این مجموعه شامل این کتاب هاست: #اسب_ و_ آدمش#خواهرزاده_جادوگر#شیر، کمد، جادوگر#شاهزاده_کاسپین#کشتی_سپیدهنما #صندلی_نقرهای#آخرین_نبرد
۶:۵۵
۶:۵۹
رسول خدا چشمش به آسمان بود.
جبرئیل آمد و گفت: علی پیش تو مثل هارون است پیش موسی،
پس اسم پسر علی را همان اسم پسر هارون بگذار.
محمد(ص) پرسید:
اسم پسر هارون چه بود؟ جبرئیل جواب داد: شبیر.
پیامبر گفت: زبان من عربیست.
جبرئیل گفت: اسمش را بگذارید حسین*.
پدرش علی، فاتح جهاد در اسلام بود.
مادرش فاطمه سرور زنان عالم، پدربزرگش محمد رسول خدا(ص) بود و مادربزرگش خدیجه، هیچ مردی در عالم نسبی شریف تر از او و برادرش حسن نداشت و نخواهد داشت.
نوزاد تازه به دنیا آمده را آورد پیش پیامبر(ص)،
پیامبر بچه را دید گریه کرد و گفت: خدایا، قاتل او را لعنت کن.
هفت روزه بود حسین،
که یک بار دیگر اسما،
آوردش پیش پیامبر،
پیامبر باز هم گریه کرد و گفت: برایم سخت است.
اسما پرسید: هم امروز هم روز اول گریه کردید.
پدر و مادرم فداتان، چرا؟
پیامبر گفت: گریه می کنم برای پسرم چون عدهای ظالم از بنی امیه، می کُشندش.
خدا لعنتشان کند و شفاعتم را بهشان نرساند ...
خدایا این دو پسر - حسن و حسین - و دوستانشان را دوست داشته باش و دشمنانشان را لعنت کن.
نماز که تمام شد پرسیدند؟ سجده را طولانی کردید، ای رسول خدا، چیزی شده بود؟ پیامبر گفت:
در سجده که بودم پسرم آمد و سوار شد روی گردنم، نخواستم عجله کنم، صبر کردم بازیاش تمام بشود.
پیشانی اش را بوسید و گریه می کرد
لب و دهانش را می بوسید و گریه می کرد
گودی زیر گلویش را می بوسید و گریه می کرد
لباس را از روی شکمش کنار می زد و می بوسید و گریه می کرد
بچه بود، گاهی نمی ایستاد و فرار می کرد، پیامبر به علی می گفت:
نگهاش دارد، همه بدنش را می بوسید و گریه می کرد. علی پرسید:
چرا گریه می کنید؟ و پیامبر گفت: دارم جای شمشیر ها را می بوسم.
*شمشیرها اگر می دانستند پیامبر بدن حسین را بوسیده، شاید شرم میکردند از این که به او زخم بزنند.
۷:۱۵
وقتی به دنیا آمد پیچیدندش در قنداقهای، و دادند دست پدرش علی. علی در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپ اقامه.
به مادرش ام البنین گفت: اسمش را چه گذاشتی؟
ام البنین گفت هرچه شما بگویید. علی گفت: اسمش را می گذارم عباس. هم اسم عمویم عباس. یعنی خیلی عبوس. به شیر عصبانی هم می گویند عباس.
اسم خوبی بود برای کسی که قرار بود «اشدا علی الکفار» باشد. قریش کسانی را که صورت خیلی زیبایی داشتند و قد و بالای رشید، «ماه» صدا می زدند، مثل عبد مناف که جد سوم پیامبر بود و بهش می گفتند: «قمر بطحاء» یا عبدالله پدر پیامبر که صدایش می زدند «قمر حرم».
هرچند همه بنی هاشم خوش چهره بودند ولی عباس از همان بچگی چیز دیگری بود. این شد که صدایش می زدند «قمر بنی هاشم».
قمر بنی هاشم نام خیلی خوبی بود برای کسی که قرار بود «رحماء بینهم» باشد برای خانواده پیامبر خدا.
۵:۱۰
امیرالمومنین علیه السلام که خودش جنگیدن را یاد عباس داده بود، اولین بار پسر نوجوانش را در جنگ صفین فرستاد به یک میدان واقعی.
صورتش را هم پوشاند که کسی نشناسدش و چشمش نزند عباس یکی از قهرمان های دشمن را به اسم «معاویه ابوشعثا» به مبارزه دعوت کرد.
او اما مغرور و متکبر بود گفت: من را همه میشناسند من با هزار نفر می جنگم ولی برای تو یکی از هفت پسرم را می فرستم. پسرش آمد هنوز چرخی در میدان نزده بود که عباس کلاهخود و فرقش را تا نصفه شکافت. پسر دومش آمد او هم همین طور. سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی و هفتمی. عباس چالاک و چابک همهشان را فرستاد جهنم. ترس افتاد در جان لشکر معاویه. همه می خواستند بدانند این مبارزه نقاب دار کیست؟
خودش آمد که انتقام پسر هایش را بگیرد اما انگار شمشیر عباس همزاده مرگ بود یک ضربه خورد و رفت پیش پسرهایش دیگر کسی جرات نداشت بیاید میدان علی علیه السلام پسرش را صدا زد که برگردد صورتش را باز کرد و بین دو چشمش را بوسید
عباس که برگشت علی دیگر نگذاشت آن روز برود، بجنگد.
می گفت: چشمش می زنند اصرار های عباس هم بیفایده بود. علی نگهش داشته بودبرای یک روز دیگر انگاریک روز بزرگبرای کربلا ...
۹:۲۰
می رفت جایی، که دید چند نفر فقیر روی عبایی دور هم نشسته اند و تکه نانی وسط گذاشته و می خورند.حسین علیه السلام را دعوت کردند تا با آنها غذا بخورد.
امام این آیه قرآن را خواند که خدا مستکبران را دوست ندارد. نشست و با آنها نان خورد. بعد گفت: من دعوت شما را قبول کردم حالا نوبت شماست که دعوت من را قبول کنید. امام آنها را با خودش برد خانه، و هر چه در خانه داشت گذاشت در سفره و با هم خوردند.
امام لبخند زد و گفت:خدا اینطور ادبمان کرده.
چون در قرآن آمده: اگر کسی به شما لطفی کرد، جوابش را با لطف بهتری بدهید.
۷:۳۹
امام جوابش به همه آنها یک جمله بود: امام من حسن است*.
وقت اطاعت از امام،
از همه گوش به فرمان تر بود،
برای برادرش حسن.
وقت سکوت از همه ساکت تر، چنانکه سکوتش وحشت آور بود.
وقت تصمیم هم از همه مصمم تر.
امام مجبور شد صلح را قبول کند.
بعضی ها گفتند:
امام ترسید،
خلافت را سپرد به نااهل، معامله کرد...
*عباس اما، امام شناس بود و مطیع امام زمانش هیچ مخالفتی نکرد. نه در صلح امام حسن نه در معرکه امام حسین
بی جهت نبود که امام صادق علیه السلام فرمود: «عموی ما، عباس، پسر علی، بینشی دقیق و عمیق و ایمانی محکم داشت»
۹:۰۹
نزدیک شهادت امام حسن علیه السلام بود باحال نزار افتاده بود در خانه.
حسین علیه السلام که او را به آن حالت دید گریه اش گرفت. امام حسن گفت: حسین جان چرا گریه می کنی؟ حسین گفت: به حال شما.
امام گفت: زهری بوده که اثر کرده و من هم از دنیا می روم
ولی هیچ روزی مثل روز تو نیست، سی هزار نفر از کسانی که ادعا می کنند از امت پیامبر هستند به تو حمله می کنند برای کُشتنت و ریختن خونت و از بین بردن حرمتت و اسارت خانوادهات و غارت اموالت.این موقع آسمان، خاکستر و خون می بارد و هر موجودی برایت گریه می کند حتی وحوش صحرا و ماهی های دریا.
«هیچ روزی روز حسین(ع) نشد و نخواهد شد».
رفتند بقیع برای خداحافظی با عزیزانشان، رسول خدا، زهرا، حسن و ... عباس هم رفته بود و مادرش ام البنین. ام البنین این شعرها را همانجا گفت:ای بقیع! مردمی با تو وداع می کنند که همنفس فرشته ها و همسایه وحیاند. مردمی که نبوت در خانه شان شکوفا شد و شهادت، کرامت همیشه آنهاست ای فاطمه! عباس من صدایت می زند! یعنی افتخار فرزندی تو و لیاقت خدمت گذاری به حسین تو را پیدا می کند؟
ثمره جانم و میوه زندگیم فدای تو ای حسین زهرا!
حسین که از مدینه می رفت سمت مکه و بعد کوفه، شب بیست و هفتم رجب بود،
شب مبعث.بعثت حسین با هجرتش هم زمان شد.
۹:۵۷
مسلم در مجلسی که شیعیان آمده بودند، نامه امام را خواند همه گریه کردند از شوق.
عباس پسر شبیب، بعد از صحبت های مسلم گفت: من از بقیه چیزی نمی گویم و از دل آنها چیزی نمی دانم. از طرف آنها وعدهای نمی دهم که باعث فریب شما بشود ولی به خدا هر وقت مرا بخواهید می آیم. با دشمنان می جنگم و با شمشیر خودم برایتان شمشیر می زنم تا وقتی خدا را دیدار کنم. از این کارها هم هدفی جز ثواب خدا ندارم .حبیب پسر مظاهر هم بلند شد و گفت: خدا رحمتت کند که حرف دلت را کوتاه گفتی، من هم به خدایی که جز او خدایی نیست، مثل عباس هستم.
سعید پسر عبدالله هم همان حرف ها را زد. «این سه نفر راستگو بودند که پایشان رسید کربلا.»
تعداد کسانی که با مسلم بیعت کردند زیاد بودند. از هشتاد هزار نفر گفته اند تا بیست و پنج هزار نفر. کمترین عددی که در تاریخ آمده هیجده هزار نفر است.
این حداقل هیجده هزار مرد، در همان تاریخی که گواه بیعتشان است گم شدند؛ چند شب بعد.
به خاطر همین آن جا شکار حرام است، گوشت شکار هم خوردنش حرام است. حتی ریشه درخت را نباید در بیاورند، حرام است. این شهر را که خدا برای همه امن کرد، برای حسین پسر پیامبر، آخرش ناامن کردند.
اگر قرار باشد مصیبتی داشته باشد سیدالشهدا علیه السلام، همین بس که مردم مُحرم باشند برای تمتع و ولیّ خدا، تمتع را تبدیل به عمره کند و از حرم امن خدا آواره شود.
حسین که حج را نیمه گذاشت و گذشت، از مکه که کمی دور شد، کاروانی شتابان سررسید.
یحیی بن سعید برادر حاکم مکه، به حسین گفت: شما باید برگردید. امام اما رو برگرداند و به راهش ادامه داد. یحیی بار دوم جلوی حسین را گرفت و تازیانه کشید. علی اکبر صبر نکرد. تازیانه اش را بر شانه های او فرود آورد. عباس هم سررسید. همین کافی بود که یحیی برگردد. همین کافی است که حسین بگوید: عزیزم علی! خدا جزای خیر به تو بدهد.
و کاروان حسین راه افتاد به سمت کوفه
۹:۴۳
زهیر پسر قین دل چندان خوشی از امام حسین علیه السلام نداشت. هر چند می دانست امام حسب و نسب خیلی شریفی دارد و خودش هم انسان شریفی است ولی به هر حال عثمانی مذهب بود و علی، پدر امام را در قتل خلیفه سوم مقصر میدانست. به همین خاطر هم بعد از حج که راه افتاده سمت کوفه سعی می کرد با امام روبهرو نشود. همیشه یک منزل با او فاصله می گرفت تا این که بالاخره جایی بین راه ناچار هم منزل امام شد. زهیر و همراهانش نشسته بودند و غذا می خوردند که یک نفر از طرف امام آمد و گفت: زهیر! اباعبدالله خواسته بروی پیشش. هر کس هر چیزی در دستش بود، انداخت. همه ساکت شدند، انگار که روی سرشان پرندهای نشسته باشد. زن زهیر اما گفت: سبحان الله! پسر پیامبر خدا تو را خواسته و تو فکر می کنی؟ خوب برو ببین چه می گوید و برگرد.زهیر با نهیب زنش رفت. خیلی در هم و در فکر. وقتی برگشت اما خوشحال بود.
حسین بهش گفته بود، آخر کارش همین جاست، مرگ. به همراههایش هم گفت من می روم هرکس خواست بیاید و الّا این جا آخرین دیدار ماست. حالا من همه شما را می سپارم به خدا.زهیر قبل از آنها خودش را سپرده بود به خدا و ولی خدا.
زنِ زهیر بهترین کاری را کرد که یک زن می تواند در حق شوهرش و حتی امامش بکند.
۸:۲۸
در راه، روی اسب، حسین یک لحظه خوابش برد و بیدار شد. انا لله و انا الیه راجعون و الحمدالله رب العالمین.
علی اکبر نزدیک شد و پرسید: پدرجان چیزی شده؟ حسین گفت: در خواب سواری را دیدم که گفت این گروه را می سپارند و مرگ در پی آنها دوان است. فهمیدم که خبر مرگ می دهد. علی اکبر گفت: خدا بد نیآورد. ما بر حق نیستیم؟ حسین سر بلند کرد و گفت: به خدا بر حقیم. علی اکبر بی درنگ جواب داد: پس چه ترس؟برحق می مانیم و پای حق می میریم.
عبدالله گفت: این مرد میگوید با چشم خودم دیدم سرهای مسلم و هانی را انداخته بودند در کوچه و بدنهاشان را با طنابی که به پاهاشان بسته بودند، در بازار می کشیدند. مردم هم مات می دیدند و مثل مجسمه، ساکت تماشا می کردند. آتش افتاد در قافله انگار.
امام گفت: انا لله و انا الیه راجعون. خدا رحمتشان کند. بعد از آنها خیری در زنده بودن و زندگی نیست.
شرمنده نه به خاطر کم کاری، شرمنده به خاطر اینکه از خودشان انتظار بیشتری داشتند برای خدمت به امامشان. یکی از شرمنده ها مسلم بود که به امام گفته بود بیاید و فرصت نکرده بود، رنگ عوض کردن مردم کوفه را گزارش کند.
۷:۵۲
کاروان در صحرایی میرفت که یک دفعه اسبها ایستادند.
رنگ امام عوض شد. به آسمان نگاه کرد، بعد به خاک. از اسب پیاده شد. اسب دیگری خواست آن هم نرفت.هفت بار اسبش را عوض کرد، اسب هفتم، هفت قدم برداشت و دوباره ایستاد. امام پیاده شد، یک مشت خاک برداشت و بو کرد. گریهاش گرفت. پرسید: این جا کجاست؟ یکی گفت: غاضریه. امام پرسید: اسم دیگری دارد؟ یک نفر دیگر گفت: شاطیالفرات. امام راضی نشده بود. یک نفر گفت: به این جا عمورا هم می گویند. امام ساکت بود. یکی دیگر گفت: عقر. این سرزمین عقر است. و دیگری: اینجا نزدیک نینواست. نینوا هم میگویند به اینجا. و ناگهان یک نفر گفت: کربلا!امام انگار منتظر همین اسم بود. گفت: خدایا پناه می بریم به تو از کربو بلا.
اشک در چشم های امام حلقه زد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون.
۹:۲۲
بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
استاد شاه حسینی ۴۰۲۰۱۳۰.mp3
۴۶:۱۷-۶۳.۵۷ مگابایت
۱۱:۴۰

پاکت هدیه
شناخت مکاتب ادبی و هنری، 1400
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فَاطِمَةَ الْمَعصُومَةِ بِنْتِ مُوسَی بْنِ جَعفَرٍ علیهمالسلام.
میلاد حضرت معصومه سلاماللهعلیها و روز دختر مبارک. 🪴
میلاد حضرت معصومه سلاماللهعلیها و روز دختر مبارک. 🪴
بازارسال شده از سودا سینما
۲۰:۰۹
بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ
هیئت فاطمیون حوزه هنری برگزار میکند:
مراسم ولادت حضرت مادر
همراه با سخنرانی و مداحی
سهشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴
ساعت ۱۷:۳۰ الی ١٩
حوزه هنری، ساختمان الف، تالار تبیین
بزرگواران میتوانند نذورات خود را به
شماره کارت زیر واریز کنند:
محمدرضا مروی۶۲۱۹۸۶۱۹۱۷۱۱۲۲۶۹
@fatemionhh
إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ
هیئت فاطمیون حوزه هنری برگزار میکند:
مراسم ولادت حضرت مادر
محمدرضا مروی۶۲۱۹۸۶۱۹۱۷۱۱۲۲۶۹
۱۹:۲۱
بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
مراسم شهادت امام هادی علیهالسلام
محمدرضا مروی۶۲۱۹۸۶۱۹۱۷۱۱۲۲۶۹
۶:۲۴
بازارسال شده از هیئت فاطمیون حوزه هنری
يا مُسَبِّبَ الْأَسْبابِ وَ يَا مُفَتِّحَ الْأَبْوابِ، اِفْتَحْ لَنا الْأَبْوابَ وَ يَسِّرْ عَلَيْنَا الْحِسابَ وَ سَهِّلْ عَلَيْنَا الْعِقابَ [الصِّعابَ]، اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ رِزْقِي وَ رِزْقُ عِیالي فِي السَّمَاءِ فَأَنْزِلْهُ، وَ إِنْ كَانَ فِي الْأَرْضِ فَأَخْرِجْهُ، وَ إِنْ كَانَ فِي الْأَرْضِ بَعِيدًا فَقَرِّبْهُ، وَ إِنْ كَانَ قَرِيبًا فَيَسِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ يَسِيرًا فَكَثِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ كَثيرًا فَخَلِّدْهُ، وَ إِنْ كانَ مُخَلَّدًا فَطَيِّبْهُ، وَ إِنْ كانَ طَيِّبًا فَبارِكْ لِي فِيهِ، وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ يَا رَبِّ فَكَوِّنْهُ بِكَيْنُونِيَّتِكَ، وَ وَحْدانِيَّتِكَ إِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ، وَ إِنْ كانَ عَلی أَيْدِي شِرارِ خَلْقِكَ فَانْزَعْهُ وَ انْقُلْهُ إِلَيَّ حَيْثُ أَكُونُ، وَ لَا تَنْقُلْنِي إِلَيهِ حَيْثُ يَكُونُ.
يا واحِدُ يَا ماجِدُ، يَا جَوادُ يَا حَليمُ، يَا حَنّانُ يَا مَنّانُ يَا كَريمُ، أَسْأَلُكَ تُحْفَةً مِنْ تُحَفاتِكَ تَلُمُّ بِها شَعْثي، وَ تَقْضي بِها دَيْني، وَ تُصْلِحُ بِهَا شَأْني، بِرَحْمَتِكَ يَا سَيِّدي. اَللّهُمَّ إِنْ كانَ رِزْقي فِي السَّماءِ فَأَنْزِلْهُ، وَ إِنْ كانَ فِي الأَرْضِ فَأَخْرِجْهُ، وَ إِنْ كانَ بَعيدًا فَقَرِّبْهُ، وَ إِنْ كانَ قَريبًا فَيَسِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ قَليلًا فَكَثِّرْهُ، وَ إِنْ كانَ كَثيرًا فَبارِكْ لي فيهِ، وَ أَرْسِلْهُ عَلَى أَيْدي خِيَارِ خَلْقِكَ، وَ لَا تُحْوِجْني إِلَى شِرارِ خَلْقِكَ، وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ فَكَوِّنْهُ بِكَيْنُونِيَّتِكَ [بِكَيْنُونَتِكَ] وَ وَحْدانِيَّتِكَ. اَللّهُمَّ انْقُلْهُ إِلَيَّ حَيْثُ أَكُونُ،وَ لَا تَنْقُلْني إِلَيْهِ حَيْثُ يَكُونُ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ، [يا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا واحِدُ يَا مَجيدُ يَا بَرُّ يَا كَريمُ] يَا رَحيمُ يَا غَنِيُّ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَمِّمْ عَلَيْنا نِعْمَتَكَ، وَ هَنِّئْنا كَرامَتَكَ وَ أَلْبِسْنا عافِيَتَكَ.
#بهجت_الدعا، ص٣۶٢ـ٣۶۴ (مجموعه ادعیه، اذکار و دستورالعملهای مورد توصیه حضرت آیتالله بهجت قدس سره)
۱۱:۰۶
بازارسال شده از نهضت کتابخوانی اثر
پالتو بلند بر تن تاجالملوک زار میزد، فرزندانش هم با آن پالتوهای دراز و کلاههای بزرگ که آنها را شبیه خاخامهای یهودی میکرد، کم از او نداشتند.
#کشف_حجاب#هفدهم_دی#رضاخان#پهلوی_اول#این_سه_زن#تولید_محتوا_و_اندیشه#با_اثر_بمانیم
@asarmedia
۱۰:۰۷