Salar - Aghili - vatan (UpMusic).mp3
۰۳:۲۲-۴.۷۲ مگابایت
۲۰:۵۹
[ مــأوا ☘🍊]
قسمت پنجم، تو میمیری روز ۲۸ام جنگ*
*ما را زدند. ترجیح میدادم مثل هر روز، نوشتهام را از صبح شروع کنم؛ از کارهای روزمرهام و داستان پررنگ آن روزم. اما نشد، شرایط جنگی شد. ما را زدند. خانه لرزید.برق رفت. ترسیدیم؛ بعضیها بیشتر، مثلا علی. کنار هم نشستیم، مامان قرآن خواند و بابا در تلاطم بود. اتفاق، کاملا واضح بود:*ما را زدند*. داستان امشب من از ساعت یک و نیم شروع میشود. وقتی که خانه میلرزد*، *میترسم و به مرگ نزدیک میشوم*. به مرگ نزدیک شدن، مقولهی عجیبی است. دلت میلرزد، صحنههای زندگی مقابل چشمانت پخش میشوند، و همهی اینها به کنار، *وجود را با تمام تار و پودت احساس میکنی*. *وجود*، همانی که در الهیات فلسفی یافتمش، *وجود*، همانی که بسیط است، *وجود*، همانی که بینهایت و بیکران است، *وجود*، همانی که *اسمش را خدا هم میگذارند*. امشب، نزدیک ساعت یک و نیم، به *مرگ نزدیک میشوم. فکر کردن به مرگ*، مرا به *وجود نزدیکتر میکند. خودم را معلق مییابم. میان زمین و آسمان. انسانی معلق که حتی وجودش هم فقری است. و واقعا هم:*«أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ»* فقر مطلق خودم را با تک تک سلولهایم احساس میکنم. او، قدرت محض است. و من،*هیچام*. پرستو عسگرنژاد دربارهی مرگ متنی دارد که حال الان من را بهخوبی توصیف میکند. در آنجا مدام از لفظ تو میمیری استفاده میکند. من، امشب، درحالی که فقر وجودی و وجود فقریام را دربرابر وجود غنی بالذات بیش از پیش مییابم*، به این *تو میمیری فکر میکنم. زیاد. تو میمیری فاطمه، یک روزی، یک جایی، نفس آخرت را میکشی. تو میمیری فاطمه، و دستهایت دیگر گرم نخواهند بود، سردتر از سرد میشوند. تو میمیری فاطمه... پس وایسا و خوشگل بمیر! آزده باش*، بعد بمیر. خوب درس بخوان، بعد بمیر. *بنویس*،*ثبت کن*، بعد بمیر. برای عقیدهات *با سرعت بدو*، بعد بمیر. شرمندهی *تاریخ و وطن نشو، بعد بمیر. تو میمیری، پس فقیر بمیر*. درمقابل وجود، *هیچ شو*، بعد بمیر. *پاکیزه شو*، جوری که بتوانی *وجود هیچات را به مطلق وجودش متصل کنی*، بعد بمیر. داستان امشب، داستان *فکر کردن به مرگ است. وقتی که خانه میلرزد و برق قطع میشود، لباس میپوشیم و از خانه بیرون میرویم، چون میترسیم*، چون باید خودمان را به نزدیکانمان برسانیم و *کنار هم باشیم*. اما این کنار هم بودن، نباید باعث شود که *مرگ را فراموش کنیم*. *مرگ، نباید عادی شود*. برای همین، داستان امشب ما داستان *مرگ است. قصهی ایران و مرگ*. قصهی *الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ هایی که شبها پرچم تکان میدهند، دعای فرجشان را میخوانند و بعد به خانه میآیند و میمیرند؛ شهید میشوند. داستان امشب، داستان مرگ است. ٠۵/۱/۷،نارنگینوشت

۲۳:۲۸
قسمت هشتم، عقلانیت آرمانگرایانه و واقعبینانهروز ۳۱ام جنگ*
ساعت دو و نیم نصفشب با زینب سادات در حرم قرار دارم؛ صحن گوهرشاد. دلمان برای هم *تنگ شده*. بیشتر از یکماه است که یکدیگر را ندیدیم و *مگر آدم چقدر میتواند از رفیقش دور باشد؟ حال و هوایم مثل همان روزی است که تصادفی فاطمه را در میدان انقلاب دیدم. پر از حرف، پر از داغ، پر از تجربههای جدیدی که باید حضوری درموردش صحبت کرد. اما وقتی به فاطمه رسیدم، فقط توانستم بغلش کنم*، سفت.
هم روزی که فاطمه را دیدم و هم امروز که زینب را، یک نکته خیلی توجهم را جلب کرد:
*ما، بزرگ شدهایم.دیگر آن آدمهای معمولی که کارهای عادی انجام میدهند نیستیم، دیگر مردم را سر کار نمیگذاریم، هر روز انقلابگردی نمیکنیم، ترنجستان نمیرویم، از دانشگاه دور افتادیم و از همه مهمتر، ما داغ دیدهایم*. *داغ، انسانها را بزرگ میکند و اگر خیلی قوی باشد و سمت و سوی درستی بهخود بگیرد، به آگاهی انسانها میافزاید. ما،*داغ دیده بودیم و آدمهای قبل نبودیم*. هرکداممان بهیک نحو این روزها را گذراندیم و میگذرانیم و هرکداممان بهیک نحو تلاش میکنیم وظیفهی خودمان را پیدا کنیم*؛ بهعنوان یک *ایرانی*، یک *دختر جوان و یک دانشجوی جامعهشناسی*.
تقریبا تا ساعت شیش صبح با زینب هستم. این قرار دوستانه، امروزم را میسازد. خیلی به آن نیاز داشتم!
شب تا صبح بیدار ماندن باعث میشود تا ساعت یک ظهر در هتل خواب باشم. بعد هم نهار میخوریم و عصر راهی حرم میشویم.
صحن قدس را دوست دارم. پاتوق همیشگیام آنجاست؛ صحن قدس و گوهرشاد. که البته خیلی هم بههم نزدیکاند(تقریبا بههم چسبیدهاند). راستش صحن قدس برایم معنای *پیوند وطن فرهنگی با وطن سیاسی را دارد. که البته هردو ذیل وطن هویتی، خودشان را به نهایت کمال میرسانند*. بهنظرم صحن قدس جای *انسانهای آزاده است. انسانیهایی که توانستند نسبت امام*،*انسان کامل و دین را با مسئلهای بهنام فلسطین(قضیتنا) و امروزه با ایران درک کنند.با زهرا، روی زمین مینشینیم، روی سنگهای صحن قدس. توجهم به چندنفر که پرچم ایران آوردهاند جلب میشود. تصویر زیبا و ماندنیای است: نماد طلاییرنگ قدس، پرچمهای به اهتزاز درآمده به رنگهای سبز و سفید و قرمز با الله وسطش، قسمتی از گنبد نورانی امام آزادگان(ع).
به گنبدش نگاه میکنم و انسانها را یکی یکی یاد میکنم؛ نه انسانهای معمولی، که انسانهای آزاده را: آقا، باقری، رشید، طهرانچی، حاجیزاده، سلامی، سلیمانی، لاریجانی و...و امروز، تنگسیری.یکی یکی نام میبرم که به امام بگویم. بگویم که پدرتان امام سجاد(ع) درست گفتند درمورد عقل مردم آخرالزمان*. و جدتان رسولالله(ص) درست گفتند درمورد *نوادگان سلمان فارسی*. *یکی یکی نام میبرم که به امام بگویم درست گفتند*.
حدودای ساعت هشت و نیم، برای *میدانداری امشب آماده میشویم. بهقول استادی،*حی علی الخیابان!*
یک نکته در تجمع امشب توجهم را به خود جلب میکند و آن هم نمادسازی است. من، ۲۸ شب در خیابانها و میادین مختلف تهران حضور داشتم، و این سه شب هم در مشهد. در این و سی و یک شب، روند عجیبی از نمادسازی طی شدهاست و بهسرعت هم درحال بهروزرسانی است که این هم در جای خود خوشحالم میکند. مردم ایران، نماد میسازند*. از *دستهای بالا رفته در روز غدیر خم*، از *عمودی بیایید افقی برمیگردید سیدحسن نصرالله*، از *سلام نظامی*، و از *مشت گره کرده*...؛ مردم ایران از همهی اینها نماد میسازند و از طریق این نمادها *باهم حرف میزنند، ارتباط برقرار میکنند و متحدتر میشوند*. مردم ایران نماد میسازند و این نمادها هر روز درحال اضافه شدن و پرشورتر شدناند؛*نمادهای مردم ایران از بین نمیرود چون برگرفته از یک معنا است.مردم ایران از معنای عقلانیت بهره بردند، آن را با آرمانگرایی تلفیق کردند و واقعبینانه تلاش کردند که دنیا را با آن معنا تغییر دهند*.
*مردم ایران، از عقلانیت آرمانگرایانه و واقعبینانه بهره بردهاند.آنها، همیشه در صحنهی مبارزه حضور داشتند، *و همواره نیز در صحنهی مبارزه حاضر خواهند بود*...
٠۵/۱/۱٠،نارنگینوشت

ساعت دو و نیم نصفشب با زینب سادات در حرم قرار دارم؛ صحن گوهرشاد. دلمان برای هم *تنگ شده*. بیشتر از یکماه است که یکدیگر را ندیدیم و *مگر آدم چقدر میتواند از رفیقش دور باشد؟ حال و هوایم مثل همان روزی است که تصادفی فاطمه را در میدان انقلاب دیدم. پر از حرف، پر از داغ، پر از تجربههای جدیدی که باید حضوری درموردش صحبت کرد. اما وقتی به فاطمه رسیدم، فقط توانستم بغلش کنم*، سفت.
هم روزی که فاطمه را دیدم و هم امروز که زینب را، یک نکته خیلی توجهم را جلب کرد:
*ما، بزرگ شدهایم.دیگر آن آدمهای معمولی که کارهای عادی انجام میدهند نیستیم، دیگر مردم را سر کار نمیگذاریم، هر روز انقلابگردی نمیکنیم، ترنجستان نمیرویم، از دانشگاه دور افتادیم و از همه مهمتر، ما داغ دیدهایم*. *داغ، انسانها را بزرگ میکند و اگر خیلی قوی باشد و سمت و سوی درستی بهخود بگیرد، به آگاهی انسانها میافزاید. ما،*داغ دیده بودیم و آدمهای قبل نبودیم*. هرکداممان بهیک نحو این روزها را گذراندیم و میگذرانیم و هرکداممان بهیک نحو تلاش میکنیم وظیفهی خودمان را پیدا کنیم*؛ بهعنوان یک *ایرانی*، یک *دختر جوان و یک دانشجوی جامعهشناسی*.
تقریبا تا ساعت شیش صبح با زینب هستم. این قرار دوستانه، امروزم را میسازد. خیلی به آن نیاز داشتم!
شب تا صبح بیدار ماندن باعث میشود تا ساعت یک ظهر در هتل خواب باشم. بعد هم نهار میخوریم و عصر راهی حرم میشویم.
صحن قدس را دوست دارم. پاتوق همیشگیام آنجاست؛ صحن قدس و گوهرشاد. که البته خیلی هم بههم نزدیکاند(تقریبا بههم چسبیدهاند). راستش صحن قدس برایم معنای *پیوند وطن فرهنگی با وطن سیاسی را دارد. که البته هردو ذیل وطن هویتی، خودشان را به نهایت کمال میرسانند*. بهنظرم صحن قدس جای *انسانهای آزاده است. انسانیهایی که توانستند نسبت امام*،*انسان کامل و دین را با مسئلهای بهنام فلسطین(قضیتنا) و امروزه با ایران درک کنند.با زهرا، روی زمین مینشینیم، روی سنگهای صحن قدس. توجهم به چندنفر که پرچم ایران آوردهاند جلب میشود. تصویر زیبا و ماندنیای است: نماد طلاییرنگ قدس، پرچمهای به اهتزاز درآمده به رنگهای سبز و سفید و قرمز با الله وسطش، قسمتی از گنبد نورانی امام آزادگان(ع).
به گنبدش نگاه میکنم و انسانها را یکی یکی یاد میکنم؛ نه انسانهای معمولی، که انسانهای آزاده را: آقا، باقری، رشید، طهرانچی، حاجیزاده، سلامی، سلیمانی، لاریجانی و...و امروز، تنگسیری.یکی یکی نام میبرم که به امام بگویم. بگویم که پدرتان امام سجاد(ع) درست گفتند درمورد عقل مردم آخرالزمان*. و جدتان رسولالله(ص) درست گفتند درمورد *نوادگان سلمان فارسی*. *یکی یکی نام میبرم که به امام بگویم درست گفتند*.
حدودای ساعت هشت و نیم، برای *میدانداری امشب آماده میشویم. بهقول استادی،*حی علی الخیابان!*
یک نکته در تجمع امشب توجهم را به خود جلب میکند و آن هم نمادسازی است. من، ۲۸ شب در خیابانها و میادین مختلف تهران حضور داشتم، و این سه شب هم در مشهد. در این و سی و یک شب، روند عجیبی از نمادسازی طی شدهاست و بهسرعت هم درحال بهروزرسانی است که این هم در جای خود خوشحالم میکند. مردم ایران، نماد میسازند*. از *دستهای بالا رفته در روز غدیر خم*، از *عمودی بیایید افقی برمیگردید سیدحسن نصرالله*، از *سلام نظامی*، و از *مشت گره کرده*...؛ مردم ایران از همهی اینها نماد میسازند و از طریق این نمادها *باهم حرف میزنند، ارتباط برقرار میکنند و متحدتر میشوند*. مردم ایران نماد میسازند و این نمادها هر روز درحال اضافه شدن و پرشورتر شدناند؛*نمادهای مردم ایران از بین نمیرود چون برگرفته از یک معنا است.مردم ایران از معنای عقلانیت بهره بردند، آن را با آرمانگرایی تلفیق کردند و واقعبینانه تلاش کردند که دنیا را با آن معنا تغییر دهند*.
*مردم ایران، از عقلانیت آرمانگرایانه و واقعبینانه بهره بردهاند.آنها، همیشه در صحنهی مبارزه حضور داشتند، *و همواره نیز در صحنهی مبارزه حاضر خواهند بود*...
٠۵/۱/۱٠،نارنگینوشت
۰:۳۵
مثل سیاوش تنهابگذر از این آتشها؛ تندی طوفان، بشکن*ای وطنم، ایران*! (٠۵/۱/۱۱، مشهد میدان بسیج)
#فخر_زمان_میشویم
#فخر_زمان_میشویم
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
۲۰:۴۳
Mohammad Motammedi - Mozhde Baran (128).mp3
۰۳:۴۰-۳.۴۶ مگابایت
۲۰:۴۹
«شما روایت کنید حقایق جامعهی خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را.*شما اگر روایت نکنید، دشمن روایت میکند*؛ ... هر جور دلش میخواهد؛ توجیه میکند، دروغ میگوید آن هم ۱۸۰ درجه خلاف واقع؛ جای ظالم و مظلوم را عوض میکند.»
۱۴۰۰/۰۹/۲۱،شهید آیتالله خامنهای
۱۴۰۰/۰۹/۲۱،شهید آیتالله خامنهای
۲۳:۵۳
قسمت نهم، وطن هویتی ماروز ۳۲ام جنگ*
*بخش اول
با اینکه تا اذان صبح بیدار بودم، اما باز هم هفت صبح برای صبحانه بیدار میشوم. صبحانهی هتل معمولا گزینههای خوشمزهای را مقابل آدم قرار میدهد و همین در نوع خود انگیزهی خوبی برای بیدار شدن است! دیشب تا صبح نگران اصفهان بودم؛ نگران اصفهان و آدمهایش*. شنیده بودم که دیشب اصفهان، شدید زیر بمب و موشک بوده است. سر میز صبحانه، بابا هم از حملهی وحشتناک دیشب به اصفهان خبر میدهد. راستش هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که سر میز صبحانه، آن هم در سفر، به جنگ و بمب و موشک بپردازیم؛ *روزگار عجیبی است!
حدود ساعت دوازده راهی حرم میشوم. همه قبل از من رفتهاند. کارت هتل را تحویل میدهم و به سمت بابالجواد میروم. به حرم که رسیدم، مثل همیشه به گنبد خیره میشوم. بهقول مامان،*بزرگترین پدافند ایران، این آقاست*؛ با همین گنبد طلاییرنگ و دلبرش. وسیلهی زیادی ندارم و همین باعث میشود فرآیند گشتن خیلی طول نکشد. خانم خادم لبخند مهربانی میزند:*خوش اومدی زائر امام رضا(ع)!*انرژی میگیرم،*از بعضی آدمها میشود عجیب انرژی گرفت*!بعد از اذن دخول، برنامهی حرمگردیام را در ذهن مرور میکنم:*اول*، صحن قدس و دعا برای انسانهای آزاده و حاضر در میدان*.*دوم*، صحن گوهرشاد و خواندن *فرآیند رویاسازی تمدن اسلامی یعنی دعای ندبه*. و سوم، رو به روی صندلیچرخی و قرار با مامان و بابا.
اول، صحن قدس و بازهم رقص پرچمها. بازهم قضیتنا، بازهم ایران.*صحن قدس معمولا برایم حماسه میسراید*.
بعد از آن، نوبت صحن گوهرشاد است. با سختی خودم را روی تکه فرشی که برای خانمها در قسمت سایهی رو به روی گنبد در نظر گرفتهاند جا میکنم و سعی دارم فراموش کنم که آقایون هفت هشت تا فرش دارند؛ امروز، اینجا و این ساعت، حوصلهی عصبانی شدن سر تبعیض و...را ندارم.
کتابچهی دعا را برمیدارم و دعای ندبه را باز میکنم. فرآیند تاریخی-اجتماعی جالبی دارد که مفصل است؛ بعد از آن هم از انسانهای آزادهای که در دنیا بودند و الان نیستند یاد میکند:*أَيْنَ الْحَسَنُ ؟ أَيْنَ الْحُسَيْنُ ؟... این... وقتی همهمان را به گلوگاه تاریخ رساند،*از منجی خبر میدهد.*:
أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ ؟
أَيْنَ الْمُرْتَجىٰ لِإِزالَةِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ؟
أَيْنَ صاحِبُ يَوْمِ الْفَتْحِ وَناشِرُ رايَةِ الْهُدىٰ؟
يَا ابْنَ النَّبَاَ الْعَظِيمِ...
این متن، از منجی خبر میدهد. منجیای که برایش مبعوث شدهایم*، منجیای که *دارد بزرگمان میکند برای سربازیاش*.
و چقدر فهم عمیق از *ولایت فقیه*، نسبت درستی از انسانها با منجیشان را شکل میدهد.*و چه بیچارهاند آنها که هنوز آن را نفهمیدهاند.
و آخر متن، رویای تمدن اسلام و تشیع نمایان میشود:
مَتىٰ تَرانا وَ نَراكَ وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْرِ تُرَىٰ أَتَرَانا نَحُفُّ بِكَ وَأَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلَأَ وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَذَقْتَ أَعْداءَكَ هَواناً وَعِقاباً، وَأَبَرْتَ الْعُتاةَ وَجَحَدَةَ الْحَقِّ، وَقَطَعْتَ دابِرَ الْمُتَكَبِّرِينَ، وَاجْتَثَثْتَ أُصُولَ الظَّالِمِينَ، وَنَحْنُ نَقُولُ: الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
یک روز میآید. همان منجی؛ همان وعدهی صادق خدا. و آن روز کار بسیار است*. و ما اگر باهوش باشیم،*باید خودمان را برای آن روز، قوی کنیم*.
و وقتی خستگیمان در رفت، بگوییم:*الحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*!
دعا که تمام میشود، سر قرار با مامان و بابا میروم و باهم، به هتل برمیگردیم.
حدود ساعت ۸، برای تجمع، به میدان بسیج میرویم. میدان بسیج نزدیک حرم است. مردم دور تا دور خیابان رو به حرم ایستادهاند و پرچم تکان میدهند. صحنهی بسیار جالب و پرمعنایی است:
*امام امت رو به رو، مردمی که ایستاده و به سمت او پرچم تکان میدهند، و مقاومتی که روز به روز شیرینتر میشود!
٠۵/۱/۱۱،نارنگینوشت
#ادامه_دارد
*بخش اول
با اینکه تا اذان صبح بیدار بودم، اما باز هم هفت صبح برای صبحانه بیدار میشوم. صبحانهی هتل معمولا گزینههای خوشمزهای را مقابل آدم قرار میدهد و همین در نوع خود انگیزهی خوبی برای بیدار شدن است! دیشب تا صبح نگران اصفهان بودم؛ نگران اصفهان و آدمهایش*. شنیده بودم که دیشب اصفهان، شدید زیر بمب و موشک بوده است. سر میز صبحانه، بابا هم از حملهی وحشتناک دیشب به اصفهان خبر میدهد. راستش هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که سر میز صبحانه، آن هم در سفر، به جنگ و بمب و موشک بپردازیم؛ *روزگار عجیبی است!
حدود ساعت دوازده راهی حرم میشوم. همه قبل از من رفتهاند. کارت هتل را تحویل میدهم و به سمت بابالجواد میروم. به حرم که رسیدم، مثل همیشه به گنبد خیره میشوم. بهقول مامان،*بزرگترین پدافند ایران، این آقاست*؛ با همین گنبد طلاییرنگ و دلبرش. وسیلهی زیادی ندارم و همین باعث میشود فرآیند گشتن خیلی طول نکشد. خانم خادم لبخند مهربانی میزند:*خوش اومدی زائر امام رضا(ع)!*انرژی میگیرم،*از بعضی آدمها میشود عجیب انرژی گرفت*!بعد از اذن دخول، برنامهی حرمگردیام را در ذهن مرور میکنم:*اول*، صحن قدس و دعا برای انسانهای آزاده و حاضر در میدان*.*دوم*، صحن گوهرشاد و خواندن *فرآیند رویاسازی تمدن اسلامی یعنی دعای ندبه*. و سوم، رو به روی صندلیچرخی و قرار با مامان و بابا.
اول، صحن قدس و بازهم رقص پرچمها. بازهم قضیتنا، بازهم ایران.*صحن قدس معمولا برایم حماسه میسراید*.
بعد از آن، نوبت صحن گوهرشاد است. با سختی خودم را روی تکه فرشی که برای خانمها در قسمت سایهی رو به روی گنبد در نظر گرفتهاند جا میکنم و سعی دارم فراموش کنم که آقایون هفت هشت تا فرش دارند؛ امروز، اینجا و این ساعت، حوصلهی عصبانی شدن سر تبعیض و...را ندارم.
کتابچهی دعا را برمیدارم و دعای ندبه را باز میکنم. فرآیند تاریخی-اجتماعی جالبی دارد که مفصل است؛ بعد از آن هم از انسانهای آزادهای که در دنیا بودند و الان نیستند یاد میکند:*أَيْنَ الْحَسَنُ ؟ أَيْنَ الْحُسَيْنُ ؟... این... وقتی همهمان را به گلوگاه تاریخ رساند،*از منجی خبر میدهد.*:
أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ ؟
أَيْنَ الْمُرْتَجىٰ لِإِزالَةِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ؟
أَيْنَ صاحِبُ يَوْمِ الْفَتْحِ وَناشِرُ رايَةِ الْهُدىٰ؟
يَا ابْنَ النَّبَاَ الْعَظِيمِ...
این متن، از منجی خبر میدهد. منجیای که برایش مبعوث شدهایم*، منجیای که *دارد بزرگمان میکند برای سربازیاش*.
و چقدر فهم عمیق از *ولایت فقیه*، نسبت درستی از انسانها با منجیشان را شکل میدهد.*و چه بیچارهاند آنها که هنوز آن را نفهمیدهاند.
و آخر متن، رویای تمدن اسلام و تشیع نمایان میشود:
مَتىٰ تَرانا وَ نَراكَ وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْرِ تُرَىٰ أَتَرَانا نَحُفُّ بِكَ وَأَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلَأَ وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَذَقْتَ أَعْداءَكَ هَواناً وَعِقاباً، وَأَبَرْتَ الْعُتاةَ وَجَحَدَةَ الْحَقِّ، وَقَطَعْتَ دابِرَ الْمُتَكَبِّرِينَ، وَاجْتَثَثْتَ أُصُولَ الظَّالِمِينَ، وَنَحْنُ نَقُولُ: الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
یک روز میآید. همان منجی؛ همان وعدهی صادق خدا. و آن روز کار بسیار است*. و ما اگر باهوش باشیم،*باید خودمان را برای آن روز، قوی کنیم*.
و وقتی خستگیمان در رفت، بگوییم:*الحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*!
دعا که تمام میشود، سر قرار با مامان و بابا میروم و باهم، به هتل برمیگردیم.
حدود ساعت ۸، برای تجمع، به میدان بسیج میرویم. میدان بسیج نزدیک حرم است. مردم دور تا دور خیابان رو به حرم ایستادهاند و پرچم تکان میدهند. صحنهی بسیار جالب و پرمعنایی است:
*امام امت رو به رو، مردمی که ایستاده و به سمت او پرچم تکان میدهند، و مقاومتی که روز به روز شیرینتر میشود!
٠۵/۱/۱۱،نارنگینوشت
۱۲:۳۸
قسمت نهم، وطن هویتی ماروز ۳۲ام جنگ*
*بخش دوم
یکی از مهمترین تفاوتهای تجمعهای مشهد که در این سه شب کشفاش کردم، این است که در تجمعهای مشهد برخلاف تجمعهای تهران شیعیان کشورهای دیگر هم شرکت دارند! شهر مشهد، بهواسطهی اینکه یک شهر زیارتی است، طبیعتا میزبان مردمانی است که از کشورهای مختلف مسلمان و شیعه به آنجا میآیند؛ خیلی از این مردم هم، به جبهههای مقاومت تعلق دارند. مثلا عراقیها به حشدالشعبی و...هر سه شبی که در تجمعهای مشهد شرکت کردم و میدان بسیج و محلهی احمدآباد را دیدم، مهمانهایی از کشورهای مسلمان و شیعه،*با پرچم کشور خودشان* یا پرچم حزب الله*، *انصارالله و حشدالشعبی و... به تجمعها میآیند و شعار میدهند. امشب، با یکی از همین آدمها همکلام میشوم؛ یک مرد شیعه اهل نیجریه که پرچم ایران به دست دارد و خطاب به ما میگوید: «*پرچم بالا...بالا!*» این کنش، بازهم مرا یاد وطن هویتی میاندازد.همان وطنی که به مرزبندیهای قراردادی اکتفا نمیکند و گسترهی وسیعی از موقعیت کنشگری را برای انسانها فراهم میکند*؛ برای *انسانهای آزاده*. انسانهای آزادهای که هرجای دنیا باشند خودشان را با این فهم از وطن تطبیق میدهند و *برای آزادگی میجنگند*.*مرد شیعهی اهل نیجریه*، فهمیده است که امروز،*بالا بردن پرچم ایران چه نسبتی با آزادگی و حقطلبی دارد*؛ همانطور که بالا بردن پرچم فلسطین در سالروز ۷ اکتبر و روز قدس، همانطور که بالا بردن پرچم حزبالله در سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله، همانطور که...
خوشحالم. *ما، وطن هویتی را فهمیدهایم*.
هنگام برگشت، با راننده تاکسی همکلام میشوم. از او میپرسم:«*همه جای مشهد همینقدر شلوغ است یا فقط اطراف حرم؟*» و میگوید:«*تقریبا همه جا مردم هستند.*» از حضور مردم خوشحال است و میگوید *برایش دلگرمی است*.
این سه شب، افتخار حضور در تجمعهای مردم مشهد را داشتم و دو میدان را که در آنها تجمع برگزار میشد تجربه کردم؛*حضور امام رضا(ع) به میدانداری آنها معنا میدهد*،*زنان مشهد میداندار اصلی تجمعهای مشهد هستند*،*کودکانشان پر از شور و غوغا اند*،*بسیار خوب نمادسازی میکنند*،*حضورشان در شهر گسترده است و به برنامههای پشت تریبون اکتفا نمیکنند*،*میزبان مردمان مسلمان و شیعهی کشورهای دیگر هستند و نهایتا،*بسیار پرشور، وظیفهشناس و آگاه اند*.
مردم مبعوث مشهد، قلب ایران، را دوست دارم.
٠۵/۱/۱۱،نارنگینوشت

*بخش دوم
یکی از مهمترین تفاوتهای تجمعهای مشهد که در این سه شب کشفاش کردم، این است که در تجمعهای مشهد برخلاف تجمعهای تهران شیعیان کشورهای دیگر هم شرکت دارند! شهر مشهد، بهواسطهی اینکه یک شهر زیارتی است، طبیعتا میزبان مردمانی است که از کشورهای مختلف مسلمان و شیعه به آنجا میآیند؛ خیلی از این مردم هم، به جبهههای مقاومت تعلق دارند. مثلا عراقیها به حشدالشعبی و...هر سه شبی که در تجمعهای مشهد شرکت کردم و میدان بسیج و محلهی احمدآباد را دیدم، مهمانهایی از کشورهای مسلمان و شیعه،*با پرچم کشور خودشان* یا پرچم حزب الله*، *انصارالله و حشدالشعبی و... به تجمعها میآیند و شعار میدهند. امشب، با یکی از همین آدمها همکلام میشوم؛ یک مرد شیعه اهل نیجریه که پرچم ایران به دست دارد و خطاب به ما میگوید: «*پرچم بالا...بالا!*» این کنش، بازهم مرا یاد وطن هویتی میاندازد.همان وطنی که به مرزبندیهای قراردادی اکتفا نمیکند و گسترهی وسیعی از موقعیت کنشگری را برای انسانها فراهم میکند*؛ برای *انسانهای آزاده*. انسانهای آزادهای که هرجای دنیا باشند خودشان را با این فهم از وطن تطبیق میدهند و *برای آزادگی میجنگند*.*مرد شیعهی اهل نیجریه*، فهمیده است که امروز،*بالا بردن پرچم ایران چه نسبتی با آزادگی و حقطلبی دارد*؛ همانطور که بالا بردن پرچم فلسطین در سالروز ۷ اکتبر و روز قدس، همانطور که بالا بردن پرچم حزبالله در سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله، همانطور که...
خوشحالم. *ما، وطن هویتی را فهمیدهایم*.
هنگام برگشت، با راننده تاکسی همکلام میشوم. از او میپرسم:«*همه جای مشهد همینقدر شلوغ است یا فقط اطراف حرم؟*» و میگوید:«*تقریبا همه جا مردم هستند.*» از حضور مردم خوشحال است و میگوید *برایش دلگرمی است*.
این سه شب، افتخار حضور در تجمعهای مردم مشهد را داشتم و دو میدان را که در آنها تجمع برگزار میشد تجربه کردم؛*حضور امام رضا(ع) به میدانداری آنها معنا میدهد*،*زنان مشهد میداندار اصلی تجمعهای مشهد هستند*،*کودکانشان پر از شور و غوغا اند*،*بسیار خوب نمادسازی میکنند*،*حضورشان در شهر گسترده است و به برنامههای پشت تریبون اکتفا نمیکنند*،*میزبان مردمان مسلمان و شیعهی کشورهای دیگر هستند و نهایتا،*بسیار پرشور، وظیفهشناس و آگاه اند*.
مردم مبعوث مشهد، قلب ایران، را دوست دارم.
٠۵/۱/۱۱،نارنگینوشت
۱۲:۴۲
[ مــأوا ☘🍊]
قسمت نهم، وطن هویتی ما روز ۳۲ام جنگ*
*بخش اول با اینکه تا اذان صبح بیدار بودم، اما باز هم هفت صبح برای صبحانه بیدار میشوم. صبحانهی هتل معمولا گزینههای خوشمزهای را مقابل آدم قرار میدهد و همین در نوع خود انگیزهی خوبی برای بیدار شدن است! دیشب تا صبح نگران اصفهان بودم؛ نگران اصفهان و آدمهایش*. شنیده بودم که دیشب اصفهان، شدید زیر بمب و موشک بوده است. سر میز صبحانه، بابا هم از حملهی وحشتناک دیشب به اصفهان خبر میدهد. راستش هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که سر میز صبحانه، آن هم در سفر، به جنگ و بمب و موشک بپردازیم؛ *روزگار عجیبی است! حدود ساعت دوازده راهی حرم میشوم. همه قبل از من رفتهاند. کارت هتل را تحویل میدهم و به سمت بابالجواد میروم. به حرم که رسیدم، مثل همیشه به گنبد خیره میشوم. بهقول مامان،*بزرگترین پدافند ایران، این آقاست*؛ با همین گنبد طلاییرنگ و دلبرش. وسیلهی زیادی ندارم و همین باعث میشود فرآیند گشتن خیلی طول نکشد. خانم خادم لبخند مهربانی میزند:*خوش اومدی زائر امام رضا(ع)!* انرژی میگیرم،*از بعضی آدمها میشود عجیب انرژی گرفت*! بعد از اذن دخول، برنامهی حرمگردیام را در ذهن مرور میکنم:*اول*، صحن قدس و دعا برای انسانهای آزاده و حاضر در میدان*.*دوم*، صحن گوهرشاد و خواندن *فرآیند رویاسازی تمدن اسلامی یعنی دعای ندبه*. و سوم، رو به روی صندلیچرخی و قرار با مامان و بابا. اول، صحن قدس و بازهم رقص پرچمها. بازهم قضیتنا، بازهم ایران.*صحن قدس معمولا برایم حماسه میسراید*. بعد از آن، نوبت صحن گوهرشاد است. با سختی خودم را روی تکه فرشی که برای خانمها در قسمت سایهی رو به روی گنبد در نظر گرفتهاند جا میکنم و سعی دارم فراموش کنم که آقایون هفت هشت تا فرش دارند؛ امروز، اینجا و این ساعت، حوصلهی عصبانی شدن سر تبعیض و...را ندارم. کتابچهی دعا را برمیدارم و دعای ندبه را باز میکنم. فرآیند تاریخی-اجتماعی جالبی دارد که مفصل است؛ بعد از آن هم از انسانهای آزادهای که در دنیا بودند و الان نیستند یاد میکند:*أَيْنَ الْحَسَنُ ؟ أَيْنَ الْحُسَيْنُ ؟... این... وقتی همهمان را به گلوگاه تاریخ رساند،*از منجی خبر میدهد.*: أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ ؟ أَيْنَ الْمُرْتَجىٰ لِإِزالَةِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ؟ أَيْنَ صاحِبُ يَوْمِ الْفَتْحِ وَناشِرُ رايَةِ الْهُدىٰ؟ يَا ابْنَ النَّبَاَ الْعَظِيمِ... این متن، از منجی خبر میدهد. منجیای که برایش مبعوث شدهایم*، منجیای که *دارد بزرگمان میکند برای سربازیاش*. و چقدر فهم عمیق از *ولایت فقیه*، نسبت درستی از انسانها با منجیشان را شکل میدهد.*و چه بیچارهاند آنها که هنوز آن را نفهمیدهاند. و آخر متن، رویای تمدن اسلام و تشیع نمایان میشود: مَتىٰ تَرانا وَ نَراكَ وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْرِ تُرَىٰ أَتَرَانا نَحُفُّ بِكَ وَأَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلَأَ وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَذَقْتَ أَعْداءَكَ هَواناً وَعِقاباً، وَأَبَرْتَ الْعُتاةَ وَجَحَدَةَ الْحَقِّ، وَقَطَعْتَ دابِرَ الْمُتَكَبِّرِينَ، وَاجْتَثَثْتَ أُصُولَ الظَّالِمِينَ، وَنَحْنُ نَقُولُ: الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ یک روز میآید. همان منجی؛ همان وعدهی صادق خدا. و آن روز کار بسیار است*. و ما اگر باهوش باشیم،*باید خودمان را برای آن روز، قوی کنیم*. و وقتی خستگیمان در رفت، بگوییم:*الحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*! دعا که تمام میشود، سر قرار با مامان و بابا میروم و باهم، به هتل برمیگردیم. حدود ساعت ۸، برای تجمع، به میدان بسیج میرویم. میدان بسیج نزدیک حرم است. مردم دور تا دور خیابان رو به حرم ایستادهاند و پرچم تکان میدهند. صحنهی بسیار جالب و پرمعنایی است: *امام امت رو به رو، مردمی که ایستاده و به سمت او پرچم تکان میدهند، و مقاومتی که روز به روز شیرینتر میشود! ٠۵/۱/۱۱،نارنگینوشت
#ادامه_دارد
مَتىٰ تَرانا وَ نَراكَ وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْرِ تُرَىٰ أَتَرَانا نَحُفُّ بِكَ وَأَنْتَ تَؤُمُّ الْمَلَأَ وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلاً، وَأَذَقْتَ أَعْداءَكَ هَواناً وَعِقاباً، وَأَبَرْتَ الْعُتاةَ وَجَحَدَةَ الْحَقِّ، وَقَطَعْتَ دابِرَ الْمُتَكَبِّرِينَ، وَاجْتَثَثْتَ أُصُولَ الظَّالِمِينَ، وَنَحْنُ نَقُولُ: الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
#فخر_زمان_میشویم#ویژه
#فخر_زمان_میشویم#ویژه
۱۲:۴۸
Voice 362-1.m4a
۰۱:۱۹-۱.۲۶ مگابایت
این،صدای آزادگان ایران است به نیابت از *آزادگان جهان*!(٠۵/۱/۱۲،حرم امام رضا'ع')
#فخر_زمانمی_شویم#ویژه
#فخر_زمانمی_شویم#ویژه
۱۹:۰۰
بازارسال شده از آسماندرّه
AUD-20250219-WA0000.mp3
۰۵:۱۸-۹.۸۶ مگابایت
موسیقی، یه جادوی بزرگه. یک نفر یه بار گفت که ورود هر محتوایی به ذهن، و تاثیرش روی روح، مهمه. «متن» از ذهن سخت پاک میشه.«تصویر» تاثیرش انقدر زیاده که پاکشدنی نیست.اما صوت، و «موسیقی» از همهی اینا شگفتانگیز تره. تاثیرش دائمیه، و از بین بردنش تقریبا غیرممکنه. موسیقی تصویر میسازه. یه محتوای آماده نیست که در همون چیزی که نشون میده خلاصه شه. برای همین میگن مواظب آهنگ هایی که گوش میدین باشین.موسیقی فریم عکاسیه، نوار فیلمه، نقاشیه، متنه، قصهست، رویاست. برای همین، موسیقی انگار یه جادوی بزرگه. یا شایدم مرز بین جادو و جهان ما.🪽«سیدالأمة» بین همهی موسیقی هایی که گوش دادم (که خیلی هاش چرندیاتی بیش نبوده) خاصه. سیدالأمة سوگه، بروز غم بین نوت های موسیقیه. سیدالأمة اقتداره، سربلندی قدرت میونِ یک نوای حماسیه. سیدالأمة دلداریه، لطافتِ یک نوازش عمیق برای تکه های باقیمونده از قلب خاکستر شدهست. سیدالأمة امتداد آه مظلوم در آسمانِ جهان سرشار از ظلمه. سید الأمة غمه. کوتاه و پر از حرفه.سیدالأمة بین همهی جادو ها، نوعی از یک جادوگریِ خاصه. سیدالأمة سبز و سفید و سرخه. طلاییِ پرچم حزباللهه.سیدالأمة روایت فلسطینه. سیدالأمة مقاومته. آمیزهای از جنگ و درد و شهادت و نوره.و زیادهگویی نکنم، اگر موسیقی یعنی جادو، سیدالأمة یه جادوی خاصه. 🪽حالا که نشستهم و به سیدالأمة گوش میکنم و رهاش میکنم و میذارم پس ذهنم نقاشی بکشه، به نقش یک نفر نگاه میکنم، فکر میکنم و همچنان بغضش رو ته گلوم نگه میدارم. و انگار که اون یک نفر، خودش نمیخواد که بغض غم نبودش در گلوی کسی بشکنه.انگار اون یک نفر، خودش دعا کرده که کسی بعد از شهادتش به عزا ننشینه.انگار اون یک نفر، خودش خواسته که بعد از رفتنش، همه گریه برای از دست دادنش رو فراموش کنن و قیام کنن برای خداش. خدای هممون.اون یک نفر خیلی بیداره. و هنوز داره ما رو بیدار میکنه. دستتنها نیست. شاید «سیدالأمة» کمکش، آب سرد عالم بالا رو به صورت هامون میپاشه و زمزمه میکنه:«تهِ تهش یا پیروزیه، یا شهادت.»#zaytO_on
۲۱:۱۶