پرده اول: زمستان هنوز نیامده، ما به استقبالش رفتهایم!پاییز از راه رسیده و در سبزوار،ظاهراً قرار است پیش از آنکه سرما از راه برسد،مردم خودشان را برای روزهای مبادا آماده کنند؛روزهایی که بنا بر هشدارهای مکرر، شاید گاز شهری قطع شود و خاطره زمستانهای سرد و بیگاز دوباره از پستوهای حافظه بیرون بیاید!
ما هم که اهل غافلگیری نیستیم،به توصیههای مکرر مسئولان محترم گوش جان میسپاریم وبرای آنکه در صورت وقوع بدترین سناریوی ممکن،غافلگیر نشویم،دست به دامان فناوری دوران نفت و فتيله میشویم!
چراغ والر قدیمی را که در زمستانِ قطعی گاز،امتحانش را پس داده و از زیرش نفت چکه میکند،از انبار بیرون میکشم.چراغی که اگر زبان داشت، احتمالاً از خاطرات زمستانهای گذشته میگفت و از روزهایی که نه خبری از هشدارهای رنگارنگ بود و نه کسی میپرسیدچرا مردم بایدبرای ابتداییترین نیاز زندگی،از حالا نگران فردا باشند!
خلاصه،کله سحر،درست در ساعت خروسخوان، والر نفتی را به دست میگیرم و عازم تعمیرگاه میشوم؛شاید تعمیرکار بتواند این بازمانده پرافتخار عصر نفت را برای زمستانی که هنوز نیامده،آماده کند.
پرده دوم: تاکسی هست، مسافر هست، اما انگار سهم ما فقط انتظار است!
والر نفتی را داخل کیسهای میگذارم و کنار خیابان میایستم تا شاید اتوبوس واحد یا تاکسیای پیدا شود و مرا به مقصد برساند.
چندین تاکسی خالی از کنارم میگذرند؛ خودروهای شخصی هم با سرعت عبور میکنند، گویی کیسهای که در دست دارم نه یک چراغ نفتی، بلکه محمولهای مشکوک از دوران قاجار است!
بالاخره یک پراید قدیمی ناگهان ترمز میکند و سوار میشوم.
در این میان، به یاد برنامه تنظیم ساعات اداری میافتم؛ همان برنامهای که ساعت کاری ادارات را نزدیک دو ساعت در روز کاهش داده و پنجشنبهها را نیز برای برخی کارکنان به روز استراحت یا دورکاری تبدیل کرده است؛ دورکاریای که در خیال مردم عادی، گاهی با تصویر لپتاپی در کنار دریای شمال گره میخورد!
البته انصاف داشته باشیم؛ هر دورکاریای به معنای سفر تفریحی نیست و کموزیاد شدن ساعات اداری هم تابع مقررات و شرایط مختلف است. اما پرسش طنزآلود ما همچنان سر جایش است:
چرا وقتی نوبت به ساعت کار بعضیها میرسد، میشود زمان را مدیریت کرد، اما وقتی نوبت به جیب مردم میرسد، حتی یک دقیقه هم تخفیف در کار نیست؟!کارگری که از صبح تا شب برای تأمین هزینههای زندگی میدود، اگر یک ساعت از کارش کم کند، احتمالاً باید همان یک ساعت را در دفتر دخلوخرج خانه با عنوان «کسری بودجه خانوار» ثبت کند!وهشتش گرو نه است و نهاش گرو ده؛ آنوقت اگر بخواهد مثل بعضی صاحبان میز و صندلی، اندکی از ساعات کارش کم کند، نه خبری از دورکاری است و نه امکان کار کردن از کنار دریای شمال؛ نهایت امتیازش این است که از کنار دریا در تلویزیون رد شود و بعد با دیدن قبضها، دوباره به ساحل واقعیت برگردد!
اما ماجرای تاکسی هنوز ادامه دارد.
به لطف اسنپ و دیگر سامانههای حملونقل اینترنتی، ظاهراً مسافران به شیوهای سفر میکنند که کمتر کسی در مسیرهای معمول سوار تاکسی میشود. من هم تا انتهای مسیر، تکوتنها نشستهام؛ نه مسافر دیگری پیدا میشود و نه کسی برای تقسیم کرایه از راه میرسد.
راننده که گویا از سکوت خودرو خسته شده، دستش را به سمت قلم قرآنی کنار آینه میبرد، آن را روشن میکند و میگوید:
ـ تا مسافرا از راه نرسیدن، بذار یه کم دعا گوش کنیم!
و ناگهان فضای پراید تغییر میکند. صدای حدیث کسا در خودرو میپیچد و راننده همزمان با قاری، دعا را زمزمه میکند؛ گویی میخواهد هم دل خودش را آرام کند، هم مسیر را پربرکت سازد و هم شاید برای رسیدن مسافر بعدی، از زمین و زمان استمداد بطلبد!
من هم در گوشه صندلی نشستهام؛ یک طرفم والر نفتچکان، طرف دیگرم راننده دعاخوان و روبهرویم زمستانی که هنوز نیامده، اما سایهاش از همین حالا روی دخلوخرج مردم افتاده است.
با خودم فکر میکنم: چه ترکیب عجیبی!
یک نفر برای روز مبادا والر تعمیر میکند، یک نفر برای رسیدن مسافر دعا میخواند و یک ملت هم امیدوار است زمستان امسال، دستکم گاز خانهشان قطع نشود!
البته دعا سر جای خودش، تلاش هم سر جای خودش؛ اما کاش همانقدر که مردم برای روزهای سخت آماده میشوند، تدبیری هم اندیشیده شود که اساساً روزهای سخت، کمتر به سراغشان بیاید.بالاخره آمادگی برای زمستان فقط به معنای بیرون آوردن چراغ نفتی از انبار نیست؛ به معنای آن است که مردم مجبور نباشند برای گرم ماندن خانه، دوباره به خاطرات نفت و والِر پناه ببرند.
ادامه دارد...
#بصیرت_خوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1
۶۱
۱۰:۳۵