بله | کانال شناخت مکاتب ادبی و هنری، 1400
عکس پروفایل شناخت مکاتب ادبی و هنری، 1400ش

شناخت مکاتب ادبی و هنری، 1400

۱۲۰عضو
thumbnail
undefined #معرفی_کتاب#جلسه_بیست‌و‌پنجم
undefined مجموعه کتاب‌های: ماجراهای نارنیاundefined نویسنده: سی اس لوئیسundefined ترجمه: پیمان اسماعیلیانundefined انتشارات: قدیانی
این مجموعه شامل این کتاب هاست: #اسب_ و_ آدمش#خواهرزاده_جادوگر#شیر، کمد، جادوگر#شاهزاده_کاسپین#کشتی_سپیده‌نما #صندلی_نقره‌ای#آخرین_نبرد
undefined @maktab_1400

۶:۵۵

thumbnail
undefined #معرفی_کتاب#جلسه_بیست‌و‌پنجم
undefined کتاب: کهکشان نیستیundefined نویسنده: محمدهادی اصفهانیundefined تعداد صفحات: ۵۵۵undefined انتشارات: فیض‌فرزان
undefined @maktab_1400

۶:۵۹

trans modernism-maktabshenasi 1401.pdf

۶.۳۶ مگابایت

undefined بسته محتوایی#جلسه_بیست‌و‌پنجم
undefinedتکمیلی گروه خانم زینب شیبانیundefined @maktab_1400

۷:۰۶

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۱ undefinedundefinedنوزاد را آوردند پیش پیامبر که اسمی انتخاب کند برایش.

رسول خدا چشمش به آسمان بود.
جبرئیل آمد و گفت: علی پیش تو مثل هارون است پیش موسی،
پس اسم پسر علی را همان اسم پسر هارون بگذار.

محمد(ص) پرسید:
اسم پسر هارون چه بود؟ جبرئیل جواب داد: شبیر.

پیامبر گفت: زبان من عربی‌ست.
جبرئیل گفت: اسمش را بگذارید حسین*.

پدرش علی، فاتح جهاد در اسلام بود.
مادرش فاطمه سرور زنان عالم، پدربزرگش محمد رسول خدا(ص) بود و مادربزرگش خدیجه، هیچ مردی در عالم نسبی شریف تر از او و برادرش حسن نداشت و نخواهد داشت.

undefinedاسما، خدمت‌کار خانهٔ زهرا و علی(ع)،
نوزاد تازه به دنیا آمده را آورد پیش پیامبر(ص)،

پیامبر بچه را دید گریه کرد و گفت: خدایا، قاتل او را لعنت کن.
هفت روزه بود حسین،
که یک بار دیگر اسما،
آوردش پیش پیامبر،
پیامبر باز هم گریه کرد و گفت: برایم سخت است.

اسما پرسید: هم امروز هم روز اول گریه کردید.
پدر و مادرم فداتان، چرا؟

پیامبر گفت: گریه می کنم برای پسرم چون عده‌ای ظالم از بنی امیه، می کُشندش.

خدا لعنت‌شان کند و شفاعتم را به‌شان نرساند ...

خدایا این دو پسر - حسن و حسین - و دوستانشان را دوست داشته باش و دشمنانشان را لعنت کن.


undefined مردم با پیامبر نماز می خواندند. یکی از سجده های پیامبر طولانی شد آن قدر که بعضی ها فکر کردند اتفاقی افتاده.
نماز که تمام شد پرسیدند؟ سجده را طولانی کردید، ای رسول خدا، چیزی شده بود؟ پیامبر گفت:
در سجده که بودم پسرم آمد و سوار شد روی گردنم، نخواستم عجله کنم، صبر کردم بازی‌اش تمام بشود.

پیشانی اش را بوسید و گریه می کرد
لب و دهانش را می بوسید و گریه می کرد
گودی زیر گلویش را می بوسید و گریه می کرد
لباس را از روی شکمش کنار می زد و می بوسید و گریه می کرد
بچه بود، گاهی نمی ایستاد و فرار می کرد، پیامبر به علی می گفت:
نگه‌اش دارد، همه بدنش را می بوسید و گریه می کرد‌. علی پرسید:
چرا گریه می کنید؟ و پیامبر گفت: دارم جای شمشیر ها را می بوسم.

*شمشیرها اگر می دانستند پیامبر بدن حسین را بوسیده، شاید شرم می‌کردند از این که به او زخم بزنند.

undefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefined

۷:۱۵

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۲ undefinedundefined
undefined اشداء علی الکفار رحماء بینهم undefined
وقتی به دنیا آمد پیچیدندش در قنداقه‌ای، و دادند دست پدرش علی. علی در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپ اقامه.
به مادرش ام البنین گفت: اسمش را چه گذاشتی؟
ام البنین گفت هرچه شما بگویید. علی گفت: اسمش را می گذارم عباس. هم اسم عمویم عباس. یعنی خیلی عبوس. به شیر عصبانی هم می گویند عباس.
اسم خوبی بود برای کسی که قرار بود «اشدا علی الکفار» باشد. قریش کسانی را که صورت خیلی زیبایی داشتند و قد و بالای رشید، «ماه» صدا می زدند، مثل عبد مناف که جد سوم پیامبر بود و بهش می گفتند: «قمر بطحاء» یا عبدالله پدر پیامبر که صدایش می زدند «قمر حرم».
هرچند همه بنی هاشم خوش چهره بودند ولی عباس از همان بچگی چیز دیگری بود. این شد که صدایش می زدند «قمر بنی هاشم».
قمر بنی هاشم نام خیلی خوبی بود برای کسی که قرار بود «رحماء بینهم» باشد برای خانواده پیامبر خدا.
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۵:۱۰

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۳ undefinedundefinedundefinedعباس، برای کربلاundefined
امیرالمومنین علیه السلام که خودش جنگیدن را یاد عباس داده بود، اولین بار پسر نوجوانش را در جنگ صفین فرستاد به یک میدان واقعی.
صورتش را هم پوشاند که کسی نشناسدش و چشمش نزند عباس یکی از قهرمان های دشمن را به اسم «معاویه ابوشعثا» به مبارزه دعوت کرد.
او اما مغرور و متکبر بود گفت: من را همه می‌شناسند من با هزار نفر می جنگم ولی برای تو یکی از هفت پسرم را می فرستم. پسرش آمد هنوز چرخی در میدان نزده بود که عباس کلاه‌خود و فرقش را تا نصفه شکافت. پسر دومش آمد او هم همین طور. سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی و هفتمی. عباس چالاک و چابک همه‌‌شان را فرستاد جهنم. ترس افتاد در جان لشکر معاویه. همه می خواستند بدانند این مبارزه نقاب دار کیست؟
خودش آمد که انتقام پسر هایش را بگیرد اما انگار شمشیر عباس هم‌زاده مرگ بود یک ضربه خورد و رفت پیش پسرهایش دیگر کسی جرات نداشت بیاید میدان علی علیه السلام پسرش را صدا زد که برگردد صورتش را باز کرد و بین دو چشمش را بوسیدundefined می شد حس کرد، جنگیدن او نشان از دلاوری علی دارد.
عباس که برگشت علی دیگر نگذاشت آن روز برود، بجنگد.
می گفت: چشمش می زنند اصرار های عباس هم بی‌فایده بود. علی نگه‌ش داشته بودبرای یک روز دیگر انگاریک روز بزرگبرای کربلا ...undefined
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۹:۲۰

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۴undefinedundefined
undefinedاَدبِ خداییundefined
می رفت جایی، که دید چند نفر فقیر روی عبایی دور هم نشسته اند و تکه نانی وسط گذاشته و می خورند.حسین علیه السلام را دعوت کردند تا با آنها غذا بخورد.
امام این آیه قرآن را خواند که خدا مستکبران را دوست ندارد. نشست و با آنها نان خورد. بعد گفت: من دعوت شما را قبول کردم حالا نوبت شماست که دعوت من را قبول کنید. امام آنها را با خودش برد خانه، و هر چه در خانه داشت گذاشت در سفره و با هم خوردند.
undefined یکی از کنیز های امام حسین علیه السلام دسته گلی به او داد حسین دسته گل را گرفت و گفت: تو را در راه خدا آزاد کردم. یک نفر که این برخورد را دید تعجب کرد و پرسید: چه طور برای یک دسته گل بی ارزش، آزادش کردید؟
امام لبخند زد و گفت:خدا این‌طور ادب‌مان کرده.
چون در قرآن آمده: اگر کسی به شما لطفی کرد، جوابش را با لطف بهتری بدهید.
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۷:۳۹

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۵undefinedundefined
undefinedاطاعت از ولیّundefined
undefinedوقتی امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد بعضی از شیعیان که از صلح، ناراحت بودند، آمدند پیش امام حسین و گفتند: اگر او بخواهد حاضرند در رکابش با معاویه بجنگند.
امام جوابش به همه آنها یک جمله بود: امام من حسن است*.

وقت اطاعت از امام،
از همه گوش به فرمان تر بود،
برای برادرش حسن.
وقت سکوت از همه ساکت تر، چنان‌که سکوتش وحشت آور بود.
وقت تصمیم هم از همه مصمم تر.

undefined نامردها که اطراف امام حسن علیه السلام را خالی کردند و رفتند سمت معاویه،
امام مجبور شد صلح را قبول کند.
بعضی ها گفتند:
امام ترسید،
خلافت را سپرد به نااهل، معامله کرد...
*عباس
اما،
امام شناس بود و مطیع امام زمانش هیچ مخالفتی نکرد. نه در صلح امام حسن نه در معرکه امام حسین
بی جهت نبود که امام صادق علیه السلام فرمود: «عموی ما، عباس، پسر علی، بینشی دقیق و عمیق و ایمانی محکم داشت»
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۹:۰۹

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۶undefinedundefined
undefinedبعثت حسینundefined
نزدیک شهادت امام حسن علیه السلام بود باحال نزار افتاده بود در خانه.
حسین علیه السلام که او را به آن حالت دید گریه اش گرفت. امام حسن گفت: حسین جان چرا گریه می کنی؟ حسین گفت: به حال شما.
امام گفت: زهری بوده که اثر کرده و من هم از دنیا می روم
ولی هیچ روزی مثل روز تو نیست، سی هزار نفر از کسانی که ادعا می کنند از امت پیامبر هستند به تو حمله می کنند برای کُشتنت و ریختن خونت و از بین بردن حرمتت و اسارت خانواده‌ات و غارت اموالت.این موقع آسمان، خاکستر و خون می بارد و هر موجودی برایت گریه می کند حتی وحوش صحرا و ماهی های دریا.undefined
«هیچ روزی روز حسین(ع) نشد و نخواهد شد».

undefinedحسین(ع) دیگر رفتنی شده بود از مدینه. آنهایی که بار سفر بسته بودند،
رفتند بقیع برای خداحافظی با عزیزانشان، رسول خدا، زهرا، حسن و ... عباس هم رفته بود و مادرش ام البنین. ام البنین این شعرها را همان‌جا گفت:ای بقیع! مردمی با تو وداع می کنند که هم‌نفس فرشته ها و همسایه وحی‌اند. مردمی که نبوت در خانه شان شکوفا شد و شهادت، کرامت همیشه آنهاست ای فاطمه! عباس من صدایت می زند! یعنی افتخار فرزندی تو و لیاقت خدمت گذاری به حسین تو را پیدا می کند؟
ثمره جانم و میوه زندگیم فدای تو ای حسین زهرا!
حسین که از مدینه می رفت سمت مکه و بعد کوفه، شب بیست و هفتم رجب بود،
شب مبعث.بعثت حسین با هجرتش هم زمان شد.
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۹:۵۷

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۷undefinedundefined
undefinedدعوت‌نامهundefined
مسلم در مجلسی که شیعیان آمده بودند، نامه امام را خواند همه گریه کردند از شوق.
عباس پسر شبیب، بعد از صحبت های مسلم گفت: من از بقیه چیزی نمی گویم و از دل آنها چیزی نمی دانم. از طرف آنها وعده‌ای نمی دهم که باعث فریب شما بشود ولی به خدا هر وقت مرا بخواهید می آیم. با دشمنان می جنگم و با شمشیر خودم برایتان شمشیر می زنم تا وقتی خدا را دیدار کنم. از این کارها هم هدفی جز ثواب خدا ندارم .حبیب پسر مظاهر هم بلند شد و گفت: خدا رحمتت کند که حرف دلت را کوتاه گفتی، من هم به خدایی که جز او خدایی نیست، مثل عباس هستم.
سعید پسر عبدالله هم همان حرف ها را زد. «این سه نفر راست‌گو بودند که پای‌شان رسید کربلا.»
undefined مردم دسته دسته آمدند و با مسلم بیعت کردند. مسلم هم نامه‌ای نوشت به امام: ... از مردم کوفه هیجده هزار نفر با من بیعت کرده‌اند. وقتی نامه‌ام رسید برای حرکت عجله کن که همه مردم با شما هستند و به خاندان معاویه علاقه‌ای ندارند.
تعداد کسانی که با مسلم بیعت کردند زیاد بودند. از هشتاد هزار نفر گفته اند تا بیست و پنج هزار نفر. کمترین عددی که در تاریخ آمده هیجده هزار نفر است.
این حداقل هیجده هزار مرد، در همان تاریخی که گواه بیعت‌شان است گم شدند؛ چند شب بعد.

undefined مکه جای امن خداست روی زمین. نه فقط برای مسلمان ها، برای کافر و حیوان و پرندگان. نه فقط برای این ها حتی، برای درخت ها و گیاهان.
به خاطر همین آن جا شکار حرام است، گوشت شکار هم خوردنش حرام است. حتی ریشه درخت را نباید در بیاورند، حرام است. این شهر را که خدا برای همه امن کرد، برای حسین پسر پیامبر، آخرش ناامن کردند.
اگر قرار باشد مصیبتی داشته باشد سیدالشهدا علیه السلام، همین بس که مردم مُحرم باشند برای تمتع و ولیّ خدا، تمتع را تبدیل به عمره کند و از حرم امن خدا آواره شود.
حسین که حج را نیمه گذاشت و گذشت، از مکه که کمی دور شد، کاروانی شتابان سررسید.
یحیی بن سعید برادر حاکم مکه، به حسین گفت: شما باید برگردید. امام اما رو برگرداند و به راهش ادامه داد. یحیی بار دوم جلوی حسین را گرفت و تازیانه کشید. علی اکبر صبر نکرد. تازیانه اش را بر شانه های او فرود آورد. عباس هم سررسید. همین کافی بود که یحیی برگردد. همین کافی است که حسین بگوید: عزیزم علی! خدا جزای خیر به تو بدهد.
و کاروان حسین راه افتاد به سمت کوفه
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۹:۴۳

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۸undefinedundefinedundefinedملاقات با امامundefined
زهیر پسر قین دل چندان خوشی از امام حسین علیه السلام نداشت. هر چند می دانست امام حسب و نسب خیلی شریفی دارد و خودش هم انسان شریفی است ولی به هر حال عثمانی مذهب بود و علی، پدر امام را در قتل خلیفه سوم مقصر می‌دانست. به همین خاطر هم بعد از حج که راه افتاده سمت کوفه سعی می کرد با امام روبه‌رو نشود. همیشه یک منزل با او فاصله می گرفت تا این که بالاخره جایی بین راه ناچار هم منزل امام شد. زهیر و همراهانش نشسته بودند و غذا می خوردند که یک نفر از طرف امام آمد و گفت: زهیر! اباعبدالله خواسته بروی پیشش. هر کس هر چیزی در دستش بود، انداخت. همه ساکت شدند، انگار که روی سرشان پرنده‌ای نشسته باشد. زن زهیر اما گفت: سبحان الله! پسر پیامبر خدا تو را خواسته و تو فکر می کنی؟ خوب برو ببین چه می گوید و برگرد.زهیر با نهیب زنش رفت. خیلی در هم و در فکر. وقتی برگشت اما خوشحال بود.
undefined برگشت زهیر، خوشحال و سرخوش. گفت: چادرش را ببرند پیش چادر ها و خیمه های امام حسین(ع). به زنش گفت: تو را طلاق دادم که بروی پیش کس و کارت و گرفتار من نباشی.
حسین بهش گفته بود، آخر کارش همین جاست، مرگ. به همراه‌هایش هم گفت من می روم هرکس خواست بیاید و الّا این جا آخرین دیدار ماست. حالا من همه شما را می سپارم به خدا.زهیر قبل از آنها خودش را سپرده بود به خدا و ولی خدا.

undefined بعضی می‌گویند زن زهیر همراه عموزاده های زهیر از آنجا رفت. در آخرین حرف هایشان هم به زهیر گفته بود: مرا پیش پدربزرگ حسین شفاعت کن آن دنیا.بعضی هم می‌گویند هر کار کرد زهیر، نتوانست راضی‌اش کند برود.زنش هم همراه او آمد و با کاروان حسین بود. مهم‌تر از آمدن و نیامدن این زن این بود که زهیر را هُل داد در دامن امام. زهیر را هل داد به سمت بهشت. زهیر را هل داد به سمت خدا.
زنِ زهیر بهترین کاری را کرد که یک زن می تواند در حق شوهرش و حتی امامش بکند.
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۸:۲۸

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۹undefinedundefined
undefinedشرمنده از امامundefined
در راه، روی اسب، حسین یک لحظه خوابش برد و بیدار شد. انا لله و انا الیه راجعون و الحمدالله رب العالمین.
علی اکبر نزدیک شد و پرسید: پدرجان چیزی شده؟ حسین گفت: در خواب سواری را دیدم که گفت این گروه را می سپارند و مرگ در پی آنها دوان است. فهمیدم که خبر مرگ می دهد. علی اکبر گفت: خدا بد نیآورد. ما بر حق نیستیم؟ حسین سر بلند کرد و گفت: به خدا بر حقیم. علی اکبر بی درنگ جواب داد: پس چه ترس؟برحق می مانیم و پای حق می میریم.

undefinedدر یکی از منزل‌گاه ها امام یک مرد کوفی را دید. مرد سعی کرد با امام برخورد نداشته باشد. از آن هایی بود که از کوفه زده بود بیرون تا وقتی امام آمد آنجا نباشد، نه با او نه علیه او.امام گفت: چه خبر از کوفه؟ و مرد گفت: اجازه بدهید با دو هم قبیله‌ای که در کاروانتان هستند، صحبت کنم. با عبدالله و مُنذر. مرد با عبدالله و منذر صحبت کرد و آنها افتادند به گریه. امام پرسید: چی شده؟ عبدالله گفت: ای اباعبدالله به خودتان بگویم یا ...امام گفت: من چیزی از همراهانم پنهان نمی کنم، بگو.
عبدالله گفت: این مرد می‌گوید با چشم خودم دیدم سرهای مسلم و هانی را انداخته بودند در کوچه و بدن‌هاشان را با طنابی که به پاهاشان بسته بودند، در بازار می کشیدند. مردم هم مات می دیدند و مثل مجسمه، ساکت تماشا می کردند. آتش افتاد در قافله انگار.
امام گفت: انا لله و انا الیه راجعون. خدا رحمت‌شان کند. بعد از آنها خیری در زنده بودن و زندگی نیست.
undefined چند نفر بودند که در ماجرای امام حسین شهید شدند ولی شرمنده بودند.
شرمنده نه به خاطر کم کاری، شرمنده به خاطر اینکه از خودشان انتظار بیشتری داشتند برای خدمت به امام‌شان. یکی از شرمنده ها مسلم بود که به امام گفته بود بیاید و فرصت نکرده بود، رنگ عوض کردن مردم کوفه را گزارش کند.
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۷:۵۲

thumbnail
undefinedundefinedقصه کربلا ۱۰undefinedundefined
undefined خیمه ها در گودی undefined

کاروان در صحرایی می‌رفت که یک دفعه اسب‌ها ایستادند.
رنگ امام عوض شد. به آسمان نگاه کرد، بعد به خاک. از اسب پیاده شد. اسب دیگری خواست آن هم نرفت.هفت بار اسبش را عوض کرد، اسب هفتم، هفت قدم برداشت و دوباره ایستاد. امام پیاده شد، یک مشت خاک برداشت و بو کرد. گریه‌اش گرفت. پرسید: این جا کجاست؟ یکی گفت: غاضریه. امام پرسید: اسم دیگری دارد؟ یک نفر دیگر گفت: شاطی‌الفرات. امام راضی نشده بود. یک نفر گفت: به این جا عمورا هم می گویند. امام ساکت بود. یکی دیگر گفت: عقر. این سرزمین عقر است. و دیگری: اینجا نزدیک نینواست. نینوا هم می‌گویند به اینجا. و ناگهان یک نفر گفت: کربلا!امام انگار منتظر همین اسم بود. گفت: خدایا پناه می بریم به تو از کرب‌و بلا.undefined
اشک در چشم های امام حلقه زد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون.undefined پیاده شوید. اینجا جایی است که باید بارها را زمین بگذاریم، همان طور که پدربزرگم گفته است.
undefined حسین به اهل کاروان گفت: چطور خیمه ها را برپا کنند. خیمه زن ها و بچه ها به شکل هلال. خیمه بنی هاشم و پیرمرد ها هلال دوم بود، با فاصله سه قدم از هلال اول، که آن را محافظت می‌کرد و بعد با فاصله سه قدم دیگر هلال سوم، که خیمه اصحاب بود تا دو هلال قبلی را بپوشاند و محافظت کند. امام می خواست زنها و بچه ها امنیت داشته باشند. برای امنیت بیشتر هم، پشت هلال خیمه‌ها، کانالی کندند و داخلش نی ریختند تا هر وقت دشمن آمد، آتش بزنند و راهشان را سد کنند. طناب خیمه ها را هم بستند بهم و محکم شان کردند تا نفوذ در خیمه ها و از بین بردنشان سخت بشود.
undefined امام دستور داد خیمه‌ها را در یک جای گود به پا کنند. این برعکس شیوه پیامبر بود. رسم پیامبر در جنگ این بود که پایگاهش را یک جای بلند انتخاب می کرد.زینب گفت: برادر جان چرا جای گود؟ جای بلند بهتر نیست؟حسین گفت: نمی خواهم بچه‌ها صحنه جنگ را ببینند.undefined
undefinedundefinedاَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)undefinedundefined

۹:۲۲

بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری

استاد شاه حسینی ۴۰۲۰۱۳۰.mp3

۴۶:۱۷-۶۳.۵۷ مگابایت
undefined مراسم هیئت فاطمیون حوزه هنری undefined "تاملی در دین‌داری ماموریت‌محور"
undefinedاستاد مجید شاه‌حسینیundefined بشنوید ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۲ مسجد امام خامنه‌ای حوزه‌ هنریundefined @Fatemionhh

۱۱:۴۰

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل شناخت مکاتب ادبی و هنری، 1400ش

شناخت مکاتب ادبی و هنری، 1400

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فَاطِمَةَ الْمَعصُومَةِ بِنْتِ مُوسَی بْنِ جَعفَرٍ علیهم‌السلام.
میلاد حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها و روز دختر مبارک. 🪴undefined
بازارسال شده از سودا سینما
thumbnail
undefinedهنرجویان گرامیundefinedثبت نام کلاس مکتب‌شناسی و تاریخ سینما ایران ١ آغاز شد.undefinedمکتب‌شناسی، روزهای چهارشنبهundefinedتاریخ سینما ایران ١، روزهای پنجشنبهundefined آغاز کلاس مکتب‌شناسی: ٢ مهر ١٤٠٤ ان‌شاء‌اللهundefined آغاز کلاس تاریخ سینما ایران ١: ٣مهر ١٤٠٤ ان‌شاء‌اللهhttps://mahhonari.ir/

undefined رصد، تحلیل و بررسی سینما ایرانundefined @sodacinema

۲۰:۰۹

بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
thumbnail
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ
undefined

هیئت فاطمیون حوزه هنری برگزار می‌کند:
مراسم ولادت حضرت مادر undefined
undefined همراه با سخنرانی و مداحیundefined سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴undefined ساعت ۱۷:۳۰ الی ١٩undefined حوزه هنری، ساختمان الف، تالار تبیین
undefined بزرگواران می‌توانند نذورات خود را به undefined شماره کارت زیر واریز کنند:
محمدرضا مروی۶۲۱۹۸۶۱۹۱۷۱۱۲۲۶۹
undefined@fatemionhh

۱۹:۲۱

بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
thumbnail
undefined السَّلامُ عَلَىٰ أَئِمَّةِ الْهُدَىٰ
مراسم شهادت امام هادی علیه‌السلام
undefined همراه با سخنرانی و مداحیundefined سه‌شنبه ۲ دی ۱۴۰۴undefined ساعت ۱۷:۳۰ الی ۱۹undefined حوزه هنری، ساختمان الف، تالار تبیین
undefined همراه با نمایشگاه کتاب فرهنگی و هنری
undefined بزرگواران می‌توانند نذورات خود را به undefined شماره کارت زیر واریز کنند:
محمدرضا مروی۶۲۱۹۸۶۱۹۱۷۱۱۲۲۶۹
undefined@fatemionhh

۶:۲۴

بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
undefined ختمی مجرب به دستور آیت‌الله بهجت قدس‌سره برای افزایش رزق و روزی
undefined دستورالعمل ختم سوره واقعه:
undefined️ این ختم، از ختم‌های مأثوره و بسیار مجرب است که مورد توصیه علما و بزرگان بوده و حضرت آیت‌الله بهجت نیز مطابق نظر اساتید معظمشان، بدان تأکید داشته‌اند.
undefinedدستورالعمل این ختم، آنچنانکه در روایات وارد شده، بدین‌صورت است: چون اول ماه، دوشنبه باشد؛ شروع کند به خواندن این سورۀ مبارکه، با طهارت و رو به قبله. روز اول یک مرتبه، روز دوم دو مرتبه، و روز سوم سه مرتبه و همچنین تا چهاردهم چهارده مرتبه بخواند. همچنین هرروز بعد از اتمام تلاوت سوره‌های مبارکه آن‌روز، این دعا را بخواند:
يا مُسَبِّبَ الْأَسْبابِ وَ يَا مُفَتِّحَ الْأَبْوابِ، اِفْتَحْ لَنا الْأَبْوابَ وَ يَسِّرْ عَلَيْنَا الْحِسابَ وَ سَهِّلْ عَلَيْنَا الْعِقابَ [الصِّعابَ]، اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ رِزْقِي وَ رِزْقُ عِیالي فِي السَّمَاءِ فَأَنْزِلْهُ، وَ إِنْ كَانَ فِي الْأَرْضِ فَأَخْرِجْهُ، وَ إِنْ كَانَ فِي الْأَرْضِ بَعِيدًا فَقَرِّبْهُ، وَ إِنْ كَانَ قَرِيبًا فَيَسِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ يَسِيرًا فَكَثِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ كَثيرًا فَخَلِّدْهُ، وَ إِنْ كانَ مُخَلَّدًا فَطَيِّبْهُ، وَ إِنْ كانَ طَيِّبًا فَبارِكْ لِي فِيهِ، وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ يَا رَبِّ فَكَوِّنْهُ بِكَيْنُونِيَّتِكَ، وَ وَحْدانِيَّتِكَ إِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ، وَ إِنْ كانَ عَلی أَيْدِي شِرارِ خَلْقِكَ فَانْزَعْهُ وَ انْقُلْهُ إِلَيَّ حَيْثُ أَكُونُ، وَ لَا تَنْقُلْنِي إِلَيهِ حَيْثُ يَكُونُ.
undefinedدر ادامه مرحوم مجلسی رحمه‌الله از امام سجاد علیه‌السلام نقل می‌فرماید که در روزهای پنجشنبه میان این چهارده روز، به جای دعای فوق، پس از اتمام سوره‌های شریفه، این دعا را قرائت نماید؛ آن دعا چنین است:
يا واحِدُ يَا ماجِدُ، يَا جَوادُ يَا حَليمُ، يَا حَنّانُ يَا مَنّانُ يَا كَريمُ، أَسْأَلُكَ تُحْفَةً مِنْ تُحَفاتِكَ تَلُمُّ بِها شَعْثي، وَ تَقْضي بِها دَيْني، وَ تُصْلِحُ بِهَا شَأْني، بِرَحْمَتِكَ يَا سَيِّدي. اَللّهُمَّ إِنْ كانَ رِزْقي فِي السَّماءِ فَأَنْزِلْهُ، وَ إِنْ كانَ فِي الأَرْضِ فَأَخْرِجْهُ، وَ إِنْ كانَ بَعيدًا فَقَرِّبْهُ، وَ إِنْ كانَ قَريبًا فَيَسِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ قَليلًا فَكَثِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ كَثيرًا فَبارِكْ لي فيهِ، وَ أَرْسِلْهُ عَلَى أَيْدي خِيَارِ خَلْقِكَ، وَ لَا تُحْوِجْني إِلَى شِرارِ خَلْقِكَ، وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ فَكَوِّنْهُ بِكَيْنُونِيَّتِكَ [بِكَيْنُونَتِكَ] وَ وَحْدانِيَّتِكَ. اَللّهُمَّ انْقُلْهُ إِلَيَّ حَيْثُ أَكُونُ،وَ لَا تَنْقُلْني إِلَيْهِ حَيْثُ يَكُونُ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ، [يا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا واحِدُ يَا مَجيدُ يَا بَرُّ يَا كَريمُ] يَا رَحيمُ يَا غَنِيُّ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَمِّمْ عَلَيْنا نِعْمَتَكَ، وَ هَنِّئْنا كَرامَتَكَ وَ أَلْبِسْنا عافِيَتَكَ.
#بهجت_الدعا، ص٣۶٢ـ٣۶۴ (مجموعه ادعیه، اذکار و دستورالعمل‌های مورد توصیه حضرت آیت‌الله بهجت قدس سره)
undefined البته نکته مهم طبق فرمایشات حضرت آیت‌الله بهجت آن‌استکه به قدری این ختم مهم هست که می‌توان آن‌ را حتی در غیر از شرایط ذکر شده به جای آورد؛ به طور مثال حتی می‌توان در یک نوبت با تلاوت مجموع سوره‌ها (١٠۵ بار) و خواندن دعاهای آن بجا آورده شود.
undefined @Fatemionhh

۱۱:۰۶

بازارسال شده از نهضت کتابخوانی اثر
thumbnail
undefined کتاب: این سه زن
undefined نویسنده: مسعود بهنود
undefined انتشارات: نشر علم

undefinedکتاب این سه زن: روایتی داستانی درباره زندگی پر فراز و نشیب سه زن_ایران (دختر عبدالحسین تیمورتاش)، مریم (دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما) و اشرف (دختر رضا شاه)_است که در خلال آن، به تحولات مهم سیاسی و اجتماعی ایران از اواخر قاجار تا اواسط حکومت محمدرضا پهلوی نیز پرداخته می شود.
undefined بریده کتابروز ۱۷ دی، بر اساس تدارکی که علی‌اصغرخان حکمت وزیر معارف چیده بود، تاج‌الملوک و اشرف و شمس از کاخ مرمر سوار بر رولزرویس شاه شدند، رضا شاه خود از سوی دیگر آمد. این حادثه‌ی بزرگی بود چرا که برای نخستین‌بار، آنها بدون چادر و روبنده قرار بود، در مراسمی شرکت کنند، کاری که تیمور تاش هفت سال پیش آغاز کرده بود، حالا رضاشاه می‌خواست با کمک نظمیه و به خشونت جلو بَرَد.
پالتو بلند بر تن تاج‌الملوک زار می‌زد، فرزندانش هم با آن پالتوهای دراز و کلاه‌های بزرگ که آنها را شبیه خاخام‌های یهودی می‌کرد، کم از او نداشتند.

undefined«این سه زن» بیشتر از آن که یک زندگینامه دقیق از سه زن باشد، روایتی داستانی و جذاب از یک مقطع سرنوشت‌ساز تاریخ ایران است که از نگاهی خاص ارائه می‌شود. در نقد رویکرد تاریخی کتاب می‌توان گفت که روایت ارائه‌شده بیش از آنکه یک تحلیل مستند و بی‌طرف باشد، حکایت داستان‌گونه‌ای است که آمیخته‌ای از واقعیت‌ها و تفسیرهای شخصی نویسنده است.
undefined گروه تولیدundefined*نویسنده متن: زهرا عطائی undefined گوینده متن: نرجس صالحیundefined تدوین: راضیه رحمانی‌ترکمن*
#کشف_حجاب#هفدهم_دی#رضاخان#پهلوی_اول#این_سه_زن#تولید_محتوا_و_اندیشه#با_اثر_بمانیم
@asarmedia

۱۰:۰۷