ورودی های ۱۴۰۱ برای انتخاب واحد آماده این؟
۱۹:۰۹
کانون کارورزی و مطالعات تربیت معلم
شماره ۴
برنده چالش عکاسیمون این تصویر با ۸۸ رای
۳:۲۷
بریم سراغ متن هامون
۱۷:۳۳
بازارسال شده از نشریه افرا
ویژهنامه مردم علیه توحش.pdf
۲۶.۷۱ مگابایت
در این برهه تاریخی وظیفه افرا رساندن صدای رسای جامعه ایران و ایرانی است که عشق به وطن در خون هایشان جاریست.
#ویژهنامه_مردم_علیه_توحش#شبکه_نشریات_دانشجویان_ایران
نشریه علمی فرهنگی اجتماعی افراhttps://ble.ir/aframehttps://t.me/journalaframe
https://ble.ir/vahede_farhangi_tbz
۲۰:۲۴
یا صاحبالزمان…گاهی آدم دلش میخوادوسط این همه صدابه یه نقطهی امن فکر کنه.انتظار، برای من،همون نقطهست.
نه به این معنا کهدنیا تاریکهیا همهچیز خراب شده؛نه…فقط بعضی وقتهادل آدمبه عدل بیشتری امید میبنده.
آقا…انتظار یعنیحواسم رو جمع کنمگم نشم.یعنی وقتی انتخاب سخت میشهسمت درست وایستمحتی اگه تنها باشم.
میگن منتظر بودن سخته؛شاید.اما سختترشفراموش کردنِدلیلِ منتظر بودنه.
من منتظرمنه با عجله،نه با هیجانِ زودگذر؛با امیدی آرومو تلاشی هرچند کوچکبرای بهتر بودن.
تا هر وقت که بیاییاسم تویادآورِ عدالتهو انتظارراهیست کهدلم انتخاب کرده.
شماره۱
نه به این معنا کهدنیا تاریکهیا همهچیز خراب شده؛نه…فقط بعضی وقتهادل آدمبه عدل بیشتری امید میبنده.
آقا…انتظار یعنیحواسم رو جمع کنمگم نشم.یعنی وقتی انتخاب سخت میشهسمت درست وایستمحتی اگه تنها باشم.
میگن منتظر بودن سخته؛شاید.اما سختترشفراموش کردنِدلیلِ منتظر بودنه.
من منتظرمنه با عجله،نه با هیجانِ زودگذر؛با امیدی آرومو تلاشی هرچند کوچکبرای بهتر بودن.
تا هر وقت که بیاییاسم تویادآورِ عدالتهو انتظارراهیست کهدلم انتخاب کرده.
شماره۱
۳:۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر تو که همیشه در دلهای ما جاری هستی.آقای من، امام مهربان، صاحب عصر و زمان،چه درسی بزرگتر از درس انتظار میتوان آموخت؟ درسی که به ما میآموزد چگونه در دل تاریکیها، نور امید را حفظ کنیم و در بحرانیترین روزها، به وعدههای الهی ایمان بیاوریم.من یک دانشجوی فرهنگیانم. شاید هیچگاه در هیچ کتاب درسی نخواندم که چگونه باید خود را برای ظهور تو آماده کنم، اما تو خوب میدانی که تمام آنچه من میآموزم، فقط مقدمهای است برای همان رسالتی که در دل دارم. روزها را در دانشگاه میگذرانم، شبها با تلاش و امید، در تلاش برای رسیدن به مقام معلمی که در آن نه تنها علم، بلکه روح و اخلاق را هم تعلیم دهد. اما در دل من چیزی فراتر از دروس دانشگاهی میجوشد. در قلبم این سوال هست که: «آیا من شایستهام که در آن روز بزرگ که تو ظهور میکنی، در کنار تو باشم؟»تو میدانی، امام مهربان، که در این روزگار پر از ناملایمات، معلم بودن به مراتب سختتر از آن چیزی است که تصور میکنیم. دنیای امروز پر از بیاخلاقی، پر از جهل و پر از سرگردانی است. اما در دل من، همیشه این امید زنده است که روزی خواهد آمد که چهرهی زمین به لطف و عدل تو روشن شود. زمانی که دیگر هیچ کودکی بیپناه نباشد، هیچ معلمی دلزده از بیتوجهی مسئولین نباشد و هیچکس در این دنیا طعم ظلم را نچشد.آقای من، امام مهربان،در کنار همهی تلاشهایی که برای علمآموزی انجام میدهم، در دل من همیشه این احساس وجود دارد که معلمی تنها با کلمات و سخنرانیهای فلسفی، حقیقتاً نمیتواند قلبها را تسخیر کند. معلمی که میخواهد در جامعه اثری جاودانه بگذارد، باید خود معلمی باشد که در سایهی محبت و عدالت تو درخشیده است. معلمی که مثل تو باید در هر قدمش، در هر حرفی که میزند، در هر نگاه پر از مهر و در هر لحظهای که با دانشآموزانش میگذراند، از تو درس بگیرد.من، یک دانشجوی فرهنگیان، میدانم که برای رسیدن به روزی که تو در این دنیای پر از ظلم و ناامیدی قدم خواهی گذاشت، باید امروز خود را بسازم. باید در دل خود یقین داشته باشم که رسالت من فقط تدریس نیست، بلکه تربیت نسلی است که روزی در کنار تو قدم خواهد زد. باید در کنار هر درس دانشگاهی، در دل خود یاد بگیرم که چطور باید معلمی باشم که در سرزمین تو، در کنار تو، برای ساختن جامعهای عادلانه و مهربان تلاش کند.امام زمان، از تو میخواهم که در این روزهای پرفراز و نشیب، دست من را در دست خود بگذاری. از تو میخواهم که دعایم کنی تا در این مسیر سخت، استوار بمانم. در راهی که انتخاب کردهام، اگرچه تنهایم، اما امید دارم که روزی تو بیایی و نگاه پر از مهرت را به ما هدیه کنی. من، دانشجوی فرهنگیان، در آستانهی آغاز راهی بزرگتر از هر مدرک و تخصصی هستم. معلمی که میخواهم بشوم، باید چیزی بیشتر از یک معلم معمولی باشد؛ باید با عشق و اعتقاد، با روح تو تعلیم دهد.
شماره۲
سلام بر تو که همیشه در دلهای ما جاری هستی.آقای من، امام مهربان، صاحب عصر و زمان،چه درسی بزرگتر از درس انتظار میتوان آموخت؟ درسی که به ما میآموزد چگونه در دل تاریکیها، نور امید را حفظ کنیم و در بحرانیترین روزها، به وعدههای الهی ایمان بیاوریم.من یک دانشجوی فرهنگیانم. شاید هیچگاه در هیچ کتاب درسی نخواندم که چگونه باید خود را برای ظهور تو آماده کنم، اما تو خوب میدانی که تمام آنچه من میآموزم، فقط مقدمهای است برای همان رسالتی که در دل دارم. روزها را در دانشگاه میگذرانم، شبها با تلاش و امید، در تلاش برای رسیدن به مقام معلمی که در آن نه تنها علم، بلکه روح و اخلاق را هم تعلیم دهد. اما در دل من چیزی فراتر از دروس دانشگاهی میجوشد. در قلبم این سوال هست که: «آیا من شایستهام که در آن روز بزرگ که تو ظهور میکنی، در کنار تو باشم؟»تو میدانی، امام مهربان، که در این روزگار پر از ناملایمات، معلم بودن به مراتب سختتر از آن چیزی است که تصور میکنیم. دنیای امروز پر از بیاخلاقی، پر از جهل و پر از سرگردانی است. اما در دل من، همیشه این امید زنده است که روزی خواهد آمد که چهرهی زمین به لطف و عدل تو روشن شود. زمانی که دیگر هیچ کودکی بیپناه نباشد، هیچ معلمی دلزده از بیتوجهی مسئولین نباشد و هیچکس در این دنیا طعم ظلم را نچشد.آقای من، امام مهربان،در کنار همهی تلاشهایی که برای علمآموزی انجام میدهم، در دل من همیشه این احساس وجود دارد که معلمی تنها با کلمات و سخنرانیهای فلسفی، حقیقتاً نمیتواند قلبها را تسخیر کند. معلمی که میخواهد در جامعه اثری جاودانه بگذارد، باید خود معلمی باشد که در سایهی محبت و عدالت تو درخشیده است. معلمی که مثل تو باید در هر قدمش، در هر حرفی که میزند، در هر نگاه پر از مهر و در هر لحظهای که با دانشآموزانش میگذراند، از تو درس بگیرد.من، یک دانشجوی فرهنگیان، میدانم که برای رسیدن به روزی که تو در این دنیای پر از ظلم و ناامیدی قدم خواهی گذاشت، باید امروز خود را بسازم. باید در دل خود یقین داشته باشم که رسالت من فقط تدریس نیست، بلکه تربیت نسلی است که روزی در کنار تو قدم خواهد زد. باید در کنار هر درس دانشگاهی، در دل خود یاد بگیرم که چطور باید معلمی باشم که در سرزمین تو، در کنار تو، برای ساختن جامعهای عادلانه و مهربان تلاش کند.امام زمان، از تو میخواهم که در این روزهای پرفراز و نشیب، دست من را در دست خود بگذاری. از تو میخواهم که دعایم کنی تا در این مسیر سخت، استوار بمانم. در راهی که انتخاب کردهام، اگرچه تنهایم، اما امید دارم که روزی تو بیایی و نگاه پر از مهرت را به ما هدیه کنی. من، دانشجوی فرهنگیان، در آستانهی آغاز راهی بزرگتر از هر مدرک و تخصصی هستم. معلمی که میخواهم بشوم، باید چیزی بیشتر از یک معلم معمولی باشد؛ باید با عشق و اعتقاد، با روح تو تعلیم دهد.
شماره۲
۳:۰۱
مولای من، ای آفتابِ پنهانِ روزهای ما…
گاهی با خودم فکر میکنم اگر همین امروز از کنارم عبور کنی، در میان شلوغیِ این دنیا، آیا نگاهم آرامت میکند یا دلگیرت؟ من آمدهام با تو عهد ببندم؛ عهدی آرام اما عمیق… که مراقبِ فکرهایم باشم پیش از آنکه کلمه شوند، مراقبِ کلمههایم باشم پیش از آنکه به دل کسی بنشینند یا دلی را بشکنند، و مراقبِ رفتارم باشم پیش از آنکه ردّی از من در دفترِ نگاهت باقی بماند. دلم میخواهد هر قدمم، تمرینی باشد برای سربازیِ تو؛ حتی اگر کسی نداند و حتی اگر دنیا آن را کوچک ببیند.
آقا جان…
برای من، معلمی فقط یک عنوان نیست؛ پلی است برای قدم زدن در مسیری که به تو میرسد. دوست دارم در همان حیاط سادهی مدرسه، دانههای امید را آرام در دلها بکارم؛ شاگردانی پرورش دهم که نگاهشان رو به نور باشد و یاد تو را نه فقط از میان صفحههای کتاب، بلکه در انتخابها و رفتارهای روزمرهشان معنا کنند. یاریام کن تا واژههایم چراغ باشند، نه سایه؛ و کلاس کوچک من، کارگاهی شود برای ساختن دلهایی استوار که در روز آمدنت، با سربلندی در صف یارانت بایستند.
مولای مهربانم…
میدانم کلیدِ آمدنت در دستان حکمتِ خداوند است؛ اما هر سحر، با امیدی تازه چشم باز میکنم و زیر لب میگویم: شاید امروز… شاید همین روزی که من بیشتر از همیشه مراقبِ خودم بودهام، روز دیدار باشد.
جهان زیرِ غبارِ خستگی و بیعدالتی نفس میکشد؛ بیا و با طلوع حضورت، شبِ سنگینِ زمین را به سپیده بسپار. قدم که بگذاری، امید در رگهای کوچهها جاری میشود و عدالت، چون بارانی زلال، بر دلهای تشنه فرود میآید. بیا تا لبخندِ صلح، دوباره مهمانِ خانههای جهان شود و انسان، معنای آرامش را در سایهی نگاهت بیاموزد.
تا آن وعدهی روشن، من میمانم و پیمانی که در سکوتِ دل با تو بستهام؛ اینکه هر روز کمی بهتر از دیروز باشم… باشد که اگر لحظهای نگاهِ من به نگاهِ مهربانت پیوند خورد، شرمساری در دلم نباشد؛ بلکه آرامشِ جانم، انعکاسِ لبخند و رضایتِ تو باشد.
شماره۳
گاهی با خودم فکر میکنم اگر همین امروز از کنارم عبور کنی، در میان شلوغیِ این دنیا، آیا نگاهم آرامت میکند یا دلگیرت؟ من آمدهام با تو عهد ببندم؛ عهدی آرام اما عمیق… که مراقبِ فکرهایم باشم پیش از آنکه کلمه شوند، مراقبِ کلمههایم باشم پیش از آنکه به دل کسی بنشینند یا دلی را بشکنند، و مراقبِ رفتارم باشم پیش از آنکه ردّی از من در دفترِ نگاهت باقی بماند. دلم میخواهد هر قدمم، تمرینی باشد برای سربازیِ تو؛ حتی اگر کسی نداند و حتی اگر دنیا آن را کوچک ببیند.
آقا جان…
برای من، معلمی فقط یک عنوان نیست؛ پلی است برای قدم زدن در مسیری که به تو میرسد. دوست دارم در همان حیاط سادهی مدرسه، دانههای امید را آرام در دلها بکارم؛ شاگردانی پرورش دهم که نگاهشان رو به نور باشد و یاد تو را نه فقط از میان صفحههای کتاب، بلکه در انتخابها و رفتارهای روزمرهشان معنا کنند. یاریام کن تا واژههایم چراغ باشند، نه سایه؛ و کلاس کوچک من، کارگاهی شود برای ساختن دلهایی استوار که در روز آمدنت، با سربلندی در صف یارانت بایستند.
مولای مهربانم…
میدانم کلیدِ آمدنت در دستان حکمتِ خداوند است؛ اما هر سحر، با امیدی تازه چشم باز میکنم و زیر لب میگویم: شاید امروز… شاید همین روزی که من بیشتر از همیشه مراقبِ خودم بودهام، روز دیدار باشد.
جهان زیرِ غبارِ خستگی و بیعدالتی نفس میکشد؛ بیا و با طلوع حضورت، شبِ سنگینِ زمین را به سپیده بسپار. قدم که بگذاری، امید در رگهای کوچهها جاری میشود و عدالت، چون بارانی زلال، بر دلهای تشنه فرود میآید. بیا تا لبخندِ صلح، دوباره مهمانِ خانههای جهان شود و انسان، معنای آرامش را در سایهی نگاهت بیاموزد.
تا آن وعدهی روشن، من میمانم و پیمانی که در سکوتِ دل با تو بستهام؛ اینکه هر روز کمی بهتر از دیروز باشم… باشد که اگر لحظهای نگاهِ من به نگاهِ مهربانت پیوند خورد، شرمساری در دلم نباشد؛ بلکه آرامشِ جانم، انعکاسِ لبخند و رضایتِ تو باشد.
شماره۳
۳:۰۱
یوسف زهرا
خبرت، مثل نسیم می رود باغ به باغ؛ میرود شهر به شهر؛ کوچه به کوچه،غرب و شرق، مردمان یمن و تونس و مصر، مردمان اردن، ایران، همه ی عالم به تمنای تو برخواسته اند..
شور و حالی برپاست، وعده ات نزدیک است؛ در ره قم، جمکران و سامرا و نجف و کرب و بلا، نزدیک تر مشهد و اردهال و فقرا، خبر از فتح اراضی می دهند؛ خبر از امشب و جمعه،خواب مرا میگیرد؛خوش خوشان، جامه کشان، می غلتم در سرایی که یقین است بودی؛ عطر وجودت، گواه پسر عسگری(ع) است، رنگ رخسار جمکرانت، جمکرانم به عبارتی (جمکرانمان)، خبر میدهد از سر ضمیر ...
تو، آنجا بودی و من، انتظارت را کشیدم تا بیایی! تا بیایی و برایم (ربنا)، (آتنا) بخوانی..
انتظار!انتظار تماما میکشد آدم را ..مادامیکه قهوه و کتاب و عینک و بوی نارنج را میبینی و استشمام میکنی ..دلت برای تمام تلخی آنها، میسوزد و میگویی: باز هم اندکی صبر و باز هم انتظار..انتظار سخت، سخت است ..مادامیکه باران را، ابر را، آسمان را، رعد را،برق را،چتر را،هودی تنت را، آرزو میکنی یعنی انتظار و انتظار سخت، سخت است..من از سرزمین «ای کاش » های ممکن دارم قصه میبافم ..خیال میبافم و در بافندگی خبره شدم..نسخه ی نرفتن بپیچ برایمان و دوای«همیشگی ماندن» تجویز کن..من را بیا «بهارانه» ببوس و «تابستانه»، بغل کن..
تو، آقایم! آقای فراتر از انصافی؛ خوبیمان را زیاد و بدیمان کم و چه بسا عدم میگویی..بیا و دوباره قاضی این پرونده ی مختوم باش..بیا آنقدر بمان که «رفتن»، دست از سرمان بردارد.. همگی، از «رفتن»، زخم خورده ایم و مرهمش، ماندنی جاودان است
🩹بیا و کنارمان قدر نوشیدن یک چای ناقابل بمان..بیا و این سرزمین«کاش ها» را به «یادش بخیر» ها تبدیل کن..🤍کاش میشد از همین پشت مزرعه ی گندم شمالی قم دوان دوان، بیایی سنگی برداری و به پنجره ی اتاق قلبمان بکوبی و بدون ضربه زدن به کوبه، بگویی: آمدم، بیا با هم پایان«انتظار» را جشن بگیریم..
🥺
من، به این طعم خوش خبرها، از سویت سخت محتاجم..در دنیایی از تاریکی و سکوت، فرسودگی و ظلم های فراوان، گیر کرده ایم و دست علاجی میجوییم برای رهایی.. رهایی از قفس های خودساخته مان..رهایی از آنچه کرده ایم و حال شرمنده ایم که مدام شرمنده ایم
ولی گویی تمامیش خواب بوده: تمامی اتفاقات ما و زندگی ما تا کنون خواب بوده ...

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده امبسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپیدگرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شدحال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟ آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخندیادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بودابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام اللهم عجل لولیک فرج
شماره۴
خبرت، مثل نسیم می رود باغ به باغ؛ میرود شهر به شهر؛ کوچه به کوچه،غرب و شرق، مردمان یمن و تونس و مصر، مردمان اردن، ایران، همه ی عالم به تمنای تو برخواسته اند..
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده امبسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپیدگرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شدحال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟ آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخندیادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بودابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام اللهم عجل لولیک فرج
شماره۴
۳:۰۱
خلوتِ انتظار
ای که سِرِّ ناگفتهٔ صبحی در پسِ پَردهٔ غیبت،
ای که از چشمِ فلک پنهان، اما در قلبِ زمین ساکن.
ما در این سرایِ تاریک، به امیدِ نُتی از نُتهای سازت،
زنده ماندهایم؛
زیرِ سنگینیِ این ابرِ بیبارانِ طولانی.
کاش میشد از عُمقِ این سکوتِ سخت،
یک رگبارِ نور جاری میشد،
تا هر قطرهاش، نامِ تو را به زمزمهای تازه میبَست.
صدای قدمهایت، گویی از مَدارِ هفتمِ هفت آسمان میآید،
و ما، گام به گام، گوشهایمان را به سمتِ لرزشِ آن میچرخانیم.
آه ای جمالِ مُستَتِر، در این دشتِ غربت،
ما هر گُل را شکوفهٔ وعدهای دیدیم؛
هر دانهٔ شبنم را، اشکِ شوقی برای روز موعود.
آیا میدانی چقدر سخت است،
این «بودن»ِ مبهم، در انتظارِ «ظهورِ» مَلموس؟
ما به عطرِ حضورِ غایب عادت کردهایم،
و این خود بزرگترین معجزهی ایمان است.فاطمه قربانی:شاعر
شماره۵
ای که سِرِّ ناگفتهٔ صبحی در پسِ پَردهٔ غیبت،
ای که از چشمِ فلک پنهان، اما در قلبِ زمین ساکن.
ما در این سرایِ تاریک، به امیدِ نُتی از نُتهای سازت،
زنده ماندهایم؛
زیرِ سنگینیِ این ابرِ بیبارانِ طولانی.
کاش میشد از عُمقِ این سکوتِ سخت،
یک رگبارِ نور جاری میشد،
تا هر قطرهاش، نامِ تو را به زمزمهای تازه میبَست.
صدای قدمهایت، گویی از مَدارِ هفتمِ هفت آسمان میآید،
و ما، گام به گام، گوشهایمان را به سمتِ لرزشِ آن میچرخانیم.
آه ای جمالِ مُستَتِر، در این دشتِ غربت،
ما هر گُل را شکوفهٔ وعدهای دیدیم؛
هر دانهٔ شبنم را، اشکِ شوقی برای روز موعود.
آیا میدانی چقدر سخت است،
این «بودن»ِ مبهم، در انتظارِ «ظهورِ» مَلموس؟
ما به عطرِ حضورِ غایب عادت کردهایم،
و این خود بزرگترین معجزهی ایمان است.فاطمه قربانی:شاعر
شماره۵
۳:۰۲
تواز آنجا که روح آسمان سبز استوباران حال خوش داردوقاب پنجره باز است به اینجا آیی وآنوقتدگر دستی نمی ماندچنین بی کسچنین تنهاونرگس های عاشق را به هر کس دل به تو داده وهرانسان آزاده خواهی داددلم یک نی لبک خواهددر آن لحظه که می آییدمدآهنگ دیدارتبیا دیگرزمین ازتشنگی صحراستدلم غوغاستبیا این دل درون سینه تا امروزتک وتنهاستتک وتنهاستشاعر ،:معصومه یاوری
شماره۶
شماره۶
۳:۰۲
بسمه تعالی
«در آستانه ظهور»گاه میان انبوه ظلمتو گاه میان هزار ادله خستگیفراموشم می شود سلام بر صاحب زمانه را...به گمانم نامه بی سلام نوشتن خطاست،سلام بر مهدی موعودبر قله فجرسلام بر یوسف زهراآخ آقا جان!بر زمین گرد تکبر پاشانده انداینجا قبیح را گناهو گناه را جمیل می داننداینجا روها دورو و دورو ها رو شده اند؛گونه فساد را سرخ،و تار مویی بر دیده ها انداخته اندتا شاید میدان دیدشان تنگتر شود...آقا جان!اینجا درد حسین (ع) اغراقدیده یِ تر زهرا (س) ابهامو خطبه زینب (س) ایهام داردیا صاحب الزمان...غبار غفلت بر دل ها نشانده اند،مباد دل پریشان شوی از کلام خدایِ به خاکستر نشسته؛مباد ببینی و اعراض کنی از ما...میان جهان مملو از بی دلان،ما هنوز مبتلا به انتظار ظهوریم...جهان گام تو را می طلبدهر دلی نلرزد به نام تو،به سان سنگ استو تو،ای سپیده خفته در ظلمت،ای به فدای دل شکسته حجت خدا،کاش نفست به این ماه خوردبنشیند شب و برآید صبح وعده حق...
گرچه دل تنگ است و نامه اعمال ننگباز می خواهم دلخوش به نگاه مهدی (عج) باشم یک روز فقط اگر مانده باشد از عمرمدوست دارم در شمار منتظران مهدی (عج) باشم
«اللّٰهم عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
شماره۷
«در آستانه ظهور»گاه میان انبوه ظلمتو گاه میان هزار ادله خستگیفراموشم می شود سلام بر صاحب زمانه را...به گمانم نامه بی سلام نوشتن خطاست،سلام بر مهدی موعودبر قله فجرسلام بر یوسف زهراآخ آقا جان!بر زمین گرد تکبر پاشانده انداینجا قبیح را گناهو گناه را جمیل می داننداینجا روها دورو و دورو ها رو شده اند؛گونه فساد را سرخ،و تار مویی بر دیده ها انداخته اندتا شاید میدان دیدشان تنگتر شود...آقا جان!اینجا درد حسین (ع) اغراقدیده یِ تر زهرا (س) ابهامو خطبه زینب (س) ایهام داردیا صاحب الزمان...غبار غفلت بر دل ها نشانده اند،مباد دل پریشان شوی از کلام خدایِ به خاکستر نشسته؛مباد ببینی و اعراض کنی از ما...میان جهان مملو از بی دلان،ما هنوز مبتلا به انتظار ظهوریم...جهان گام تو را می طلبدهر دلی نلرزد به نام تو،به سان سنگ استو تو،ای سپیده خفته در ظلمت،ای به فدای دل شکسته حجت خدا،کاش نفست به این ماه خوردبنشیند شب و برآید صبح وعده حق...
گرچه دل تنگ است و نامه اعمال ننگباز می خواهم دلخوش به نگاه مهدی (عج) باشم یک روز فقط اگر مانده باشد از عمرمدوست دارم در شمار منتظران مهدی (عج) باشم
«اللّٰهم عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»
شماره۷
۳:۰۳
آقا جان…
نمیدونم اسم دلتنگیِ برای کسی که ندیدیش چیه،
اما هر چی هست، این روزها مهمونِ همیشگیِ دلمه.
ما با اسم تو بزرگ شدیم،
با «میآید»هایی که هیچوقت زمان دقیق نداشت
و با «کاش امسال»هایی که هر سال بغضشون تازهتر شد.
آقا…
گاهی فکر میکنم اگر بیای،
اول از همه خجالت میکشم.
نه از گناههام فقط،
از صبرِ تو…
از اینهمه ایستادن و دیدن و دم نزدن.
تو هستی و دنیا اینهمه بیقرار است،
تو هستی و هنوز اینهمه ظلم جا خوش کرده،
و تقصیر ماست که بلد نبودیم
جوری زندگی کنیم که دلت عجله بگیرد.
میدانی؟
ما خیلی وقتها به جای «منتظر بودن»،
فقط «شاکی بودن» را تمرین کردیم.
کم دعا کردیم،
کم شبیه تو شدیم،
و زیاد گفتیم: «پس کی میآیی؟»
آقاجان…
اگر روزی آمدنت عقب افتاده،
شاید چون دلهامون هنوز جا برایت خالی نکرده.
شاید چون هنوز بین اینهمه شلوغی،
سهم تو فقط یک آه آخر دعاست.
من قول نمیدم خوبِ خوب بشم،
اما قول میدم هر روز
کمی کمتر شبیه این دنیا باشم
و کمی بیشتر شبیه کسی که منتظر توست.
تو بیا…
حتی اگر آماده نباشیم،
حتی اگر بلد نباشیم درست خوشحال شویم.
تو بیا،
ما بقیهاش را از نگاهت یاد میگیریم.
اللهم عجل لولیک الفرج
که بدون تو،
هیچچیز سرِ جاش نیست…
شماره ۸
نمیدونم اسم دلتنگیِ برای کسی که ندیدیش چیه،
اما هر چی هست، این روزها مهمونِ همیشگیِ دلمه.
ما با اسم تو بزرگ شدیم،
با «میآید»هایی که هیچوقت زمان دقیق نداشت
و با «کاش امسال»هایی که هر سال بغضشون تازهتر شد.
آقا…
گاهی فکر میکنم اگر بیای،
اول از همه خجالت میکشم.
نه از گناههام فقط،
از صبرِ تو…
از اینهمه ایستادن و دیدن و دم نزدن.
تو هستی و دنیا اینهمه بیقرار است،
تو هستی و هنوز اینهمه ظلم جا خوش کرده،
و تقصیر ماست که بلد نبودیم
جوری زندگی کنیم که دلت عجله بگیرد.
میدانی؟
ما خیلی وقتها به جای «منتظر بودن»،
فقط «شاکی بودن» را تمرین کردیم.
کم دعا کردیم،
کم شبیه تو شدیم،
و زیاد گفتیم: «پس کی میآیی؟»
آقاجان…
اگر روزی آمدنت عقب افتاده،
شاید چون دلهامون هنوز جا برایت خالی نکرده.
شاید چون هنوز بین اینهمه شلوغی،
سهم تو فقط یک آه آخر دعاست.
من قول نمیدم خوبِ خوب بشم،
اما قول میدم هر روز
کمی کمتر شبیه این دنیا باشم
و کمی بیشتر شبیه کسی که منتظر توست.
تو بیا…
حتی اگر آماده نباشیم،
حتی اگر بلد نباشیم درست خوشحال شویم.
تو بیا،
ما بقیهاش را از نگاهت یاد میگیریم.
اللهم عجل لولیک الفرج
که بدون تو،
هیچچیز سرِ جاش نیست…
شماره ۸
۳:۰۳
همه چیز آماده و مهیاست.پرده های سبز آگین ، سجاده های معطر و دختران علی (ع) و پسران فاطمه (س) که با شاخهای از گل های نرگس و با بال های برافراشته منتظر منور شدن دیدهگان کم سویشان به نور مبارکتان هستند تا بگردند به دور شمس زمانه و گرم کنند سردیِ امیدشان را.اینبار شما در روز تولدتان با چشم های بسته آرزو کنید. آرزوی ظهورتان.خدا حرف شما را زمین نمی اندازد.:)
-خانوم میم میم!
شماره ۹
-خانوم میم میم!
شماره ۹
۳:۰۳
«به تماشای باران، پشتِ پنجرهی انتظار»
سلام ای پیداترین پنهان عالم...ای که نامت زمزمهی جویبار است و یادت، تنها لنگر آرامش در طوفانهای بیرحم روزگار.آقای من!این روزها که عقربههای ساعت، لنگلنگان بر مدار نبودنت میچرخند، واژهها در گلویم بغض کردهاند. جهان بدون حضور آشکار تو، شبیه به خانهای است که پنجرههایش را رو به آفتاب بستهاند؛ سرد، تاریک و دلگیر. ما اینجا، در این قحطسالِ محبت، مشق انتظار میکنیم، اما خطخوردگیهای دفتر دلمان زیاد شده است.میگویند "دوری و دوستی"، اما در قاموسِ عاشقانِ تو، دوری یعنی جانکندن مدام. چقدر سخت است نفس کشیدن در هوایی که عطرِ پیراهن یوسفش را کم دارد. چقدر سنگین است بار این همه جمعه که آمدند و غروبشان جز دلتنگی، سوغاتی نداشت.اما مولای مهربانم...با تمام این دلتنگیها، دلم گواهی میدهد که تو هستی.مگر میشود بهار باشد و گلها ندانند؟ مگر میشود خورشید باشد و زمین گرم نشود؟ تو هستی؛ در همین نزدیکی. شاید در اشک یتیمی که لبخند میزند، شاید در دعای مادری که مستجاب میشود، و شاید در تپشِ قلبی که هنوز به امید دیدارت میزند.ما را ببخش اگر گاهی در هیاهوی پوچ دنیا، صدای قدمهایت را گم میکنیم. ما را ببخش که کوچه را برای آمدنت آب و جارو نکردهایم، اما دلمان... دلمان لک زده برای یک نگاهت که کیمیاست.برگرد ای سوار سبزپوش جادههای نور...برگرد که زمین، تشنهی عدالت است و زمان، بیقرار آن لحظهای که تکیه بر دیوار کعبه بزنی و با صدایی که میراث علی(ع) است، سکوتِ قرنها را بشکنی.تا آن روز، ما اینجا، کنار پنجرهی امید، فانوس دلمان را روشن نگه میداریم و زیر لب زمزمه میکنیم:«هزار جمعه گذشت و نیامدی، اماهنوز عطر تو را، باد میآورد با خود...»
شماره ۱۰
سلام ای پیداترین پنهان عالم...ای که نامت زمزمهی جویبار است و یادت، تنها لنگر آرامش در طوفانهای بیرحم روزگار.آقای من!این روزها که عقربههای ساعت، لنگلنگان بر مدار نبودنت میچرخند، واژهها در گلویم بغض کردهاند. جهان بدون حضور آشکار تو، شبیه به خانهای است که پنجرههایش را رو به آفتاب بستهاند؛ سرد، تاریک و دلگیر. ما اینجا، در این قحطسالِ محبت، مشق انتظار میکنیم، اما خطخوردگیهای دفتر دلمان زیاد شده است.میگویند "دوری و دوستی"، اما در قاموسِ عاشقانِ تو، دوری یعنی جانکندن مدام. چقدر سخت است نفس کشیدن در هوایی که عطرِ پیراهن یوسفش را کم دارد. چقدر سنگین است بار این همه جمعه که آمدند و غروبشان جز دلتنگی، سوغاتی نداشت.اما مولای مهربانم...با تمام این دلتنگیها، دلم گواهی میدهد که تو هستی.مگر میشود بهار باشد و گلها ندانند؟ مگر میشود خورشید باشد و زمین گرم نشود؟ تو هستی؛ در همین نزدیکی. شاید در اشک یتیمی که لبخند میزند، شاید در دعای مادری که مستجاب میشود، و شاید در تپشِ قلبی که هنوز به امید دیدارت میزند.ما را ببخش اگر گاهی در هیاهوی پوچ دنیا، صدای قدمهایت را گم میکنیم. ما را ببخش که کوچه را برای آمدنت آب و جارو نکردهایم، اما دلمان... دلمان لک زده برای یک نگاهت که کیمیاست.برگرد ای سوار سبزپوش جادههای نور...برگرد که زمین، تشنهی عدالت است و زمان، بیقرار آن لحظهای که تکیه بر دیوار کعبه بزنی و با صدایی که میراث علی(ع) است، سکوتِ قرنها را بشکنی.تا آن روز، ما اینجا، کنار پنجرهی امید، فانوس دلمان را روشن نگه میداریم و زیر لب زمزمه میکنیم:«هزار جمعه گذشت و نیامدی، اماهنوز عطر تو را، باد میآورد با خود...»
شماره ۱۰
۳:۰۵
مهلت رای گیری
تاآخر روز ۲۱ بهمن
تاآخر روز ۲۱ بهمن
۳:۰۵
دلبرِ دلتنگِ غریبم، سلام خدا بر شما باد...محبوب دلِ بیقرارم، معشوقِ دلشکستهام.سلامِ همهی شرمندگانِ عالم، بر نگاهِ گریانتان...شرمنده؟ شرمنده نه؛ درمانده بگویم بهتر است.درماندگانِ عالم که بدون نور وجود شما،محبوس راه تاریک زندگیند.
جلای روح و روانم... نمیدانم کجایید.نمیدانم در کدام کوچهها و پسکوچهها قدم میزنید.نمیدانم در کدامین لحظات، برای ما درماندگانِ عالم، آه به آسمان میکشید...اما میدانم، ای شاهدِ غایبِ من، که در اقیانوسِ محبتِ قلبتان، هنوز هم جایی برای ما بیچارگان میتپد...هنوز هم اشک دلتنگی بر قلب دردمندتان سرازیر میشود.شرم میکنم بابا خطابتان کنم اما بگذارید بگویم ؛بابای صاحب غم های عظیم...نگاهی،دعایی برای دختر بی قرارت بفرستید که سخت در هوای تیره ی غربت نفس نفس میزند.
شماره ۱۱
جلای روح و روانم... نمیدانم کجایید.نمیدانم در کدام کوچهها و پسکوچهها قدم میزنید.نمیدانم در کدامین لحظات، برای ما درماندگانِ عالم، آه به آسمان میکشید...اما میدانم، ای شاهدِ غایبِ من، که در اقیانوسِ محبتِ قلبتان، هنوز هم جایی برای ما بیچارگان میتپد...هنوز هم اشک دلتنگی بر قلب دردمندتان سرازیر میشود.شرم میکنم بابا خطابتان کنم اما بگذارید بگویم ؛بابای صاحب غم های عظیم...نگاهی،دعایی برای دختر بی قرارت بفرستید که سخت در هوای تیره ی غربت نفس نفس میزند.
شماره ۱۱
۱۹:۳۷
کانون کارورزی و مطالعات تربیت معلم
مهلت رای گیری تاآخر روز ۲۱ بهمن
۲۲ بهمن
۱۹:۳۸
کانون کارورزی و مطالعات تربیت معلم
دلبرِ دلتنگِ غریبم، سلام خدا بر شما باد... محبوب دلِ بیقرارم، معشوقِ دلشکستهام. سلامِ همهی شرمندگانِ عالم، بر نگاهِ گریانتان... شرمنده؟ شرمنده نه؛ درمانده بگویم بهتر است. درماندگانِ عالم که بدون نور وجود شما،محبوس راه تاریک زندگیند. جلای روح و روانم... نمیدانم کجایید. نمیدانم در کدام کوچهها و پسکوچهها قدم میزنید. نمیدانم در کدامین لحظات، برای ما درماندگانِ عالم، آه به آسمان میکشید... اما میدانم، ای شاهدِ غایبِ من، که در اقیانوسِ محبتِ قلبتان، هنوز هم جایی برای ما بیچارگان میتپد... هنوز هم اشک دلتنگی بر قلب دردمندتان سرازیر میشود. شرم میکنم بابا خطابتان کنم اما بگذارید بگویم ؛بابای صاحب غم های عظیم... نگاهی،دعایی برای دختر بی قرارت بفرستید که سخت در هوای تیره ی غربت نفس نفس میزند. شماره ۱۱
برنده چالش متن دلنوشته برای امام زمان این متن با انتخاب شما
🤌
۸:۱۴
بازارسال شده از نشریه افرا
به اذن آقا علی بن موسی الرضا المرتضی (ع)
در حال انتشار ......
در حال انتشار ......
۱۸:۴۰
بازارسال شده از نشریه افرا
ویژه نامه افرا.pdf
۵.۹۵ مگابایت
با توکل به نام اعظمتبسم الله الرحمن الرحیم
ویژه نامه رضوی نشریه افرا 
مدیر مسئول: فاطمه ملکیسردبیر: فاطمه عبدالله فامتاریخ انتشار
: بهمن ماه ۱۴۰۴_مشهد مقدس
در این ویژه نامه می خوانید:
الگوی انسجام اجتماعی در سیره امام رضا
طراحی مسیر تمدن رضوی
آستان مهر رضا
نگارخانه رضوان
فرهنگ در افق بیست سال
سلوک علمی و نماد های اخلاقی در رفتار امام رضا
نشریه علمی، فرهنگی، اجتماعی افرا
https://ble.ir/aframe@kmtarbiatmoalem_tbz402
کانون کارورزی و مطالعات تربیت معلم پردیس فاطمه الزهرا تبریز@kmtarbiatmoalem_tbz402
مدیر مسئول: فاطمه ملکیسردبیر: فاطمه عبدالله فامتاریخ انتشار
در این ویژه نامه می خوانید:
نشریه علمی، فرهنگی، اجتماعی افرا
https://ble.ir/aframe@kmtarbiatmoalem_tbz402
کانون کارورزی و مطالعات تربیت معلم پردیس فاطمه الزهرا تبریز@kmtarbiatmoalem_tbz402
۱۸:۵۰