#نفس_من#قسمت_۲۱۶
رفتم سمت اتاقم . طولی نکشید که عمو و زن عمو ، بی هیچ حرفی رفتند . انگار فهمیدند که بله رو من باید بگم نه پدرم. اما رفتنشون پدر و دیوانه کرد. حمله کرد سمت اتاقم و قبل از اونکه بتونم در اتاق رو قفل کنم وارد اتاقم شد. مادر پشت سر پدر بود و سعی داشت آرومش کنه که پدر عصبی پرسید:- می خوای چه غلطی کنی؟-مهم نیست شما اسمشو چی میذارید ولی مطمئنا غلط نیست ... من به آرش بله نمیگم.-آهان ... واسه اون پسره حسام میخوای منو جلوی برادرم سنگ روی یخ کنی؟- زندگیمه ... حق دارم دربارهاش نظر بدم ... یه زمانی می گفتید نظر من براتون مهمه ... چی شد؟! حالا برگشتید به عصر جاهلیت ؟!جلو اومد و یه سیلی خوابوند توی گوشم:-گوشاتو واکن الهه ... اگه می خوای با داییت قطع رابطه کنم ... اگه می خوای مادرت سال تا سال برادرش رو نبینه و نذارم حتی اسمشو بیاره ... به همین اَداهات ادامه بده ... وگرنه مثل بچهی آدم حرفمو گوش می کنی.یه دستم روی گونهام بود که به پدر خیره شدم و گفتم:- این سیلی رو باید وقتی که می خواستم به آرش بله بگم می زدید توی گوشم تا این بلاها سرم نیاد ... حالا چرا دارید زورم می کنید که ببخشمش؟ یادتون رفته چه بلایی سرم آورد؟!فریاد پدر بلند شد:- تو چی؟ یادت رفته ... با ازدواجتون، آقاجون رو دق دادید؟-من!! شما نبودید که هی به آقاجون بخاطر شرطش و آرش و رفتنش غُر زدید؟! حالا من قاتل آقاجون شدم؟!پدر خواست سمتم خیز برداره که مادر دستشو گرفت و کشید:-حمید تورو خدا ... تو چت شده ... تو تا حالا دست روی الهه بلند نمی کردی! ... حمید.-دهنتو ببند ... وقتی دختر کورت واسه پسر برادرت حاضره پدرشو خار کنه ... شده زیر مشت و لگدم لهش کنم لهش می کنم تا یاد بگیره جلوی داییش بامن باید چطور حرف بزنه.هنوز پدر زخم خوردهی همون یه کلمهی "نمی فهمه" بود.زانو زدم مقابل پاهاش و گفتم:-باشه ... غلط کردم ... ولی به آرش بله نمیگم.-دیر فهمیدی غلط کردی ... حالا من دیگه نمی خوام حسام رو ببینم ... حسام که سهله داییت رو هم نمی خوام ببینم ... پس گوشاتو وا کن قید حسامو بزن وگرنه موهات باید مثل دندونات سفید بشه.با گریه گفتم:-سفید بشه ... من به آرش بله نمیگم ... تورو خدا ... دیگه حتی ازش متنفرم.پدر محکم فریاد کشید :-آره متنفر باش اما به زودی میبینی همون آقا حسام شما ... همونی که اینجوری بخاطرش جلوی پدرت واستادی چطوری میره زن می گیره و سرکار میمونی پای حضرت آقا ._حسام همچین کاری نمی کنه.پوزخند زد و از اتاق بیرون رفت.


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
رفتم سمت اتاقم . طولی نکشید که عمو و زن عمو ، بی هیچ حرفی رفتند . انگار فهمیدند که بله رو من باید بگم نه پدرم. اما رفتنشون پدر و دیوانه کرد. حمله کرد سمت اتاقم و قبل از اونکه بتونم در اتاق رو قفل کنم وارد اتاقم شد. مادر پشت سر پدر بود و سعی داشت آرومش کنه که پدر عصبی پرسید:- می خوای چه غلطی کنی؟-مهم نیست شما اسمشو چی میذارید ولی مطمئنا غلط نیست ... من به آرش بله نمیگم.-آهان ... واسه اون پسره حسام میخوای منو جلوی برادرم سنگ روی یخ کنی؟- زندگیمه ... حق دارم دربارهاش نظر بدم ... یه زمانی می گفتید نظر من براتون مهمه ... چی شد؟! حالا برگشتید به عصر جاهلیت ؟!جلو اومد و یه سیلی خوابوند توی گوشم:-گوشاتو واکن الهه ... اگه می خوای با داییت قطع رابطه کنم ... اگه می خوای مادرت سال تا سال برادرش رو نبینه و نذارم حتی اسمشو بیاره ... به همین اَداهات ادامه بده ... وگرنه مثل بچهی آدم حرفمو گوش می کنی.یه دستم روی گونهام بود که به پدر خیره شدم و گفتم:- این سیلی رو باید وقتی که می خواستم به آرش بله بگم می زدید توی گوشم تا این بلاها سرم نیاد ... حالا چرا دارید زورم می کنید که ببخشمش؟ یادتون رفته چه بلایی سرم آورد؟!فریاد پدر بلند شد:- تو چی؟ یادت رفته ... با ازدواجتون، آقاجون رو دق دادید؟-من!! شما نبودید که هی به آقاجون بخاطر شرطش و آرش و رفتنش غُر زدید؟! حالا من قاتل آقاجون شدم؟!پدر خواست سمتم خیز برداره که مادر دستشو گرفت و کشید:-حمید تورو خدا ... تو چت شده ... تو تا حالا دست روی الهه بلند نمی کردی! ... حمید.-دهنتو ببند ... وقتی دختر کورت واسه پسر برادرت حاضره پدرشو خار کنه ... شده زیر مشت و لگدم لهش کنم لهش می کنم تا یاد بگیره جلوی داییش بامن باید چطور حرف بزنه.هنوز پدر زخم خوردهی همون یه کلمهی "نمی فهمه" بود.زانو زدم مقابل پاهاش و گفتم:-باشه ... غلط کردم ... ولی به آرش بله نمیگم.-دیر فهمیدی غلط کردی ... حالا من دیگه نمی خوام حسام رو ببینم ... حسام که سهله داییت رو هم نمی خوام ببینم ... پس گوشاتو وا کن قید حسامو بزن وگرنه موهات باید مثل دندونات سفید بشه.با گریه گفتم:-سفید بشه ... من به آرش بله نمیگم ... تورو خدا ... دیگه حتی ازش متنفرم.پدر محکم فریاد کشید :-آره متنفر باش اما به زودی میبینی همون آقا حسام شما ... همونی که اینجوری بخاطرش جلوی پدرت واستادی چطوری میره زن می گیره و سرکار میمونی پای حضرت آقا ._حسام همچین کاری نمی کنه.پوزخند زد و از اتاق بیرون رفت.
۱۵:۵۶
رمان و داستان های عاشقانه
سلام وقت بخیر همونطور که میدونید روزانه ۴قسمت توی کانال گذاشته میشد و هزینه vip کانال هم ۵۰هزار بود . از امروز ۶قسمت توی کانال بارگزاری میشه (۳قسمت صبح ۳قسمت شب) هزینه vip نفس من هم تا یک هفته ۳۰هزار تومان شده رسید واریزی تون رو بفرستید تا عضو کنن 


@msaberifar 6037998137446653 بانک ملی 6037991644685707 بانک ملی 6063731281613506 بانک مهر به نام : محمد صابری فر 




از فرصت پیش اومده استفاده کنید در پناه خدا
بسم الله الرحمن الرحیم
یا حی یا قیوم
سلام صبح به خیر
چهارشنبه
🟢 ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
۱۲ شوال ۱۴۴۷🟡 یکم آوریل ۲۰۲۶
اللهم عجل لولیک الفرج 
سلام صبح به خیر
چهارشنبه
🟢 ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
۵:۲۳
#نفس_من#قسمت_۲۱۷
حال من خراب . اوضاع خراب .حال پدر خرابتر از همه .من طاقت اینهمه خرابی رو نداشتم . پدر پیروز شد. کم آوردم . به در و دیوار زدم . فریاد زدم . گریه کردم . کتک خوردم . بیمارستان رفتم ولی مرغ پدر یه پا داشت . بالاخره من کوتاه اومدم و آرش با کمال پررویی جلو . اونقدر که به خودش اجازه بده با من حرف بزنه و زد . چادر حسام ، مثل یه حصاری بود که دور خودم کشیده بودم ، روی سرم بود و تکیه ام به تخت . کف اتاقم نشسته بودم . آرش یه سبد گل آورده که با اونکه عطرش اتاقم رو پر کرد ولی حتی به جای گل های خشک شده ی حسام هم برام ارزشی نداشت . اونم کف اتاقم نشست و گفت :-سلام .اگر واجب نبود جوابش رو نمی دادم :_سلام .-می دونی چادر خیلی بهت میآد.پوزخند زدم . راست می گفت حسام که با چادر بیشتر دلبری می کنی . نفس لازم شدم. حسام کجا بود و من کجا !آه کشیدم که آرش گفت :_مسئله ای نیست اگر دوست داری چادری باشی من مشکلی ندارم .خیلی بهش رو دادند.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :_تو کی هستی که به اجازه ات احتیاجی باشه !-اومدم جبران کنم الهه ... اومدم زندگی کنم .نگاهم ازش چرخید سمت گل های حسام . انرژی توی همون برگ های خشک شده اش بود که حالم رو خوب می کرد:_اگه می خواستی زندگی کنی همون اول نمی رفتی . -خب رفتم تا روی پای خودم بایستم و حالا برگشتم که زنم رو برگردونم سر زندگیش.عصبی جوابشو دادم:_من زنت نیستم ... هالو هم نیستم ...کسی که از زندگی من به خواست خودش بره ، هیچ وقت نمیتونه دیگه به زندگیم برگرده .-پس الان حسام مثل من شده ؟با اخم بهش خیره شدم :_تو چرا خودتو با حسام مقایسه می کنی ؟ حسام باهمه ی آدمای دور و برم فرق داره .-فرق داره! خنده داره ... چه فرقی داره !دست بردار ، همه مثل همند ... یه غریزه دارند یه عشق ... گاهی عشقشون هم همون غریزشونه ، دست خودشون که نیست .بیشعوری اش رو نشونم داد . پوزخند زدم و گفتم :_اتفاقا واسه همینه که من یکی با تو دیگه حرفی ندارم .... من غریزه ات نیستم آرش خان ... زنتم نیستم ، عشقتم نیستم .-هستی الهه ... تو همه چی منی ...موقع رفتنم هم بهت گفتم ، گفتم اگه پام بمونی برمی گردم ، خودت نموندی ... خودت پای برگه ی طلاقو امضا کردی ، محضردار نگفت شکایتی نداری و تو گفتی نه ؟! چرا؟اون لحظه من رفتم ، ولی کارای اداری طلاق تا یه ماه طول کشید .طلاق غیابی صادر شد چون من دیگه ایران نبودم ، میتونستی پام بمونی ، میتونستی فسخش کنی ، می تونستی و نخواستی ... من فقط بهت اجازه ی طلاق دادم ، ولی طلاقت نه .-خیلی احمقی که فکر می کنی میتونی بعد یکسال و نیم منو با این حرفا خام کنی .... تو پا برگه ی طلاقو امضا کردی حالا میگی من فقط بهت اجازه دادم ؟!


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
حال من خراب . اوضاع خراب .حال پدر خرابتر از همه .من طاقت اینهمه خرابی رو نداشتم . پدر پیروز شد. کم آوردم . به در و دیوار زدم . فریاد زدم . گریه کردم . کتک خوردم . بیمارستان رفتم ولی مرغ پدر یه پا داشت . بالاخره من کوتاه اومدم و آرش با کمال پررویی جلو . اونقدر که به خودش اجازه بده با من حرف بزنه و زد . چادر حسام ، مثل یه حصاری بود که دور خودم کشیده بودم ، روی سرم بود و تکیه ام به تخت . کف اتاقم نشسته بودم . آرش یه سبد گل آورده که با اونکه عطرش اتاقم رو پر کرد ولی حتی به جای گل های خشک شده ی حسام هم برام ارزشی نداشت . اونم کف اتاقم نشست و گفت :-سلام .اگر واجب نبود جوابش رو نمی دادم :_سلام .-می دونی چادر خیلی بهت میآد.پوزخند زدم . راست می گفت حسام که با چادر بیشتر دلبری می کنی . نفس لازم شدم. حسام کجا بود و من کجا !آه کشیدم که آرش گفت :_مسئله ای نیست اگر دوست داری چادری باشی من مشکلی ندارم .خیلی بهش رو دادند.چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :_تو کی هستی که به اجازه ات احتیاجی باشه !-اومدم جبران کنم الهه ... اومدم زندگی کنم .نگاهم ازش چرخید سمت گل های حسام . انرژی توی همون برگ های خشک شده اش بود که حالم رو خوب می کرد:_اگه می خواستی زندگی کنی همون اول نمی رفتی . -خب رفتم تا روی پای خودم بایستم و حالا برگشتم که زنم رو برگردونم سر زندگیش.عصبی جوابشو دادم:_من زنت نیستم ... هالو هم نیستم ...کسی که از زندگی من به خواست خودش بره ، هیچ وقت نمیتونه دیگه به زندگیم برگرده .-پس الان حسام مثل من شده ؟با اخم بهش خیره شدم :_تو چرا خودتو با حسام مقایسه می کنی ؟ حسام باهمه ی آدمای دور و برم فرق داره .-فرق داره! خنده داره ... چه فرقی داره !دست بردار ، همه مثل همند ... یه غریزه دارند یه عشق ... گاهی عشقشون هم همون غریزشونه ، دست خودشون که نیست .بیشعوری اش رو نشونم داد . پوزخند زدم و گفتم :_اتفاقا واسه همینه که من یکی با تو دیگه حرفی ندارم .... من غریزه ات نیستم آرش خان ... زنتم نیستم ، عشقتم نیستم .-هستی الهه ... تو همه چی منی ...موقع رفتنم هم بهت گفتم ، گفتم اگه پام بمونی برمی گردم ، خودت نموندی ... خودت پای برگه ی طلاقو امضا کردی ، محضردار نگفت شکایتی نداری و تو گفتی نه ؟! چرا؟اون لحظه من رفتم ، ولی کارای اداری طلاق تا یه ماه طول کشید .طلاق غیابی صادر شد چون من دیگه ایران نبودم ، میتونستی پام بمونی ، میتونستی فسخش کنی ، می تونستی و نخواستی ... من فقط بهت اجازه ی طلاق دادم ، ولی طلاقت نه .-خیلی احمقی که فکر می کنی میتونی بعد یکسال و نیم منو با این حرفا خام کنی .... تو پا برگه ی طلاقو امضا کردی حالا میگی من فقط بهت اجازه دادم ؟!
۵:۲۴
#نفس_من#قسمت_۲۱۸
خواست چیزی بگه که فریاد زدم :-یادت رفته ...تو تمام برگه ها رو بلا استثنا امضا کردی ... بعد رفتی و من موندم و یه جریان به قول تو یه ماه واسه طلاقی که غیابی شده بود و چون همسرم خودش نبود ، امضا کرد و رفت ....حالا میگی من پات نموندم ؟! خیلی بی چشم و رویی!-الان چی ؟ حاضرم همه ی زندگیمو به نامت کنم برای اثبات عشقم کمه ؟با حرص گفتم :_چقدر! چقدر میخوای به نامم بزنی ؟!مکثی کرد و گفت:_تمام سهم رستورانم چطوره ؟تکیه زدم به تخت و گفتم :_محاله آدم طمعکاری مثل تو همچین کاری کنه !-اگه زدم چی ؟خونسرد نگاهش کردم و گفتم :_اگه زدی بله رو میگم ...لبخندش واضح شد :_همه ی زندگیمو به نامت میکنم ... خوبه ؟-حرف زدن راحته آرش خان .-ثابت می کنم .لج کردم . باهمه . با قلبم . با سرنوشت ، با پدر با .... کسی که هنوز دوستش داشتم . با حسام . مخصوصا وقتی دورا دور از هستی شنیدم که دایی اصرار کرده واسه حسام برند خواستگاری .حس کردم سازه های محکم قلبم فرو ریخت . اونقدر به حسام مطمئن بودم که حتی نمی تونستم این حرفو باور کنم . با اینحال با خودم گفتم :" حسام نمیره ... هر قدر پیشنهاد کنند ، بازم خواستگاری نمیره .می خواستم خودمو تا پای سفره عقد بکشونم تا دل حسام بلرزه و بیاد.یه امیدی داشتم که مدام به من نوید میداد که شاید همین لجبازی من ، باعث بشه حسام برگرده و با پدرم حرف بزنه .کوتاه اومدم . قبول کردم .کارای عقد مجدد من و آرش تا روز میلاد حضرت رسول جلو رفت . دل و دماغم نداشتم ولی لجبازی چرا . حتی روز عقد به اجبار مادر یه روسری سفید سرم کردم و کت و شلوار شیری رنگی پوشیدم . مادر خودش روی لبام رژ زد .گرچه دلش از من خون تر بود ، و بخاطر من و حسام برای اولین بار جلوی پدر ایستاد و جوابشو با یه سیلی گرفت . ولی چه فایده ! تا پدر اینقدر سرسختانه روی حرفش ایستاده بود ، این کارها معنی نداشت .هر لحظه که زنگ در به صدا در میومد ، قلبم به تپش می افتاد که حسامه . حتما اومده تا التماس پدرو کنه و اونوقته که شاید معجزه بشه .ولی نه ...حسام نیامد . تا خود محضرخونه منتظرش بودم .هر صدایی که میومد ، گوشام تیز میشد ولی کسی که انتظارش رو کشیدم ، نیومد . میدونستم خبر داره . خبر عقد دوباره ی من و آرش تو کل فامیل پیچیده بود. محال بود ، حسام نشنیده باشه ... حتی عمدا از علیرضا خواستم جلوی حسام حرف عقد منو آرش رو پیش بکشه که کشید . پس چرا نیومد؟! اونقدر این لج و لجبازی پیش رفت که رسیدم به خوندن خطبه ی عقد . نگاهم روی سفره ی عقد بود که آرش یه سرویس طلا رو مقابل چشمام گرفت . اما تا در سرویس طلا باز شد ، یاد حسام افتادم . حسام تمام زندگیش همون ماشینی بود که فروخت و برای لج و لجبازی من ، سرویس طلا گرفت .


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
خواست چیزی بگه که فریاد زدم :-یادت رفته ...تو تمام برگه ها رو بلا استثنا امضا کردی ... بعد رفتی و من موندم و یه جریان به قول تو یه ماه واسه طلاقی که غیابی شده بود و چون همسرم خودش نبود ، امضا کرد و رفت ....حالا میگی من پات نموندم ؟! خیلی بی چشم و رویی!-الان چی ؟ حاضرم همه ی زندگیمو به نامت کنم برای اثبات عشقم کمه ؟با حرص گفتم :_چقدر! چقدر میخوای به نامم بزنی ؟!مکثی کرد و گفت:_تمام سهم رستورانم چطوره ؟تکیه زدم به تخت و گفتم :_محاله آدم طمعکاری مثل تو همچین کاری کنه !-اگه زدم چی ؟خونسرد نگاهش کردم و گفتم :_اگه زدی بله رو میگم ...لبخندش واضح شد :_همه ی زندگیمو به نامت میکنم ... خوبه ؟-حرف زدن راحته آرش خان .-ثابت می کنم .لج کردم . باهمه . با قلبم . با سرنوشت ، با پدر با .... کسی که هنوز دوستش داشتم . با حسام . مخصوصا وقتی دورا دور از هستی شنیدم که دایی اصرار کرده واسه حسام برند خواستگاری .حس کردم سازه های محکم قلبم فرو ریخت . اونقدر به حسام مطمئن بودم که حتی نمی تونستم این حرفو باور کنم . با اینحال با خودم گفتم :" حسام نمیره ... هر قدر پیشنهاد کنند ، بازم خواستگاری نمیره .می خواستم خودمو تا پای سفره عقد بکشونم تا دل حسام بلرزه و بیاد.یه امیدی داشتم که مدام به من نوید میداد که شاید همین لجبازی من ، باعث بشه حسام برگرده و با پدرم حرف بزنه .کوتاه اومدم . قبول کردم .کارای عقد مجدد من و آرش تا روز میلاد حضرت رسول جلو رفت . دل و دماغم نداشتم ولی لجبازی چرا . حتی روز عقد به اجبار مادر یه روسری سفید سرم کردم و کت و شلوار شیری رنگی پوشیدم . مادر خودش روی لبام رژ زد .گرچه دلش از من خون تر بود ، و بخاطر من و حسام برای اولین بار جلوی پدر ایستاد و جوابشو با یه سیلی گرفت . ولی چه فایده ! تا پدر اینقدر سرسختانه روی حرفش ایستاده بود ، این کارها معنی نداشت .هر لحظه که زنگ در به صدا در میومد ، قلبم به تپش می افتاد که حسامه . حتما اومده تا التماس پدرو کنه و اونوقته که شاید معجزه بشه .ولی نه ...حسام نیامد . تا خود محضرخونه منتظرش بودم .هر صدایی که میومد ، گوشام تیز میشد ولی کسی که انتظارش رو کشیدم ، نیومد . میدونستم خبر داره . خبر عقد دوباره ی من و آرش تو کل فامیل پیچیده بود. محال بود ، حسام نشنیده باشه ... حتی عمدا از علیرضا خواستم جلوی حسام حرف عقد منو آرش رو پیش بکشه که کشید . پس چرا نیومد؟! اونقدر این لج و لجبازی پیش رفت که رسیدم به خوندن خطبه ی عقد . نگاهم روی سفره ی عقد بود که آرش یه سرویس طلا رو مقابل چشمام گرفت . اما تا در سرویس طلا باز شد ، یاد حسام افتادم . حسام تمام زندگیش همون ماشینی بود که فروخت و برای لج و لجبازی من ، سرویس طلا گرفت .
۵:۲۴
#نفس_من#قسمت_۲۱۹
چشمامو بستم و از ته دلم صداش کردم :_حسام به خدا منتطرتم ... بیا.-خانم الهه ریاحی آیا وکیلم ؟ بار سوم بود . نگاهم به چهره ی همه ی منتظران توی سالن افتاد . پدر هنوز اخم داشت ولی یه لبخند ریزی روی لبش بود. مادر اما مدام اشکاشو پاک می کرد. زن عمو یه کاسه پر از نُقل و برگ گل های رز صورتی توی دستش بود و عمو دست به سینه منتظر شنیدن بله ی من . آرین سر.به زیر بود و گوشه ای ایستاده . حالا باید چکار می کردم ؟ عشق حسام رو به سرویس طلای آرش و سهام رستورانش می فروختم ؟ یعنی همه ی کسانی که پای این سفره نشسته بودند ، معامله کرده بودند؟.پس چرا اسم دفترخونه دفتر ازدواج بود؟! اگر قرار بود ، من معامله کنم ، باید میرفتم دفتر اسناد رسمی نه اینکه پای سفره ی عقد بشینم ؟محضردار پرسید :_عروس خانم وکیلم ؟قلبم بلندتر زد . فریاد زد . نعره زد:_نه الهه ... تو از پسش بر نمیآی .یکدفعه زبانم افسار سکوت رو پاره کرد و گفت :_حاج آقا ... اگه من به زور و اجبار پدرم بله بگم این ازدواج درسته ؟حاج آقا متعجب شد . انگاراولین عروسی بودم که همچین سئوالی پرسیده بود. ولوله ای بین بقیه افتاد . پدر عصبی نگاهم کرد و مادر نتونست اشکاشو مهار کنه . زن عمو داشت به عمو غر میزد که حاج آقا گفت :_نه دخترم درست نیست .انگار می خواستم همینو بشنوم . از روی صندلیم برخاستم و گفتم :_دیدید؟ .... من به درد آرش نمیخورم .کاسه ی نقل و گل از دست زن عمو افتاد زمین . فوری چادر سفیدم رو در آوردم و چادر مشکی ام رو سر کردم و بی توجه به صدای اعتراض زن عمو و نگاه متعجب و بهت زده آرش و اخم و عصبانیت پدر ، مقابل همهمه ی همه از محضرخونه بیرون زدم . انگار رها شده بود.یه لبخند روی لبم بود و اشک توی چشمام . اما زبونم داشت به حسام غر میزد :-دیدی آقا حسام ... من! الهه مرد شدم. اونقدر مرد شدم که پای عشقت بمونم ولی تو نموندی ... تو میدونستی من امروز عقد میکنم و نیومدی ... باشه ... یکی طلبت ..رسیدم خونه، چادرم رو آویز کردم ولباس هام رو عوض . در اتاقم قفل کردم چون مطمئن بودم پدر که از راه برسه باز مثل دیوونه ها سراغم میآد که اومد.نعره زنان . فریاد زنان . حتی می خواست درو از جا بکنه . مادر بیچاره به هر زور و زحمتی بود از در اتاقم دورش کرد . قلبم کند میزد باز . کوکش بهم ریخته بود . یه بار اونقدر تند که حس خفگی می کردم و یه بار اونقدر کند که نفسم قطع می شد . ساز کوک قلبم نبود و نیامد . مطمئن شدم که شر آرش از سرم کم شده ولی دوای دردم فقط این نبود . تازه رسیده بودم ، به نقطه ی شروع . شروعی تازه برای روزهایی که قرار بود بی حسام سپری بشه . چه خوب که منو به کلاس های خانم ربیعی برد. تا یه دوست شهید پیدا کنم . تا خدا رو بشناسم وگرنه توی اون اوضاع سخت با اون همه عشق ، چه می کردم !


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
چشمامو بستم و از ته دلم صداش کردم :_حسام به خدا منتطرتم ... بیا.-خانم الهه ریاحی آیا وکیلم ؟ بار سوم بود . نگاهم به چهره ی همه ی منتظران توی سالن افتاد . پدر هنوز اخم داشت ولی یه لبخند ریزی روی لبش بود. مادر اما مدام اشکاشو پاک می کرد. زن عمو یه کاسه پر از نُقل و برگ گل های رز صورتی توی دستش بود و عمو دست به سینه منتظر شنیدن بله ی من . آرین سر.به زیر بود و گوشه ای ایستاده . حالا باید چکار می کردم ؟ عشق حسام رو به سرویس طلای آرش و سهام رستورانش می فروختم ؟ یعنی همه ی کسانی که پای این سفره نشسته بودند ، معامله کرده بودند؟.پس چرا اسم دفترخونه دفتر ازدواج بود؟! اگر قرار بود ، من معامله کنم ، باید میرفتم دفتر اسناد رسمی نه اینکه پای سفره ی عقد بشینم ؟محضردار پرسید :_عروس خانم وکیلم ؟قلبم بلندتر زد . فریاد زد . نعره زد:_نه الهه ... تو از پسش بر نمیآی .یکدفعه زبانم افسار سکوت رو پاره کرد و گفت :_حاج آقا ... اگه من به زور و اجبار پدرم بله بگم این ازدواج درسته ؟حاج آقا متعجب شد . انگاراولین عروسی بودم که همچین سئوالی پرسیده بود. ولوله ای بین بقیه افتاد . پدر عصبی نگاهم کرد و مادر نتونست اشکاشو مهار کنه . زن عمو داشت به عمو غر میزد که حاج آقا گفت :_نه دخترم درست نیست .انگار می خواستم همینو بشنوم . از روی صندلیم برخاستم و گفتم :_دیدید؟ .... من به درد آرش نمیخورم .کاسه ی نقل و گل از دست زن عمو افتاد زمین . فوری چادر سفیدم رو در آوردم و چادر مشکی ام رو سر کردم و بی توجه به صدای اعتراض زن عمو و نگاه متعجب و بهت زده آرش و اخم و عصبانیت پدر ، مقابل همهمه ی همه از محضرخونه بیرون زدم . انگار رها شده بود.یه لبخند روی لبم بود و اشک توی چشمام . اما زبونم داشت به حسام غر میزد :-دیدی آقا حسام ... من! الهه مرد شدم. اونقدر مرد شدم که پای عشقت بمونم ولی تو نموندی ... تو میدونستی من امروز عقد میکنم و نیومدی ... باشه ... یکی طلبت ..رسیدم خونه، چادرم رو آویز کردم ولباس هام رو عوض . در اتاقم قفل کردم چون مطمئن بودم پدر که از راه برسه باز مثل دیوونه ها سراغم میآد که اومد.نعره زنان . فریاد زنان . حتی می خواست درو از جا بکنه . مادر بیچاره به هر زور و زحمتی بود از در اتاقم دورش کرد . قلبم کند میزد باز . کوکش بهم ریخته بود . یه بار اونقدر تند که حس خفگی می کردم و یه بار اونقدر کند که نفسم قطع می شد . ساز کوک قلبم نبود و نیامد . مطمئن شدم که شر آرش از سرم کم شده ولی دوای دردم فقط این نبود . تازه رسیده بودم ، به نقطه ی شروع . شروعی تازه برای روزهایی که قرار بود بی حسام سپری بشه . چه خوب که منو به کلاس های خانم ربیعی برد. تا یه دوست شهید پیدا کنم . تا خدا رو بشناسم وگرنه توی اون اوضاع سخت با اون همه عشق ، چه می کردم !
۵:۲۴
اینم دو قسمت هدیه به مناسبت روز ۱۲ فروردین روز #جمهوری_اسلامی_ایران
مبارک باشه ان شاءالله






مبارک باشه ان شاءالله
۸:۳۳
#نفس_من#قسمت_۲۲۰
زن عمو ، تو کل فامیل گفت که ،" الهه رو حلال نمی کنم ، چون سر سفره عقد گفته نه . " خنده دار بود وقتی آرش رفت ، همون زن عمو اومد دیدنم که آرش رو حلال کنم و نفرینش نکنم حالا با اونکه هزار باز به هزار زبون بهشون گفتم جوابم منفیه ولی باز حلالم نکردند ! چرا چون سرسفره عقد بهشون نه گفتم ؟!خیلی مضحک بود . پدر باهام قهر کرد . فرقی نداشت اول و آخرش باید تا یه مدتی لال می شدم تا آروم بگیره . واسه همین مهم نبود که قهر کنه یا نه .حال خودمم خیلی بد بود . یه دلشوره داشتم شاید بی دلیل ، ولی بود . روزهای بی دلیل برام شب میشد و شب های بی دلیل صبح . تا اینکه یه خبر مثل بمب صدا کرد و قلب منو با ترکش هاش از هم درید .حسام نامزد کرده بود ! باخواهر همکار دایی محمود!اواخر آبان بود که از شنیدن این خبر دیوانه شدم . نمی خواستم باور کنم و پدر مدام کنایه می زد:-بفرما ... دیدی گفتم ... تو آرش رو رد کردی به هوای حسام .... حالا آقا رفته نامزد کرده !نه ... تا خودم نمی دیدم ، باورم نمی شد .حتی حرف هستی و علیرضا رو هم قبول نکردم . پدر از لج من ، به مادر گفت که به همین بهونه دایی و زن دایی رو یه شب با عروسشون دعوت کنیم . یعنی طاقت می آوردم ؟ من! بعد از دو ماه و نیم حسام رو با یه نفر دیگه ببینم !؟مادر من نمی دونست ذوق داشته باشه واسه دعوتی که شاید سبب آشتی پدر و دایی میشد یا ناراحت باشه واسه منو قلب عاشقم .به هرحال مادر به زن دایی زنگ زد و جریان دعوتی رو مطرح کرد و زن دایی قبول کرد.حالا من مانده بودم و یه خرابه از عشقی که دلم رو به آجرهای ریخته اش خوش کرده بودم و تمام زورم رو می زدم که همون خرابه رو حفظ کنم .سوپ شیر درست کردم ولی حواسم پی حسام و نامزدش بود . حاضرشدم ولی تو فکرم حسام و نامزدش بودم . داشتم مثل یه شمع می سوختم و کسی نمی فهمید که چطوری دارم زجر می کشم تا اینکه شب فرا رسید و دلشوره ی من به آخرین حد خودش . زنگ در که به صدا در اومد. ضربان قلبم تا صد و پنجاهم رفت .انگار دویده بودم . هی نفس نفس می زدم . مادر جلوی در ایستاد و من کمی دورتر از مادر جلوی ورودی آشپز خانه . اول دایی آمد.بلند سلام گفت و خودش رو از سلام دادن به پدر خلاص کرد . بعد زن دایی ، حتی مرا هم بوسید و حالم رو پرسید . بعد علیرضا وهستی و قلبم همچنان تند تند می کوبید که مادر درو بست .خشکم زد . انگار یه نیمه جانی در وجودم نشست . مادر پرسید :-پس آقا داماد و خانومش کو؟-میان ... اونا با ما نبودند ، ما با علیرضا اومدیم .آب دهانم رو قورت دادم . چرخیدم سمت آشپز خانه . حالا ماشین کادوی تولد حسام شده بود ، وسیله ی تفریح حسام و نامزدش ! حالا پشت موتور حسام یه دست دیگه روی شونه اش می نشست ؟نفسم داشت قطع می شد .... داشتم میمردم انگار .اینقدر زجر ، برایم زیاد بود؟!


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
زن عمو ، تو کل فامیل گفت که ،" الهه رو حلال نمی کنم ، چون سر سفره عقد گفته نه . " خنده دار بود وقتی آرش رفت ، همون زن عمو اومد دیدنم که آرش رو حلال کنم و نفرینش نکنم حالا با اونکه هزار باز به هزار زبون بهشون گفتم جوابم منفیه ولی باز حلالم نکردند ! چرا چون سرسفره عقد بهشون نه گفتم ؟!خیلی مضحک بود . پدر باهام قهر کرد . فرقی نداشت اول و آخرش باید تا یه مدتی لال می شدم تا آروم بگیره . واسه همین مهم نبود که قهر کنه یا نه .حال خودمم خیلی بد بود . یه دلشوره داشتم شاید بی دلیل ، ولی بود . روزهای بی دلیل برام شب میشد و شب های بی دلیل صبح . تا اینکه یه خبر مثل بمب صدا کرد و قلب منو با ترکش هاش از هم درید .حسام نامزد کرده بود ! باخواهر همکار دایی محمود!اواخر آبان بود که از شنیدن این خبر دیوانه شدم . نمی خواستم باور کنم و پدر مدام کنایه می زد:-بفرما ... دیدی گفتم ... تو آرش رو رد کردی به هوای حسام .... حالا آقا رفته نامزد کرده !نه ... تا خودم نمی دیدم ، باورم نمی شد .حتی حرف هستی و علیرضا رو هم قبول نکردم . پدر از لج من ، به مادر گفت که به همین بهونه دایی و زن دایی رو یه شب با عروسشون دعوت کنیم . یعنی طاقت می آوردم ؟ من! بعد از دو ماه و نیم حسام رو با یه نفر دیگه ببینم !؟مادر من نمی دونست ذوق داشته باشه واسه دعوتی که شاید سبب آشتی پدر و دایی میشد یا ناراحت باشه واسه منو قلب عاشقم .به هرحال مادر به زن دایی زنگ زد و جریان دعوتی رو مطرح کرد و زن دایی قبول کرد.حالا من مانده بودم و یه خرابه از عشقی که دلم رو به آجرهای ریخته اش خوش کرده بودم و تمام زورم رو می زدم که همون خرابه رو حفظ کنم .سوپ شیر درست کردم ولی حواسم پی حسام و نامزدش بود . حاضرشدم ولی تو فکرم حسام و نامزدش بودم . داشتم مثل یه شمع می سوختم و کسی نمی فهمید که چطوری دارم زجر می کشم تا اینکه شب فرا رسید و دلشوره ی من به آخرین حد خودش . زنگ در که به صدا در اومد. ضربان قلبم تا صد و پنجاهم رفت .انگار دویده بودم . هی نفس نفس می زدم . مادر جلوی در ایستاد و من کمی دورتر از مادر جلوی ورودی آشپز خانه . اول دایی آمد.بلند سلام گفت و خودش رو از سلام دادن به پدر خلاص کرد . بعد زن دایی ، حتی مرا هم بوسید و حالم رو پرسید . بعد علیرضا وهستی و قلبم همچنان تند تند می کوبید که مادر درو بست .خشکم زد . انگار یه نیمه جانی در وجودم نشست . مادر پرسید :-پس آقا داماد و خانومش کو؟-میان ... اونا با ما نبودند ، ما با علیرضا اومدیم .آب دهانم رو قورت دادم . چرخیدم سمت آشپز خانه . حالا ماشین کادوی تولد حسام شده بود ، وسیله ی تفریح حسام و نامزدش ! حالا پشت موتور حسام یه دست دیگه روی شونه اش می نشست ؟نفسم داشت قطع می شد .... داشتم میمردم انگار .اینقدر زجر ، برایم زیاد بود؟!
۸:۳۴
#نفس_من#قسمت_۲۲۱
چایی بردم .دایی که با یه جفت اخم محکم زل زده بود به تلویزیون ولی زن دایی با آب و تاب داشت از عروسش می گفت و هیچ متوجه ی حال خراب من نبود:-آره منیژه جون ... ان شاالله همه ی جوونا خوشبخت بشن فاطمه جوون خیلی ماهه ... اصلا انگار لنگه ی حسامه ... خداروشکر.گوشام داغ کرد . یعنی فاطمه ماه بود و من نبودم ؟! قلبم باز بی تاب شد و یه غده ی بزرگ از بغضی که می خواستم خفه اش کنم ، توی گلوم نشست . مادر وارد آشپزخونه شد و با دیدن حال پریشونم ، دیس های کاهو رو جلوی دستم گذاشت و گفت :_تزئینش با تو .می خواست سرم رو گرم کنه فقط و سرم گرم شد . گرم حلقه های نازک خیار و برش های قرمز گوجه . گرم هویج رنده شده . یه لحظه یه خاطره جلوی چشمام جون گرفت .خاطره ی سالاد کاهویی که من و حسام باهم درست کردیم و بوسه ای که نزدیک بود ما رو لو بده . اشک توی چشمام جوشید که صدای بلند زنگ در ، خشکم کرد . در عوض ضربان قلبم باز تند شد . ایندفعه دیگه حتما حسام بود و بود . اول خودش وارد شد . از پشت اُپن نگاهش کردم .قلبم یه طوری میزد که انگار داشت فریاد میزد : حسام. اما فریادش توی گوش دیگران شنیده نمیشد . یه بلوز آبی فیروزه ای قشنگ تنش بود . انگار می خواست حسابی دلم را بسوزاند . از جلوی مادر که رد شد حتی یه نگاه هم سمت آشپزخانه نکرد. مطمئن بودم سایه ی سیاه منو توی آشپزخانه دیده ولی نه سلامی و نه نگاهی .چرخید سمت پذیرائی.برخلاف دایی ، با پدر دست داد . پشت سرش یه دختر قد بلند چادری وارد شد . از من بلندتر بود. فاطمه خانومی که از همه دل برده بود ، حتی زن دایی ، وارد شد . روسری بلند صورتی رنگش رو لبنانی بسته بود و گیره ی آویزدار پروانه ای زیبایی بهش وصل کرده بود.چشم وابروش همرنگ حسام بود . درشت و گیرا و لباش برعکس من درشت و قلوه ای . یه برق لب بی رنگ هم به لباش درخشندگی خاصی بخشیده بود و بوی عطرش مثل بنزینی بود که روی تمام خاطرات منو حسام ریخته شد. کاش اونقدر موقر و با حیا نبود تا کمتر حسادت میکردم . تا آشپزخانه اومد. یه نگاه خاص و متفاوت به من انداخت وگفت :_الهه خانوم ؟سرم رو به زور سمت پایین هدایت کردم . لبخند زد و دستشو سمتم دراز کرد که با من دست بده که گفتم :_ببخشید دستم بنده .همون گوجه و خیار و کاهو بهونه ای شد تا دستش رو رد کنم .حالم داشت بهم می خورد . یه طوریم شده بود . یه طور ناجور . مغز سرم داشت منفجر می شد و کاسه ی سرم رو می شکافت . ضربان قلبم هم انگار یواش یواش کند و کندتر میشد . هنوز خیارها و گوجه ها صدام می کردند و من نگاهم رو صورت فاطمه میخ شده بود و دستام بدون توجه نگاهم داشت کار می کرد .صدای زن دایی باز بلند شد :-عروسم رو دیدی منیژه جون .مادر لبخندی زد :_مبارکه ان شاالله .مادر بجای من سینی چایی رو برد . به حسام که رسید طنین صدایش تمام خاطرات گذشته ام رو دوباره جلوی چشمم کشید :_باعث زحمت شدیم عمه جون .-مبارکه آقای داماد.باخجالت یه لبخند به لب آورد و گفت :_ممنون . آب شدم ، ذوب شدم . دستام شل شد .


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
چایی بردم .دایی که با یه جفت اخم محکم زل زده بود به تلویزیون ولی زن دایی با آب و تاب داشت از عروسش می گفت و هیچ متوجه ی حال خراب من نبود:-آره منیژه جون ... ان شاالله همه ی جوونا خوشبخت بشن فاطمه جوون خیلی ماهه ... اصلا انگار لنگه ی حسامه ... خداروشکر.گوشام داغ کرد . یعنی فاطمه ماه بود و من نبودم ؟! قلبم باز بی تاب شد و یه غده ی بزرگ از بغضی که می خواستم خفه اش کنم ، توی گلوم نشست . مادر وارد آشپزخونه شد و با دیدن حال پریشونم ، دیس های کاهو رو جلوی دستم گذاشت و گفت :_تزئینش با تو .می خواست سرم رو گرم کنه فقط و سرم گرم شد . گرم حلقه های نازک خیار و برش های قرمز گوجه . گرم هویج رنده شده . یه لحظه یه خاطره جلوی چشمام جون گرفت .خاطره ی سالاد کاهویی که من و حسام باهم درست کردیم و بوسه ای که نزدیک بود ما رو لو بده . اشک توی چشمام جوشید که صدای بلند زنگ در ، خشکم کرد . در عوض ضربان قلبم باز تند شد . ایندفعه دیگه حتما حسام بود و بود . اول خودش وارد شد . از پشت اُپن نگاهش کردم .قلبم یه طوری میزد که انگار داشت فریاد میزد : حسام. اما فریادش توی گوش دیگران شنیده نمیشد . یه بلوز آبی فیروزه ای قشنگ تنش بود . انگار می خواست حسابی دلم را بسوزاند . از جلوی مادر که رد شد حتی یه نگاه هم سمت آشپزخانه نکرد. مطمئن بودم سایه ی سیاه منو توی آشپزخانه دیده ولی نه سلامی و نه نگاهی .چرخید سمت پذیرائی.برخلاف دایی ، با پدر دست داد . پشت سرش یه دختر قد بلند چادری وارد شد . از من بلندتر بود. فاطمه خانومی که از همه دل برده بود ، حتی زن دایی ، وارد شد . روسری بلند صورتی رنگش رو لبنانی بسته بود و گیره ی آویزدار پروانه ای زیبایی بهش وصل کرده بود.چشم وابروش همرنگ حسام بود . درشت و گیرا و لباش برعکس من درشت و قلوه ای . یه برق لب بی رنگ هم به لباش درخشندگی خاصی بخشیده بود و بوی عطرش مثل بنزینی بود که روی تمام خاطرات منو حسام ریخته شد. کاش اونقدر موقر و با حیا نبود تا کمتر حسادت میکردم . تا آشپزخانه اومد. یه نگاه خاص و متفاوت به من انداخت وگفت :_الهه خانوم ؟سرم رو به زور سمت پایین هدایت کردم . لبخند زد و دستشو سمتم دراز کرد که با من دست بده که گفتم :_ببخشید دستم بنده .همون گوجه و خیار و کاهو بهونه ای شد تا دستش رو رد کنم .حالم داشت بهم می خورد . یه طوریم شده بود . یه طور ناجور . مغز سرم داشت منفجر می شد و کاسه ی سرم رو می شکافت . ضربان قلبم هم انگار یواش یواش کند و کندتر میشد . هنوز خیارها و گوجه ها صدام می کردند و من نگاهم رو صورت فاطمه میخ شده بود و دستام بدون توجه نگاهم داشت کار می کرد .صدای زن دایی باز بلند شد :-عروسم رو دیدی منیژه جون .مادر لبخندی زد :_مبارکه ان شاالله .مادر بجای من سینی چایی رو برد . به حسام که رسید طنین صدایش تمام خاطرات گذشته ام رو دوباره جلوی چشمم کشید :_باعث زحمت شدیم عمه جون .-مبارکه آقای داماد.باخجالت یه لبخند به لب آورد و گفت :_ممنون . آب شدم ، ذوب شدم . دستام شل شد .
۸:۳۴
پست زیر #تبلیغاتی است
۱۰:۴۳
اگر از مشکلات پوستی خسته شدی…لکههای پوستی، تیرگی، چین و چروک یا خشکی پوست؟
۱۰:۴۴
#نفس_من#قسمت_۲۲۲
یه نگاه به دستم انداختم .غرق خون بود . کی دستمو بریدم ؟ یوسف جلوی چشمان خودنمایی کرد و من زلیخای شدم . دستمو محکم فشردم که صدای ظریف فاطمه همون یه ذره توانم رو هم ربود :_ممنون عمه جان ...اگه کاری هست من کمکتون کنم ؟-نه ...ممنون ... الهه هست .تمام تنم نبض شد . تنم سرد شد . ضربانم کند شد . با ناله صدا زدم :_مامان.یه نگاه به من انداخت و اومد به سمت آشپز خونه ، اما قبل از اونکه دستمو ببینه ، حال قلبم رو دید . زیرگوشم زمزمه کرد:_الهه این چه قیافه ایه ! حالا شده دیگه ... داری زار میزنی انگار ... محکم باش .محکم ! محکم اصلا با چه میمی نوشته میشد . تمام حروف الفبایی که من بلد بودم توی اسم " حسام " جمع شده بود.چشمام رو بستم و یه لحظه حس کردم دیگه خالی شدم . افتادم کف آشپزخونه . صدای جیغ هستی هم اومد . انگار اولين نفر ، اون منو دید . چشمام بسته بود ولی گوش هام هنوز اوامر مغزم رو اطاعت می کردند.-عمه آب قند ... وای دستشو بدجوری بریده .وصدایی آشنا دورم می چرخید :-هستی جان اینو بنداز تو آب قندش .یه لحظه لای چشمام باز شد .حلقه ی نامزدی فاطمه ! نه! می خواستند نوش دارو به من بدهند یا زهرمار !مادر هول شده بود و لیوان آب قند رو تند تند هم می زد . تلاطم آب درون لیوان رو نگاه می کردم که فاطمه لیوانو از مادر گرفت :_بدید به من عمه جون .حلقه ی نامزدیش ته لیوان رفته بود و حتی نگاه به اون ، حالمو بدتر میکرد. کاش فاطمه از آشپزخونه بیرون می رفت .حضورش تمام هوای دور و برم رو بلعیده بود . خم شد سمت من ، که باز صدایی آشناتر ، حالم رو خراب تر کرد:_هستی ... میخواین برید درمونگاه ؟حسام ! حسام بود . صداشو میشناختم. سرم بی رمق چرخید سمت اپن . خم شده بود و از پشت اپن ، از سمت پذیرائی نگاهم می کرد که تا نگاهم به چشمان سیاهش رسید ، فوری خودشو عقب کشید و به عقب برگشت .درمونگاه ! درمان دردم اینجا بود. درمونگاه چرا ؟ هستی با یه پارچه ی تمیز دستم رو بست و گفت :_عمه فکر کنم باید ببریمش درمونگاه.فاطمه لیوان آب قند رو به زور توی دهانم ریخت و اون تلخ ترین آب قندی بود که خوردم. هستی با صدایی بلند گفت :_علیرضا ...پای علیرضا هم به آشپزخونه باز شد .-بله ...-بیا الهه رو ببریم درمونگاه ، فشارش بدجوری افتاده .-باشه .جلو اومد و منو با گرفتن بازوم ، روی پاهام بلند کرد. مادر چادرم رو آورد. کاش نمی آورد. چادر حسام رو روی سرم می کشید و من باید زار زار می گریستم ؟!علیرضا منو تا خود ماشینش کشید .منو صندلی عقب گذاشت و هستی هم دوان دوان سمت ماشین اومد که علیرضا گفت :_یواش تو دیگه چرا ... میخوای یه بلایی هم سر خودت بیاری !


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
یه نگاه به دستم انداختم .غرق خون بود . کی دستمو بریدم ؟ یوسف جلوی چشمان خودنمایی کرد و من زلیخای شدم . دستمو محکم فشردم که صدای ظریف فاطمه همون یه ذره توانم رو هم ربود :_ممنون عمه جان ...اگه کاری هست من کمکتون کنم ؟-نه ...ممنون ... الهه هست .تمام تنم نبض شد . تنم سرد شد . ضربانم کند شد . با ناله صدا زدم :_مامان.یه نگاه به من انداخت و اومد به سمت آشپز خونه ، اما قبل از اونکه دستمو ببینه ، حال قلبم رو دید . زیرگوشم زمزمه کرد:_الهه این چه قیافه ایه ! حالا شده دیگه ... داری زار میزنی انگار ... محکم باش .محکم ! محکم اصلا با چه میمی نوشته میشد . تمام حروف الفبایی که من بلد بودم توی اسم " حسام " جمع شده بود.چشمام رو بستم و یه لحظه حس کردم دیگه خالی شدم . افتادم کف آشپزخونه . صدای جیغ هستی هم اومد . انگار اولين نفر ، اون منو دید . چشمام بسته بود ولی گوش هام هنوز اوامر مغزم رو اطاعت می کردند.-عمه آب قند ... وای دستشو بدجوری بریده .وصدایی آشنا دورم می چرخید :-هستی جان اینو بنداز تو آب قندش .یه لحظه لای چشمام باز شد .حلقه ی نامزدی فاطمه ! نه! می خواستند نوش دارو به من بدهند یا زهرمار !مادر هول شده بود و لیوان آب قند رو تند تند هم می زد . تلاطم آب درون لیوان رو نگاه می کردم که فاطمه لیوانو از مادر گرفت :_بدید به من عمه جون .حلقه ی نامزدیش ته لیوان رفته بود و حتی نگاه به اون ، حالمو بدتر میکرد. کاش فاطمه از آشپزخونه بیرون می رفت .حضورش تمام هوای دور و برم رو بلعیده بود . خم شد سمت من ، که باز صدایی آشناتر ، حالم رو خراب تر کرد:_هستی ... میخواین برید درمونگاه ؟حسام ! حسام بود . صداشو میشناختم. سرم بی رمق چرخید سمت اپن . خم شده بود و از پشت اپن ، از سمت پذیرائی نگاهم می کرد که تا نگاهم به چشمان سیاهش رسید ، فوری خودشو عقب کشید و به عقب برگشت .درمونگاه ! درمان دردم اینجا بود. درمونگاه چرا ؟ هستی با یه پارچه ی تمیز دستم رو بست و گفت :_عمه فکر کنم باید ببریمش درمونگاه.فاطمه لیوان آب قند رو به زور توی دهانم ریخت و اون تلخ ترین آب قندی بود که خوردم. هستی با صدایی بلند گفت :_علیرضا ...پای علیرضا هم به آشپزخونه باز شد .-بله ...-بیا الهه رو ببریم درمونگاه ، فشارش بدجوری افتاده .-باشه .جلو اومد و منو با گرفتن بازوم ، روی پاهام بلند کرد. مادر چادرم رو آورد. کاش نمی آورد. چادر حسام رو روی سرم می کشید و من باید زار زار می گریستم ؟!علیرضا منو تا خود ماشینش کشید .منو صندلی عقب گذاشت و هستی هم دوان دوان سمت ماشین اومد که علیرضا گفت :_یواش تو دیگه چرا ... میخوای یه بلایی هم سر خودت بیاری !
۱۵:۵۸
#نفس_من#قسمت_۲۲۳
هستی کنارم نشست و علیرضا راه افتاد که بلند زدم زیر گریه .هستی خوب می دونست از درد دستم گریه نمی کنم . منو توی آغوشش کشید و زیر گوشم نجوا کرد:_الهه ....به خدا حسام مجبور بود ....بابا اصرار کرد ... دیدی که ... اگه حسام نامزد نمی کرد ، کلا رابطه ی دوتا خانواده بهم می خورد.-من ... من چه گناهی کردم این وسط ... چرا ؟!-عزیزدلم ... آروم باش الهه ... این چند وقته خیلی فکر کردم به اینکه حتما قسمت نبوده ...خوبه خودت دیدی که چقدر مشکلات پشت سر هم سرمون اومد ... چی بگم به خدا ...صدای بلند علیرضا هم توی ماشین شنیده شد :_به فکرخودت باش الهه .. شر آرش رو که کم کردی ولی حالا باید زندگی کنی ... خودت نابود نکن ... شده دیگه ... همه مقصر بودن ، از خود حسام گرفته تا تو و عمو حمید و حتی آقا محمود ولی میگی چکار کنیم ؟هستی به اعتراض گفت :_بابای من چه تقصیری داشت این وسط ؟-آخه این چه پیشنهادی بود به حسام داد! مگه اصرار آقا محمود نبود که حسام نامزد کنه ؟ مگه خودش فاطمه خانوم رو بهش معرفی نکرد؟ چرا صبر نکرد؟ الهه حتی آرش رو بخاطر حسام رد کرد.هستی به جای من جواب داد:_الهه آرشو به خاطر حسام رد نکرد ، اصلا از آرش متنفر بود.علیرضا باز گفت :_چه حرفا ... الهه عاشق آرش بود.عصبی گفتم :_بس کنید ... خوبه زنده ام هنوز و دارید به جای من حرف میزنید .... نخیر علیرضا خان ... آره یه زمانی عاشقش بودم ولی حالا نه ... من آرشو بخاطر حسام رد نکردم ...حتی نمی خواستم دوباره به آرش فکر کنم واسه همین ردش کردم .هستی فوری گفت :_بفرما ... حضرت آقا .علیرضا از درون آینه ی وسط ماشین به هستی نگاهی انداخت و گفت :_شما حرص نخور واسه بچه خوب نیست .یه لحظه به گوشام شک کردم .سرم چرخید سمت صورت هستی . یه چشم و ابرویی برای علیرضا اومد که پرسیدم :_خبری شده ؟هستی لبشو گزید و گفت :_آره خب ... چند روزی میشه ...جواب آزمایشم مثبت بود.لبخند زدم و توی اون اوضاع آشفته گفتم :_این تنها خبر خوشی بود که منو خوشحال کرد ... به سلامتی .-ممنون الهه جان .بعدصورتم رو بوسید و گفت :_به خدا هنوز دارم دعات می کنم الهه ... ناامید نباش ... یه خدایی اون بالا هست که حالتو می بینه .آه کشیدم . آه که نبود ، شعله ی آتشی بود که از قلب سوخته ام تا سمت دهانم آمد و سوزاند.حرارتش هنوز توی وجودم بود که زیر لب گفتم :_خسته شدم ، فقط خدا کمکم کنه .فشار دست هستی روی شونه ام نشست .یه سِرُم زدم و دستم باند پیچی شد و برگشتم خونه و به همون بهونه خودمو حبس اتاقم کردم . بهتر که توی جمع نمی بودم ... زجر کمتری میکشیدم انگار.


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
هستی کنارم نشست و علیرضا راه افتاد که بلند زدم زیر گریه .هستی خوب می دونست از درد دستم گریه نمی کنم . منو توی آغوشش کشید و زیر گوشم نجوا کرد:_الهه ....به خدا حسام مجبور بود ....بابا اصرار کرد ... دیدی که ... اگه حسام نامزد نمی کرد ، کلا رابطه ی دوتا خانواده بهم می خورد.-من ... من چه گناهی کردم این وسط ... چرا ؟!-عزیزدلم ... آروم باش الهه ... این چند وقته خیلی فکر کردم به اینکه حتما قسمت نبوده ...خوبه خودت دیدی که چقدر مشکلات پشت سر هم سرمون اومد ... چی بگم به خدا ...صدای بلند علیرضا هم توی ماشین شنیده شد :_به فکرخودت باش الهه .. شر آرش رو که کم کردی ولی حالا باید زندگی کنی ... خودت نابود نکن ... شده دیگه ... همه مقصر بودن ، از خود حسام گرفته تا تو و عمو حمید و حتی آقا محمود ولی میگی چکار کنیم ؟هستی به اعتراض گفت :_بابای من چه تقصیری داشت این وسط ؟-آخه این چه پیشنهادی بود به حسام داد! مگه اصرار آقا محمود نبود که حسام نامزد کنه ؟ مگه خودش فاطمه خانوم رو بهش معرفی نکرد؟ چرا صبر نکرد؟ الهه حتی آرش رو بخاطر حسام رد کرد.هستی به جای من جواب داد:_الهه آرشو به خاطر حسام رد نکرد ، اصلا از آرش متنفر بود.علیرضا باز گفت :_چه حرفا ... الهه عاشق آرش بود.عصبی گفتم :_بس کنید ... خوبه زنده ام هنوز و دارید به جای من حرف میزنید .... نخیر علیرضا خان ... آره یه زمانی عاشقش بودم ولی حالا نه ... من آرشو بخاطر حسام رد نکردم ...حتی نمی خواستم دوباره به آرش فکر کنم واسه همین ردش کردم .هستی فوری گفت :_بفرما ... حضرت آقا .علیرضا از درون آینه ی وسط ماشین به هستی نگاهی انداخت و گفت :_شما حرص نخور واسه بچه خوب نیست .یه لحظه به گوشام شک کردم .سرم چرخید سمت صورت هستی . یه چشم و ابرویی برای علیرضا اومد که پرسیدم :_خبری شده ؟هستی لبشو گزید و گفت :_آره خب ... چند روزی میشه ...جواب آزمایشم مثبت بود.لبخند زدم و توی اون اوضاع آشفته گفتم :_این تنها خبر خوشی بود که منو خوشحال کرد ... به سلامتی .-ممنون الهه جان .بعدصورتم رو بوسید و گفت :_به خدا هنوز دارم دعات می کنم الهه ... ناامید نباش ... یه خدایی اون بالا هست که حالتو می بینه .آه کشیدم . آه که نبود ، شعله ی آتشی بود که از قلب سوخته ام تا سمت دهانم آمد و سوزاند.حرارتش هنوز توی وجودم بود که زیر لب گفتم :_خسته شدم ، فقط خدا کمکم کنه .فشار دست هستی روی شونه ام نشست .یه سِرُم زدم و دستم باند پیچی شد و برگشتم خونه و به همون بهونه خودمو حبس اتاقم کردم . بهتر که توی جمع نمی بودم ... زجر کمتری میکشیدم انگار.
۱۵:۵۹
#نفس_من#قسمت_۲۲۴
حسام
کاسه ی سرم پر بود از فکر ، از تصویر . تصویر دست خونی الهه و فکر دلی که مطمئنا شکسته بودم.سکوت بین من و فاطمه آزارم می داد.ناخواسته با زندگی فاطمه هم بازی کرده بودم . سرچی ؟! سر روابط دوتا خانواده . سر اصرار پدرم . از ترس خیلی از اتفاق ها .-آقا حسام .سرم چرخید سمت فاطمه . خوب تونستم توی همون نگاه سیاهش بخونم که ازم ناراحته .هنوز نپرسیده که چه کارم داشت گفتم :-منو ببخش ... نمی خواستم زیر قولم بزنم ... واقعا نمی خواستم .-شما زیر قولتون نزدید .چقدر این دختر با گذشت بود . با اونکه بهش گفته بودم که دلم پیش الهه است . با اینکه ازش خواسته بودم به من یه مهلت بده و تا عشق الهه رو از دلم بیرون نکردم ، عقد نمی کنیم و با اونکه از نگاهم از ضربان تند قلبم یا شاید حتی از اون لحظه ای که ناخواسته ، پام کشیده شد به آشپزخونه و نگران یه نگاه به الهه انداختم ، فهمید که زیرقولم زدم ولی باز به روم نیاورد.سکوت کرده بودم .چاره ای جز سکوت نداشتم . چون داشتم با طناب پدر ، ته چاهی می رفتم که آخرش پیدا نبود.-آقا حسام ... شما گفتید الهه دوستتون نداشته ولی من امشب متوجه شدم که الهه هم دوستتون داشته .آه کشیدم و گفتم :_دیرفهمیدم که دوستم داره وگرنه شاید نامزدیمون بهم نمی خورد.-چرا نامزدیتون بهم خورد؟توضیح همون یه کلمه ی " چرا " خیلی وقت می برد که سئوالش رو با سئوالی جواب دادم :_شما چرا با اونکه بهتون گفتم که من قبل از خواستگاری شما نامزد داشتم و خیلی هم بهش علاقه مند بودم ، به من جواب مثبت دادید؟چرخید به سمت رو به رو ، یه نیم نگاهی به صورتش انداختم . شاید کمی خجالت کشید ولی جوابم رو داد:-خب من از صداقتتون خیلی خوشم اومد ... معمولا این چیزا رو توی خواستگاری مطرح نمی کنند تا بله رو بگیرند ولی این کار شما منو خیلی متاثر کرد ... مطمئن شدم وقتی که گفتید در عوض تا قلبتون با من نشه عقد نمی کنیم ، سر قولتون می مونید.آه کشیدم . کاش فاطمه اونقدر مهربان نبود . نمی خواستم ناخواسته زندگیشو خراب کنم . حالا چی میشد ؟ تکلیف من و فاطمه . تکلیف دل شکسته ی الهه . تنها چیزی که تکلیفش مشخص شده بود ، همان رابطه ی خانواده ی ما و عمه بود که بخاطر نامزدی من و فاطمه با همان دعوتی به آشتی ختم شد . گرچه هنوز نگاه ها سر سنگین بود و سلام ها همگانی ولی خیلی جای امیدواری داشت که بهتر از آن بشود ... چه تاوان سختی دادم برای برقراری رابطه ی بین دو خانواده و چه زجری کشید الهه .خوب می دونستم که دستش رو از حرص من ، برید و چقدر عذاب کشیدم که چشمام رو کور کنم تا نبینمش که حتی نگاهش برای من حرام بود.


ble.ir/join/YWFkNDg4ND
نویسنده: خانم مرضیه یگانه
️کپی رمان به هیچ وجه جایز نیست
️
حسام
کاسه ی سرم پر بود از فکر ، از تصویر . تصویر دست خونی الهه و فکر دلی که مطمئنا شکسته بودم.سکوت بین من و فاطمه آزارم می داد.ناخواسته با زندگی فاطمه هم بازی کرده بودم . سرچی ؟! سر روابط دوتا خانواده . سر اصرار پدرم . از ترس خیلی از اتفاق ها .-آقا حسام .سرم چرخید سمت فاطمه . خوب تونستم توی همون نگاه سیاهش بخونم که ازم ناراحته .هنوز نپرسیده که چه کارم داشت گفتم :-منو ببخش ... نمی خواستم زیر قولم بزنم ... واقعا نمی خواستم .-شما زیر قولتون نزدید .چقدر این دختر با گذشت بود . با اونکه بهش گفته بودم که دلم پیش الهه است . با اینکه ازش خواسته بودم به من یه مهلت بده و تا عشق الهه رو از دلم بیرون نکردم ، عقد نمی کنیم و با اونکه از نگاهم از ضربان تند قلبم یا شاید حتی از اون لحظه ای که ناخواسته ، پام کشیده شد به آشپزخونه و نگران یه نگاه به الهه انداختم ، فهمید که زیرقولم زدم ولی باز به روم نیاورد.سکوت کرده بودم .چاره ای جز سکوت نداشتم . چون داشتم با طناب پدر ، ته چاهی می رفتم که آخرش پیدا نبود.-آقا حسام ... شما گفتید الهه دوستتون نداشته ولی من امشب متوجه شدم که الهه هم دوستتون داشته .آه کشیدم و گفتم :_دیرفهمیدم که دوستم داره وگرنه شاید نامزدیمون بهم نمی خورد.-چرا نامزدیتون بهم خورد؟توضیح همون یه کلمه ی " چرا " خیلی وقت می برد که سئوالش رو با سئوالی جواب دادم :_شما چرا با اونکه بهتون گفتم که من قبل از خواستگاری شما نامزد داشتم و خیلی هم بهش علاقه مند بودم ، به من جواب مثبت دادید؟چرخید به سمت رو به رو ، یه نیم نگاهی به صورتش انداختم . شاید کمی خجالت کشید ولی جوابم رو داد:-خب من از صداقتتون خیلی خوشم اومد ... معمولا این چیزا رو توی خواستگاری مطرح نمی کنند تا بله رو بگیرند ولی این کار شما منو خیلی متاثر کرد ... مطمئن شدم وقتی که گفتید در عوض تا قلبتون با من نشه عقد نمی کنیم ، سر قولتون می مونید.آه کشیدم . کاش فاطمه اونقدر مهربان نبود . نمی خواستم ناخواسته زندگیشو خراب کنم . حالا چی میشد ؟ تکلیف من و فاطمه . تکلیف دل شکسته ی الهه . تنها چیزی که تکلیفش مشخص شده بود ، همان رابطه ی خانواده ی ما و عمه بود که بخاطر نامزدی من و فاطمه با همان دعوتی به آشتی ختم شد . گرچه هنوز نگاه ها سر سنگین بود و سلام ها همگانی ولی خیلی جای امیدواری داشت که بهتر از آن بشود ... چه تاوان سختی دادم برای برقراری رابطه ی بین دو خانواده و چه زجری کشید الهه .خوب می دونستم که دستش رو از حرص من ، برید و چقدر عذاب کشیدم که چشمام رو کور کنم تا نبینمش که حتی نگاهش برای من حرام بود.
۱۵:۵۹
رمان و داستان های عاشقانه
سلام وقت بخیر همونطور که میدونید روزانه ۴قسمت توی کانال گذاشته میشد و هزینه vip کانال هم ۵۰هزار بود . از امروز ۶قسمت توی کانال بارگزاری میشه (۳قسمت صبح ۳قسمت شب) هزینه vip نفس من هم تا یک هفته ۳۰هزار تومان شده رسید واریزی تون رو بفرستید تا عضو کنن 


@msaberifar 6037998137446653 بانک ملی 6037991644685707 بانک ملی 6063731281613506 بانک مهر به نام : محمد صابری فر 




از فرصت پیش اومده استفاده کنید در پناه خدا
سلاممیخوام یه خاطره بگم برمیگرده به ۵ سالگی من یه پسر خاله دارم که ۲ سال ازم بزرگتره این بشر از بچگی منو دوست داشت یه بار پشت بوم بودیم دختر خالم هم بود به اون گفت برو پایین منو با زنم تنها بزار
منم رو اون دختر خالم غیرت داشتما غیرت برگشتم
تا میتونستم زدمش تا دماغش خون اومد
من الان ۱۶ سالمه میریم مهمونی میگن عروس خانم توروخدا به آقا داماد رحم کن گناه داره منم آب میشم میرم تو زمین 




خاطرات و داستان های خودتون رو به
این آیدی بفرستید
@Ho5656
#داستان_های_واقعی_

ble.ir/join/YWFkNDg4ND
خاطرات و داستان های خودتون رو به
این آیدی بفرستید
#داستان_های_واقعی_
ble.ir/join/YWFkNDg4ND
۱۶:۴۵
سلام اسم من فاطمه است و ۱۸ سالمهما با پسر خاله های بابام می خواستیم یه مسافرت چند روزه برویم. می خواستم ظهر راه بیوفتیم ولی پسر خاله های بابام صبح راه افتادن. ما می خواستیم به شیراز برویم از خونه ی ما تا شیراز پنج ساعت راه است ولی ما تا رسیدیم شیراز شب شده بود شب رو داخل شیراز توی پارک موندیم و صبح راه افتادیم رفتیم باغ رسیدیم به باغ. باغ یه چشنه یه خیلی قشنگ داشت من و دختر پسر خاله ی بابام نشسته بودیم کنار چشمه اسمش یسنا است من یه قمقمه دستم بود که یکی از پسر ها امد و یه قمقمه ی پر روی من و یسنا خالی کرد بیشتر من خیس شده بودم قمقمه یی که دلخل دستم بود رو روی پر از آب کردم و خالی کردم روی آرسام یسنا هم یه قمقمه دستش بود و هی پر از آب می کردیم و رو هم می ریختیم دو ساعت آب بازی می کردیم. وایساده بودم که مامان لباس هامو بیاره برم تو اتاق لباس هام رو عوض کنم یسنا داخل اتاق بود آرسام هم وایساده بود که بعد از من بره تو اتاق یسنا بیرون اومد رفت تا لباس هاش رو پهن کنه می خواستم برم تو اتاق که نگاه اوفتاد به ارسام چشمکی گفت برو یخ زدم بهش گفتم اگر تو یخ زدی چرا رو من و یسنا آب ریختی که مجبور بشیم روت آب بریزیم چشمکی زد و لبخندی هم زدم و آروم گفت برو رفتم تو اتاق لباس هام رو عوض کردم اومد بیرون که گفت سری برو دیگه یخ زدم می خواست بره تو اتاق که شونش رو زد به شونم فهمیدم که امدنی زده. شب شده بود باباهامون می خواستن کباب بزننکنار آتیش ایستاده بودم که اومد کنارم دستمو گرفت ولی من دستشو ول کردم و گفتم چی کار میکنی نگاهی به من انداخت و خندید و نگاهشو ازم برداشت اون شب هم گذشت و روز های دیگه که ارسام علاقش به من بیشتر می شد. روز آخری که بود می خواستیم سوار ماشین بشیم و بریم من سوار ماشین شده بودم و می خواستیم حرکت کنیم آرسام انقدر نگاهم کرد که انگار دیگه نمی خواست ببینتم بعد از این مسافرت آرسام اومد خواستگریم و من هم پذیرفتم و توانستیم یه زندگی خوب باهم داشته باشیم. 
اومید وارم از داستانم خوشتوم بیاد
خاطرات و داستان های خودتون رو به
این آیدی بفرستید
@Ho5656
#داستان_های_واقعی_

ble.ir/join/YWFkNDg4ND
اومید وارم از داستانم خوشتوم بیاد
خاطرات و داستان های خودتون رو به
این آیدی بفرستید
#داستان_های_واقعی_
ble.ir/join/YWFkNDg4ND
۱۶:۴۷
رمان و داستان های عاشقانه
سلام وقت بخیر همونطور که میدونید روزانه ۴قسمت توی کانال گذاشته میشد و هزینه vip کانال هم ۵۰هزار بود . از امروز ۶قسمت توی کانال بارگزاری میشه (۳قسمت صبح ۳قسمت شب) هزینه vip نفس من هم تا یک هفته ۳۰هزار تومان شده رسید واریزی تون رو بفرستید تا عضو کنن 


@msaberifar 6037998137446653 بانک ملی 6037991644685707 بانک ملی 6063731281613506 بانک مهر به نام : محمد صابری فر 




از فرصت پیش اومده استفاده کنید در پناه خدا
#تست_شخصیت #تربیت_فرزند #روانشناسی_کودک #شناخت_کودک #والدگری_آگاهانه #رشد_کودک #مشاوره_خانواده #والدین_موفق #هوش_هیجانی #لجبازی_کودک
۱۶:۵۲