ی نشستن کنار مهمان‌ها را نداشتم. دوست نداشتم کسی بچه را بغل کند. هرکس درباره‌ی مناسب بودن لباس بچه نظری می‌داد. من، تحت‌تأثیر نظرات، هزار بار لباس گرم تنش کردم و درآوردم. کلافه شده بودم. درست نمی‌فهمیدم نیاز دخترم چیست. با خودم تکرار می‌کردم: «من مادر خوبی نمی‌شوم.»
شب وقتی خانه ساکت شد، خودم را به همسرم رساندم. های‌های گریه کردم که من چطور این بچه را بزرگ کنم؟ تا صبح خواب به چشم‌هایم نیامد. فردای آن روز از مامان خواستم بیشتر پیشم بماند؛ اما مامان هم بالاخره رفت. آن وقت من ماندم و زندگی‌ام که خیلی بیشتر از تغییر چیدمان وسایل عوض شده بود. من ماندم و روزهای نیامده که ترسشان رهایم نمی‌کرد. برای خودم هم‌ عجیب بود که چطور بعد از رفتن مامان، خیلی زود یاد گرفتم چطور پوشک بچه را عوض کنم؛ خیلی زود یاد گرفتم کی خوابش کنم و کدام گریه‌اش برای گرسنگی است. حالا که چند سال‌ از مادر شدنم می‌گذرد، هنوز هم گاهی مادری کردن برایم ترسناک می‌شود؛ اما تجربه‌ی روزهای اول یادم داد مادری کردن قوی‌ترین موجی است که می‌تواند از میان امواج ترس و نگرانی راهش را پیدا کند و به موقع خودش را به زن‌هایی شبیه به من برساند. ما زن‌هایی که زندگی‌مان پر از لحظاتی است که نمی‌دانیم چطور می‌گذرد اما مطمئنیم امدادهای غیبی به کمکمان می‌رسد‌.
undefined*نجمه حسنیه، رسانه «ریحانه»؛*undefined[مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»](https://t.me/reyhaneh_khamenei_ir/6994)
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۲۴

thumbnail
undefined محبت، مهمترین حق زن در خانه
undefined در خانه، مهمترین حقّی که بانوی خانه و زن خانه دارد محبّت است. اولین، مهمترین نیازی که دارد و مهمترین حقّی که دارد محبّت است. روایت وارد شده که مردها به زنهایشان بگویند من تو را  دوست دارم، یعنی تصریح کنند.
undefinedرهبر انقلاب؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۰۶

thumbnail
undefined* ز مثل زندگی* undefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی
undefined محمد جایم را گرفته. نشسته پشت میز و لپ‌تاپم را گذاشته جلوش‌. فارسی را رسیده‌اند به نشانه‌ی «ز». «ز» را «س» می‌گوید؛ سوزن را، سوسن. زنگ تفریح نشانه‌ی «ز» را با هم تمرین می‌کنیم. چندین‌بار دندان‌ها را روی هم می‌گذارم و «ز» را کش می‌دهم. حسین رفته توی اتاق. تبلتم را بُرده برای کلاسش. به فایل‌های بازِ توی تبلت نگاه هم نمی‌توانم بکنم؛ انگار پشت شیشه‌ای ایستاده‌اند منتظر. متن‌هایم نصفه‌نیمه مانده و زمانی برای کامل کردنشان ندارم. هر ۴۵ دقیقه زنگ تفریح است و لقمه‌ای، میوه‌ای، دمنوشی برایشان آماده می‌کنم. گاهی صدا قطع می‌شود و گاهی اینترنت. گاهی سیستم مدرسه راهمان نمی‌دهد و بچه‌ها چشمشان پُراشک می‌شود. چاره‌ای ندارم. خودم را کنارشان جا می‌دهم تا کلاس‌ها را بی‌دردسر جلو ببریم. از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کنم؛ آسمان خاکستریِ چرک است.
درخت توی کوچه خمیده؛ اما تکیه داده به چناری محکم. دلم می‌خواهد، مثل همان درخت، کمی تکیه بدهم و دست‌هایم را بند کنم به چیزی که تکانم ندهد. بوی آویشن و عناب آشپزخانه را پُر کرده؛ انگار دستم را میان سرفه‌ها و نفس‌تنگی‌های شهر می‌گیرد. سه لیوان را با دمنوش پر می‌کنم. بخار از لبه‌ی لیوان‌ها بالا می‌زند و با هوای سنگینِ خانه قاتی می‌شود. همین گرمای ساده نفسم را باز می‌کند. محمد داد می‌زند: «مامان فکر کنم بلد شدم.» وسط کلاس ایستاده جلوی آینه و لب‌ولوچه‌اش را باز و بسته می‌کند. برمی‌گردد سمتم. سلام نظامی می‌دهد و می‌گوید: «ز مثل سرباز» برایش دست می‌زنم. ادامه می‌دهد: «ز مثل مامانِ زیبا.» این‌بار بهتر ادا می‌کند. مثل خطی که بالاخره بی‌لرزش می‌نویسی‌اش.
لبخندش کوچک است؛ اما برقی دارد که روحم را از زیر هوای کدر می‌کشد بیرون. می‌خندم؛ نه بلند، نه مثل فیلم‌ها، مثل جرعه‌ای آب که فقط برای تر شدن لب‌هاست. می‌نشینم کنار بچه‌ها. راهی برای ورود به داستان‌هایم ندارم. شخصیت‌ها منتظرند؛ اما عجله‌ای نیست. حالا می‌فهمم بعضی چیزها هرگز خاموش نمی‌شوند؛ چیزی از من در نفس و صدای بچه‌ها ادامه پیدا می‌کند، حتی اگر روزها از نوشته‌هایم دور بمانم. زندگیِ مادرانه گاهی مثل همین نشانه‌ی «ز» است؛ اولش کج‌وکوله ادا می‌شود؛ اما کم‌کم جا می‌افتد. می‌دانم به نوشته‌هایم برمی‌گردم. به ایده‌ها، به خودم. شاید همین فردا، شاید هفته‌ی دیگر.
undefined*زهرا عطارزاده، رسانه «ریحانه»؛*undefined[مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»](https://t.me/reyhaneh_khamenei_ir/6994)
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۳۰

thumbnail
undefined از «آزادی» تا «بی‌ثباتی»؛ ریشه‌های فروپاشی نهاد خانواده در غرب
undefined بخش «بین‌الملل» رسانه‌ KHAMENEI.IR براساس اشاره اخیر رهبر انقلاب به تخریب بنای خانواده در فرهنگ سرمایه‌داری غرب در گزارشی به بررسی فروپاشی نهاد خانواده در غرب با تکیه بر منابع کشورهای غربی پرداخته است.
undefined️ یکی از شاخص‌های اصلی سلامت خانواده، نرخ ازدواج و پایداری زندگی متأهلی است. بر اساس گزارش یوروستت یا اداره آمار اروپا، نرخ ازدواج در اتحادیه اروپا از سال ۱۹۶۴ تا سال ۲۰۲۳ نصف شده است. در انگلیس نیز اداره آمار ملّی اعلام کرده که نرخ ازدواج به پایین‌ترین سطح از سال ۱۸۶۲ رسیده و پیش‌بینی می‌شود تنها نیمی از نوجوانان کنونی تا پایان عمر ازدواج کنند. در کشورهای اسکاندیناوی، شامل دانمارک، سوئد، نروژ و ایسلند، کمتر از ۳۰ درصد زنان تا پایان عمر ازدواج می‌کنند.
undefined️ در کنار کاهش ازدواج، طلاق‌های فزاینده نشان می‌دهد که نهاد خانواده حتی پس از تشکیل نیز شکننده و آسیب‌پذیر است. گزارش اداره آمار اروپا (۲۰۲۳) نشان می‌دهد که نرخ طلاق در اتحادیه اروپا از سال ۱۹۶۴ تا سال ۲۰۲۳ افزایش یافته و بیش از دو برابر شده است. برخی کشورها وضعیت بدتری دارند: در بلژیک ۷۰ درصد ازدواج‌ها، در سوئد ۶۴ درصد، در آمریکا ۵۳ درصد و در انگلیس ۴۲ درصد ازدواج‌ها به طلاق منجر می‌شوند.
undefined️ یکی از مهم‌ترین شاخص‌های فروپاشی نهاد خانواده در غرب افزایش تولدهای خارج از ازدواج است. طبق گزارش اداره آمار اروپا در ۶ کشور عضو اتحادیه اروپا (بلغارستان، پرتغال، فرانسه، سوئد، اسلوونی و استونی)، تعداد تولدهای خارج از ازدواج در سال ۲۰۲۳ از تولدهای درون ازدواج پیشی گرفته است. نسبت تولدهای خارج از ازدواج در اتحادیه اروپا در سال ۲۰۱۸، ۴۲ درصد بود. این رقم ۱۷ درصد بیشتر از مقدار آن در سال ۲۰۰۰ است.
undefined️ همه این تغییرات تحت پرچم «آزادی جنسی» رخ داده‌اند. گزارش سازمان ملل نشان می‌دهد که اروپا و آمریکا بزرگ‌ترین بازار قاچاق جنسی زنان و کودکان هستند. تقریباً دو سوم (۶۳درصد) از قربانیان ثبت‌شده قاچاق انسان در سال ۲۰۲۳ در اروپا زنان یا دختران بوده‌اند.
undefined️ غرب که خود را مهد آزادی، حقوق بشر و پیشرفت تمدنی می‌داند، در واقع بزرگ‌ترین قربانگاه نهاد خانواده در تاریخ معاصر شده است. کاهش ازدواج، افزایش طلاق، تولدهای خارج از ازدواج، خانواده‌های تک‌والدی، کودکان بدون پدر، بی‌بندوباری جنسی و قاچاق انسان، همه زیر شعار «آزادی فردی» رخ داده است...
undefinedمتن کامل #گزارش را از اینجا بخوانیدundefinedfarsi.khamenei.ir/others-report?id=62029

۱۲:۰۱

undefined #روایت_دیدار | مامان! دیدی شد؟
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
undefined خادمی چوب‌پر آبی‌اش را می‌زند به دماغش و می‌گوید: «مدرسه رو هم که پیچوندی! چرا پس هنوز اخمات تو همه؟» دلگیرتر از آن است که به این جمله بخندد. رو می‌کند به من: «اگه آقا نیاد، من دیگه با شما هیچ جا نمیام.» هنوز به دقیقه نرسیده که جمعیت نهیب می‌خورد و به سمت جلو تاب برمی‌دارد: «حیدر، حیدر….»
گریه و خنده‌اش قاتی می‌شود: «مامان! یادته پارسال تلویزیون جشن فرشته‌ها رو نشون می‌داد ما با هم گریه می‌کردیم؟ یادته گفتم می‌شه وقتی منم جشن تکلیفم شد برم پیش آقا تو گفتی آره چرا که نه؟ دیدی شد؟ من می‌دونستم می‌شه!»
یادم می‌آید بیست و هفتم همین ماه جشن تکلیف حناست. و فکر می‌کنم وقتی گفتم چرا که نه، فقط می‌خواستم یک چیزی گفته باشم و هیچ اطمینانی پشت حرفم نبود. او اما، همانطور که کف دستش با خودکار نوشته بود «دختر ایرانم»، دختر ایران است و حتم دارد آرزوهایش را زندگی خواهد کرد، به فضل خدا.
undefined شماره ٢١
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۳۰

thumbnail
undefined* نه فردگرایی نه جمع‌گرایی؛ خانواده‌گراییundefined نماپخش رادیونگار قسمت ۶۰ را *[از اینجا بشنوید ](https://youtu.be/iinCyP6WrBY?si=Z_XfeYsmawM81XAf)
undefinedشصتمین قسمت #رادیو_نگار در گفت‌وگو با خانم ریحانه رحمانی‌پور مدیرکل دفتر اجتماعی مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی، به نقش خانواده در سیاست‌گذاری اجتماعی و تقویت بنیان جامعه ایرانی پرداخته است.
undefined یوتیوب | اینستاگرام | آپارات undefined castbox | shenoto | وبسایت
undefined Farsi.Khamenei.ir

۱۶:۳۹

undefined #روایت_دیدار | معجزه نهفته
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
undefined رو به جمعیتی که موج برمی‌دارد می‌گوید: «من باردارم، تو رو خدا مراقب باشید.» و من چشمم برق می‌زند.
من عاشق این هستم که از خانم‌های باردار بپرسم چند وقتشان است و بعد حساب کنم ببینم حالا جنین در چه مرحله‌ای‌ است و وقت چه چیزی است. می‌گوید: «چهار‌ماهه‌م. هنوز نمی‌دونم دختره یا پسر.» 
می‌گویم: «می‌دونید تو هر ماه چنین چه تغییراتی داره؟ تو یه ماهی نور رو تشخیص می‌ده از تو شکم مادر، تو یه ماهی صدا رو می‌شنوه، تو یه ماهی رد سرانگشتاش شکل می‌گیره؛ مثلاً تو ماه چهارمی که شما هستید، روح بهش دمیده می‌شه. من ماه چهارم بارداری‌م تو محرم بود. خیلی دعا می‌کردم تو روضه روح دمیده بشه به طفلکم.»
چند لحظه مکث و دوباره حرف می‌زند: «عجب چیزی گفتید! فکر کنید که اینجا، تو این دیدار، این اتفاق برای بچه‌ی من بیفته!» لبخند زدم و تنهایش گذاشتم با کشف جدیدش که سیاهی چشمش را تر کرده بود.
undefined شماره ٢٢
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۴۸

thumbnail
undefined من مادر همه‌ام
undefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی

undefined کل سرتاپایش باهم نیم‌متر هم نیست. با کمی اغراق می‌شود گفت دبه‌ی توی چرخ‌دستی کنارش از خودش بزرگتر است. کنار خیابان ایستاده و منتظر است. توی قم عجیب نیست که زن و مرد یا پسر عقل‌رسی یک دبه‌ی آب شیرین توی چرخ دستی بگذارند و بکشند. آن‌قدر قیافه‌اش بامزه است که سلام می‌کنم و دلم می‌خواهد لپش را بکشم؛ ولی جلوی خودم را می‌گیرم. می‌ترسم پدر و مادرش از گوشه‌ای در بیایند و از این لمس بی‌‌جا دلخور شوند. به فاصله‌ی ده قدم که دور می‌شویم چیزی قلقکم می‌دهد برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. هنوز ایستاده کنار خیابان و کسی کنارش نیست. حس غریزی‌ام نهیب می‌زند: «نکنه تنهاست؟» دست دخترم را می‌کشم و برمی‌گردیم سمتش.
آرام نزدیکش می‌شوم و جوری که نترسانمش می‌گویم: «تنهایی؟» دو تا چشم بادامی‌اش را قفل می‌کند توی مردمک چشمانم و می‌گوید: «آره». می‌گویم: «می‌خوای بری اون ور خیابون؟» سرش را تکان می‌دهد و دوباره می‌گوید: «آره». دوباره می‌پرسم: «این دبه هم برای توئه؟» این بار دیگر جواب نمی‌دهد و سرش را تکان می‌دهد. همسرم اگر اینجا بود قطعاً می‌گفت چرا آن‌قدر از مردم سؤال می‌پرسی؟ دلم می‌خواهد بپرسم مادر و پدرش کجا هستند که دیگر بی‌خیال می‌شوم.
دو نفر را نمی‌توانم جمع‌وجور کنم. دخترم را می‌گذارم همان سمت خیابان و سفارش می‌کنم تکان نخورد تا این چشم بادامی کوچولو را رد کنم. از نزدیک که دقت می‌کنم قیافه‌اش شبیه بچگی‌های سوباساست. موهایش بلند است و از سر و ریختش نمی‌توانم تشخیص دهم دختر است یا نه؟ دستش را می‌گیرم و با دست دیگر دبه را می‌کشم. دبه تا خرتناق پر است و تقریباً پنج‌کیلویی وزن دارد. به وسط‌های خیابان که رسیدیم چادرم می‌رود زیر چرخ چرخ‌دستی و کم مانده از سرم بیفتد. به آنی ترافیک می‌شود. ماشین‌ها می‌ایستند تا دست‌وپاچلفتی‌ترین کمک‌کننده‌ی دنیا خودش را جمع‌وجور کند. نگاهم می‌کند و می‌گوید: «خاله، می‌خوای خودم ببرم؟» خجالت‌زده می‌گویم: «نه، الان میارمش.» بعد با حرص چادرم را از زیر چرخ‌ها می‌کشم. پاره هم شد به جهنم. آبرویم در خطر است. جرأت ندارم پشت سرم را نگاه کنم. می‌دانم وقتی برگردم دخترم به ثانیه نکشیده این اتفاق را سوژه می‌کند.
بالأخره خیابان تمام می‌شود و به خشکی می‌رسیم. دبه را می‌دهم دستش و می‌گویم: «بقیه‌شو می‌تونی ببری؟» می‌گوید: «آره» و می‌رود. از پشت نگاهش می‌کنم چقدر مسلط دبه را روی زمین می‌کشد سوباسای کوچک. دخترم آن ور خیابان ایستاده و‌ منتظرم است. وقتی می‌روم سمتش می‌گوید: «مگه تو مامانشی؟ چرا رفتی کمکش؟» می‌گویم: «من مامان همه‌ام. از وقتی مامان تو شدم، مامان همه شدم. حتی مامان این آبنبات کوچولویی که توی جیبمه و واسه یه دختر خوبه.»
undefinedمعصومه‌سادات صدری، رسانه «ریحانه»؛undefinedمجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۸:۴۵

thumbnail
undefined حرکتی نمادین برای احترام به خانواده
undefined «#مادرانه»؛ مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره اهمیت نقش بی‌بدیل مادری
undefined انتشار به مناسبت ایام ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر

رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۷:۰۳

undefined #روایت_دیدار | گل‌های خانه پدری
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
undefined با چشم‌های پف‌دار که معلوم است خیلی گریه کرده، رفته بالای صندلی و گل‌های تزیینات حسینیه به مناسبت روز مادر را می‌چیند و دست‌به‌دست می‌دهد به بقیه. دوستش خنده‌خنده می‌گوید: «مگه ماشین عروسه؟» یک خنده‌ی پهن می‌ریزد به صورت پف‌کرده‌اش و می‌گوید: «توام می‌خوای؟ بیا بگیر شیوا. اینجا خونه‌ی پدری‌مونه! کسی نمی‌گه چرا برداشتی!»
undefined شماره ٢٣
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۸:۲۳

thumbnail
undefined نشانی بهشت
*undefined
شهید فهیمه مقیمی*

undefined️ فهیمه هشت‌ماهه بود که با تک‌خواهرش، روی زانوی مادر، کنار تابوت پدر نشست، تابوتی رسیده از غوغای کربلای پنج. عمو، جای خالی پدر را پر کرد تا این داغ، شادمانه‌های کودکی‌شان را تلخ نکند. سال‌ها بعد، سر سفرهٔ عقد، کنار جوانی نشست که نخبگی‌اش، زیر پردهٔ نجابت، پنهان شده بود. گذر ایام، صدای خنده‌های سه فرزند را زیر سقف خانه‌شان پیچاند. کنار مادرانگی‌اش، برای خدمت به وطن، شد معلم دینی‌‌ یکی از مدارس تهران. شاگردهایش همیشه میهمان حرف‌های تازه و تسلط کاملش برای رفع شبهات بودند. چند ماژیک رنگارنگ همراه داشت برای نوشتن نکات مهم روی تخته و یک چاشنی همیشگی لبخند در کنارش. صدای اذان که زیر سقف مدرسه می‌پیچید، پا تند می‌کرد به طرف نمازخانه و می‌نشست روی سجاده امام جماعت. چشم می‌دواند به چهارچوب در تا چهرهٔ شاگردانش را ببیند. برای آنکه پای بچه‌ها به نمازخانه باز شود، خیلی سعی می‌کرد؛ از هدیه‌ دادن تا در آغوش‌کشیدن و جمله‌های محبت‌آمیز گفتن. وقتی در روزهای سی‌ونه‌سالگی، موشک‌های اسرائیل، همسر دانشمند، هر سه فرزند، مادر و عمویش را نشانه گرفتند، خودش هم کنار آن‌ها در خون غلتید و در قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا، به خاک سپرده شد؛ شهید فهیمه مقیمی.
undefined #فرزند_ایران؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی 
undefined مولود توکلی
undefined نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید.
undefinedروزنامه #صدای_ایرانundefined @sedaye_iran_newspaper

۱۱:۲۲

undefined #روایت_دیدار | من هم دختر این خاکم
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
undefined چشمم قفل شد روی مریم؛ دختر بلاگری که پیرسینگ بینی داشت و آرایش دائم. از قزوین آمده بود. جدی برایم سؤال شد چطور آمده اینجا و اصلاً چرا؟ نشستم کنارش. گفتم «اذیت نمی‌شی اینجایی؟» گفت «خودم خواستم. با جون و دل اومدم. منم دختر همین خاکم.»
صدایی به اعتراض از یک‌ور سرم بلند شد که «هی حرفای رسانه پسند...» ور دیگر ذهنم، شبیه فرشته‌های فیروزه‌ای، نرم و لطیف گفت: «بذار حرفش رو بزنه.» مریم توضیح داد که می‌خواسته با کت و شلوار بیاید اما برای احترام رهبر و این جلسه مانتو پوشیده. پرسیدم برایش بد نمی‌شود اگر تصویرش توی مجازی پخش شود؟ که گفت باکی ندارد از ابراز احساسات به رهبر و جمهوری اسلامی.
undefined شماره ٢۴
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۱:۴۱

thumbnail
undefined سایه دودهای جهنمundefined روایت‌های زنانه از غزه
undefined صدایشان باید خیلی خشک و خشن و زمخت و ترسناک باشد. صدای ملائکه‌ی سخت‌گیری که با گرزهای آهنی بالای سر جهنمی‌ها ایستاده‌اند و دستورها را مو به مو جلو می‌برند. با توهين و تحقیر فریاد می‌زنند: «بروید سمت جهنمی که باورش نداشتید.»اینجای سوره دلم را بیشتر باد می‌زند:«انْطَلِقُوا إِلَىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلَاثِ شُعَبٍ: بروید سمت آتشی که سایه‌ی دودهای بزرگش، سه شاخه شده است. سایه‌ای که نه خنک می‌کند، نه جلوی شعله‌های آتش را می‌گیرد. آتش جهنمی که جرقه‌هایی به بزرگی کُنده‌ی درخت، به همه طرف، پرت می‌کند. عین گدازه‌های آتشفشان. جرقه‌ها، شبیه گله‌ای شترِ زردِ رم کرده‌ هستند که ترسان و شتابان به هر سمتی پراکنده می‌شوند.در آن روز، وای بر منکران قیامت. وای بر ظالم‌ها.»
آسمان رنگ‌مرده و کدر غزه را که دیدم، ستون‌های قدبلندِ دود و جرقه‌های آتش زیرشان را که دیدم، آیه‌های مرسلات توی مغزم پیچیدند. چند خط بالا از قرآن، که آسمان جهنم را نشان می‌دهند، جلوی چشمم را گرفتند و دلم خنک شد.
همه دنیا شاهداند که قرار به چیز دیگری بود. همه آزاده‌های دنیا منتظر بودند که دیگر زمین غزه تکان نخورد. دیواری نریزد. درختی نسوزد. بچه‌ای جیغ نکشد. زنی خودش را نزند. مردی دست روی صورتش نگیرد و شانه‌هایش نلرزد. قرار بود چلوارهای سفیدِ کفنی، روی طاقه‌ها بمانند. قرار بود آسمان فلسطین قرار بگیرد و طلوع و غروبش دودی و خاکستری نباشد. قرار بود بوی باروت و گوشت سوخته فر نگیرد و دل‌ها را خالی نکند. قرار بود سرخی و داغی آتش خفه شود. قرار بود ولی زیر قول و قرار زدند. چطور فکر می‌کنند حساب و کتابی نیست؟ پس ته این دنیا چه می‌شود؟ روزی که روبه‌روی خدا پا جفت می‌کنند و گردن‌شان شل می‌شود، چه؟ آن "روز" که "پنجاه هزار سال" طول می‌کشد، تک‌تک آزاده‌های جهان پشت سر فلسطینی‌ها می‌ایستند و ظالم‌های عهدشکن را نفرین‌ می‌کنند و عذاب مضاعف‌شان را می‌خواهند. عذابی که حتی هیبت سایه دودهایش هم، هزار باره جان به لب‌شان می‌کند. وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرَآئِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ. مرگ از همه طرف بغلشان می‌کند اما نمی‌میرند و خلاص نمی‌شوند.
undefinedسیمین پورمحمود، رسانه «ریحانه»؛undefined مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم»
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۴۸

thumbnail
 undefined#قهرمان_بانو | زنی که جنگ را زندگی کرد
undefined برش‌هایی از کتاب همسفر آتش و برف
 
undefined برای خودم سؤال بود «کسی که صبح تا شب اسلحه دستشه و خون دوستهاش روی پیرهنشه کسی که از کشتن قاتلهای دوستانش هیچ ابایی نداره، کسی که بعضی‌وقتها یه‌جوری از جنگ حرف می‌زنه که انگار اصلا سنگه و هیچ احساسی توی وجودش نیست، چه جوری می‌تونه این ریزه‌کاریهای زنونه رو این قدر با حوصله بلد باشه؟» به فرحنوش می‌گفت خاله‌خانوم نذاری فرح چیز تُرش بخوره ها گفتم: «مگه چی می‌شه اگه بخورم؟» گفت: «برای زانو خوب نیست مرض مغزی می‌گیری، تا آخر عمر باهات می مونه.» گفتم چطوریه که من تا حالا این چیزها رو نشنیده‌م؟» گفت:«عوضش من شنیده‌م. این رو هم شنیده‌م که تا می‌تونی باید شیر تازه بخوری، هم به خاطر مغز استخوون خودت هم به خاطر هدی‌خانوم که شیر جناب‌عالی رو نوش جون می‌کنن.» بودنش دوای دردم بود، نبودنش بلای جانم. undefined صدام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران. گفته بود به تلافی هم که شده، می‌آید پاوه را شیمیایی می‌زند. در صورتی‌که همه می‌دانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجیله، بیاره، عنب. حتی دوآب ما را زده بود که نزدیک نوسود بود و با ما فقط بیست و پنج کیلومتر فاصله داشت. آنجا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود منتها شدت مواد شیمیایی آن قدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری می‌خارید. حتی اثرش روی من هم مانده که می‌رفتم توی مردم آواره و آب دستشان می‌دادم، یا دست به سر و روی بچه‌هاشان می‌کشیدم، یا کمک می‌کردم تیمار بشوند و سرپا بمانند. من ماندم و هدی و شهری که روزبه روز خلوت‌تر می‌شد و هول می‌انداخت توی دل منی که از این چیزها اصلا باکم نبود. undefined نگفت ناهار می‌آید. لازم هم نبود بگوید. پا شدم خانه را آب و جارو کردم، روی همان علاءالدین ناهار پختم سر ظهر سفره انداختم، بشقاب چیدم و چشم دوختم به در تا بیاید. راستی چای هم برایش دم کردم تا ساعت سه بعد از ظهر غذا و چای را گرمشان می‌کردم، باز سرد می‌شد، باز می‌گذاشتم‌شان روی آتش و... سعید نیامد که نیامد. تلفن هم نبود که بخواهم زنگ بزنم بفهمم کجاست و کی می‌آید. خانه جای پرتی بود. نه صلاح بود از خانه بروم بیرون نه دلش را داشتم آن‌وقت شب سراغش را از کسی بگیرم، ناچار بساط شام را چیدم و زل زدم به در تا بیاید. به همین نام و نشان تا ساعت سه صبح بیدار ماندم و... بالاخره آقا تشریف‌شان را آوردند. با سر و صورت و رخت و لباس گردوخاکی، لبهای داغمه بسته و چشم‌هایی که از زور خستگی باز نمی‌شدند. انگار از زیر یک خروار خاک آمده باشد بیرون. گفت: «تا حالا منتظر من نشسته بودی؟» گفتم: «نباید می‌نشستم؟» گفت: «خدا من رو بکشه که این قدر کار سرم ریخته.» گفتم:« دور از جون» undefined اجازه می‌دهی سعید سرش گرم جنگ باشد و تو دیده نشوی. اجازه می‌دهی رنج سفرها و خانه‌به‌دوشیها روی دوش تو باشد و تو دیده نشوی. اجازه می‌دهی هدی و فاطمه زیر سایه تو بزرگ شوند و تو دیده نشوی اجازه می‌دهی زنها از شوهرهاشان هدیه بگیرند و تو دیده نشوی اجازه می‌دهی شوهرهای همه مهربانیها بلد باشند و تو دیده نشوی. اجازه می‌دهی همه زنها و همه مردها عشق را فریاد بزنند و تو دیده نشوی اما مگر می‌شود؟ دیده نشدن مگر ممکن است؟ عاشق نبودن مگر ممکن است؟ عشق را فریاد نزدن مگر ممکن است؟  undefined تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از *[اینجا](https://farsi.khamenei.ir/message-content?id=61809) بخوانید*
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۶:۱۵

undefined #قهرمان_بانو | روایت کتابی که خوابش را دیدم
undefined روایت کتاب «*همسفر آتش و برف*» از نگاه مخاطبین ریحانه
undefined همان روزی که تمامش کردم، فکرم تمام روز درگیرش بود. شبش هم خوابش را دیدم. کم پیش می‌آید خواب کتاب‌ها را ببینم. معمولا فیلم و سریال‌ها زورشان بیشتر به ضمیر ناخودآگاهم یا هرچیزی که خواب به آن مربوط است می‌رسد. قصه این کتاب و فرحناز متفاوت بود.
فرحناز زنی است که اوائل انقلاب با شهید #سعید_قهاری ازدواج می‌کند. کمی بعد، سعید روانه جنگ می‌شود. دفاع مقدس هشت سال بعدش تمام می‌شود؛ ولی مبارزه و مسئولیت مرد ادامه دارد تا سال هشتادوپنج که شهید می‌شود و بالاخره فرصت استراحت پیدا می‌کند. در تمام این مدت، فرحناز زندگی‌شان را با چنگ‌ودندان نگه داشته و شهر به شهر همسرش را همراهی می‌کند.
راوی داستانی که زن باشد، اشاره به افکار و عواطف در روایت ماجرا مهم‌تر می‌شود. نویسنده با وجود مرد بودن، از پس به تصویر کشیدن احساسات زنانه به‌خوبی برآمده. اشاره به گلایه‌ها، تردیدها و دل‌تنگی‌های فرحناز، شخصیت و ماجرا را واقعی‌تر و باورپذیرتر می‌کند.
بهترین ویژگی «همسفر آتش و برف»، نثر روانش است. نویسنده از اتفاقات سریع عبور نکرده و با حوصله به جزئیات پرداخته است. البته اول هر فصل قسمتی دارد که با زاویه‌دید دوم‌شخص نوشته شده است و یکدستی کتاب را برهم زده؛ اما روانی نثر در مجموع بالاتر از متوسط است.
انتشارات روایت فتح سلیقه جذاب و دقیقی در انتخاب طرح جلد، کاغذ سبک کتاب و اندازه فونتش داشته است. «همسفر آتش و برف» قطعا ارزش خواندن دارد. هم برای شنیدن قصه فرحناز، هم نثر روانش.
undefined فاطمه آل مبارک
undefined شماره ٩
undefined تقریظ رهبر انقلاب بر «همسفر آتش و برف» را از *[اینجا](https://farsi.khamenei.ir/message-content?id=61809) بخوانید*
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @reyhaneh_khamenei_ir

۱۱:۲۶

thumbnail
undefined زن گلِ خانه است
undefined پیغمبر میفرماید: «الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ»؛ ریحانه یعنی گل، زن در خانه گل است، «وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ کارگزار خانه نیست. شما بگویید چرا این کار را نکردی، چرا آن کار را نکردی؟ چرا خانه تمیز نیست؟ «لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ». «رَيْحَانَةٌ»، گل است. گل را باید مراقبت کرد، باید حفظ کرد، او هم شما را از رنگ خود، از بوی خود، از خواص خود برخوردار خواهد کرد.
undefined رهبر انقلاب، ١٤٠٤/٠٩/١٢
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۲:۲۸

undefined #روایت_دیدار | صلابت یک اسم و غوغای یک حسینیه
undefined خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با زنان و دختران حاضر در دیدار با رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ١٤٠٤/٠٩/١٢
undefined در آخرین صف ورود به حسینیه، زن دو تا بچه‌هایش را پناه داده زیر چادرش تا کمی از سرمای کولرها در امان بمانند.
خودم هم نمی‌فهمم این باد سرد که از سقف مستقیم می‌زند روی سرمان برای چی و از کجاست. بچه‌ها لباس گرم ندارند. مثلاً سبک آمده‌اند تا زرنگی کنند و حالا گیر افتاده‌اند. سعی می‌کنم سر و ته این سرما را با توجیه لزوم تهویه هوا هم بیاورم.
پسرک با چشم‌های درشتش نگاهم می‌کند و با بی‌زبانی بهم می‌فهماند که این باد سرد از نظر او هیچ لزوم و توجیهی ندارد. برای اینکه سر حرف را باز کنم اسمش را می‌پرسم.
جدی و قاطع می‌گوید: «حیدر». راستش جا می‌خورم. اسمش زیادی به صلابت و اقتدارش می‌آید.
می‌پرسم: «به نظرت امروز می‌تونیم آقا رو ببینیم؟» تکلیفش با خودش، مسئولین اجرایی و سرمایی که ازش عبور کرده‌ایم روشن است. جواب می‌دهد: «من مطمئنم حتماً امروز می‌بینمشون.»
دو سه ساعت بعد، پرده جایگاه تکان می‌خورد و رهبر قدم می‌گذارند داخل حسینیه. دیگر هیچ کس روی پایش بند نیست. صدای حیدر حیدر تمام حسینیه را پر کرده است.
undefined شماره ٢۵
undefined ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس | تلگرام | اینستاگرام
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۶:۰۹

thumbnail
undefined جنگ با دشواری‌ها undefined روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی
undefined کف دست‌هایم از تاب‌دادن گهواره‌ی دستی سرخ شده و از درد می‌سوزد. یک ساعتی مانده کلاس تمام بشود. دخترک از شروع کلاس تابه‌حال دو بار از خواب بلند شده و مجبورم کرده برای شیردادن تا نمازخانه‌‌ی طبقه‌ی دوم یک ساختمان دیگر بروم و برگردم. دانشکده‌ی ما دو ساختمان دارد که با یک پل از بالکن طبقه‌ی دوم به هم وصل شده‌اند.‌ من تنها زن دانشکده هستم که تصمیم گرفته با یک نوزاد ادامه‌تحصیل بدهد و مسئولین فکرش را هم نمی‌کردند روزی با چنین پدیده‌ای مواجه بشوند و بخواهند یک اتاق اضافی برای نماز و استراحت خانم‌ها در ساختمان کلاس‌ها در نظر بگیرند.
در ذهنم تفاوت‌ نمایشنامه‌های کلاسیک زمان ملکه الیزابت را با یکدیگر تحلیل می‌کنم که یک‌دفعه استاد می‌گوید: «غیبت‌هاتون داره زیاد می‌شه. حواستون هست؟» هنوز گیر کرده‌ام میان آثار شکسپیر و کریستوفر مارلو و دخترکی که نزدیک شده‌ است به راند سوم شیرخوردنش. گیج‌ومنگ می‌گویم: «بله! بله! به خاطر کولیک‌های دخترم است. بعضی روزها تا پشت در کلاس میام ولی با گریه‌هاش دوباره برمی‌گردم نمازخونه تا دانشجوهای دیگه تمرکزشون رو از دست ندن.» استاد در لپ‌تاپش را می‌بندد و می‌گوید: «دلیلش که مهم نیست. مهم اینه غیبت می‌کنی و این کار شما برای آخر ترم بد می‌شه. شاید حذف بشی.»
دلیلش مهم نیست! دلیلش مهم نیست! صدای استاد در گوشم زنگ می‌خورد. پلک‌هایم را باز و بسته می‌کنم و به ذهنم فشار می‌آورم بلکه حالی‌ام بشود وسط یک اثر تراژدی ایستاده‌ام یا کمدی؟ یاد تک‌گویی هملت روی صحنه نمایش می‌افتم که می‌گفت: «بودن یا نبودن! مسئله این است. آیا شایسته‌ آن است که به تازیانه‌ی تقدیر جفاپیشه تن دردهیم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری‌ها را از میان برداریم؟»
گریه‌ی دخترک در فضای خالی کلاس نشان می‌دهد که باید در راه هدف‌هایم مصمم باشم و به جنگ دشواری‌ها بروم و هرچه زودتر خودم را به نمازخانه برسانم. در میان راه یکی از اساتید را می‌بینم.‌ نگاهش به بچه متفاوت‌تر از بقیه است. یک نگاه رشدیافته. نگاهی که تو را امیدوارتر می‌کند. تا دخترک را می‌بیند، شکر از کلامش می‌ریزد و می‌گوید: «نعمت کلاس ما هم که امروز اومده. به‌‌به! خدا حفظش کنه.» دلم قرص می‌شود. کلاس بعد از طعنه‌ها در امان هستم.
undefined فاطمه اکبری اصل، رسانه «ریحانه»؛undefinedمجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @reyhaneh_khamenei

۱۸:۲۷