در این بین که مردمان از این ابتلای عظیم می گریند،می خوانند،بی تابی می کنند،مدح می کنند،به سر زنان به تشییع می روند و خونخواهی می کنند،من این چند کلمه را برای خود می نویسم که هیچگاه آن ها را فراموش نکنم و در این هفته ی وداع با این مرد بزرگ تاریخی، فکری برای خویشتن و تجدید عهد کرده باشم.مخاطب این کلمات من هستم،منی که خویش را محبوس و من و مای دنیای کرده است.گاهی عمق رنج ها چنان وجود انسان را خراش می دهد که بروز آن ورای اشک و نوشتن و خواندن و به شکل بهت و حیرت و سکوت جلوه می کند.گاهی لازم است انسان خودش را در برابر خویش بنشاند و به صورتش کشیده ای بزند تا از وهم و خیال خارج شود.
من کسی بودم که مانند قوم بنی اسرائیل که به موسی علیه السلام اعتماد نداشتند اراده ها و مطالبات او را زمین گذاشتم.من کسی بودم که وقتی او سخن می گفت با خود می گفتم حرفهایی که می گوید، شامل من نمی شود و این ها وظیفه ی دیگران است،در صورتی که اگر اندکی پی گیر می شدم وظیفه ی خویش را می یافتم و برای فرار کردن از عمل به دستورش این کنکاش را نمی کردم.من کسی بودم که خیال می کردم وظایفم را در قبال دستورات او انجام داده ام و ادعای این داشتم که آماده ی ظهور بقیه الله الاعظم عج هستم و این درحالی بود که من حتی نمی توانم به خویش امتیازی 10 از 100 درباره ی عملی کردن فرامین ولی فقیه زمانه ام بدهم و اندرون وجودم با دین خدا بازی کرده است.من کسی بودم که برای ظهور بقیه الله الاعظم در اخبار پی گیر جنگ ها و موشک ها و تحرکات نظامی بودم و آن ها را با روایات ظهور به خیال خودم تطبیق می کردم اما احمقانه نمی فهمیدم این تله ای از تله های شیطان است که مرا بجای آنکه به دنبال خودکشی در انجام وظایفی که دین و رهبرم برای زمینه سازی ظهور تعریف کرده اند،در گرداب خویش اسیر کرده اند.من کسی بودم که وقتی درباره ی سید علی خامنه ای حرف میزدم طوری صحبت می کردم که انگار من اجر و قرب خاصی نسبت به او داشته ام و دیگران در حق او کوتاهی کرده اند و مقصر از دست دادن او هستند.من هیچ گاه به این فکر نکردم این شخص من بودم که او را به گودی قتلگاه کشاندم.من گریه ام نمی آید،خشم آتشین از خویش دارم.من به دنبال راهی هستم برای نجات خویش در برابر این مصیبتی که بر سر عالم آوردم.من آنقدر احمق بودم که بر اباعبدالله الحسین علیه السلام روضه ی گودال می خواندم و از بی وفایی کوفیان برای مردم سخن می گفتم اما متوجه این نبودم که اگر من هم در میان بنی اسرائیل بودم در برابر فرامین هارون نبی در نبود موسی علیهما السلام به گوساله پرستی روی می آوردم.من شکننده تر از چیزی بودم که خیال می کردم.من باید اشک هایم،بغضم را فریاد بکشم،نعره بزنم که من مقصر بوده ام و کوتاهی کرده ام و قضاوت درباره ی تقصیر و کوتاهی دیگران را به خودشان واگذار کنم.من کوتاهی کردم من از کنار گزاره های مهم بی اهمیت و به امید آنکه خودشان درست می شوند گذشتم.من عمرم را صرف کنکاش و پی گیری تمام آنچه اسلام در این زمان از من میخواست،نکردم.من اگر گریه کنم از خشم بر خویش گریه می کنم و گرنه که این مرد بزرگ شهادتی را نصیب خویشتن کرد که تا سالهای سال حد تراز مجاهده ی فی سبیل الله و معنای عرفان را به طرز دست نیافتتی ای باز تعریف کرد.خوشا به حال دوستان و همراهان و کسانی که حرف های او را گوش دادند،خوشا بحال آنان که به خود در اجرای دستوراتش نمره ی کامل می دهند،خوشا بحال آنان که توانستند در شهادت او ادعا کنند که سرباز خوبی بوده اند و به تمام وظایفشان عمل کردند.من اینطور نبودم!من گریبان خودم را می گیرم و آنقدر به صورت باطن پر ادعایم سیلی می زنم تا باور کنم اگر من وظایفم را به درستی عمل می کردم اوضاع جهان اینطور که هست نمی بود. من با خود عهد می کنم در این روزهای پر از غم راه جدیدی در مسیر حرف های او و دقت در کلمات او پیش بگیرم.اگر تمام من ها این چنین در این ایام با خویش بنشینند و درنگی کنند و کلاهشان را قاضی کننداین بهترین یادگار از این ایام خواهد بود.این مجموعه ی من ها چه قدرت ها و چه توان ها که ندارد.من هایی که در ادراک اوضاع جهان اول به نفس خویش رجوع می کنند و در پی نقائصی در خویش می گردند تا بفهمند صورت های خارجی که در برابرشان قد علم کرده است چه ربطی به آن ها دارد.من در حال تشییع مردی هستم که نقائص و کوتاهی های من او را به کام شهادت کشاند.من از امام اباصالح المهدی کسی که ادعای منتظر بودن برای او را داشتم عذر خواهی می کنم.من شکست خوردم و کوتاهی کرده ام و این را می پذیرم و این خشم از خویش را به مدد عنایات او در راه عمل به آنچه باید و تا بحال در آن مقصر بوده ام به کار می بندم.
م.ه.ا۱۳ تیر ۱۴۰۵ نجف اشرف
۲۸.۸K
۸:۲۲