عکس پروفایل ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍʀ

ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍ

۲۰۴ عضو
#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدوپانزدهم🎼




شاهان: مگ قرار بود با زدنت چیزی یادم بیاد!؟

با درد گفتم: بیا دستامو باز کن!

باز کرد ! نشستم رو زمین! کمرم خیلی درد میکرد!

من: بشین ی لحظه!

نشست! پیرهنمو دادم بالا و خالکوبیو نشونش دادم و گفتم: بخون اینو!

شاهان: محکم ب شاهان! چرا اینو خالکوبی کردی؟؟؟

من: من‌نکردم تو کردی! دستامو بستی ب این دستبندا و خالکوبی کردی!

شاهان: زر نزن و دورو برم نپلک دختر جون!

گفتو و از اتاق خارج‌شد!

زیر لب گفتم: من خیلی آدم ضعیفی اممن هرشب قبل خواب دارم ب رفتن فکر میکنمهرشب قبل خواب ب این فکر میکنم که ی روز ۵ صب کوله پشتیمو بردارمو برم!
برم فقد بدوئمنمیدونم مقصدم کجاسفقد میخوام برم تا کسی پیدام نکردهمیخوام برم نفس بکشم!
بفهمم زندگی ینی چیبفهمم حال خوب ینی چی بفهمم آرامش ینی چی!من اصلا قوی نیستم
من فقد بلدم تضاهر کنم ب قوی بودنمث اینکه خیلی وقته دارم تضاهر میکنم بهت حسی ندارم و برام مردی!
من هرشب قبل خواب گلای بالشتمو آب میدمآفتاب ک طلوع میکنه به خودم میگم:ببین امشب صبح میشه،امروز صبح شب میشه..من قوی نیستم
من فقد مجبورم تحمل کنممن مجبورم تحمل کنم چون اگ صدام در بیاد کسی نیس ب دادم برسه
اگه صدام در بیاد همین صدامم میبرنمن فقد مجبورم تحمل کنم.مجبورم تحمل کنم و صدام در نیاد چون اگه صدامو بِبُرن دیگه کسی نیست دوست داشته باشه
اگه صدامو ببرن دیگه کسی نیس هرشب راجبت با خدا حرف بزنه.
تا صدامو نبریدن ب دادم برسمن شدیدا به وجوده تو توی زندگیم نیاز دارم.من کسیو ندارم که ب دادم برسهکسیو ندارم که نذاره صدامو ببرنکسیو ندارم میفهمی؟
همه کس این آدم بی کس و کاری میفهمی اینو؟؟میفهمی؟
ب دادم برس نذار صدامو ببرناگه صدام بریده شه کسی نیس شبا برات گریه کنه!
کسی نیس بهت گیر بده بره رو اعصابتتروخدا ب دادم برس موهای سیاهم دارن تموم میشن و موهای سفیدم خبر از پیری توی سن ۱۹ سالگی رو دارن بهم میدن.
ترو به قران ترو به یاسینشب دادم برسمنه نا امید هنو بهت امید دارمب دادم برس.!!!

ب خودم اومدم دیدم تو بغل رامینم و دارم زار میزنم!
@mahkoom919

۱۵:۴۲

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدوشانزدهم🎼




رامین: یدونه بکوبم تو دهنت آدم‌شی!؟‌ چرا گذاشتی تورو همچین‌بزنه هااا؟؟؟


با گریه گفتم: باید ب خاطر بیاره! من دیگ‌نمیتونم تحملش‌کنممم! بخدا دیگ نایی ندارم! میخوام تموم شه این زندگی کوفتی!

رامین: همشم تقصیر خودته باور کن! حالا پاشو برو اتاقت یکم استراحت کن‌بگم‌شاردا بیاد پماد بزنه!

کمکم کرد بلند شدم و باهم رفتیم بالا!

رامین رفتو و پشت سرش شاردا اومد!

شاردا اومد و پیرهنمو بالا داد و شروع کرد ب پماد کشیدن!

شاردا با بغض گفت: خوبی؟

من: خوب نیستمبدم نیستمخوب نیستم چون دیگ‌شاهان‌مث‌قبل نیس!،بدم نیستم چون ب نداشتن ب نبودن ب نخواستن ب همه چی عادت کردم.ولی میخوام بدونی وقتی نیست هیشکی نیست هیچی نیست چون من نمیخوام باشن.وقتی نیستش کلافم. دوس دارم یه خیابونو دوساعت بالا پایین بکنم.هیشکی ب دلم نمیشینه جز اونه ی نفر.وقتی نیست انگار هوا ابریه میخواد بارون بباره ولی فقد رعد و برق میزنه.وقتی نیست انگار غذای مورد علاقم سوخته جزقاله شده.وقتی نیست انگار نوک مدادم به ته رسیده و تراش ندارم ک تراشش کنم کلی هم مشق دارم ک تا فردا باید بنویسمش.وقتی نیست انگار ده ساله بکوب کار کردم اخرسرم پولمو خوردن ی آبم روش.وقتی نیست مث ی پیرزن۸۰سالم ک توی خانه سالمندان موندم و بچه هاش ملوم نی کجان و بهش سر نمیزنن.وقتی نیست انگار ۴ سالمه و مامانم انداختتم تو حموم برقو خاموش کرده درو هم بسته.وقتی نیست انگار کل سال پولامو جم کردم ک لباس مورد علاقمو بگیرم بعد وقتی ک میرم بگیرمش میبینم اون لباس شب قبل ب فروش رفته.وقتی نیست انگار معلمم صدام کرده برم پای تخته منم هیچی بلد نیستم و اونم داره جلوی دوستام هی ضایم میکنه هی ضایم میکنه.وقتی نیست انگار تو اوج عصبانیت مریض شدم و حس میکنم چیزی واسه از دست دادن ندارم.وقتی نیست انگار سی دی کارتون مورد علاقم خش داره.دیدی؟دیدی وقتی نیست چقد همه چی تیره و تاره؟دیدی وقتی نیست دنیای من چقد وحشتناکه؟پس درکم کنید! اینقد نگین‌بیخیال درست‌میشه! بخدا با این‌بیخیال درست‌میشه‌چیزی درست‌نمیشه! چیزی جز بودنش منو خوب نمیکنه! منو ول کنید! لطفا!

شاردا: تمنا؟؟
من: هوم؟
شاردا: از همین امشب‌تموم کارایی ک تو گذشته کردینو دوباره تکرار میکنیم! هستی؟
@mahkoom919

۱۷:۱۴

چنل فروشی دارم...

قیمت: مناسب undefined
ممبر: فعال undefined

ایدی ها:
@its_vivi
@pv_mehry28

لینک چنل:
@romankorealand

لطفا تا میتونین پخش کنین تا زودتر به فروش برسه🤍🪄

۱۷:۴۱

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدوهفدهم🎼




من: بی خیال شاردا! من شاهانو تو اتاق بازی هم بردم و مجبورش کردم منو بزنه ولی.، ولی چیزی یادش نیومد! اونجا تقریبا احتمال اینکه گذشتشو یادش میومد بیشتر از هرجا و هرکار دیگه تاثیر گذار تر بود! یا اینکه حداقل چیز مبهمی رو یادش بیاریم ولی حتی اون به من گفت زر نزن و دورم نپلک.! من دیگ جا زدم خستع شدم میخوام دور باشم از همه چی!

شاردا با بغض گفت: خب تو میگی چیکار کنیم تمنا؟شاهانم داره از دست میره! من بعد چندین سال بدستش آوردم نباید بزارم بی تفاوت باشه نسبت ب هرچیزی! باید یه کاری کنیم یعنی مجبوریم که یه کاری کنیم که شاهان برگرده ولی چیکااار؟ من ک هیچی جز این ب ذهنم نمیرسه!

من: باید به رامین بگم امشبو با شاهان راجب گذشتش حرف بزنه! از دوران جوونیشون بگه براش! اینکه گذشتش چی بوده و چطوری و چطور شد ک حافظشو از دست داد! شاردا من عذاب وجدان دارم اون بخاطر من احمق به این روز افتاد و هم خودشو بدبخت کرد هم ماور! ولی اینی که اون بیرون نشسته شاهان نیست ی رباته ک داره دشمناشو ب سمت خودش جذب میکنه!

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: شاردا، نگار ب شراره گفت آبجی! این یعنی نگار جاسوسه و ما جز نشستن و منتظر موندن کار دیگ ای از دستمون برنمیاد! این ی فاجعس شاردا ی فاجعه! فکرنمیکنم هیچ جوره بشه جمش کرد! جمع کردنش کار خود شاهانه ک اونم فعلا کشته مرده شراره و نگاره!

بغض تو گلومو قورت دادم و گفتم:همشم تقصیر منه ها ! ای کاش هیچ وقت از اون خرابه فرار نمیکردم و نمیومدم اینجا !‌ هم‌قلب خودم نابود شد و هم زندگی شماها!

شاردا: هیس دیوونه نشو تمنا! میکوبما بت!

میخواستم حرفی بزنم ک صدای دادو بیداد از پایین اومد!

با ترس گفتم: این صدای شاهانه!

باترس دویدیم پایین!

با دیدن اینک شاهان داره صمدو میزنه دستمو رو دهنم گذاشتم و هینی کشیدم!
شاردا با گریه دوید پایین!

منم فقط نگاه میکردم!

شاردا صمد رو بغل کرد و گریش شدت گرف! صمد با نفرت ب شاهان‌نگاه کرد و گف: چیزی نیس شاردا نگران نشو! ایشون فک میکنن ما بلد نیستیم با مهمون چطور برخورد کنیم! دیگ نمیدونن کسیو آوردن خونشون ک سالها ب عقاب کمک کرده ک تورو از خانوادت دور نگه دارن!

نگاه شاهان ب صمد وحشتناک بود!‌

داشتم میترسیدم ازش! شاهان تبدیل ب هیولا شده بود!

ن! این نمیتونست شاهان باشه! این نمیتونست مردی باشه ک من از جونو دل میپرسدیدمش!

یهو با داد شاهان ب خودم اومدم: از جلو چشام گم شید!

صمد: از جلو چشات ک هیچ! از خونتم‌گم‌میشیم!

بعد رو ب شاردا گف: برو بساتتو جمع کن تا شب میریم‌ی‌جا دیگ!

شاردا: اما...
صمد پرید تو حرفش و با صدای نسبتا بلند گف: سریع باش لطفا!

نگاهی ب منی ک چشام پر از اشک بود و مث بچه هایی ک انگار مامانو باباشون دعوا میکنن ی جا معصوم ایستاده بودم انداخت و گف: تمنا توام جمع کن!
@mahkoom919

۱۷:۴۳

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍʀ

ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍ

بمونید برامونپارت میزارم
Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍʀ

ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍ

یهویی
خب خب فن های حامیِ عزیزمونخیلی خوشحال میشم ک تو هم عضو خانواده ما بشیاینجا چالش،عکس،فیلم،ادیت،پاکت،و....میتونیم داشته باشیماگر عضو شدی حتما پخشش کندوستون دارم زیاد 🥺🤍چنلم:خب خب فن های حامیِ عزیزمونخیلی خوشحال میشم ک تو هم عضو خانواده ما بشیاینجا چالش،عکس،فیلم،ادیت،پاکت،و....میتونیم داشته باشیماگر عضو شدی حتما پخشش کندوستون دارم زیاد 🥺🤍چنلم:ble.ir/join/5WFK94bCYV

۱۷:۴۰

ʀᴏᴍᴀɴ_ᴍᴀʜᴋᴏᴜᴍ
خب خب فن های حامیِ عزیزمون خیلی خوشحال میشم ک تو هم عضو خانواده ما بشی اینجا چالش،عکس،فیلم،ادیت،پاکت،و.... میتونیم داشته باشیم اگر عضو شدی حتما پخشش کن دوستون دارم زیاد 🥺🤍 چنلم: خب خب فن های حامیِ عزیزمون خیلی خوشحال میشم ک تو هم عضو خانواده ما بشی اینجا چالش،عکس،فیلم،ادیت،پاکت،و.... میتونیم داشته باشیم اگر عضو شدی حتما پخشش کن دوستون دارم زیاد 🥺🤍 چنلم: ble.ir/join/5WFK94bCYV
هر کس اینو برای ۲۰ نفر بفرسته بیاد پی پاکت بدم@pv_raha_s

۱۷:۴۰

سلام ببخشید پارت نمیدمحالم خیلی خیلی خیلی بدهمامانمینا گوشیم رو ازم گرفتنالانم قایمکی بر داشتم:))))

۱۱:۰۱

بریم برای پارت؟

۱۷:۱۵

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدوهجدهم‌🎼




بغضم شدت گرفت!

من ؟ اونم بدون شاهان؟ امکان نداره!

من: اما.‌‌..

صمد پرید ب حرفمو گف: گفتم زود باش!

نتونستم چیزی بگم!

با شاردا رفتیم لباسامونو جمع کنیم!

صدای داد و بیداد از پایین میومد!

زودی ی چمدون کوچیک پر کردم و رفتم پایین!

شاهان ، رامین و صمد داشتن باهم دعوا میکردن!

با شاردا رفتیم‌پایین!

رامین: شاهان تو خیلی عوضیی! واقعا باورم نیمشه همچین آدمی شدی! منو میبینی! همونیم ک پا ب پات اشک ریختم‌کثافت! همونیم ک ک وختی زمین خوردی دستتو گرفتم وختی زمین خوردم دستمو گرفتی! د اخه من بخاطر توعه لعنتی بهش نگفتم عاشقشم!‌میفهمی؟‌

شاهان: گمشین بیرون گفتم!

رامین نگاهی بهم انداخت و گف: تمنا بیا! شاهان لایق محبت های ما نیس!

باهم از عمارت خارج شدیم!

شک بزرگی بهم وارد شده بود! سرم همش گیج‌میرفت!

سوار ماشین رامین شدیم و رفتیم مرکز شهر!

رامین: میریم‌خونه یکی از دوستام! بعدش از موکحم خارج میشیم و میریم تهران!

من: ولی شاهان چی؟‌ اون شراره و نگار بلایی سرش میارن آخرش!

رامین: اونجا نبودی ببینی کثافت چیا گف!

من: اون فقط حافظشو از دست داده!

شاردا آروم دم گوشم گف: تمنا لطفا بسه! صمد خیلی عصبیه الاناس ک سکته کنه! رامینم از اون بدتر! بس کن! خواهش میکنم!

باشه ای زیر لب گفتم و سرمو ب شیشه ماشین تکیه دادم!

یهو با صدای یکی سرمو بالا آوردم: به بههههه خوش اومدین!

با دیدن پسر رو ب روم بیخیال چس ناله شدم و نگاش کردم!
@mahkoom919

۱۷:۱۸

likeundefinedundefined

۱۷:۲۱

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدونوزدهم🎼



رامین: سلام داداش سامان! ببخشید دیگ خودت جریانو میدونی مجبور شدیم!


سامان: این چ حرفیه رامین! بیاین تو!

هممون پیاده شدیم!‌ این پسر خیلی آشنا بود! ولی کی بود خدایا کی بود!

باهم رفتیم تو خونش! خونش بزرگ بود ولی ب پای عمارت نمیرسید!

سامان: توروخدا احساس غریبی نکنیدا!

رامین: واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم ازت سامان! لطف بزرگی در حقمون کردی!

سامان: ای بابا خجالتم نده!

بعد رو ب آشپز خونه کرد و گف: فاطیما خانوم بیا دوستامونو ب اتاقشون ببر!

هرکدوممون ب ی اتاقی رفتیم!‌خدایا این سامان کیه!

بعد اینک وسایلامو تو اتاق گذاشتم لباسامو عوض کردم و رفتم‌پایین!

بچه ها پایین بودن و دور میز نشسته بودن!

سامان رامین و صمد داشتن درمورد شاهان حرف میزدن!

شاردا هم داشت تو آشپز خونه ب فاطیما خانوم کمک‌میکرد!.

رامین: خودش پشیمون میشه!

صمد: شک‌نکن!

سامان میخواس چیزی بگه ک پریدم تو حرفش و گفتم: اون فقط فراموشی گرفته! الان بجا اینک اونجا کنارش باشیم اومدیم اینجا و اونو میون صدتا گرگ تنها گذاشتیم!

سامان: وایسا ببینم! تو همون دختری نیستی ک‌چن ماه پیش شاهان داشت میفروختت ولی بعدا پشیمون شد!؟

من: چرا خودمم!

سامان: باورم نمیشه! تو الان داری طرفداری اونی ک تورو میفروخت رو میکنی؟؟؟

من: ب خودم مربوطه!
@mahkoom919

۱۷:۳۳

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدو‌بیست🎼




سامان: دس بردار! تو داری شوخی میکنی مگ ن؟!

من: نخیر! کاملا جدیم! واقعا فاز شما رو هم درک‌نمیکنم! منم ب زور آوردید اینجا! چرا اینجا وایسادیم ها؟ چرا نمیریم پیشش؟ چرا نمیبریمش پیش دکترای بهتر تا حالش خوب شه؟ چرا گذشته رو ب بخاطرش نمیاریم! واقعا چرا دستو پا بستع نشستیم و ب گذر زمان حوالیش کردیم؟ مگ با گذر زمان چی درست شده ک این درست شه؟؟

صمد: خودت دیدی ک چیکار داره میکنه؟‌ اون دیگ شاهان قبل نیس اون تبدیل ب هیولا شده!

من: خب منم همینو میگم دیگ! چرا شاهان قبلیو برنمیگردونیم؟؟؟

رامین: تمنا جان نمیشه؟‌ واقعا نمیشه! واقعا میخوای بری پیش آدمی ک چن دیقه پیش هممونو جلو در گذاشت و تا اون دوتا دختر عوضی راحت باشن؟

من: باباااا میگمممم عقلش سرجاش نیست چرا نمیفهمید؟

یهو رامین عصبی شد و اومدو مقابلم ایستادو گف: چقد میخوای بخاطرش قدم برداری؟ چقد میخوای خودتو کوچیک‌کنی بخاطر کسی ک حتی نگاهتم نمیکنع! بسه! یکمم تو بشین اون بیاد سراغت! دس بردار از این ساده لوح بودنت!

من: وقتی اون حافظشو از دست داده‌چجوری قدم برداره؟؟

رامین: مگ‌قبل اینک همه چیو بخاطر میاورد واس با تو بودن قدم برمیداشت؟

خشکم زد! ندونستم چی‌بگم!

حق با رامین بود! مگ اون بخاطر من کاری میکرد؟ ن! ولی دست من بود اخه؟ این دله لعنتیه من دوسش داشت!

با بغض گفتم: ولی وختی حافظش سرجاش بود حداقل منو میشناخت!! حداقل اسممو از دهنش‌میشنیدم! خیلی سخته برام لعنتیا چرا درک‌نمکیند؟

یهو رامین نعره کشید: چرااااا! مگ ماااا دل نداااریم هااان؟ بیشتر از هرکسی من عوضییی درکت میکنممم‌ک داااری بخاطر دستو پنجه نرررم میکنیو اون تورو نادیده میگرههه! تو اونو دوسسس داری ولی اون یکی دیگ روو! ارههه لعنتی اره من درکت میکنم! ولییی کاری میشع کرد؟ نهههه! ب قول خودت دل بی صاحاب آروم‌نمیشینه! میدونممممم بی قراری میدونمممم دلت بخاطرش داره میتپهههه! ولی کاری از دستموننننننن برنمیااااااد! اون بالاییه ک داره سرنوشتو مینویسه میفهمی؟

گفتو بعد گلدون رو عسلیو برداشت کوبید رو زمینو خونه رو ترک کرد!

مات و مبهود نگا میکردم رفتنشو!

با دهنی باز زمینو نگاه کردم! گریه و چس ناله رو کلا فراموش کردم و ب زمین خیرع شدم!

صمد و سامان پاشدن و پشت سر رامیت‌رفتن!

شاردا زود اومد طرفمو و گف: حالت خوبه؟

هیچی نگفتم!
@mahkoom919

۲۱:۵۱

#فصل‌اول🌚#پارت‌صدوبیست‌ویکم🎼





چن قطره اشک از چشام‌ریختن! دهنم باز مونده بود!

شاردا با دستو پاچلفتی ی لیوان آب آورد و ب خوردم داد و کمک کرد رو کاناپه بشینم!

نمیتونستم حرفی بزنم!

همش حرفای رامین تو ذهنم اکو میشدن!

معلوم بود بدجور عاشق شده! ولی تقصیر من چی بود؟ چرا حرکاتم رفتارم برا تک‌تکشون عجیب بود؟

مگ تاحالا آدم عاشق ندیده بودن؟با صدای شاردا رشته افکارم پاره شد!

شاردا: تمنا خوبی؟

من: میخوام برم اتاقم!

دستمو گرفتو و باهم‌رفتیم اتاقم!
رو تخت دراز کشیدم!

شاردا پتو رو روم کشید و گف: چیزی خواستی صدام‌بزن باشه؟

با صدایی‌ک از ته چاه میومد گفتم: باش!

لبخندی زد و رف!

تصمیماتی گرفته بودم ک شاید اشتباه بود شایدم درست ترین تصمیم!

چشامو بستم و تو افکارم گم شدم!

چشامو باز کردم و با قیافه شاهان مواجه‌شدم ک‌کنارم رو تخت نشسته بود و داشت نگاهم میکرد و دستشو رو موهای میکشید!

همین ک دید من چشامو باز کردم لبخندی زد و گف: بلاخره چشای نازتو باز کردی!

ماتم برده بود!

با تته پته گفتم: شا...شاهان؟ خو...خودتی؟

شاهان: اره!‌نمیبنی!

با بغض گفتم: ینی...ینی منو بخاطر میاری؟!

شاهان: هیس آروم باش قشنگم! همش ی بازی کوچیک بود! تا بدونم تو چقد منو دوس داری!

زدم زیر گریه و گفتم: میدونی من چقدر درد کشیدم لعنتی؟‌ روزی صد بار مردمو زنده شدم! تو اگ از خودم میپرسیدی بت میگفتم‌چقدر دوست دارم! این بازیا لاااازم نبود شاهان!

شاهان: منو ببخش ولی مجبور بودم! حالا پاشو بریم خونمون!

گریم شدت گرفتو و خودمو انداختم تو بغلش و آروم زمزمه کردم: تورو خدا منو هیچ وخ ول نکن! هیچ وخ! بدون تو میمیرم! من اینو فهمیدم!

بوسه آرومی رو موهام کاشت و گف: ن عزیزدلم! من هیچ وخت ولت نمیکنم!

میخواستم چیزی بگم ک با برخورد چیزی ب صورتم چشامو باز کردم!

شاردا داشت با نگرانی نگام میکرد!

شاردا: بیدار شد صمد!

صمد: شکرخدا!

من: چ خبره!؟ شاهان کو؟

شاردا: داشتی خواب میدی دیوونه! هی گریه میکردی میگفتی ولم نکن هیچ وخ!

با تعجب گفتم: خواب؟‌ شاهان نیومده بود،؟ همش بازی نبود؟
@mahkoom919

۲۱:۵۲

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدوبیست‌وسوم🎼



رفتم تو عمارت! سکوت بود!

همه خواب بودن! ولی نور ضعیفی از آشپز خونه بیرون میزد!

آرومو سلانه سلانه ب سمت آشپز خونه رفتم!

آروم اون تو رو نگاه کردم! نگار داشت داخل ی نوشیدنی ی چیزی میریخت!

اومدم عقب تر تا منو نبینه!

لیوانو برداشت و رف بالا!

همین ک رف منم زود از پله ها بالا رفتم!

داشت میرفت سمت اتاق شاهان!

منم‌پشت‌سرش زود رفتم!

شاهان رو تخت نشسته بود!

نگار با عشوع نشست کنارش و نوشیندنی رو داد دستش!

همین ک شاهان نوشیدنی رو برداشت وارد اتاق شدم و گفتم: نخوووووور!

شاهان: تو اینجا چیکار میکنییی؟


"روای" :


تا حالا از خودتون پرسیدین یه آدم تا کِی میتونه صبح تا شب توی ناگفته هاش دست و پا بزنه و هر دقیقه بیشتر با بغضاش بجنگه تا بقیه نفهمن که چه مرگشه و تو اون دله کوفتیش چی میگذره؟یا فکر کردین یه نفر چقدر میتونه هی به خودش دلداری بده که اقا اصن به درک خودم که نمُردم هنوز،حالا بقیه ولم کردن رفتن خودم که هستم خودم که میتونم درستش کنم با اینکه هیچ اطمینانی از درست شدن هیچی نداشته باشه؟ یا اینکه یکی چقدر دیگه میتونه دلخوش باشه به چهار تا اهنگو سعی کنه حواس خودشو پرت کنه؟! حالا هرچقدم حرف از قوی بودن و کم نیاوردن بزنیم و صبح تا شب "اون مثل داداشم بود" گوش کنیم و به هیچکسم نگیم دردمون چیه بالاخره شب که بشه باز یادمون میوفته چقدر تنهاییم چقدر هیچکسو نداریم چقدر نبوده بعضیا هی میزنه تو ذوقمون،دیگه خودمون که میدونیم چقدر داغونیم، حالا بیخیال ماهایی که دیگه اب از سرمون گذشته،شماها حداقل لابه لای این فکر نکردناتون به دردامون مواظب خودتون باشین یه وقت اینجوری نشین که کل خاسته ی ما فقط بودن لبخند رو لباتونه و هنوزم که هنوزه نمیتونیم نسبت بهتون بی تفاوت باشیم بااینکه شما خیلی وقته مارو تو بی تفاوتیاتون گم کردین.!
این دقیقا حسو حال تمنا بود!
@mahkoom919

۱۹:۵۴

#فصل‌دوم🌚#پارت‌صدوبیست‌و‌چهارم‌🎼



"تمنا":
من: بیخیال این شو! اونو نخور لطفا بزارش زمین!

شاهان: دلیل؟

من: نگار توش زهر ریخت! بخدا من با چشمای خودم دیدم!

شاهان: نمیخوای دست برداری از این‌کارات دختر جون؟؟؟؟

من: باور نمیکنی بده خودش بخوره؟

شاهان‌نگاهی ب نگار انداخت و گف : بخور تا بفهمه چی ب چیه!

نگار: آخه عزیزم‌من دارو هاتو تو این ریختم!

شاهان: مگ من یکم پیش دارو هامو نخوردم؟

نگار: یکیش یادم رفته بود بیارم ریختم تو نوشیدنیت!

شاهان: بخورش چیزی نمیشه!

نگار با نگرانی ب جام نگاه کرد و از دست شاهان گرفت!

داشت میومد سمت من ک ک الکی پاشو ب پاش پیچوند و خودشو زد زمین و جام افتاد زمینو صد تیکه شد!

من: عوضی خوب کارتو بلدی!

نگار: من اینجا نفله شدم تو میگی کارتو بلدی؟ آی ماماااان!

شاهان کمک‌کرد بلند شه!

شاهان: هردوتاتونم برید بیرون!

من: تا تو منو بخاطر نیاری جایی نمیرم شاهان خان!


شاهان: من خوبم! نیازی ب گذشته ندارم!

من: اینجوری پیش‌نمیره شاهان!

اومد نزدیکم ایستاد!

صورتامون یه وجب فاصله داشت!

نفسای گرمش با صورتم برخورد میکرد و تپش قلب‌من شدت میگرفت!
@mahkoom919

۱۹:۵۴

ولی اونایی که هنوز تو جنلم هستن>>>undefined

۱۶:۵۹

thumbnail

۱۰:۲۰

thumbnail

۲۰:۵۳