عکس پروفایل ریحانهر
۲۳.۱ هزار عضو

ریحانه

ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR
undefinedارتباط با ماundefined ‏@reyhaneh_contact
thumbnail
undefined #بدرقه_آقای_شهید | مهمان یزدی

undefined خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه KHAMENEI.IR از مراسم بدرقه پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب، مصلی تهران؛ ١٤٠٥/٠٤/١٢

undefinedساک ورزشی سیاهی توی دستش بود. هی به اطراف نگاه می‌کرد و مات و مبهوت جلو می‌آمد. چندده‌متری درِ ورودی مصلی ایستاد. کش چادرش را جلو کشید و ساک را گذاشت زمین. نزدیک رفتم. پرسیدم: «تهرانی نیستید؟!»
undefinedاز یزد آمده بود، از یزد که نه! ساکن شهرستان کوچکی بود که اسمش اکنون در خاطرم نمانده است. اولین بار بود که پایش به تهران می‌رسید. اولین بار بود مصلی امام خمینی را از نزدیک می‌دید. خبر مراسم وداع را که شنیده بود، ساک ورزشی سیاهش را برداشته بود، یک دست لباس و کمی کشک و مویز و نان خشک چپانده بود درونش و رفته بود ترمینال.
undefinedبه صورت آفتاب‌سوخته‌اش لبخند زدم و گفتم: «درها بسته‌ست. خسته‌ی راهید. برید زائرسراهای اطراف!» پرسید: «پیکر آقا الان کجاست؟» و چشمه‌ی اشکش قل زد. تن چادرپیچش را در آغوش کشیدم. عطر عرق و گرما شامه‌ام را پر کرد. خواستم حرفی بزنم که صدای: «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» در گوشم پیچید. زن خودش را از آغوش بیرون کشید و دوید به طرف در کوچک مصلی. مردم، همه رخت عزا به تن، ایستاده بودند شانه به شانه‌ی هم و آقایشان را صدا می‌زدند.
undefinedزن ایستاد انتهای جمعیت و دست مشت‌کرده‌اش را بالا گرفت و با مردم هم‌نوا شد. همه‌مان می‌دانستیم اینجا حسینیه‌ی امام خمینی نیست که پرده کنار رود و آقا رخ نشانمان دهد. می‌دانستیم و در هوای دم‌کرده‌ی نزدیک غروب تهران دست از تقلا برنمی‌داشتیم.
undefinedکمی بعد مردم پراکنده شدند. صدایی از بلندگوهای مصلی بلند شد: «ورود از درب‌های شرقی و شمالی از فردا شش صبح!» دست گذاشتم پشت زن تا او را ببرم سمت خیابان. نگاهم کرد و گفت: «من از جام جم نمی‌خورم. باید این بار آقا رو ببینم. خیلی حرف دارم باهاش. شما برو!» شانه‌اش را بوسیدم و از او فاصله گرفتم. زن روبه‌روی درِ بسته ماند، با ساک سیاه ورزشی کنار پا. دست‌هایش را بالا برده بود و چیزی می‌گفت که باد آن را می‌برد.
undefined شماره ١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh
undefined۲۰۳
undefined۱۹
undefined۲

۳۳K

۸:۱۳