لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل  مکتب روایت | روایت مردم اصفهان🇮🇷م
۲۰۵ عضو

مکتب روایت | روایت مردم اصفهان🇮🇷

undefinedدوره‌های آموزشی undefinedتاریخ شفاهی undefinedروایت نویسیو...
زیر نظر دفتر روایت حوزه هنری اصفهانارتباط با ادمینundefined@maktabrevayat_admin
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۲ مرداد
بسم الله الرحمن الرحیم جامانده
در تاریکی شب، پشت جایگاه، کمی دورتر از جمعیت، لب جدول‌ها می‌نشست. موتورش را مقابلش پارک می‌کرد. یک فلاسک قهوه‌ای‌رنگ بزرگ، همراه با دو استکان، کنارش می‌گذاشت. یکی برای خودش و دیگری برای مهمانی که هنوز نیامده بود.
آقای نصر دوست پدر بود. از تجربه‌داران تفحص. این شب‌ها ردپای شهدا را تا همین میدان دنبال کرده بود. می‌آمد میان این همه آدم، شاید نشانی از آن‌ها پیدا کند؛ نشانی از همان عزم راسخ، دل‌هایی مطمئن، و قدم‌هایی که راه ایستادگی را بلد بودند.
اگر کنارش می‌نشستی، در یکی از استکان‌های پهن و کوتاهش برایت چای خوش‌رنگ می‌ریخت؛ گاهی به رنگ آلبالو و گاهی با عطر لیموعمانی. و بعد، بی‌آنکه متوجه گذر زمان شوی، می‌دیدی شهرزاد قصه‌گو شده است؛ برای تو از جزایر مجنون می‌گفت و از مردمانی که هنوز در قصه‌هایش نفس می‌کشیدند.
چند شب بیشتر تا اربعین نمانده بود. در کنار نوای «باید برخاست‌»، حالا صدای «من ایرانم و تو عراقی» را زیاد می‌شنیدیم. تعداد پرچم‌ها شاید کمتر شده بود، اما بیشتر از همیشه قد کشیده بودند؛ زیرا پای هر پرچم، دستِ جامانده‌ای بود و دلِ آن‌ها که رفته بودند.
قصد برگشت به خانه را داشتیم که آقای نصر را سرجای همیشگی‌اش دیدیم. بابا آرام روی شانه‌اش زد و پرسید:«علی آقا، شما هم مثل ما جاموندید؟!»آقای نصر همان‌طور که لب جدول نشسته بود، لبخند زد و سری تکان داد. مکث کرد. طولانی. استکان چای را داد دست پدر و بی‌ربط به حرف پدر گفت:«اسمش غدیر بود...قرار بود اعزام بشم منطقه. نمی‌دونم از کجا خبردار شده بود. تماس گرفت و موقعیتم رو پرسید. موقعیت اون هم همون حوالی بود. بهش گفتم دیدارمون باشه یه زمان مناسب‌تر. اصرار کرد باید ببینمت، وقت کمه. چند دقیقه به شروع عملیات، از دور دیدمش که سمتم می‌دوید. تا رسید بهم، محکم بغلم کرد و گفت حلالم کن، غیبتت رو شنیدم. خندیدم. زدم روی بازوش. گفتم: برای این، این همه راه اومدی مرد مومن؟بی‌توجه به حرفم دوباره گفت:حلالم کن علی.صدایش رنگ التماس داشت. گفتم:باشه بابا، باشه، حلالت کردم.جملم تموم نشده بود که صدای تیر اومد و بعد از اون ...بعد از اون دیگه صدایی از غدیر نیومد. غدیر توی بغلم بود که گلوله بهش خورد و همونجا تموم کرد.»
آقای نصر آرام چای آلبالو را سر کشید. من اما در خیال خودم همچنان به تماشای دو دوست ایستاده بودم. یکی لبخند بر صورتش خشکیده بود و دست هایش به رنگ خون بود و دیگری آرام با چشمانی بسته سر بر شانه دوستش گذاشته بود.
حالا راز قصه‌های هزار و یک شب او را می‌فهمیدم. همه قصه‌هایش حکایت از جاماندنی طولانی داشت. اما داستان جاماندنش فرق می‌کرد...آقای نصر، جایی در حوالیِجزایر مجنون، در حالی که غدیر را در آغوش داشت، جامانده بود...
#جاماندگان#اربعینundefined#فاطمه_سادات_مرتضوی
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined
undefined۲

۸۸

۱۵:۵۸

۱۴ مرداد
زیبایی و دیگر هیچ

مامان می‌گفت «کمرم درد میکند و نمیتوانم پا به پای شما بیایم. بچه‌هات را بگذار پیش من و برو‌.» می‌دانستم قلبا دوست دارد بیاید. اصلا از چند هفته پیش که محمد داشت تاریخ گذرنامه‌ها را چک میکرد تندی رفت و برایش گذرنامه آورد تا برای او هم چک کند. از همان موقع هم پاسپورت را طوری گذاشته بود پشت قاب وان یکاد لبه شومینه که گوشه‌اش دائم به ما چشمک میزد. سر تکان دادم و گفتم «نه، من اگر شما نیایید نمی‌رم. بچه ها هم خدا بزرگه انشالله یکی جمعشون میکنه.» اول کمی وا و وو کرد ولی راهی شد. زودتر از همه ساک چرخدارش را بسته بود. زنگ زد که چادر دانشجویی برایم بیاور. گفت با دمپایی میایم که راحت باشم. به حساب ده سال پیش که رفته بود و اذیت شده بود میخواست این دفعه راحت تر برود. حالا که آخرهای مشایه در موکبی عراقی روی تشکچه نشسته‌ایم میپرسم «سفر تا حالا چطور بود؟ اذیت شدین؟» سر بالا می‌گیرد که «نه، اصلا. الکی آنقدر ماشین گرفتین. می‌تونستم بیشتر راه بیام.» میگویم «حالا هم باز راه هست که بریم ناراحت نباشین.» بعد دوباره سوال میکنم «چه چیز سفر خیلی خوب بود تا الان؟ کجاش خیلی به دلتون نشست؟» پاهایش را روی تشک میکشد و به ستون پشت سرش تکیه میدهد و میگوید «همش. به جز خوشگلی چیزی ندیدم.»ابروهایم بالا می‌پرند و یک نصفه لبخند گوشه لبم چروک می‌اندازد. با شیطنت میگویم «پاسخ‌ها حضرت زینب گونه ست!»کنار چشمهایش خط می‌اندازد و میگوید «حتما حضرت زینب هم همینها رو می‌دیده خب.»حرفهای مامان همیشه حساب کتاب داشته و دارد. روی تشک دراز میکشم و به سقف خیمه نگاه میکنم. خون پاک که روی زمین بریزد،‌ حق همه جا ریشه می‌دواند. شاید ما از عاشورا خونش را میبینیم و حضرت زینب لاله‌هایی را میدید که از آن خاک پاک قد علم می‌کنند. او میدید که هزاران سال بعد میلیونها نفر از سراسر عالم پا در راهی میگذارند که او همه دنیایش را در آن راه فدا کرد. او میدید که حق بر شمشیر پیروز میشود. او میدید ما را که فرمود «ما رأیت الا جمیلا.»به مامان نگاه میکنم که سرش کج شده روی شانه و نشسته چرت میزند. چقدر خسته شده. با کلیه پیوندی و کمر درد چقدر راه آمده تا به مقصود برسد. برایش متکا را روسری پیچ و صاف میکنم، دست میگذارم روی شانه‌اش تا دراز بکشد و راحت بخوابد و فکر میکنم چه خوب شد با او آمدم. من بعد از ۳۶ سال هنوز دارم از زینب‌وارترین آدم زندگی‌ام درس میگیرم.
undefined#طیبه_براتی #در_مسیر_مشایه #اربعین_بعدازتو #دهم_مرداد_۱۴۰۵
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined
undefined۱

۶۱

۹:۴۶

thumbnail
از بین کاروان ۱۲۰ نفره‌ماندرمسیر۴ روزه پیاده‌روی تنها همین ها تا آخر مانده‌اند.قدم به قدم، عمود به عمود، پیاده آمده‌اند .همه اش را.نگاهشان می‌کنم؛ دهه هشتاد و نودی هستند. چند نفرشان گاری هل می دهند.گاری حمل کیفها را.چند نفری هم سیستم صوت را همراهی می‌کنند. هل می‌دهند؛ مداحی پخش می کنند؛ سینه زنی می‌کنند و گاهی هم صدای گریه‌شان دلمان را می‌لرزاند. بقیه‌شان هم علم در دست گرفته‌اند؛ حتی آوا، دختر ده ساله‌ی زائر اولی.ما بزرگترها، کشان کشان خودمان را دنبالشان می‌کشیم تا به پایشان برسیم.میدان‌ها و پرچم گردانیها کار خودش را کرده.سرباز پرورش داده.سربازان امام شهید تا آخر ایستاده‌اند.دهه هشتادی و نودی هایش بیشتر.
undefined#سمیه_مصطفی‌پور #اربعین_بعد‌از‌تو#در_مسیر_مشایه#‌مرداد‌۱۴۰۵
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined
undefined۱

۶۶

۹:۴۷

thumbnail
نیروی گرانشپشت سرمان نشسته‌اند و پدر و پسری با لهجه اصفهانی غلیظی با هم حرف میزنند. مشخص است اولین بار است که پدر دست پسر نوجوانش را گرفته و با خودش به کربلا می‌برد. توضیح میدهد که «الان خوش موقع اومدیم بیرون، یکی دو ساعت دیگه اصلا نیمیشد را رفت. بعد به خودد میگی چرا وخیزادم اومدم. از بس گرمه. منم هر سال همینا به خودم میگم ولی بعد دو رو که تو خونه استراحت میکونم میگم کی بشد باز برم. دوباره سالی بعد ومیخزم میام. اینجا اینطوریس. مث کش تنبون میمونیم، از هر جا ولمون کونن دوباره اینجایم»سرم را روی پشتی صندلی تکیه داده‌ام و همینطور که به حرفهایشان گوش میدهم پس زدن لحاف خاکستری شب از آسمان و بالا آمدن خورشید خانم را نگاه میکنم. محمد از تحلیل پدر خنده‌اش گرفته. برمیگردد و می‌گوید «مثال عالی بود» و همه با هم بلند می‌خندند. پیش خودم می‌گویم چرا تا به حال اینطور ندیده بودمش؟ حسین (ع) نیروی جاذبه‌ایست که همه را به سمت خود میکشد. اصلا مگر خودش نگفت دین ندارید، آزاده باشید. آزاده که باشی نقطه ثقل جهان برایت حسین (ع) می‌شود. حرفهای نیوتون را بریزیم دور. نیروی گرانش زمین اصلا حسین (ع) است. فرمول درست را با انگشت روی شیشه می‌نویسم: Fg= ما (m) × امام حسین ع (g)سیب آدمی هر چقدر توی هوا چرخ بخورد و تاب بیاندازد آخر به سمت حسین (ع) فرود می‌آید. بیرون پنجره از عمود ۸۰۸تا ۱۲۳۴ خیل آدم هاست که تند تند از پیش چشمهایم می‌گذرند. مبدا؟ خدا میداند کجاست. ولی مقصد؟ مقصد همه ما فقط حسین است. انشالله
#در_مسیر_مشایه #اربعین_بعدازتو #دهم_مرداد_۱۴۰۵ undefined#طیبه_براتی
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined
undefined۲

۵۹

۱۶:۳۰

thumbnail
پرچم ایران را دستش گرفته بود.بزرگترین پرچمی که تا بحال دیده بودم.پرچم تکان می‌خورد و در هوا به رقص در آمده بود.زائران از زیر پرچم، با غرور و افتخار رد می‌شدند. فرقی نمی‌کرد ایرانی باشی یا عراقی.این پرچم دیگر مختص ایران نبود . پرچم مقاومت بود و آزادی، پرچم غرور بود و افتخار.که حالا در مسیر مشایه به دست یک مرد عراقی به اهتزاز در آمده بود.
undefined#سمیه_مصطفی‌پور #مسیر_مشایه#اربعین_بعدازتو
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined
undefined۱

۸۴

۱۶:۳۱

۱۷ مرداد
بازارسال شده از جریده _ شبنم غفاری حسینی
thumbnail
آدم‌ها اینجا همه زندگی‌شان وقف جنگ است!روایت یک نویسنده اصفهانی از سفر به «هرمزگان» و روستاهای «سیریک» و مردمانی که دور از قاب دوربین‌ها، بار پشتیبانی جنگ را به‌دوش گرفته‌اند
زینب تاج‌الدینundefined<img style=" />undefined
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کرده‌اند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستاده‌اند. اما هر جنگ، جبهه‌ای خاموش هم دارد؛ جبهه‌ای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمی‌آورد. جبهه‌ای که در آن، نه اسلحه‌ای شلیک و نه فرماندهی عملیات را هدایت می‌کند؛ زنانی هستند که نان می‌پزند، کشاورزانی که از محصول اندکشان می‌گذرند، رانندگانی که کامیون و لودرشان را بی‌چشمداشت در اختیار جبهه می‌گذارند و خانواده‌هایی که درِ خانه‌هایشان را به روی رزمنده‌هایی باز می‌کنند که شاید هیچ‌وقت دوباره نبینندشان. این تصویر، نه متعلق به چهار دهه پیش است و نه برگرفته از خاطرات دفاع مقدس. این روایت، امروز در روستاهای شهرستان سیریک در شرق هرمزگان جریان دارد؛ جایی که مردم، جنگ را نه یک خبر دوردست، بلکه بخشی از زندگی روزانه خود می‌دانند.
isfahanziba.ir/137208
undefinedundefined@raviivatan

۳

۵:۳۳

۲۱ مرداد
گم‌شدگان
«من مامانم رو می‌خوام.»دخترک این را بلند گفت و زد زیر گریه.پسر دم به گریه‌ی کنارش هم تا او را دید، هق‌هق گریه‌اش بلند شد و جمله‌ی دخترک را تکرار کرد:«منم مامانم رو می‌خوام.»
من اما گریه نمی‌کردم.دلیل داشتم.کودک سر به هوایی بودم و زیاد گم می‌شدم. دلیل دیگر هم چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته بود؛ درست در گوشه‌ای از دفتر گمشدگان حرم. پیرزنی شبیه مادربزرگ قصه‌ها. موهایش حنایی‌رنگ بود. روسری سفید گلداری سر کرده بود. بوی گل می‌داد؛ شاید از باغچه‌ پایین روسری‌اش بود.
کتاب دعایی در دست داشت و از روی آن می‌خواند. هر از چندگاهی، سرش را بالا می‌آورد و قربان‌صدقه‌ی بچه‌ها می‌رفت تا آرامشان کند و می‌گفت:«قربون شکل ماهتون برم، نگران نباشید. هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شه مادر.»
او هم گم شده بود.تمام مدت، در حالی که آب‌نباتی را که خادم مهربان داده بود می‌خوردم، به پیرزن خیره شده بودم. برایم عجیب بود. فکر می‌کردم، مگر آدم‌بزرگ‌ها هم گم می‌شوند؟
«فاطمه...»صدای پدر بود.مطمئن بودم پیدایم می‌کنند.از روی صندلی پایین پریدم و به سمتشان دویدم.
...
سال‌ها از آن روز گذشته است.حالا دیگر، به گمان خودم، راه را بلدم. نشانی‌ها را خوب می‌دانم. اما راستش را بخواهید، هنوز زیاد گم می‌شوم...
گاهی در هیاهوی دنیا، گاهی در میان غریبه‌ها یا در نزدیکی عزیزانم. حتی گاهی اوقات در اتاق خودم، خودم را گم می‌کنم.
آن وقت است که حرم لازم می‌شوم و هوای حرم به سرم می زند. می‌روم و در صحن گوهرشاد، مقابل گنبد طلایی، مقیم می‌شوم. آنجا برای من حکم دفتر گمشدگان را دارد.آن‌قدر می‌نشینم،تا پدری اسم دخترش را صدا بزند.تا دوباره پیدا شوم...
#شهادت_امام_رضا#فاطمه_سادات_مرتضوی
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined
undefined۴
undefined۱

۶۸

۱۵:۲۶

۲۵ مرداد
thumbnail
undefined مکتب روایت undefinedدوره جدید
undefined کارگاه روایت نویسی🪑۸ جلسه undefined زمان: یکشنبه‌ها بعدازظهر
undefined شروع دوره : 1 شهریور
undefined جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به @maktabrevayat_admin پیام دهید.
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۵۵

۱۵:۰۰

۲۷ مرداد
همانطور که دنبال دوستش می‌دوید گفت "مامان، گفته بودند فراخوانه، پس چرا خبری نیست؟"نور گوشیم را روشن کردم انداختم روی صورت پسر بچه، به قد و قواره اش ۷ یا ۸ ساله می خورد. نور مهتاب هم کم شده بود. برق در زمان متفاوتی رفته بود. اینبار ساعت فرد، ۹ تا ۱۱ شب. درست همان ساعت تجمع.در شبی که ترس اغتشاش بود و فراخوان سطلی‌ها.
تعداد بچه های میدان بیشتر از هرشب بود. هر جا چشم می‌انداختی یک بچه می‌دیدی؛ گاهی هم چند تا، که دنبال هم می‌دویدند. نور که انداختم دختر و پسر کوچولویی را دیدم؛ ۳ یا ۴ ساله، لبه جدول ایستاده بودند و پرچم تکان می‌ دادند. شعار هم می دادند. نمی شناختمشان. به نظر نمی آمد مادرشان هم نزدیکشان باشد . مادرشان ، چه جراتی داشت. بچه هایش در تاریکی، روی لبه جدول ایستاده بودند. پایشان را بیرون می‌گذاشتند، ماشینهایی که تند‌تر از همیشه در حرکت بودند، هیچ دیدی به آنها نداشتند.نمی‌دانم چرا سرعتشان به ما که می رسید بیشتر می‌شد . محله‌ی ما، ورودی ناژوان است. ماشین‌ها ناگزیر باید از بین تجمع ما بگذرند. آنهم در شبی که فراخوان زده بودند .بی شک دیدن این همه زن و بچه، آنهم در تاریکی، بدون هیچ ترس و دلهره ای، تعجب و خشمشان را بیشتر می‌‌کرد.من که به اطرافیانم گفتم "خیالتون راحت، هیچ خبری نیست. می‌خوان مردم را بترسونند. این همه فراخوان دادند، کاری از پیش نبردند.
حالا که نقشه شون هم، تکراری شده.فراخوان بدند ، مردم ما بیشتر می ریزند توی خیابون و تجمع ها شلوغتر میشه."حرفهایم را پسر بچه ۷ ساله هم شنید انگار، که بلند رو به مادرش گفت "وای ما فکر کردیم امشب میان ، کجان پس."از حرفش خنده ام گرفت . بچه های کوچک ما هم ترس و هم دشمن را به سخره گرفته اند. .فرقی نمی کند چند ساله باشی. بین مردم مبعوث شده آدم ها قد می‌کشند و ترسهایشان به شجاعت تبدیل می شود. ما دیگر یک حسین فهمیده نداریم. هر شب، در خیابانهایمان ، حسین فهمیده‌هایی تربیت می شوند که در تاریخ، نامشان ثبت خواهد شد.
#سمیه_مصطفی‌پور #خرده_روایتundefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۵

۱۶:۰۶

تازه اوضاع خانه مثل اوضاع این دل بی صاحب شده است. به هم ریخته، در هم، شلخته. کارتون‌های چی توز و موز چسب خورده روی هم لمبر می‌اندازند، روزنامه‌ها پخش زمینند و پلاستیک‌های لواشی ، همین ها که بچگی چقدر دوست داشتیم حبابهای‌شان را بترکانیم، ولو شده‌اند روی تخت و میزها.
ربیع آمده. بهار ماه‌ها. تلویزیون آهنگ های شاد میگذارد، برنامه های کمدی دوباره از سر گرفته شده‌اند، مجری‌ها لباسهای رنگی رنگی به تن کرده‌اند.برای خرید موکت که میرویم، یا چوب پرده یا هر چه که خانه جدید نیاز دارد، محمد یکی یکی نوحه و روضه ها را اسکیپ میکند. می‌رسد به آهنگ مورد علاقه شش ماه پیش بچه ها. صدا که توی بلندگوهای ماشین می‌پیچد این دوتا فسقلی هم ذوق میکنند و ایستاده همصدا میشوند. پکر ‌میشوم. خودم را گوشه صندلی میچپانم. از عباهای و لباسهای مشکی‌ام هنوز هیچ‌کدام را جمع نکرده‌ام، هنوز روسری ها اگر نه سرتاسر ولی گلهاشان روی چمن های مشکی در هم گره خورده‌اند. به دلم گفته‌ام تا چهله خاکسپاری آقا سیاهپوش میمانم. هندزفری‌هایم را توی گوشم فشار میدهم و پلی لیست رسولی و هلالی و قربانی را بالا می‌آورم. راستش این حس آوارگی که در هر اسباب‌کشی به سراغم می‌آید شش ماه است، صدو هفتاد و چهار پنج روز است، که دست از سرم برنمی‌دارد. عکس‌ها را، صداها را، حرف‌ها را، دست خط‌ها را، همه را پلاستیک پیچ کرده و بسته‌ام و گوشه قلبم گذاشته‌ام.
باز هم چهله‌‌ای دیگری تمام شد. شاید بگردم و بهانه‌ای برای سیاه پوشیدن های دوباره‌ام پیدا کنم. شاید هم این حس رفتن یا ماندن و ندانم به کاری و سردرگمی حالا حالاها ولم نکند. اصلا من در حال حاضر امادگی ذوق و شوق و جنگولک بازی ندارم. اما به فرموده خود آقا، امید دارم. از داشتن خانه‌ای که در مسیر من ظهور کند مطمئنم. و میدانم دیر یا زود نشانی از خود به من میدهد تا با خیال راحت این اسباب روی دوش قلبم را ببرم و در خانه امن ولایت او قرار دهم و همه خاطراتم را به در و دیوارش بزنم. باشد که آرام شوم.
۲۷ مرداد ۱۴۰۵
#طیبه_براتی #امام_شهید #روایت
undefined مکتب روایت | @maktab_revayat undefined

۵

۱۶:۰۷