پسرک تا دیروز با صدای فریادهای مادرش مشقهایش را یکی نه یکی می نوشت .آخه چرا باید مشق بنویسم ؟ خسته می شم .
امروز اما کوله به پشت انداخت ، دست مادرش را گرفت تا به راهپیمایی برود . نوشته روی کوله اش نشانه این است که عزمش را جزم کرده .
دیگر مشقهایش را زودتر از همیشه خواهد نوشت، و صفحه صفحه کتابش را به یاد دوستان شهیدش از بر خواهد کرد. چرا که حالا می داند ترس دشمنش از چیست ...
#عکس_نوشت#سمیه_مصطفی_پور
مکتب روایت | @maktab_revayat 
امروز اما کوله به پشت انداخت ، دست مادرش را گرفت تا به راهپیمایی برود . نوشته روی کوله اش نشانه این است که عزمش را جزم کرده .
دیگر مشقهایش را زودتر از همیشه خواهد نوشت، و صفحه صفحه کتابش را به یاد دوستان شهیدش از بر خواهد کرد. چرا که حالا می داند ترس دشمنش از چیست ...
#عکس_نوشت#سمیه_مصطفی_پور
۱۲۳
۲۰:۰۹
۱۳۰
۲۰:۱۱
گرگها خوب بدانندگر پدر نیست، تفنگ پدری هست هنوز.گر تفنگ نیست، عصا هست هنوز.
#عکس_نوشت#فاطمه_حاجیعبدالرحمانی
مکتب روایت | @maktab_revayat 
#عکس_نوشت#فاطمه_حاجیعبدالرحمانی
۱۳۱
۲۰:۱۳
دعای جوشن تازه شروع بود. مردم پتو پیچ کنار خیابان و جلوی مسجد نشسته بودند. چفیهام را دور سر و صورت پیچیدم. سرما اذیت میکرد.
زمستان داشت زورهای آخرش را میزد.یکی از بچههای مسجد منقل اسفند را دور میچرخاند. دستم را روی منقل گرفتم تا هُرم ذغالها گرمم کند. فایدهای نداشت.
پسر بچهای دست در دست مادرش آمد جلویم ایستاد. شش و هفت سال بیشتر نداشت. یکی تکه کاغذ کوچک گرفت جلو و گفت: «بفرمایید». اول فکر کردم از این بروشورهای آماده و شعاری است. گفتم« نه ممنون». به چشمم خورد که چیزی با دست خودش نوشته . کاغذ را گرفتم.خواندم،گرم شدم.
#خرده_روایت
مکتب روایت | @maktab_revayat 
زمستان داشت زورهای آخرش را میزد.یکی از بچههای مسجد منقل اسفند را دور میچرخاند. دستم را روی منقل گرفتم تا هُرم ذغالها گرمم کند. فایدهای نداشت.
پسر بچهای دست در دست مادرش آمد جلویم ایستاد. شش و هفت سال بیشتر نداشت. یکی تکه کاغذ کوچک گرفت جلو و گفت: «بفرمایید». اول فکر کردم از این بروشورهای آماده و شعاری است. گفتم« نه ممنون». به چشمم خورد که چیزی با دست خودش نوشته . کاغذ را گرفتم.خواندم،گرم شدم.
#خرده_روایت
۱۳۱
۲۰:۱۳
بارگذاری «عشق به وطن» با موفقیت کامل شد.
از مرگ هراسی نداریم فرزندانمان راه را ادامه خواهند داد.
#حماسه_ملت#مکتب_روایت#فاطمه_سادات_مرتضوی
مکتب روایت | @maktab_revayat 
از مرگ هراسی نداریم فرزندانمان راه را ادامه خواهند داد.
#حماسه_ملت#مکتب_روایت#فاطمه_سادات_مرتضوی
۱۲۱
۲۰:۴۳
هیچوقت اجازه گریه به خودم ندادم. اگر اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و شکست آذربایجان یعنی سقوط ایران.نهماه از محاصره میگذشت. محمدعلیشاه قاجار سپاهش را برای سرکوب مشروطه بسیج کرده بود. چهلهزار سرباز پخش کرده بود دور و بر تبریز. نمیگذاشتند دانهای برنج و گندم وارد تبریز شود؛ حتی اگر باد اشتباهی میآورد. قوت مردم شده بود علف و یونجه. مدتی میشد آتشی در تنورها روشن نبود. بعضی به شکمشان سنگ میبستند. پوست به استخوان چسبیده بود. بدنها بیحال و صورتها رنگپریده.
از قرارگاه بیرون امدم. زنی بچهبغل از روبرویم رد شد. بچه کلافه بود. دستوپا میزد و بهانهگیری میکرد. از بغل مادرش پایین آمد. مادر نای نگهداشتنش را نداشت. کمی نشست. بچه چهار دست و پا رفت سمت بوته علف. از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی خاک ریشهها را خورد. مادر لبهایش را ورچید. معلوم بود بغض در گلویش بزرگتر شده. ما برای عدالت و آزادی مردم قیام کرده بودیم. حالا در چهاردیواری خانهها و کوچهبازار، حرف نمردن از گرسنگی بود. اگر وعدهشان را قبول میکردیم و تسلیم میشدیم، کودک به جای خاک ریشه علف، شیر مادرش را میخورد. با خودم گفتم مادرش بهم فحش میدهد و میگوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته. مادر به طرف کودک رفت. بغلش کرد و گفت:《عیبی نداره فرزندم، خاک میخوریم؛ اما خاک نمیدیم.》
آنجا برای اولینبار گریه کردم. شرمنده شدم. باید میایستادم به خاطر مردم که سردار صدایم میزدند و اینطور هزینه میدادند. بار روی شانههایم سنگینتر از همیشه شده بود.
#روایت
۵۹
۱۱:۰۴
۳۰
۵:۳۹
۲۸
۱۸:۴۶
بسم الله الرحمن الرحیم
چند ساعتی است پیرمرد همانجا کنار نخل پیر، زانو در بغل گرفته و ماتمزده نشسته است. نخلِ بیجان، سرش سوخته و دیگر برگی ندارد.اما تنهاش همچنان استوار برجا مانده، حتی مرگ هم نتوانسته است آن را خم کند.حوالی ظهر بود...با فریاد کارگران نخلستان سراسیمه از خانه بیرون آمدیم. نخلها آتش گرفته بودند. گمان میکردیم آتش جنگندههای آمریکایی دامن نخلستان را گرفته باشد اما اینطور نبود.نه خبری از جنگنده بود و نه خبری از بمب و موشک. علت آتشسوزی مشخص نبود. از میان درختها تنها سر نخل پیر، سوخته بود. خوب میدانستیم نخل تنها درختیست که اگر سرش برود، دیگر امیدی به زنده ماندنش نیست. همه میدانستند «بو قاسم» جانش را برای آنها میدهد به خصوص برای آن که عمر بیشتری را با او سپری کرده بود. آنها را مانند فرزندانش دوست داشت و بزرگشان کرده بود. نخل پیر، از خودش بزرگتر بود. هربار دلش را غم میگرفت قلیانش را زیر بغل زده و می رفت کنار او مینشست، و ساعتها برایش حرف میزد.همیشه میگفت:« نخلا عین آدمان بوا، اونا خوب فرق محبت و نامهربونی رو میفهمن...وقتی محبت دیدن دل میبندن و به ثمر میشینن. اون موقع است که باید ببینی چه خرمای شیرینی تحویلت میدن»....
حالا پیرمرد، همصحبتِ شبها و مونس و غمخوارش را از دست داده بود. شبها به نخلستان میرفت تا برای نخلهای سوخته سوگواری کند.بعد از مدتی، رنج دیگری بر نخلستان سایه افکند: درختهایی که سالم مانده بودند، میوه نمیدادند. بو قاسم میگفت: «مو حال این درختهارو خوب میفهمُم...اونا دلبسته نخل پیر بودند اونا عزیزشونو از دست دادند.»در محل زندگی ما، وقتی درختی بار نمیدهد،چند برگ درخت را میبرند و میگویند میخواهیم قطعش کنیم تا درخت بترسد و دوباره به بار بنشیند. اما بریدن برگها هم از غمی که در دل نخلستان بود نکاست.نخلستان در سوگ و خاموشی سنگینی فرورفته بود.....
از پنجره به تاریکی نخلستان چشم میدوزم. پدربزرگ اینبار با فاصله از نخل پیر و در میان نخلهای بیثمر نشسته و قلیان میکشد. از خانه بیرون میآیم. دمپاییهای قرمز رنگ را به پا میکنم و آرام آرام به سمت نخلستان قدم برمیدارم. هرچه نزدیکتر میشوم صدای پدربزرگ را واضحتر میشنوم. پدربزرگ رو به درختهای خاموش میگوید:« مو خیلی خوب میفهممتون. شما پیرتونِ از دست دادید...ها خیلی سخته، خو ماهم پیرمونِ از دست دادیم. بچههامونِ زدند، گلای مظلوممونِ پرپر کردند.پیر ما خیلی عزیز بود. خیلی قِشَنگ بود.آخ که شیرینی دیدنش از تموم خرماهای ای نخلستون برام بیشتر بود. پناهمون بود... ایستاده زندگی کرد و ایستاده رفت...»مکثی میکند و ادامه میدهد:« باید بیایید شهر، بینید تو خیابون چه خبره ...مردم شبای زیادیه ایستادند. محکمتر از شما... اوووو باید میدیدی چطور کنارشون بمب و موشک میزنند، اما از جاشون تکون نمیخورند. عزیزشون کنارشون جون میده و باز دوباره برمیگردند. حتی اگر سرشون بره بازم میایستند مثل پیر ما مثل پیر شما ...وقتشه شمام خودتون جمع کنید بوا...»سرش را پایین میاندازد. زیر لب میگوید:« مو هم همینطور...به خودتون بیایید. ریشه قوی کنید و به این خاک جون بدید. میدونُم میسوزید ولی یه عمره گفتند:نخلا ایستاده میمیرند...»
۲۳
۱۳:۲۷
زینتخانم با دستهای استخوانیاش تبلت را بلند میکند. دنبال گروهش توی ایتا میگردد. میگوید سوی چشمهایش کم شده و مدیریت گروه دعا را به زهرا خانم همسایه داده.
زینتخانم از ثابتهای میدان ست. پرچم را روی واکر میگذارد. در را پشت سر میبندد و راه میافتد سمت میدان احمدآباد. پاهایش یکی برو است و دیگری نیمهبرو. دست و پای لمسش یادگار شیمیدرمانیست. هر سوالی میپرسم، جوابش گیر میکند به سال چهلودو و خواستگاری حاجآقا.
بله را که میدهد و تور سفید را از صورت دهسالهاش کنار میزند، میروند قم. خیلی زود با همسایهها خواهر میشود و به دورهمیهای زنانهشان میرود. اسمی تکراری در حرفها میشنود؛ اسم آقا روحالله. زینت میشناختش. روزهای اول که غربت و راه دور سینهاش را تنگ میکرد، در خانه او را میزد. آقا خمینی پدر زینت را میشناخت. زینت هم به او حس پدر پیدا میکند و آنجا میشود خانه دومش . حالا مدتیست که حرفهای آقا روحالله دهانبهدهان میشود و اعلامیههایش را در شهرهای دیگر پخش میکنند.
زینت دلش راضی نمیشود توی خانه بشیند و غذایش را هم بزند. فکر نوزادش هم شعلهای که در دلش روشن شده را پایین نمیکشد. لباس روستایی تنش میکند. کاغذ اعلامیه را توی قنداق پسرش جاساز میکند. زنبیل قرمزی را نمایشی دست میگیرد و راه میافتد سمت اتوبوس قم- اصفهان. ساواک زن ساده روستایی و بچه به بغلی میبیند که نزدیک میشود. نگهش میدارد و خوب میگردد. قلب زینت دیوانهوار میزند. نگرانبچه است و به همان اندازه نگران خشخش کاغذ اعلامیه. ساواک راه را برایش باز میکند. سوار اتوبوس میشود و تا پایش برسد اصفهان، نصفجان میشود. از طرفی از کارش راضیست. خوشحال است. اعلامیههارا که به جای درستش میرساند نفس راحتی میکشد.
پیرزن از اعلامیه که حرف میزند، تن صدایش بالاتر میرود. کلمهها را سریعتر ردیف میکند. صورتش، طوریست که انگار زینت دهساله به سمت میدان میرود. پوستر رهبر شهید را جا گذاشته و گرفته است. واکرش را از میان مردم رد میکند. جای خالیای پشت پرچم طولی پیدا میکند و میایستد. زن جوانی خم میشود و دستهای چروکیدهاش را میبوسد. مرد میانسالی برایش صندلی میآورد. قبول نمیکند.
شعارهای دهه نودیها را نمیتواند تکرار کند. یاعلی خودش را میگوید. دستهای سالمم از وقتی آمدیم توی بغلم جمع است دستهای لمس پیرزن پرچم میگرداند و با تسبیح لاجوردیاش صلوات میفرستد. نصف دور که میرود، دانه تسبیح را نشان میکند و سنجاق قفلیای به نخ آبیرنگش میاندازد.نگاهی به من میکند و دست خالیام را میبیند. پارچه باریکی توی مشتم میگذارد. پرچم ایران است. میگوید دور مچت ببند. پیشانیام را میبوسد. چشم برمیگرداند سمت جایگاه. مرد بلند قدی جلویش میایستد و دیدش را میگیرد. دسته پرچم را آرام به شانه مرد میزند. نمیخواهد لحظهای دختربچههای دهساله را که سرود میخوانند، از دست بدهد. شاید یاد خودش میافتد؛ یاد زینت دهساله در جسمی هفتادساله؛ زینتی که کمرش خم شده، چشمهایش ضعیف شده و مدیریت گروه را به همسایه سپرده، ولی همان شور پخش کردن اعلامیه را دارد.
ساعت از دوازده شب گذشته. میگویم:《ما میخوایم بریم کاروان ماشینی، برسونیمتون خونه؟》میخندد و میگوید:《منم میام دور دور.》
۷
۸:۲۷