سحر خیز باش تا کامروا شوی
رضا تاتارکفاشی شیک — متولد ۱۳۳۹
گاهی بعضی ضربالمثلها برای آدم فقط یک جمله نیستند؛ یک تصویرند، یک خاطرهاند، یک آدماند. برای من، هر وقت کسی میگوید: «سحرخیز باش تا کامروا شوی»، بیاختیار ذهنم میرود سمت آقا رضا تاتار؛ همان مردی که سحر را نه فقط در حرف، که در عمل زندگی کرد و کامروایی را نه با شانس، که با رنجِ شریفِ کار به دست آورد.
سالهای قبل از انقلاب بود؛ روزهایی که ما هنوز در دوران راهنمایی درس میخواندیم و شور نوجوانیمان با نظم صبحگاهی مدرسه گره خورده بود. خیابان ۲۵ شهریور آن روزها (۱۷ شهریورِ امروز)، جایی میان کوچه تاتاری (شهید علوی) و کوچه برق (شهید یزدانی)، یک مغازه کوچک تعمیرات کفاشی داشت؛ مغازهای ساده، بیادعا، اما پر از زندگی. در همان مغازه، نوجوانی کار میکرد که تازه داشت قامتِ جوانی میگرفت؛ و چه زود هم معلوم شد که این جوان، قرار نیست آدم معمولیِ روزگار باشد.
صبحهای زود که راهی مدرسه میشدیم، هنوز شهر کامل بیدار نشده بود. هوا بوی سحر میداد و خیابانها آرام بودند. اما همان وقتها، چراغ مغازه کفاشی روشن بود و آقا رضا را میدیدیم که مشغول کار است؛ انگار شب را نصفهتمام گذاشته باشد برای اینکه صبح زودتر شروع کند. صدای کار، بوی چسب و چرم، و آن تصویر همیشگیِ مردی که بیحاشیه و بیبهانه کار میکند، در ذهن ما نقش میبست. او پیش از همه کاسبهای محل درِ مغازه را باز میکرد و بعد از همه هم کرکره را پایین میکشید؛ نه از سر اجبار، بلکه از سر باور. باور به اینکه روزیِ آدم با «همت» باز میشود، نه با حرف.
پشتکارش فقط در زیاد کار کردن نبود؛ در درست کار کردن بود. در اینکه کار را نیمهکاره نمیگذاشت، وعده بیحساب نمیداد، و اگر زمانی را میگفت، به همان زمان پایبند میماند. مردم، بیش از هر چیز، به همین پایبندی دل میبندند؛ به آدمی که حرفش با عملش یکی است. آقا رضا از همان سالها یادمان داد که اعتبار، چیزی نیست که از بیرون به آدم بدهند؛ چیزی است که آدم ذرهذره، با درستکاری، با خوشقولی، با رعایت حق مردم و با احترام گذاشتن به مشتری، برای خودش میسازد.
اما آنچه مشتریها را بیشتر از مهارتِ دست، به سمت او میکشاند، اخلاقش بود: مهربانیِ بیتکلف، ادبِ ریشهدار، و خوشرفتاریِ واقعی. نه آن لبخندهای ساختگیِ کاسبی، بلکه برخوردی که از انسانیت میآمد. هر کس وارد مغازهاش میشد، حس میکرد فقط یک مشتری نیست؛ یک آدم است که دیده میشود و احترام میبیند. همین مردمداری بود که هر روز بر مشتریانش میافزود و نامش را دهانبهدهان میچرخاند؛ آرام، بیهیاهو، اما محکم و ماندگار.
آقا رضا تاتار در عین اینکه کاسب است، هنرمند هم هست؛ دستش فقط برای گذرانِ زندگی کار نمیکند، برای خلق کردن هم کار میکند. در کارش خلاقیت و ابتکار دارد؛ با حوصله، سلیقه و ریزبینی، راهحلهایی پیدا میکند که هر کسی به ذهنش نمیرسد و همین هنرِ اوست که کارش را ماندگار و نامش را محترم کرده است.
و امروز اگر «آقا رضا تاتار» برای خودش نام و رسمی دارد، اگر کسبوکارش رونق گرفته، اگر در بهترین موقعیت و مکان تعمیرات کفش و کیف دارد، نتیجه همان سحرهای بیدار، همان دستهای خسته، همان روزهای سختِ پذیرفتهشده و همان دلِ بزرگِ مردمدار است. اینها چیزهایی نیستند که یکباره به دست بیایند؛ باید زندگی را با صبر و عزت، با کار و اخلاق، با عرقِ پیشانی و پاکیِ دل طی کرد تا آدم به جایی برسد که رسیدن به آن، شیرین و حلال باشد.
و برای من افتخار دیگری هم هست؛ اینکه امروز در استخر تفریحی و ورزشی، در کنار ایشان به ورزش شنا مشغول هستم. دیدنِ همان روحیه پشتکار و نظم، این بار نه پشت دخل و میزِ کار، بلکه کنار آب و در مسیر تمرین، برایم یادآور همان سالهاست: انگار آقا رضا در هر جا که باشد، «تلاش» را با خودش میآورد و به اطرافیان هم منتقل میکند.
آقا رضا تاتار از آن آدمهایی است که بودنشان، خودش یک درس است؛ درسِ کوشش، درسِ احترام، درسِ «آدم بودن».
برای ایشان از صمیم قلب آرزوی سلامتی، آرامش، توفیق روزافزون و عمر پربرکت داریم؛ و امیدواریم سایهشان همیشه بر سر خانواده و عزیزانشان مستدام باشد.
چو سَحر خیز شدی، کامِ دل از بخت بگیرکه کلیدِ درِ گنج است، دعاهای سَحَرمَردمی کن، که جهان آینهدارِ تو شودنامِ نیکو بمانَد ز تو، ای صاحبِ هُنَر
محمدعلی عباسزاده وحید
https://eitaa.com/maav42/339https://ble.ir/maav1342/456131030675141824/1780147628363https://rubika.ir/maav420/BHGEADADFHJJCFGDhttps://splus.ir/c/18508869/217
رضا تاتارکفاشی شیک — متولد ۱۳۳۹
گاهی بعضی ضربالمثلها برای آدم فقط یک جمله نیستند؛ یک تصویرند، یک خاطرهاند، یک آدماند. برای من، هر وقت کسی میگوید: «سحرخیز باش تا کامروا شوی»، بیاختیار ذهنم میرود سمت آقا رضا تاتار؛ همان مردی که سحر را نه فقط در حرف، که در عمل زندگی کرد و کامروایی را نه با شانس، که با رنجِ شریفِ کار به دست آورد.
سالهای قبل از انقلاب بود؛ روزهایی که ما هنوز در دوران راهنمایی درس میخواندیم و شور نوجوانیمان با نظم صبحگاهی مدرسه گره خورده بود. خیابان ۲۵ شهریور آن روزها (۱۷ شهریورِ امروز)، جایی میان کوچه تاتاری (شهید علوی) و کوچه برق (شهید یزدانی)، یک مغازه کوچک تعمیرات کفاشی داشت؛ مغازهای ساده، بیادعا، اما پر از زندگی. در همان مغازه، نوجوانی کار میکرد که تازه داشت قامتِ جوانی میگرفت؛ و چه زود هم معلوم شد که این جوان، قرار نیست آدم معمولیِ روزگار باشد.
صبحهای زود که راهی مدرسه میشدیم، هنوز شهر کامل بیدار نشده بود. هوا بوی سحر میداد و خیابانها آرام بودند. اما همان وقتها، چراغ مغازه کفاشی روشن بود و آقا رضا را میدیدیم که مشغول کار است؛ انگار شب را نصفهتمام گذاشته باشد برای اینکه صبح زودتر شروع کند. صدای کار، بوی چسب و چرم، و آن تصویر همیشگیِ مردی که بیحاشیه و بیبهانه کار میکند، در ذهن ما نقش میبست. او پیش از همه کاسبهای محل درِ مغازه را باز میکرد و بعد از همه هم کرکره را پایین میکشید؛ نه از سر اجبار، بلکه از سر باور. باور به اینکه روزیِ آدم با «همت» باز میشود، نه با حرف.
پشتکارش فقط در زیاد کار کردن نبود؛ در درست کار کردن بود. در اینکه کار را نیمهکاره نمیگذاشت، وعده بیحساب نمیداد، و اگر زمانی را میگفت، به همان زمان پایبند میماند. مردم، بیش از هر چیز، به همین پایبندی دل میبندند؛ به آدمی که حرفش با عملش یکی است. آقا رضا از همان سالها یادمان داد که اعتبار، چیزی نیست که از بیرون به آدم بدهند؛ چیزی است که آدم ذرهذره، با درستکاری، با خوشقولی، با رعایت حق مردم و با احترام گذاشتن به مشتری، برای خودش میسازد.
اما آنچه مشتریها را بیشتر از مهارتِ دست، به سمت او میکشاند، اخلاقش بود: مهربانیِ بیتکلف، ادبِ ریشهدار، و خوشرفتاریِ واقعی. نه آن لبخندهای ساختگیِ کاسبی، بلکه برخوردی که از انسانیت میآمد. هر کس وارد مغازهاش میشد، حس میکرد فقط یک مشتری نیست؛ یک آدم است که دیده میشود و احترام میبیند. همین مردمداری بود که هر روز بر مشتریانش میافزود و نامش را دهانبهدهان میچرخاند؛ آرام، بیهیاهو، اما محکم و ماندگار.
آقا رضا تاتار در عین اینکه کاسب است، هنرمند هم هست؛ دستش فقط برای گذرانِ زندگی کار نمیکند، برای خلق کردن هم کار میکند. در کارش خلاقیت و ابتکار دارد؛ با حوصله، سلیقه و ریزبینی، راهحلهایی پیدا میکند که هر کسی به ذهنش نمیرسد و همین هنرِ اوست که کارش را ماندگار و نامش را محترم کرده است.
و امروز اگر «آقا رضا تاتار» برای خودش نام و رسمی دارد، اگر کسبوکارش رونق گرفته، اگر در بهترین موقعیت و مکان تعمیرات کفش و کیف دارد، نتیجه همان سحرهای بیدار، همان دستهای خسته، همان روزهای سختِ پذیرفتهشده و همان دلِ بزرگِ مردمدار است. اینها چیزهایی نیستند که یکباره به دست بیایند؛ باید زندگی را با صبر و عزت، با کار و اخلاق، با عرقِ پیشانی و پاکیِ دل طی کرد تا آدم به جایی برسد که رسیدن به آن، شیرین و حلال باشد.
و برای من افتخار دیگری هم هست؛ اینکه امروز در استخر تفریحی و ورزشی، در کنار ایشان به ورزش شنا مشغول هستم. دیدنِ همان روحیه پشتکار و نظم، این بار نه پشت دخل و میزِ کار، بلکه کنار آب و در مسیر تمرین، برایم یادآور همان سالهاست: انگار آقا رضا در هر جا که باشد، «تلاش» را با خودش میآورد و به اطرافیان هم منتقل میکند.
آقا رضا تاتار از آن آدمهایی است که بودنشان، خودش یک درس است؛ درسِ کوشش، درسِ احترام، درسِ «آدم بودن».
برای ایشان از صمیم قلب آرزوی سلامتی، آرامش، توفیق روزافزون و عمر پربرکت داریم؛ و امیدواریم سایهشان همیشه بر سر خانواده و عزیزانشان مستدام باشد.
چو سَحر خیز شدی، کامِ دل از بخت بگیرکه کلیدِ درِ گنج است، دعاهای سَحَرمَردمی کن، که جهان آینهدارِ تو شودنامِ نیکو بمانَد ز تو، ای صاحبِ هُنَر
محمدعلی عباسزاده وحید
https://eitaa.com/maav42/339https://ble.ir/maav1342/456131030675141824/1780147628363https://rubika.ir/maav420/BHGEADADFHJJCFGDhttps://splus.ir/c/18508869/217
۳۶۷
۱۳:۲۷