بازارسال شده از ح.سادات
من هم هر روز صبحانهی بچه ها را میدادم و راهی مدرسهشان میکردم. رخت و لباسها را میشستم، ناهارم را بار میگذاشتم و زیر گاز را کم میکردم بعد کپسولهای خالی مغازه را برمیداشتم و پیاده تا سهراه بوتان میرفتم. بعد از اینکه کلی در صف گاز میایستادم و پرشان میکردم، یک کپسول روی کتف و کپسول دیگر در دست برمیگشتم خانه و تحویل رجب میدادم. چند دقیقهای دستم را روغن مالی میکردم تا کمی دردش ساکت شود. از تظاهرات که بر میگشتم، فوری شام درست میکردم و مشغول نظافت خانه میشدم. حالا که رجب کوتاه آمده بود و کاری به من و بچهها نداشت، نباید بهانه دستش میدادم. رجب آخر شب کرکره را پایین میکشید و به خانه میآمد. همراه بچه ها آب و جارو به دست میافتادیم به جان در و دیوار مغازه. علی گاز فر را تمیز میکرد و امیر و حسین یخچال را برق میانداختند. من هم گوشت و ادویه و پیاز را میریختم داخل کاسه پلاستیکی بزرگ و نیم ساعت ورز میدادم...صفحه ۸۳#کتاب#قصه_ننه_علی#رو_به_قله_در_مسیر
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۶:۲۷
بازارسال شده از ح.سادات
شب با درد میخوابیدم و صبح با صورت کبود میرفتم جهاد برای کمک. همه از مشکلات من و رجب خبر داشتند، کاری از دستشان برنمیآمد جز دعا. همان دعای خیر دوستانم بود که صبرم را هر روز بیشتر میکرد. هیچ کس دوست نداشت صابون رجب به تنش بخورد. بعضی از شبها که کاسبی خوب بود و رجب با جیب پر به خانه میآمد، سرحال مینشست کنارم چای میخورد و به جای مشت و لگد نصیحتم میکرد: "ان قدر بدو بدو نکن. جهاد نرو زهرا! چشمت میزنن مریض میشی" در جوابش لبخندی میزدم و میگفتم: "چاییت سرد شد."صفحه ۱۰۱#کتاب#قصه_ننه_علی#رو_به_قله_در_مسیر
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۰:۵۵
بازارسال شده از ح.سادات
چشم بستم و زبان دلم را باز کردم: "سلام پسرم! سلام مامان جان. چقدر خوشگل شدی عزیزدلم! اون شمشیر ذوالفقاری که تو خواب دیدم تو بودی جان مادر؟! در راه خدا رفتی.... خدایا! از من قبولش کن. امیر جان! خیالت راحت گریه نمیکنم، دشمن شادت نمیکنم. امروز نمیبوسمت این بوسهی من باشه طلبم از تو برای روز قیامت در محضر حضرت زینب و مادر پهلو شکستهش" تابوت را بست و پرچم ایران را روی آن کشید. به سجده افتادم و گفتم: "خدایا ممنونتم. سعی کردم امانتی که به من دادی سالم تحویلت بدم. شکرت که در راه خودت شهید شد" سر از سجده برداشتم ایستادم کنار تابوت به شیون زنهای داخل سالن نگاه کردم فریاد زدم: "برای چی گریه میکنید؟! مگر نه اینکه بچه های ما در راه خدا به شهادت رسیدن برای اسلام رفتن و دین خدا رو یاری کردن. خوش حال باشید! این جوونها امروز به آرزوشون رسیدن. الله اکبر! الله اکبر!" جمعیت همه ایستادند؛ صدای الله اکبر مرد و زن در سالن پیچید. سر چرخاندم دیدم رجب و فامیلها به طرف تابوت امیر میآیند. رجب مقابلم ایستاد و با چشمان سرخش نگاهم کرد. گفت "خوش حالی به آرزوت رسیدی مادر شهید؟! سخنرانی میکنی؟!" سریع خودم را بین جمعیت گم و گور کردم تا بیشتر عصبانی نشود.صفحه ۱۱۵#کتاب#قصه_ننه_علی#رو_به_قله_در_مسیر
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۰:۵۵
بازارسال شده از ح.سادات
مطالعه کتاب «قصه ننه علی» در فراکتاب:www.faraketab.ir/b/180955
قصه ننه علی روایتی از مادرانگیهایی متفاوت از زهر...
قصه ننه علی روایتی از مادرانگیهایی متفاوت از زهر...
۱۰:۵۵
بازارسال شده از ح.سادات
از بس با رجب درگیر بودم، در نبودش هم کابوس های شبانه دست از سرم برنمیداشت. به این کابوسها فشار روحی صحنههایی هم که میدیدم، اضافه شده بود. روزی یک مشت قرص اعصاب میخوردم اما اثری نداشت.دسته دسته لباس و پتوی خونی میآوردند کنار کرخه به لباس ها چنگ میزدیم و جگرمان میسوخت. گاهی قطعات بدن شهیدی به لباس چسبیده بود. با ذکر صلوات و گریه تحویل برادرها میدادیم و آنها با رعایت احکام شرعی دفنشان میکردند. شبها کنار مادران شهدا مینشستم و به خاطراتشان گوش میدادم. بعضی از زنهای جهادی خوزستان، چندین شهید تقدیم انقلاب کرده بودند و باز هم خودشان را بدهکار انقلاب میدانستند. در مقابل آنها خجالت میکشیدم بگویم من هم مادر شهید هستم. قدرت روحی زنان جهادگری که از نزدیک میدیدم، کلی انگیزه بهم میداد. حضور در جمع زنان رزمنده خوزستانی حالم را بهتر کرده بود. بعد از چند هفته برگشتم تهران، سعی کردم قرصهای اعصاب را کنار بگذارم. دوباره خودم را با جلسات زنانه و کارهای جهاد سرگرم کردم.صفحه ۱۲۳#کتاب#قصه_ننه_علی#رو_به_قله_در_مسیر
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۰:۵۵
بازارسال شده از ح.سادات
همسایهی طبقه پایینمان پاسدار بود دور از چشم رجب به من گفت: "حاج خانوم! مثل اینکه خیلی بهت سخت میگذره. من میدونم علی با کدوم گردان اعزام شده و الان کجاست میخوای هماهنگ کنم برش گردونن؟" نفس عمیقی کشیدم و محکم گفتم: «اولاً اگه سروصدای ما شما رو اذیت میکنـه بـه بـزرگی خودت ببخش. دوماً نه این کار رو اصلا انجام نده. به حاجی هم چیزی نگو. علی به راه غلط نرفته که بخوام سد راه کنم و برش گردونم. اگه بفهمم شما کاری کردی علی برگرده روز قیامت در محضر حضرت زهرا جلوت رو میگیرم و شکایتت رو میکنم. این بچه برای خدا رفته، منم برای خدا تحمل میکنم. خدا پشت و پناه همه رزمندهها باشه."- خب حاج خانوم شما مثل مادرمی. من دارم میبینم چقدر بهت سخت میگذره.- عیب نداره پسر جان. علی تو جبهه میجنگه، منم تو خونه! ان شاء الله هر دو پیش خدا سربلند باشیم.صفحه ۱۳۲#کتاب#قصه_ننه_علی#رو_به_قله_در_مسیر
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۰:۵۵
بازارسال شده از ح.سادات
با پای برهنه، آهسته به سمت تابوت علی قدم برداشتم.چشمانم بسته بود. کمرم خم شد. دستم می لرزید با بغض گفتم: «علی! مادرت اومده دستش رو بگیر.» دستم را داخل تابوت بردم و قنداق سفید علی را بلند کردم. چند ثانیه نگاهش کردم به سینه چسباندم و فشار دادم قلبم از جا کنده شد و با هق هق گفتم «آخ مادر! آخ علی! آخ پسرم! خوش اومدی! گل پسر من خوش اومدی! مرد خونهم خوش اومدی! چرا آن قدر دیر اومدی؟! مامان از پا افتاد. کمرم شکست. سوی چشمم رفته مادر. چطور روی ماه تو رو ببینم. دوازده سال چشم به راه بودم تا تو برگردی. پسرم! داشتی میرفتی قدت بلند بود، چرا قنداق برای من آوردن؟! لای لای علی جان! علی جان! علی جان!» صفحه ١٧٩#کتاب#قصه_ننه_علی#رو_به_قله_در_مسیر
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۰:۵۵
بازارسال شده از ح.سادات
به مناسبت اربعین*، بهجای نشست مجازی مادرانه،
حول محور «نقش حضرت زینب(س) و کاروان اسرا تا اربعین»
را بهصورت آفلاین مرور میکنیم.
" به همان اندازه که مجاهدت حسین بن علی و یارانش به عنوان صاحبان پرچم سخت بود،به همان اندازه نیز مجاهدت زینب و مجاهدت امام سجاد و بقیهی بزرگواران، دشوار بود.درسی که اربعین به ما میدهد، این است که باید یاد حقیقت و خاطرهی شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگه داشت. میدان تبلیغات، میدان بسیار عظیم و خطرناکی است. (۱۳۶۸/۶/۲۹)"
بیایید در این مسیر، همراه کاروان حقیقت باشیم.
#نشست_مجازی #مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۴:۴۳
بازارسال شده از الهام مصلح راد
ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ*
#نشست_مجازی_مادرانه
*#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
[وبگاه | بله | ایتا*
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
#نشست_مجازی_مادرانه#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
قبل از حرکت به کربلا، بزرگانى مثل ابنعبّاس و ابنجعفر و چهرههاى نامدار صدر اسلام که ادّعاى فقاهت و شهامت و ریاست و آقازادگى داشتند، گیج شدند، نفهمیدند چهکار باید بکنند.
۱۳۷۰/۸/۲۲
#نشست_مجازی_مادرانه#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۳۷۰/۸/۲۲
#نشست_مجازی_مادرانه#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۴:۴۳
بازارسال شده از ح.سادات
۱۳۷۰/۸/۲۲
#نشست_مجازی_مادرانه#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۴:۴۳
بازارسال شده از الهام مصلح راد
کلّنا فداک یا زینبکلّنا فداک یا زینب
نوای نحن ابناء حیدرذکر پرشور رو هر لبیه
نمیگذاریم که دشمن بتونهبیاد یه لحظه تا زینبیه
ما به خدا عهدمون رو نشکستیمفدایی حضرت زینب هستیم
حالا دیگه با اذن رهبرمهمینه آرزوی آخرم
عاقبت من بشم یکی از اینشهدای مدافع حرم
کلّنا فداک یا زینبکلّنا فداک یا زینب
#نشست_مجازی_مادرانه#مدارمادرانانقلابی "مادرانه"
وبگاه | بله | ایتا
۱۴:۴۳