.تازه برگشتهام،از خیابان انقلاب،همان جایی که چند قدم دنبالت آمدم،و از دور دستی برایت تکان دادم.
حالا نشستهام در دنیای غریبی که بزرگی تو را تاب نیاورد،چشمهایم بیصدا و بیوقفه میبارند،و انگشتهایم روی صفحهی گوشی، بالا و پایین میروند.دارم سوگِ این روزها را واژه میکنم،به میانه ی متن رسیده ام؛ مینویسم: «ما به معنای واقعی کلمه بیچاره شدهایم.»جمله را که زیر لب زمزمه میکنم، باران تندتر میشود.جمله به متن می آید، به حال و روزمان هم خواننده هم با تکتک زخمهای نشسته بر جگرش میفهمد چه میگویم.
اما چیزی هست که نمیگذارد بروم سراغ جملهی بعد.چند ثانیه مکث میکنم.مکث چیز خوبی است،سر بزنگاهها دست آدم را میگیرد.در همین مکثِ کوتاه،کلمهها در کسری از ثانیه،خودشان را به سمع و نظر تو میرسانند،تو از جملهها سان میبینی،و از آخرینشان راضی نیستی.
تو خوشت نمیآید آدم دشواریها را بزرگ کند و فریاد بزند،خوش نداری میان این همه فرصت و نعمت،آدم گیر بدهد به سختیها و گرفتاریها،در افق نگاهت، فردا چنان روشن و دلانگیز استکه جایی برای ناامیدی نمی ماند.در مکتب تو، آدم ها ممکن است عزادار و اندوهگین و گریان بشوند، اما خسته و ناامید، هرگز.تو روی عزت آدمها غیرت داری،روی روشنی آینده هم.تو،در میان مشکلات و سختی ها،در دل جهانِ بهاصطلاح سوم،وسط عربده کشی گردنکلفتها،نه تنها کم نیاوردی، کوتاه نیامدی، و لبخندت کمرنگ نشد؛بلکه ابرقدرتی مادی و معنوی ساختی،که ثابت میکند ترکیب امید و عزت، همیشه جواب میدهد.
تو هرگز بیچاره نشدی ما را هم بیچاره نمیدانستی و نمیخواستی.
جملهی آخر را پاک میکنم،به متن میآید،اما به تو نمیآید،
به ما هم.
#خداکندکهبمانی#روایتسوم#ساندیدنازواژههاآینهگاه@ayenegah
حالا نشستهام در دنیای غریبی که بزرگی تو را تاب نیاورد،چشمهایم بیصدا و بیوقفه میبارند،و انگشتهایم روی صفحهی گوشی، بالا و پایین میروند.دارم سوگِ این روزها را واژه میکنم،به میانه ی متن رسیده ام؛ مینویسم: «ما به معنای واقعی کلمه بیچاره شدهایم.»جمله را که زیر لب زمزمه میکنم، باران تندتر میشود.جمله به متن می آید، به حال و روزمان هم خواننده هم با تکتک زخمهای نشسته بر جگرش میفهمد چه میگویم.
اما چیزی هست که نمیگذارد بروم سراغ جملهی بعد.چند ثانیه مکث میکنم.مکث چیز خوبی است،سر بزنگاهها دست آدم را میگیرد.در همین مکثِ کوتاه،کلمهها در کسری از ثانیه،خودشان را به سمع و نظر تو میرسانند،تو از جملهها سان میبینی،و از آخرینشان راضی نیستی.
تو خوشت نمیآید آدم دشواریها را بزرگ کند و فریاد بزند،خوش نداری میان این همه فرصت و نعمت،آدم گیر بدهد به سختیها و گرفتاریها،در افق نگاهت، فردا چنان روشن و دلانگیز استکه جایی برای ناامیدی نمی ماند.در مکتب تو، آدم ها ممکن است عزادار و اندوهگین و گریان بشوند، اما خسته و ناامید، هرگز.تو روی عزت آدمها غیرت داری،روی روشنی آینده هم.تو،در میان مشکلات و سختی ها،در دل جهانِ بهاصطلاح سوم،وسط عربده کشی گردنکلفتها،نه تنها کم نیاوردی، کوتاه نیامدی، و لبخندت کمرنگ نشد؛بلکه ابرقدرتی مادی و معنوی ساختی،که ثابت میکند ترکیب امید و عزت، همیشه جواب میدهد.
تو هرگز بیچاره نشدی ما را هم بیچاره نمیدانستی و نمیخواستی.
جملهی آخر را پاک میکنم،به متن میآید،اما به تو نمیآید،
به ما هم.
#خداکندکهبمانی#روایتسوم#ساندیدنازواژههاآینهگاه@ayenegah
۳۲
۱۴:۱۹