بله | کانال مکتب روایت
عکس پروفایل مکتب روایت م

مکتب روایت

۳۶ عضو
بسم الله الرحمن الرحیم
undefined#خرده_روایتundefinedداغ سینهundefinedطیبه براتی
شیرینی خریده بودم و مرغ و هویج و سیب زمینی. دلم میخواست برای بچه های اعیاد شعبانیه را پررنگ کنم. دوست داشتم بعد از مدتها برای محمد مرغ و آلوچه درست کنم و حال خودم هم سر جا بیاورم. خانه که رسیدم فوری شیرینی را بین بچه ها تقسیم‌کردم و تولد آقا را با بوس و بغل به هر دوشان تبریک گفتم. گفتم قرار است سه روز هی شیرینی بخوریم و خدا را شکر کنیم که امام حسین داریم. بعد هم سر وقت مرغ که روی‌سینک منتظرم نشسته بود رفتم. تخته و چاقو را آماده کردم و مرغ را از پلاستیکش بیرون کشیدم. کنار رانش را شکاف کوچکی دادم و پایش را باز کردم تا بتوانم آن را از بدنش جدا کنم. استخوانش با صدای «تق» ی از مفصل در رفت و چیزی توی سرم گفت یعنی وقتی با تابلو کنار خیابان توی پای پلیس جوانمان هم می‌زدند تا بشکنندش همین صدا را داد؟
صدا را خفه کردم. میخواستم حالا به این چیزها فکر نکنم. روزها بود که به این جوانها فکر کرده بودم. روزها بود که از خدا خواسته بودم نجاتشان/مان بدهد. کارد را توی گوشت فرو بردم. به استخوان که رسید گیر کرد و فشار بیشتری از دستم میطلبید. دوباره صدا آمد که یعنی وقتی دستهای او را بریدند قمه شان به استخوانش گیر نکرد؟ یا وقتی سر پاکش را از بدنش جدا میکردند‌... با چند ضربه و چه فشاری؟ آن همه آدم به یکی؟ اصلا فکر میکردی همه آنچه را از کربلا برایت نقل میکردند و بعد ها خودت در کتابها خواندی یک روز لایو، از پنجره تلویزیون خانه ات در همین اصفهان ببینی؟ پای مرغ جدا شده بود و چاقو توی دستم راست و بی‌حرکت مانده بود. زورم به صدای توی سرم نمی‌رسید. شانه هام را راست کردم، نگاه از مرغ گرفتم و چشمانم را سمت سقف چرخاندم و نفس عمیقی کشیدم. چرا این مرغ بینوا را ول نمیکنی؟ این چه تشبیهیست اخر؟ کاش ساکت می‌شدی. حداقل به اندازه یک مرغ پاک کردن. کاش خفه می‌شدی.
لب هایم را گرد کردم و نفسی را که بلعیده بودم یک جا و با صدا بیرون دادم. و دوباره به میز جراحی کوچکم چشم دوختم. توانسته بودم با موفقیت یک پا را جدا کنم ولی مرغ بیچاره هنوز یک لنگه پا علاف تصمیم های من بود. اصلا ولش کن، دلش را تمیز میکنم و کل مرغ را میپزم. چاقو را کنار گذاشتم و مرغ را انگار که بچه چند روزه باشد که حمامش میکنند توی دست گرفتم تا زیر دوش سینک بشورمش. پوستش زیر دستهایم شل و ول بود. طبق عادت دست بردم تا پوست را از سینه بالا بکشم و از گردن رد کنم و بعد کنده و دور بیاندازیم که صدا برگشت.
تو از پوست کندن مرغ هم می‌ترسی و آنها پوستش را کندند و به آتشش کشیدند. مرغ از بین انگشتانم لیز خورد و داخل سینک افتاد. آب را بستم. یا الله! من به چشمان خودم قرن ها پس از حسین و اربا اربا ی علی اکبر، هزاران سال بعد از گرزی که بر سر ابالفضل فرود آمد همه این ها را زنده، همین آن، جلو چشمهایم دیدم. سنگ ها را، شمشیرها را، خنجر و شیشه ها را، تیغ و گرزها را، عمود آهنین را، همه را دیدم. روی بچه های خودمان، همین پسرهای دهه ۶۰و۷۰. همین ها که چند سالی از من بزرگتر یا کوچکتر بودند.
مرغ را از سینک بیرون کشیدم و پلاستیک پیچ، هولش دادم توی فریزر. با دست های خیس صورت خیسترم را پاک کردم و تکیه دادم به کابینت‌ها.‌ زانوهایم انگار استخوان نداشته باشند هی خالی میشدند. نشستم روی زمین.
یک مرغ پاک کردن ساده درمانده و بیچاره ام کرده بود. من میخواستم عید را جشن بگیرم ولی حالا در به در تنها علاجم بودم. حنا را صدا کردم تا ایرپاد و گوشی ام‌ را به من برساند تا با روضه صدای فریاد شده توی سرم را که داشت داد میزد دیدی چه کردند؟ دیدی با انها چه کردند؟ خاموش کنم. گوشی ها را چپاندم توی گوشهایم و مهدی رسولی برایم از حسین خواند «از دار دنیا در کوله بارم غیر از نام تو چیزی ندارم» بمیرم برای همه شما حسین جانم. بمیرم برای این داغ روی سینه.
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۱:۴۵

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail
undefined#ببینید
undefined چکاد؛ از سلسله نشست های گفتمانی پیشرفتبا حضور حجت الاسلام امیر نجاتبخش در روز یکشنبه 5 بهمن ماه در حوزه هنری برگزار شد.
undefinedمحوریت این نشست کتاب «تند تر از عقربه ها حرکت کن» است و یکشنبه ها به صورت دو هفته یکبار برگزار می شود.
undefined حوزه هنری استان اصفهان در مجازی: وبسایت | آپارات | ایتا | بله |

۱۱:۵۳

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail

۱۱:۵۳

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail

۱۱:۵۳

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail

۱۱:۵۳

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail

۱۱:۵۳

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined#خرده_روایتundefinedدوران نامزدیundefinedسمیه مصطفی پور
 
خانه مان مهمان بود مثل خیلی وقتهای دیگر.
سن و سالی نداشت تازه ۱۸ ساله شده بود ‌. هم سن و سال دخترم . از میان حرفهایشان فهمیدم فراخوان داده بودند مردم به خیابان بریزند . چشمهای دختر غم داشت . حرفی نمی زد . با قاشق با غذایش بازی بازی می کرد . خواستم جو عوض بشود از نامزدش پرسیدم . سر کار می ره ؟ دختر جواب داد : نه هنوز ‌ .
-حتما الان رفته گشت ؟ سری تکان داد و بله ی آرامی گفت .
- آخه چی بهش می دن . همه زندگیشو گذاشته برای بسیج . بسیج رفتن که کار نشد . همه وقتش را هدر می ده .
سرش را زیر انداخت ، برای امنیت مردم و دینش می ره .
آخه زندگی خرج داره . این را توی دلم گفتم .غذایش را نیمه تمام گذاشت و رفت داخل اتاق .
فهمیدم حساب شده حرف نزدم . با خودم گفتم : آخه باید بفهمن  این کارها به دردشون نمی خوره . ببین چقدر دختربیچاره استرس داره و نگرانه . حالا توی این شلوغی‌ ها یه بلایی سرشون نیارن خوبه .

سر خیابان شلوغ شده بود . راه را بسته بودند . با سنگ دنبالشان کردند .موتورشان بدجا خاموش شده  بود . روشن نمی شد ‌ . درست بین جماعتی که با سنگ به قصد جانشان دوره شان کرده بودند.  حاج آقای مسجد پشت سرش فریاد زد ، موتور  و ول کن ، جونتو نجات بده .
پسر فرار کرد . پناه گرفت. نه تفنگی داشت نه اجازه تیری ‌ . آمده بود برای امنیت محل .
 چند نفری اما افتاده بودند دست کفتارها . چوب ، چاقو ، سنگ و قمه بر بدن و سرشان فرود می آمد . تاریک بود ‌ . دید درستی نداشت .
آتشی روشن شد . کوچه نا امن بود ‌ . بوی بدن سوخته می آمد ‌. شهرمان نا امن  شده بود . خیابان‌ها.  کوچه ها . محله ها .
محله ما اما امن‌ترین جا بود . خانه مان . کوچه مان . حاج آقای مسجد میاندار شده بود . بسیجی ها هم همراهش . از علی ۱۲ ساله گرفته . تا سید ۴۰ ساله .
نه صدای تیری ، نه ترسی . خبر رسیده بود سر خیابان و کوچه هایمان بسیجی ها ایستاده اند ‌ آماده . با جانشان فقط ، نه تفنگی ، نه تیری .
ما اما راحت خوابیدیم . تسبیحی را در آوردم . چشمانم را بستم و زیر لب دعا کردم ، برای علی ، برای سید ، حاج آقا و نامزد دوست دخترم .
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۱:۵۳

thumbnail
#آنچه_گذشت
undefinedآیا اصلا پیشرفتی هست که ما روایتش کنیم؟
undefinedبرشی از جلسات چکاد (*)؛ سلسله نشست گفتمانی پیشرفت
undefinedحجت الاسلام نجاتبخش
undefinedچکاد = قله کوه
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۱:۵۵

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail
undefined#ببینید
undefinedآیا می‌توانیم افقی که حاج قاسم در آن به سر می‌برد را در زندگی خودمان پیدا کنیم؟
مسئله روایت پیشرفت این است.

برشی از صحبت‌های حجت‌الاسلام نجات‌بخشبا محوریت کتاب تندتر از عقربه‌ها حرکت کن در سلسله نشست‌های گفتمانی پیشرفت چکاد
undefinedنشست سوم: ۱۹ بهمنundefinedساعت ۱۶ تا ۱۸undefinedخیابان استانداری،گذر سعدی،عمارت سعدی،حوزه هنری اصفهان
undefined حوزه هنری استان اصفهان در مجازی: | وبسایت | آپارات | ایتا | بله |

۱۲:۰۰

بازارسال شده از حوزه هنری استان اصفهان
thumbnail
دفتر روایت حوزه هنری اصفهان و روایتخانه برگزار می کنند؛
undefinedرویداد ادبی "ایران بلعیدنی نیست"

undefined️تولید متن برای رسانه‌های صوتی و تصویری
undefinedتاریخ برگزاری رویداد: ۲۹ و ۳۰ بهمن ماه
undefinedپیش‌نیاز حضور: شرکت در کارگاه آموزشی
undefinedدر این کارگاه یاد می گیریم چه طور روایت و داستان مان را متناسب با تولیدات تصویری بنویسیم.
undefinedشرط حضور: آشنایی با اصول و عناصر داستان
جهت ثبت نام یکی از تاریخ‌های زیر را انتخاب کنید:undefined️سه شنبه ۲۱ بهمن ۸:۳۰ الی ۱۲ صبحیاundefined️یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴:۳۰ الی ۱۸ بعد از ظهر
undefinedدر ایتا به آیدی @author_ga پیام دهید.
undefinedمکان: خیابان آبشار اول، خانه هنرمندان
undefined حوزه هنری استان اصفهان در مجازی: | وبسایت | آپارات | ایتا | بله |

۱۲:۰۰

بسم الله الرحمن الرحیم
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان و پیشاپیش سال نو مبارک . 🪴
ان شاءالله از امروز قصد داریم، به مدت ۴۰ روز، هر روز یک روایت بخوانیم.
امیدواریم که در سایه نعمت آرامش و امنیت بتوانیم کنار هم، این مسیر را طی کنیم. undefined

در این ماه پر برکت ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.undefined
با ما همراه باشید undefined
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۷:۳۱

1.pdf

۵۳۴.۵۵ کیلوبایت

undefined روز اول
undefinedروایت « کنج پستوها» undefinedنویسنده : لیلا شمسundefinedکتاب یسبحون
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۷:۳۲

2.pdf

۴۹۵.۶ کیلوبایت

undefined روز دوم
undefined دید و بازدید همسایه undefinedنویسنده : مهدی قزلیundefinedکتاب بالا بلند
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۹:۳۱

3.pdf

۵۲۵.۸۷ کیلوبایت

undefined روز سوم
undefined آکسسوارundefinedنویسنده : نفیسه مرشدزادهundefinedماهنامه همشهری داستان، شماره ۶۴
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۹:۳۳

4.pdf

۵۶۲.۵۲ کیلوبایت

undefined روز چهارم
undefinedخون به پا می‌شودundefinedنویسنده : اندی منیکسundefinedمترجم: امیر دیلمانیundefinedمجله ناداستان، شماره ۲
undefined هشدار: متن حاوی توصیف‌های دلخراش است.
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۹:۳۱

5.pdf

۵۰۱.۲۶ کیلوبایت

undefined روز پنجم
undefined عموی چهارم undefinedنویسنده: مکرمه شوشتریundefinedکتاب: از طرف فرزند کوچک شما
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۹:۵۰

6.pdf

۵۱۶.۸۱ کیلوبایت

undefined روز ششم
undefined تار یحییundefinedنویسنده: غلامرضا طریقیundefinedکتاب: رنجین کمان
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۰:۰۶

7.pdf

۴۹۵.۹۳ کیلوبایت

undefined روز هفتم
undefined دختر رویاهایمundefinedنویسنده: محمدرضا جوان آراسته undefinedدوماهنامه مدام، شماره ۱، کتاب
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۱۳:۰۴

8.pdf

۴۷۴.۴۴ کیلوبایت

undefined روز هشتم
undefined ملاقات رسمیundefinedنویسنده: رضا امیرخانیundefinedکتاب: قرار با خورشید
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۹:۴۶

9.pdf

۴۶۲.۷۵ کیلوبایت

undefined روز نهم
undefined پاکت در بسته حقوق پدر undefinedنویسنده: سید محمد بهشتی undefinedماهنامه همشهری داستان، شماره ۹۷
#چهل_روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۹:۳۱