میگوید: «خب… مادر همیشه غمشون تو دلشونه، مقابل مردم چیزی بروز نمیدن. ولی خیلی سخته شرایطشون. درسته شهید دادن ولی…» بغضش میرسد پشت پلکهاش و به ثانیهای چشمخانهاش دریای سرخ میشود.
«شده بیقراری کنن؟»
«سر سجاده با روضه اشک میریزن… گاهی صدای گریهشون بلند میشه…»
به کوه نشسته روی ویلچر نگاه میکنم. شعری توی سرم میچرخد و برای عروس زمزمه میکنم: «من کوه ندیدهام چنین در جریان، من رود ندیدهام چنین پابرجا» دوتایی اشکهایمان را نچکیده پاک میکنیم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۴:۴۶
۱۶:۱۶
خانه که آمدیم، من ماندم و مامان. مسئلهی اول آن بود که چطور پوشک بچه را عوض کنیم؟ از بچهداریِ مامان بیست سال گذشته بود. من هم که بچهی اولم بود. تنها راهی که به ذهنمان رسید این بود که پوشک جدید را مشابه پوشک قبلی ببندیم؛ اما دخترک آنقدر گریه و بیتابی کرد که یک کار سهدقیقهای، پانزده دقیقه طول کشید. چند ساعت بعد هم مهمانها از راه رسیدند. من و مامان با یک دستمان مهمانداری میکردیم و با دست دیگرمان کارهای بچه را انجام میدادیم.
حوصلهی نشستن کنار مهمانها را نداشتم. دوست نداشتم کسی بچه را بغل کند. هرکس دربارهی مناسب بودن لباس بچه نظری میداد. من، تحتتأثیر نظرات، هزار بار لباس گرم تنش کردم و درآوردم. کلافه شده بودم. درست نمیفهمیدم نیاز دخترم چیست. با خودم تکرار میکردم: «من مادر خوبی نمیشوم.»
شب وقتی خانه ساکت شد، خودم را به همسرم رساندم. هایهای گریه کردم که من چطور این بچه را بزرگ کنم؟ تا صبح خواب به چشمهایم نیامد. فردای آن روز از مامان خواستم بیشتر پیشم بماند؛ اما مامان هم بالاخره رفت. آن وقت من ماندم و زندگیام که خیلی بیشتر از تغییر چیدمان وسایل عوض شده بود. من ماندم و روزهای نیامده که ترسشان رهایم نمیکرد. برای خودم هم عجیب بود که چطور بعد از رفتن مامان، خیلی زود یاد گرفتم چطور پوشک بچه را عوض کنم؛ خیلی زود یاد گرفتم کی خوابش کنم و کدام گریهاش برای گرسنگی است. حالا که چند سال از مادر شدنم میگذرد، هنوز هم گاهی مادری کردن برایم ترسناک میشود؛ اما تجربهی روزهای اول یادم داد مادری کردن قویترین موجی است که میتواند از میان امواج ترس و نگرانی راهش را پیدا کند و به موقع خودش را به زنهایی شبیه به من برساند. ما زنهایی که زندگیمان پر از لحظاتی است که نمیدانیم چطور میگذرد اما مطمئنیم امدادهای غیبی به کمکمان میرسد.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۲۴
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۰۶
درخت توی کوچه خمیده؛ اما تکیه داده به چناری محکم. دلم میخواهد، مثل همان درخت، کمی تکیه بدهم و دستهایم را بند کنم به چیزی که تکانم ندهد. بوی آویشن و عناب آشپزخانه را پُر کرده؛ انگار دستم را میان سرفهها و نفستنگیهای شهر میگیرد. سه لیوان را با دمنوش پر میکنم. بخار از لبهی لیوانها بالا میزند و با هوای سنگینِ خانه قاتی میشود. همین گرمای ساده نفسم را باز میکند. محمد داد میزند: «مامان فکر کنم بلد شدم.» وسط کلاس ایستاده جلوی آینه و لبولوچهاش را باز و بسته میکند. برمیگردد سمتم. سلام نظامی میدهد و میگوید: «ز مثل سرباز» برایش دست میزنم. ادامه میدهد: «ز مثل مامانِ زیبا.» اینبار بهتر ادا میکند. مثل خطی که بالاخره بیلرزش مینویسیاش.
لبخندش کوچک است؛ اما برقی دارد که روحم را از زیر هوای کدر میکشد بیرون. میخندم؛ نه بلند، نه مثل فیلمها، مثل جرعهای آب که فقط برای تر شدن لبهاست. مینشینم کنار بچهها. راهی برای ورود به داستانهایم ندارم. شخصیتها منتظرند؛ اما عجلهای نیست. حالا میفهمم بعضی چیزها هرگز خاموش نمیشوند؛ چیزی از من در نفس و صدای بچهها ادامه پیدا میکند، حتی اگر روزها از نوشتههایم دور بمانم. زندگیِ مادرانه گاهی مثل همین نشانهی «ز» است؛ اولش کجوکوله ادا میشود؛ اما کمکم جا میافتد. میدانم به نوشتههایم برمیگردم. به ایدهها، به خودم. شاید همین فردا، شاید هفتهی دیگر.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۳۰
۱۲:۰۱
گریه و خندهاش قاتی میشود: «مامان! یادته پارسال تلویزیون جشن فرشتهها رو نشون میداد ما با هم گریه میکردیم؟ یادته گفتم میشه وقتی منم جشن تکلیفم شد برم پیش آقا تو گفتی آره چرا که نه؟ دیدی شد؟ من میدونستم میشه!»
یادم میآید بیست و هفتم همین ماه جشن تکلیف حناست. و فکر میکنم وقتی گفتم چرا که نه، فقط میخواستم یک چیزی گفته باشم و هیچ اطمینانی پشت حرفم نبود. او اما، همانطور که کف دستش با خودکار نوشته بود «دختر ایرانم»، دختر ایران است و حتم دارد آرزوهایش را زندگی خواهد کرد، به فضل خدا.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۳۰
۱۶:۳۹
من عاشق این هستم که از خانمهای باردار بپرسم چند وقتشان است و بعد حساب کنم ببینم حالا جنین در چه مرحلهای است و وقت چه چیزی است. میگوید: «چهارماههم. هنوز نمیدونم دختره یا پسر.»
میگویم: «میدونید تو هر ماه چنین چه تغییراتی داره؟ تو یه ماهی نور رو تشخیص میده از تو شکم مادر، تو یه ماهی صدا رو میشنوه، تو یه ماهی رد سرانگشتاش شکل میگیره؛ مثلاً تو ماه چهارمی که شما هستید، روح بهش دمیده میشه. من ماه چهارم بارداریم تو محرم بود. خیلی دعا میکردم تو روضه روح دمیده بشه به طفلکم.»
چند لحظه مکث و دوباره حرف میزند: «عجب چیزی گفتید! فکر کنید که اینجا، تو این دیدار، این اتفاق برای بچهی من بیفته!» لبخند زدم و تنهایش گذاشتم با کشف جدیدش که سیاهی چشمش را تر کرده بود.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۴۸
آرام نزدیکش میشوم و جوری که نترسانمش میگویم: «تنهایی؟» دو تا چشم بادامیاش را قفل میکند توی مردمک چشمانم و میگوید: «آره». میگویم: «میخوای بری اون ور خیابون؟» سرش را تکان میدهد و دوباره میگوید: «آره». دوباره میپرسم: «این دبه هم برای توئه؟» این بار دیگر جواب نمیدهد و سرش را تکان میدهد. همسرم اگر اینجا بود قطعاً میگفت چرا آنقدر از مردم سؤال میپرسی؟ دلم میخواهد بپرسم مادر و پدرش کجا هستند که دیگر بیخیال میشوم.
دو نفر را نمیتوانم جمعوجور کنم. دخترم را میگذارم همان سمت خیابان و سفارش میکنم تکان نخورد تا این چشم بادامی کوچولو را رد کنم. از نزدیک که دقت میکنم قیافهاش شبیه بچگیهای سوباساست. موهایش بلند است و از سر و ریختش نمیتوانم تشخیص دهم دختر است یا نه؟ دستش را میگیرم و با دست دیگر دبه را میکشم. دبه تا خرتناق پر است و تقریباً پنجکیلویی وزن دارد. به وسطهای خیابان که رسیدیم چادرم میرود زیر چرخ چرخدستی و کم مانده از سرم بیفتد. به آنی ترافیک میشود. ماشینها میایستند تا دستوپاچلفتیترین کمککنندهی دنیا خودش را جمعوجور کند. نگاهم میکند و میگوید: «خاله، میخوای خودم ببرم؟» خجالتزده میگویم: «نه، الان میارمش.» بعد با حرص چادرم را از زیر چرخها میکشم. پاره هم شد به جهنم. آبرویم در خطر است. جرأت ندارم پشت سرم را نگاه کنم. میدانم وقتی برگردم دخترم به ثانیه نکشیده این اتفاق را سوژه میکند.
بالأخره خیابان تمام میشود و به خشکی میرسیم. دبه را میدهم دستش و میگویم: «بقیهشو میتونی ببری؟» میگوید: «آره» و میرود. از پشت نگاهش میکنم چقدر مسلط دبه را روی زمین میکشد سوباسای کوچک. دخترم آن ور خیابان ایستاده و منتظرم است. وقتی میروم سمتش میگوید: «مگه تو مامانشی؟ چرا رفتی کمکش؟» میگویم: «من مامان همهام. از وقتی مامان تو شدم، مامان همه شدم. حتی مامان این آبنبات کوچولویی که توی جیبمه و واسه یه دختر خوبه.»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۴۵
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۷:۰۳
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۸:۲۳
*
۱۱:۲۲
صدایی به اعتراض از یکور سرم بلند شد که «هی حرفای رسانه پسند...» ور دیگر ذهنم، شبیه فرشتههای فیروزهای، نرم و لطیف گفت: «بذار حرفش رو بزنه.» مریم توضیح داد که میخواسته با کت و شلوار بیاید اما برای احترام رهبر و این جلسه مانتو پوشیده. پرسیدم برایش بد نمیشود اگر تصویرش توی مجازی پخش شود؟ که گفت باکی ندارد از ابراز احساسات به رهبر و جمهوری اسلامی.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۴۱
آسمان رنگمرده و کدر غزه را که دیدم، ستونهای قدبلندِ دود و جرقههای آتش زیرشان را که دیدم، آیههای مرسلات توی مغزم پیچیدند. چند خط بالا از قرآن، که آسمان جهنم را نشان میدهند، جلوی چشمم را گرفتند و دلم خنک شد.
همه دنیا شاهداند که قرار به چیز دیگری بود. همه آزادههای دنیا منتظر بودند که دیگر زمین غزه تکان نخورد. دیواری نریزد. درختی نسوزد. بچهای جیغ نکشد. زنی خودش را نزند. مردی دست روی صورتش نگیرد و شانههایش نلرزد. قرار بود چلوارهای سفیدِ کفنی، روی طاقهها بمانند. قرار بود آسمان فلسطین قرار بگیرد و طلوع و غروبش دودی و خاکستری نباشد. قرار بود بوی باروت و گوشت سوخته فر نگیرد و دلها را خالی نکند. قرار بود سرخی و داغی آتش خفه شود. قرار بود ولی زیر قول و قرار زدند. چطور فکر میکنند حساب و کتابی نیست؟ پس ته این دنیا چه میشود؟ روزی که روبهروی خدا پا جفت میکنند و گردنشان شل میشود، چه؟ آن "روز" که "پنجاه هزار سال" طول میکشد، تکتک آزادههای جهان پشت سر فلسطینیها میایستند و ظالمهای عهدشکن را نفرین میکنند و عذاب مضاعفشان را میخواهند. عذابی که حتی هیبت سایه دودهایش هم، هزار باره جان به لبشان میکند. وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرَآئِهِ عَذَابٌ غَلِيظٌ. مرگ از همه طرف بغلشان میکند اما نمیمیرند و خلاص نمیشوند.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۳:۴۸
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۶:۱۵
فرحناز زنی است که اوائل انقلاب با شهید #سعید_قهاری ازدواج میکند. کمی بعد، سعید روانه جنگ میشود. دفاع مقدس هشت سال بعدش تمام میشود؛ ولی مبارزه و مسئولیت مرد ادامه دارد تا سال هشتادوپنج که شهید میشود و بالاخره فرصت استراحت پیدا میکند. در تمام این مدت، فرحناز زندگیشان را با چنگودندان نگه داشته و شهر به شهر همسرش را همراهی میکند.
راوی داستانی که زن باشد، اشاره به افکار و عواطف در روایت ماجرا مهمتر میشود. نویسنده با وجود مرد بودن، از پس به تصویر کشیدن احساسات زنانه بهخوبی برآمده. اشاره به گلایهها، تردیدها و دلتنگیهای فرحناز، شخصیت و ماجرا را واقعیتر و باورپذیرتر میکند.
بهترین ویژگی «همسفر آتش و برف»، نثر روانش است. نویسنده از اتفاقات سریع عبور نکرده و با حوصله به جزئیات پرداخته است. البته اول هر فصل قسمتی دارد که با زاویهدید دومشخص نوشته شده است و یکدستی کتاب را برهم زده؛ اما روانی نثر در مجموع بالاتر از متوسط است.
انتشارات روایت فتح سلیقه جذاب و دقیقی در انتخاب طرح جلد، کاغذ سبک کتاب و اندازه فونتش داشته است. «همسفر آتش و برف» قطعا ارزش خواندن دارد. هم برای شنیدن قصه فرحناز، هم نثر روانش.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۱:۲۶
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۲:۲۸
خودم هم نمیفهمم این باد سرد که از سقف مستقیم میزند روی سرمان برای چی و از کجاست. بچهها لباس گرم ندارند. مثلاً سبک آمدهاند تا زرنگی کنند و حالا گیر افتادهاند. سعی میکنم سر و ته این سرما را با توجیه لزوم تهویه هوا هم بیاورم.
پسرک با چشمهای درشتش نگاهم میکند و با بیزبانی بهم میفهماند که این باد سرد از نظر او هیچ لزوم و توجیهی ندارد. برای اینکه سر حرف را باز کنم اسمش را میپرسم.
جدی و قاطع میگوید: «حیدر». راستش جا میخورم. اسمش زیادی به صلابت و اقتدارش میآید.
میپرسم: «به نظرت امروز میتونیم آقا رو ببینیم؟» تکلیفش با خودش، مسئولین اجرایی و سرمایی که ازش عبور کردهایم روشن است. جواب میدهد: «من مطمئنم حتماً امروز میبینمشون.»
دو سه ساعت بعد، پرده جایگاه تکان میخورد و رهبر قدم میگذارند داخل حسینیه. دیگر هیچ کس روی پایش بند نیست. صدای حیدر حیدر تمام حسینیه را پر کرده است.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۶:۰۹
در ذهنم تفاوت نمایشنامههای کلاسیک زمان ملکه الیزابت را با یکدیگر تحلیل میکنم که یکدفعه استاد میگوید: «غیبتهاتون داره زیاد میشه. حواستون هست؟» هنوز گیر کردهام میان آثار شکسپیر و کریستوفر مارلو و دخترکی که نزدیک شده است به راند سوم شیرخوردنش. گیجومنگ میگویم: «بله! بله! به خاطر کولیکهای دخترم است. بعضی روزها تا پشت در کلاس میام ولی با گریههاش دوباره برمیگردم نمازخونه تا دانشجوهای دیگه تمرکزشون رو از دست ندن.» استاد در لپتاپش را میبندد و میگوید: «دلیلش که مهم نیست. مهم اینه غیبت میکنی و این کار شما برای آخر ترم بد میشه. شاید حذف بشی.»
دلیلش مهم نیست! دلیلش مهم نیست! صدای استاد در گوشم زنگ میخورد. پلکهایم را باز و بسته میکنم و به ذهنم فشار میآورم بلکه حالیام بشود وسط یک اثر تراژدی ایستادهام یا کمدی؟ یاد تکگویی هملت روی صحنه نمایش میافتم که میگفت: «بودن یا نبودن! مسئله این است. آیا شایسته آن است که به تازیانهی تقدیر جفاپیشه تن دردهیم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواریها را از میان برداریم؟»
گریهی دخترک در فضای خالی کلاس نشان میدهد که باید در راه هدفهایم مصمم باشم و به جنگ دشواریها بروم و هرچه زودتر خودم را به نمازخانه برسانم. در میان راه یکی از اساتید را میبینم. نگاهش به بچه متفاوتتر از بقیه است. یک نگاه رشدیافته. نگاهی که تو را امیدوارتر میکند. تا دخترک را میبیند، شکر از کلامش میریزد و میگوید: «نعمت کلاس ما هم که امروز اومده. بهبه! خدا حفظش کنه.» دلم قرص میشود. کلاس بعد از طعنهها در امان هستم.
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۸:۲۷