#بعثت_خوناول.#خبر
سر کلاس بودماز بچه ها یک آزمونک دو سوالی گرفته بودم و مشغول جمع کردن برگه ها بودمتلفنم زنگ خوردمعمولا سر کلاس جواب نمی دهماما حسی بهم گفت جواب بدهپشت خط یکیاز دوستان گفت: زدن امینگفتم: کجا؟گفت: جمهوریمی دانستم نباید به سمت صحنه اصابت رفتولی دل توی دلم نبود
به بچه ها گفتم: تمرین جزوه را حل کنید.
کلاس را به یکی از همکاران سپردم و با یکی دیگر سوار بر موتور به سمت خیابان جمهوری رفتم
شهر به هم ریخته بود و همه جا ترافیک بودخیابان های به سمت بیت را بسته بودندشدت انفجارها شیشه های بعضی مغازه ها را شکسته بودچند دقیقه ای ایستادیممدام در ذهنم این بود که بالاخره شروعکردآن هم یک شروع نمایشی خوب!
جوانی داد و میزد وگریه می کرد که برادرم اینجا کار می کندسعی کردم آرامش کنم که اینجوری چیزی نمیفهمیمنتظر باش
پیرزنی را با چادر خاکی و یک زنبیل بیرون آوردندبالهجه اصفهانی اش گفت: خونم تو همین کوچه اسهمهی شیشه ها شکست و چند تا آجر ریخت به دخترم زنگ زدم بیاد دنبالم...
کمکش کردیم بنشیندنترسیده بود و خیلی شجاع بود
بهم گفت: شما از آقا خبر دارید؟گفتم: نه مادر ، ولی خیالت راحت اینجا که نبودند
این را نگفتم که دلش را خوش کنماین را گفتم که خودم هم آرام شومکه باور کنم که آقا اینجا نبودند...






@marghoome
| محمدامین نوری
سر کلاس بودماز بچه ها یک آزمونک دو سوالی گرفته بودم و مشغول جمع کردن برگه ها بودمتلفنم زنگ خوردمعمولا سر کلاس جواب نمی دهماما حسی بهم گفت جواب بدهپشت خط یکیاز دوستان گفت: زدن امینگفتم: کجا؟گفت: جمهوریمی دانستم نباید به سمت صحنه اصابت رفتولی دل توی دلم نبود
به بچه ها گفتم: تمرین جزوه را حل کنید.
کلاس را به یکی از همکاران سپردم و با یکی دیگر سوار بر موتور به سمت خیابان جمهوری رفتم
شهر به هم ریخته بود و همه جا ترافیک بودخیابان های به سمت بیت را بسته بودندشدت انفجارها شیشه های بعضی مغازه ها را شکسته بودچند دقیقه ای ایستادیممدام در ذهنم این بود که بالاخره شروعکردآن هم یک شروع نمایشی خوب!
جوانی داد و میزد وگریه می کرد که برادرم اینجا کار می کندسعی کردم آرامش کنم که اینجوری چیزی نمیفهمیمنتظر باش
پیرزنی را با چادر خاکی و یک زنبیل بیرون آوردندبالهجه اصفهانی اش گفت: خونم تو همین کوچه اسهمهی شیشه ها شکست و چند تا آجر ریخت به دخترم زنگ زدم بیاد دنبالم...
کمکش کردیم بنشیندنترسیده بود و خیلی شجاع بود
بهم گفت: شما از آقا خبر دارید؟گفتم: نه مادر ، ولی خیالت راحت اینجا که نبودند
این را نگفتم که دلش را خوش کنماین را گفتم که خودم هم آرام شومکه باور کنم که آقا اینجا نبودند...
| محمدامین نوری
۲۱:۲۲
#بعثت_خون
دوم.#شبکه_خبر
ساعت ۳ صبح بود، یک ساعتی بود از تور برگشته بودیمبچه ها نیمه خواب و بیدار بودندهمه اضطراب داشتند ولی کسی هم نمیخواست باور کندسحری را خوردیمخبر قطعی را شنیده بودماما نمیدانستم چطور به بقیه بگم
فقط گفتم، بچهها هرچی شد ما ساعت ۶ پرقوت برمیگردیم سر تور
اما شد آنچه شدشبکه خبرخبر را خواند
نمیخواستم گریه کنمولی نمی شدبچه ها هر کدام گوشه ای ضجه می زدندسر تور بودیمراستش بعضی ها که رد می شدند، لبخند می زدند
یادم نمی آید در عمرم قبل از این، ترکیبی از غم، خشم و عزم برای مبارزه را تجربه کرده باشم
همیشه در دعاهایم از خدا خواسته بودممرگم در زعامت آقاسیدعلی خامنهای باشد
اما حالا...






@marghoome
| محمدامین نوری
دوم.#شبکه_خبر
ساعت ۳ صبح بود، یک ساعتی بود از تور برگشته بودیمبچه ها نیمه خواب و بیدار بودندهمه اضطراب داشتند ولی کسی هم نمیخواست باور کندسحری را خوردیمخبر قطعی را شنیده بودماما نمیدانستم چطور به بقیه بگم
فقط گفتم، بچهها هرچی شد ما ساعت ۶ پرقوت برمیگردیم سر تور
اما شد آنچه شدشبکه خبرخبر را خواند
نمیخواستم گریه کنمولی نمی شدبچه ها هر کدام گوشه ای ضجه می زدندسر تور بودیمراستش بعضی ها که رد می شدند، لبخند می زدند
یادم نمی آید در عمرم قبل از این، ترکیبی از غم، خشم و عزم برای مبارزه را تجربه کرده باشم
همیشه در دعاهایم از خدا خواسته بودممرگم در زعامت آقاسیدعلی خامنهای باشد
اما حالا...
| محمدامین نوری
۲۲:۲۲
#بعثت_خون
سوم.#بعثت_مردم
چند روزی از شهادت آقا گذشتهبدجوری درگیر جنگمنمی دانم حتی چند شنبه است؟نمیدانم چند شب است که خانه نرفتهام
اتفاقات سریع شده اندهنوز سردردهایی که از موج انفجار چند روز پیش ساختمان فرماندهی انتظامی ادامه دارد...
خبر شهادت همسایه طبقه چهارم رسیدهمعراج رفتم و قطعه ۴۲ ، اوضاع عجیبی بود
پیکر دو نفر از دوستانم را بعد از اصابت موشک به تور، جمع کرده امپیکر سوخته دو هموطن بیگناه را از خودروی سوخته شان خارج کردهام
نمی دانم خبر شهادت چند فرمانده و مسئول را شنیده ام
ولی حالا دیگر در خیابانها، خبری از اراذل و اوباش هجدهم و نوزدهم دی نیست
انگار بشارتی آسمانی به گوش همه رسیدهانگار جان های خفته، بیدار شده اندمردم،مردم
منی که مدام فرمایشات و نماهنگها و بریده سخنرانیهای آقا را گوش می کردمحالا هر فیلمی که از آقاست را سریع رد می کنمدلش را ندارم نگاه کنم
اما خوب یادم هستکه فرمود:مردم مبعوث می شوند
کنار تجمع مردم در چهارراه سبلان بودمکسی در میکروفون به مردم گفت:مردم! قرار ما تا روز پایان جنگ، هرشب همینجاگفت: مردم اگر ما کوتاهی نکرده بودیم و ۱۸ دی اینجا بودیماین ساختمان اداره مالیات آتش نمی گرفتاین سند کم کاری ماست..
و من حدود ۳۰ شب بود که مبهوت بعثت مردم بودم






@marghoome
| محمدامین نوری
سوم.#بعثت_مردم
چند روزی از شهادت آقا گذشتهبدجوری درگیر جنگمنمی دانم حتی چند شنبه است؟نمیدانم چند شب است که خانه نرفتهام
اتفاقات سریع شده اندهنوز سردردهایی که از موج انفجار چند روز پیش ساختمان فرماندهی انتظامی ادامه دارد...
خبر شهادت همسایه طبقه چهارم رسیدهمعراج رفتم و قطعه ۴۲ ، اوضاع عجیبی بود
پیکر دو نفر از دوستانم را بعد از اصابت موشک به تور، جمع کرده امپیکر سوخته دو هموطن بیگناه را از خودروی سوخته شان خارج کردهام
نمی دانم خبر شهادت چند فرمانده و مسئول را شنیده ام
ولی حالا دیگر در خیابانها، خبری از اراذل و اوباش هجدهم و نوزدهم دی نیست
انگار بشارتی آسمانی به گوش همه رسیدهانگار جان های خفته، بیدار شده اندمردم،مردم
منی که مدام فرمایشات و نماهنگها و بریده سخنرانیهای آقا را گوش می کردمحالا هر فیلمی که از آقاست را سریع رد می کنمدلش را ندارم نگاه کنم
اما خوب یادم هستکه فرمود:مردم مبعوث می شوند
کنار تجمع مردم در چهارراه سبلان بودمکسی در میکروفون به مردم گفت:مردم! قرار ما تا روز پایان جنگ، هرشب همینجاگفت: مردم اگر ما کوتاهی نکرده بودیم و ۱۸ دی اینجا بودیماین ساختمان اداره مالیات آتش نمی گرفتاین سند کم کاری ماست..
و من حدود ۳۰ شب بود که مبهوت بعثت مردم بودم
| محمدامین نوری
۰:۲۲
#بعثت_خون
چهارم.#بعثت_مردم
بعد از شروع جنگ و تعطیلی مدارسچند باری در مدرسه قرار گذاشتیم برای تشکیل گروه های مردمی کمک به جنگ
اما همان روزهای اول، چندین مرتبه اینترنشنال ملعون مشخصات مدرسه را اعلام کرد.مجبور شدیم، رفت و آمدهای به مدرسه را لغو کنیم.
حالا بعد از دو هفته، آمده بودم تا به مدرسه سر بزنم...هنوز داغ آقا، قلبم را می سوزاندهنوز داغم! و نمیفهمم چه بلای به سرم آمده
یادم آمد که برگههای بچه ها را سر کلاس جاگذاشتمبه کلاس رفتم تا برگه ها را بردارم
روبروی تختهی کلاس ایستادم،احتمالا همان موقع که از کلاس خارج شدم،همان موقع که روی کانال اطلاع رسانی مدرسه نوشتم که خانوادهها نگران بچه ها نباشند،همان موقع که بچه ها فهمیدند هدف حمله، خیابان جمهوری بوده است،
این ها رو روی تخته نوشته بودند.
چقدر دلم میخواست این بچهها این بار هم مستجاب الدعوه بودند.چقدر دلم میخواست زمان تنها یک ساعت قبل از نوشتن این جملات ایستاده بود.
روی صندلی کلاس نشستم،به آقا فکر کردم.این مدت، شاید این اولین فرصت خلوت با خودم بود.
به این فکر کردم که چرا انتخاب کرد، در این حالت و برهه شهید بشود؟به این فکر کردم که چقدر شهادت آقا و خانوادهشان، مردم را روشن کرد؟به اینکه اگر آقا روز آخر این جنگ تحمیلی شهید می شدند، شرایط چقدر با الان متفاوت بود؟
به این فکر فرو رفتم، که بعثت مردم، مرهون و مدیون بعثت خون رهبر شهیدم است
و مگر چقدر این بعثت مردم گرانبها بود که عزیزتر از جانم، حاضر شد خونبهایش باشد؟






@marghoome
| محمدامین نوری
چهارم.#بعثت_مردم
بعد از شروع جنگ و تعطیلی مدارسچند باری در مدرسه قرار گذاشتیم برای تشکیل گروه های مردمی کمک به جنگ
اما همان روزهای اول، چندین مرتبه اینترنشنال ملعون مشخصات مدرسه را اعلام کرد.مجبور شدیم، رفت و آمدهای به مدرسه را لغو کنیم.
حالا بعد از دو هفته، آمده بودم تا به مدرسه سر بزنم...هنوز داغ آقا، قلبم را می سوزاندهنوز داغم! و نمیفهمم چه بلای به سرم آمده
یادم آمد که برگههای بچه ها را سر کلاس جاگذاشتمبه کلاس رفتم تا برگه ها را بردارم
روبروی تختهی کلاس ایستادم،احتمالا همان موقع که از کلاس خارج شدم،همان موقع که روی کانال اطلاع رسانی مدرسه نوشتم که خانوادهها نگران بچه ها نباشند،همان موقع که بچه ها فهمیدند هدف حمله، خیابان جمهوری بوده است،
این ها رو روی تخته نوشته بودند.
چقدر دلم میخواست این بچهها این بار هم مستجاب الدعوه بودند.چقدر دلم میخواست زمان تنها یک ساعت قبل از نوشتن این جملات ایستاده بود.
روی صندلی کلاس نشستم،به آقا فکر کردم.این مدت، شاید این اولین فرصت خلوت با خودم بود.
به این فکر کردم که چرا انتخاب کرد، در این حالت و برهه شهید بشود؟به این فکر کردم که چقدر شهادت آقا و خانوادهشان، مردم را روشن کرد؟به اینکه اگر آقا روز آخر این جنگ تحمیلی شهید می شدند، شرایط چقدر با الان متفاوت بود؟
به این فکر فرو رفتم، که بعثت مردم، مرهون و مدیون بعثت خون رهبر شهیدم است
و مگر چقدر این بعثت مردم گرانبها بود که عزیزتر از جانم، حاضر شد خونبهایش باشد؟
| محمدامین نوری
۷:۳۸
#بعثت_خون
پنجم.#چهلم
امروز چهلم آقاست.تمام دیروز و دیشب را بیدار بودم
بعد از ساعت ۵:۳۲ ، پلک هایم کمی سنگین شد
قبل از اینکه خوابم ببرددوباره به خدا التماس کردمکه فقط چند ثانیه در خواب روی ماه #حضرت_ماه را ببینم
اما دریغ...
خبرها میگوید مردم دیشب خیابان انقلاب را ترک نکردند.دو روزی است، زمزمههایی از آتش بس می آید.
من از روز اول، برای این جنگ پایان متصور بودمو ایمان داشتم که وقتی رهبر شهیدم فرموده بودند اسراییل از درون فرو میپاشد، این جنگ و امثالش فقط ممکن است سرعت فروپاشی را بیشتر کنند
اما انگار دشمن بازهم در جنگ رسانهای پیروز شده است.دارد روایت تحقیر را جا می اندازدو روایت فتحمان را از ما میگیرد.
اما مردم، دیگر آن مردم سابق نیستندمردم حالا مبعوث شده اند!
اگر نگران آتش بس هستنداگر نگران جنگ هستنداگر نگران شیعیان لبنان هستندمطیع بی چو وچرای ولی خدا هم هستند
و صحنه را ترک نکرده اند...






@marghoome
| محمدامین نوری
پنجم.#چهلم
امروز چهلم آقاست.تمام دیروز و دیشب را بیدار بودم
بعد از ساعت ۵:۳۲ ، پلک هایم کمی سنگین شد
قبل از اینکه خوابم ببرددوباره به خدا التماس کردمکه فقط چند ثانیه در خواب روی ماه #حضرت_ماه را ببینم
اما دریغ...
خبرها میگوید مردم دیشب خیابان انقلاب را ترک نکردند.دو روزی است، زمزمههایی از آتش بس می آید.
من از روز اول، برای این جنگ پایان متصور بودمو ایمان داشتم که وقتی رهبر شهیدم فرموده بودند اسراییل از درون فرو میپاشد، این جنگ و امثالش فقط ممکن است سرعت فروپاشی را بیشتر کنند
اما انگار دشمن بازهم در جنگ رسانهای پیروز شده است.دارد روایت تحقیر را جا می اندازدو روایت فتحمان را از ما میگیرد.
اما مردم، دیگر آن مردم سابق نیستندمردم حالا مبعوث شده اند!
اگر نگران آتش بس هستنداگر نگران جنگ هستنداگر نگران شیعیان لبنان هستندمطیع بی چو وچرای ولی خدا هم هستند
و صحنه را ترک نکرده اند...
| محمدامین نوری
۱۵:۳۷
فحوای پیام مولایمان حضرت آیت الله سید مجتبی خامنهای اینگونه بود: جنگ، جنگ تا پیروزی چه در جنگ نظامی، چه در جنگ دیپلماسی به اذن حضرت حجت، ما پیروزیم.
۱۸:۰۹
تکلیف ما را مولایمان صراحتا تعیین فرمودند:
عرصهی جنگ نظامی، به جنگ دیپلماسی تغییر کرده استو ما مردم، باید کماکان خیابان را حفظ کنیم
خیابان با مامیدان دیپلماسی با سربازان نظام مقدس جمهوری اسلامی
عرصهی جنگ نظامی، به جنگ دیپلماسی تغییر کرده استو ما مردم، باید کماکان خیابان را حفظ کنیم
خیابان با مامیدان دیپلماسی با سربازان نظام مقدس جمهوری اسلامی
۱۸:۲۳
بسم الله قاصم الجبارین
ما داریم معجزهها و نصرت های الهی را بیش از همیشه به چشم می بینیماقتدار بی مثال جمهوری اسلامی را ببینید
هنوز مذاکرات شروع نشدهشروط ما محقق شده است.
برای پیروزی نهایی جنگ دیپلماسی دعا کنیدسوره نصر بخوانیدصدقه دهید...





@marghoome
| محمدامین نوری
ما داریم معجزهها و نصرت های الهی را بیش از همیشه به چشم می بینیماقتدار بی مثال جمهوری اسلامی را ببینید
هنوز مذاکرات شروع نشدهشروط ما محقق شده است.
برای پیروزی نهایی جنگ دیپلماسی دعا کنیدسوره نصر بخوانیدصدقه دهید...
| محمدامین نوری
۱۸:۲۲
اعوذبالله من الشیطان الرجیمبسم الله الرحمن الرحیم
وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا
و اگر بر طريقه راست پايدارى كنند، از آبى فراوان سيرابشان كنيم.
سورهی مبارکهی جن، آیهی شریفهی ۱۶
وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا
و اگر بر طريقه راست پايدارى كنند، از آبى فراوان سيرابشان كنيم.
سورهی مبارکهی جن، آیهی شریفهی ۱۶
۱۶:۴۰
بسم رب الشهداء
دو مرتبه بیشتر ندیده بودمشاولین بار، قلعه گنج کرمان بود و دفعه دوم، عید امسال در لبنان...
نخبه بود، تهران را رها کرده بودکنار مزار سید، خدمت به شیعیان را انتخاب کرده بود لبنان که دیدمش، قطعا او را مرا یادش نبود، ولی من شبانه روز دویدن های قلعه گنجاش را یادم بودخستگی های بعد از اردوی جهادی هایش را
این ایام نام شهدای معرکه را که می شنومبیش از پیش ایمان می آورم که شهادت اتفاقی نیست...
حمد و سورهای هدیه کنید به روح مطهر شهید محمد مهدی یگانه
دو مرتبه بیشتر ندیده بودمشاولین بار، قلعه گنج کرمان بود و دفعه دوم، عید امسال در لبنان...
نخبه بود، تهران را رها کرده بودکنار مزار سید، خدمت به شیعیان را انتخاب کرده بود لبنان که دیدمش، قطعا او را مرا یادش نبود، ولی من شبانه روز دویدن های قلعه گنجاش را یادم بودخستگی های بعد از اردوی جهادی هایش را
این ایام نام شهدای معرکه را که می شنومبیش از پیش ایمان می آورم که شهادت اتفاقی نیست...
حمد و سورهای هدیه کنید به روح مطهر شهید محمد مهدی یگانه
۱۴:۳۹
بسم رب الشهید
السلام علیک یا ودیعة الله...
هر وقت از ابتدای خیابان کشوردوست رد می شدم، آرام رو به بیت می ایستادمدر خیالم روی ماهش را می دیدم و سلام می دادمشنیده بودم مرحوم آیت الله بهاءالدینی اینطور، به آقا سلام می کردند،السلام علیک یا ودیعة الله..
جرأت نکرده بودم، به خیابان کشوردوست بیایمحتی روز چهلم هم، در خیابان جمهوری ماندم و جلوتر نیامدم.بالاخره باید می آمدم
انگار اینجا گمشدهامانگار هنوز زمان متوقف در ساعت ۹:۳۰ صبح روز ۹ اسفند مانده است.من نمیخواهم باور کنم،نمیخواهم ببینم.دلم میخواهد هنوز همان پیرزن اصفهانی را سر کوچه ببینم و از من بپرسد، آقا سالم اند؟و من با خیال راحت بگویم: بله حاج خانم، نگران نباشید
قرار بود، ما فدایی تو باشیم.قرار بود، در وصیت نامه هایمان از تو حلالیت بطلبیم...
قرار نبود کم کاری هایمان را به رخ مان بکشی!قرار نبود اینگونه ما را مضطر کنی
ما بیلیاقت بودیم...
من هیچ دلخوشی در دنیا ندارم،به جز هوای دیدن شما در لشگر حضرت حجت (عج)
ببخش و حلالمان کنیا مَن یُجیبُ المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
صلواتی به روح مطهر و ملکوتی شهید آیت الله سید علی خامنهای هدیه کنید.
#کشوردوست#دلتنگی





@marghoome
| محمدامین نوری
السلام علیک یا ودیعة الله...
هر وقت از ابتدای خیابان کشوردوست رد می شدم، آرام رو به بیت می ایستادمدر خیالم روی ماهش را می دیدم و سلام می دادمشنیده بودم مرحوم آیت الله بهاءالدینی اینطور، به آقا سلام می کردند،السلام علیک یا ودیعة الله..
جرأت نکرده بودم، به خیابان کشوردوست بیایمحتی روز چهلم هم، در خیابان جمهوری ماندم و جلوتر نیامدم.بالاخره باید می آمدم
انگار اینجا گمشدهامانگار هنوز زمان متوقف در ساعت ۹:۳۰ صبح روز ۹ اسفند مانده است.من نمیخواهم باور کنم،نمیخواهم ببینم.دلم میخواهد هنوز همان پیرزن اصفهانی را سر کوچه ببینم و از من بپرسد، آقا سالم اند؟و من با خیال راحت بگویم: بله حاج خانم، نگران نباشید
قرار بود، ما فدایی تو باشیم.قرار بود، در وصیت نامه هایمان از تو حلالیت بطلبیم...
قرار نبود کم کاری هایمان را به رخ مان بکشی!قرار نبود اینگونه ما را مضطر کنی
ما بیلیاقت بودیم...
من هیچ دلخوشی در دنیا ندارم،به جز هوای دیدن شما در لشگر حضرت حجت (عج)
ببخش و حلالمان کنیا مَن یُجیبُ المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
صلواتی به روح مطهر و ملکوتی شهید آیت الله سید علی خامنهای هدیه کنید.
#کشوردوست#دلتنگی
| محمدامین نوری
۲۳:۵۹
رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامشان اشاره کردند خلیج فارس موهبت الهی است،مدیریت آن نعمت خداوند است.و بحول الله آیندهی آن، بدون امریکاست...
اما ما برای این شکر عملی این نعمت بزرگ چه باید کنیم؟






@marghoome
| محمدامین نوری
اما ما برای این شکر عملی این نعمت بزرگ چه باید کنیم؟
| محمدامین نوری
۱۶:۲۳
بسم الله الرحمن الرحیمرسمنوشتن اینگونه ندارم
اما مظلومیت رهبر شهیدمان، هر روز بین افراطی ها و تفریطی ها بیشتر می شودو اگر ننویسیم و نگوییم، به زودی فرقههایشان را می سازند و تاویل و تفسیرهایشان را به نام رهبر شهید منتشر می کنند!!
آقای قاسمیان!چرا وقتی رهبر شهید در قید حیات بودند؟چرا وقتی شهید مصباح الهدی باقری را می دیدید؟چرا همان موقع ها این خاطرهی مگویتان را نگفتید؟؟
نکند منتظر بودید که دستشان از دنیا کوتاه بشود؟یا اصلش الان به ذهنتان رسید که یک گفتگوی قدیمی را آنطور که دوست دارید تقریر کنید؟
آقای قاسمیان!بارها امام شهیدمان فرموده بودند که من یک مطلب را از منابع مختلف مورد وثوق دریافت می کنم که گاهی یکی خبر ندارد که دیگری هم به من خبر می رساند؟چه شد که تصمیم گرفتید از رهبر شهیدمان هم عبور کنید؟آیا این نقل شما به معنی این نیست که حتی قول ولی فقیه هم برای شما حجت نیست؟چون نفوذ نظر رهبری را هم مغشوش می کرده است؟
العیاذبالله، این رسما عبور از ولایت فقیه بودو شما خوب می دانید چه گفتید!
به جای نقل خاطراتی که صحت و سقم آن وابستهی به خودتان است!بگویید که چه شد بعد از آنکه رهبر شهیدمان، عملیات عین الاسد را یوم الله خواندند، شما آن را عملیات فیک نامیدید؟بگویید چه شد شما بعد از نظر صریح رهبری برای حفظ شرایط حج، در عربستان آن هزینهی سنگین را به جمهوری اسلامی تحمیل کردید؟؟
راستی آقای به اصطلاح معلم قرآن!آیا این درست است که چندسال قبل، نظر شما این بود که اولویت ما مبارزه با صهیونیست نیست و باید با عربستان بجنگیم؟و استدلال تان این بود که یهود یخربون بیوتهم بایدیهم هستند؟؟
خدا عاقبت مان را به خیر کند...






@marghoome
| محمدامین نوری
اما مظلومیت رهبر شهیدمان، هر روز بین افراطی ها و تفریطی ها بیشتر می شودو اگر ننویسیم و نگوییم، به زودی فرقههایشان را می سازند و تاویل و تفسیرهایشان را به نام رهبر شهید منتشر می کنند!!
آقای قاسمیان!چرا وقتی رهبر شهید در قید حیات بودند؟چرا وقتی شهید مصباح الهدی باقری را می دیدید؟چرا همان موقع ها این خاطرهی مگویتان را نگفتید؟؟
نکند منتظر بودید که دستشان از دنیا کوتاه بشود؟یا اصلش الان به ذهنتان رسید که یک گفتگوی قدیمی را آنطور که دوست دارید تقریر کنید؟
آقای قاسمیان!بارها امام شهیدمان فرموده بودند که من یک مطلب را از منابع مختلف مورد وثوق دریافت می کنم که گاهی یکی خبر ندارد که دیگری هم به من خبر می رساند؟چه شد که تصمیم گرفتید از رهبر شهیدمان هم عبور کنید؟آیا این نقل شما به معنی این نیست که حتی قول ولی فقیه هم برای شما حجت نیست؟چون نفوذ نظر رهبری را هم مغشوش می کرده است؟
العیاذبالله، این رسما عبور از ولایت فقیه بودو شما خوب می دانید چه گفتید!
به جای نقل خاطراتی که صحت و سقم آن وابستهی به خودتان است!بگویید که چه شد بعد از آنکه رهبر شهیدمان، عملیات عین الاسد را یوم الله خواندند، شما آن را عملیات فیک نامیدید؟بگویید چه شد شما بعد از نظر صریح رهبری برای حفظ شرایط حج، در عربستان آن هزینهی سنگین را به جمهوری اسلامی تحمیل کردید؟؟
راستی آقای به اصطلاح معلم قرآن!آیا این درست است که چندسال قبل، نظر شما این بود که اولویت ما مبارزه با صهیونیست نیست و باید با عربستان بجنگیم؟و استدلال تان این بود که یهود یخربون بیوتهم بایدیهم هستند؟؟
خدا عاقبت مان را به خیر کند...
| محمدامین نوری
۱۹:۲۰
بسم رب الشهداء و الصدیقینشما مردم مسلمان هرگز در کار دین، سستی نکنید و از تباه دنیا اندوهناک نباشید زیرا که شما فاتح و پیروزمندترین مردم دنیا هستید، اگر در ایمان خود ثابت و استوار باشید.
فرازی از وصیتنامه شهید محمد نوریتاریخ شهادت: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱
صلواتی نثار روح مطهر شهدا، به ویژه امام شهیدمان هدیه کنید.






@marghoome
فرازی از وصیتنامه شهید محمد نوریتاریخ شهادت: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱
صلواتی نثار روح مطهر شهدا، به ویژه امام شهیدمان هدیه کنید.
۱۳:۰۴
منِ سنگدل
بین اقوام و آشنایان، به خصوص نزدیکترها، معروفم به آدم بی احساس!!در عالم رفاقت هم همینم...یادم هست، ۱:۲۰ که اتفاق افتادهمسرم خبرش را داد و گفت:بدبخت شدیم، حاجی شهید شدخودم را جمع و جور کردم و گفتم انتظار داشتی حاجی با مرگ طبیعی برود؟لابد خیلی توی ذوقش خورد، که نگذاشتم اشک صورتم را ببیند
بالگرد آقای رییس جمهور شهید که زمین خورد، با محمد هادی دفتر حسام بودمبچه های فارغ التحصیل هم تعدادی بودندمحمد هادی را فرستادم مقداری خوراکی بخرد و به بچه ها گفتم چیزی نیست، جمهوری اسلامی سخت تر از این ها را دیدبغضم را خوردم و حرف زدیم با هم...
منِ سنگدل اما، با دیدن شما آب می شدم، اینقدرها هم سنگدل نبودم که ندیدنتان را دوام بیاورمچند سالی بود که از اول اردیبهشت دلم شور میزد که امسال هم قسمت می شود روز معلم در حسینیه باشم یا نه؟من قند توی دلم آب می شد وقتی خبر می دادند که بیا...آه حسینیه!
می دیدمتان با چشم درونم، می شنیدمتان با همهی حواسم،چرا که اکسیر معجزه بخش سنگدلی هایم بودید..
منِ بی آبرو، با دیدن شما غرورم میشکست و با آب رو می شدم...
پینوشت: متن، حاشیه نگاری ام روز معلم ۱۴۰۲ است که در روزنامه وطن امروز منتشر شده اشت.
آن زمان که داشتم حاشیه نگاری دیدار را میکردم، هیچ وقت با خودم فکرم نمیکردم که یک دوازدهم اردیبهشتی میآید و من به جای نوشتن روزت مبارک مربی، باید بگویم دیدار به ظهور مربی ...






@marghoome
| محمدامین نوری
بین اقوام و آشنایان، به خصوص نزدیکترها، معروفم به آدم بی احساس!!در عالم رفاقت هم همینم...یادم هست، ۱:۲۰ که اتفاق افتادهمسرم خبرش را داد و گفت:بدبخت شدیم، حاجی شهید شدخودم را جمع و جور کردم و گفتم انتظار داشتی حاجی با مرگ طبیعی برود؟لابد خیلی توی ذوقش خورد، که نگذاشتم اشک صورتم را ببیند
بالگرد آقای رییس جمهور شهید که زمین خورد، با محمد هادی دفتر حسام بودمبچه های فارغ التحصیل هم تعدادی بودندمحمد هادی را فرستادم مقداری خوراکی بخرد و به بچه ها گفتم چیزی نیست، جمهوری اسلامی سخت تر از این ها را دیدبغضم را خوردم و حرف زدیم با هم...
منِ سنگدل اما، با دیدن شما آب می شدم، اینقدرها هم سنگدل نبودم که ندیدنتان را دوام بیاورمچند سالی بود که از اول اردیبهشت دلم شور میزد که امسال هم قسمت می شود روز معلم در حسینیه باشم یا نه؟من قند توی دلم آب می شد وقتی خبر می دادند که بیا...آه حسینیه!
می دیدمتان با چشم درونم، می شنیدمتان با همهی حواسم،چرا که اکسیر معجزه بخش سنگدلی هایم بودید..
منِ بی آبرو، با دیدن شما غرورم میشکست و با آب رو می شدم...
پینوشت: متن، حاشیه نگاری ام روز معلم ۱۴۰۲ است که در روزنامه وطن امروز منتشر شده اشت.
آن زمان که داشتم حاشیه نگاری دیدار را میکردم، هیچ وقت با خودم فکرم نمیکردم که یک دوازدهم اردیبهشتی میآید و من به جای نوشتن روزت مبارک مربی، باید بگویم دیدار به ظهور مربی ...
| محمدامین نوری
۱۸:۲۷
الله اکبر
دلمون برای سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء تنگ شده بود
دلمون برای سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء تنگ شده بود
۱۰:۱۸
السلام علیک یا ودیعة الله...
من دوباره آمدم پیشاتآمدم کشور دوستراستش، دیشب قبل از اینکه برسم خانهدر حسینیه خوابم برد.در خواب دیدم، در حسینیهای منتظر آمدنت نشستیم
وارد که شدی، اول به سمت صندلی رفتیعزیزی در خوابم بود که مثل محافظانات روبروی تو راه می آمداما ننشستی و به سمت جمعیت آمدی،داشتم بال در می آوردمرسیدم به دستان مبارکتسلام کردم و از روی قبا بوسهای بر بازوی ات زدماینقدر حلاوت داشت، که از شوشق از خواب پریدم
حتی خوابی همینقدر کوتاه هم بس است برای اینکه دلتنگی امرا چند برابر کند..
من دوباره آمدم کشور دوستآمدم کوچه صالحیروبروی در پارکینگ ایستادم وهای های به حال خودم گریه کردم...
#دلتنگی





@marghoome
| محمدامین نوری
من دوباره آمدم پیشاتآمدم کشور دوستراستش، دیشب قبل از اینکه برسم خانهدر حسینیه خوابم برد.در خواب دیدم، در حسینیهای منتظر آمدنت نشستیم
وارد که شدی، اول به سمت صندلی رفتیعزیزی در خوابم بود که مثل محافظانات روبروی تو راه می آمداما ننشستی و به سمت جمعیت آمدی،داشتم بال در می آوردمرسیدم به دستان مبارکتسلام کردم و از روی قبا بوسهای بر بازوی ات زدماینقدر حلاوت داشت، که از شوشق از خواب پریدم
حتی خوابی همینقدر کوتاه هم بس است برای اینکه دلتنگی امرا چند برابر کند..
من دوباره آمدم کشور دوستآمدم کوچه صالحیروبروی در پارکینگ ایستادم وهای های به حال خودم گریه کردم...
#دلتنگی
| محمدامین نوری
۲۲:۵۶
بازارسال شده از عقیق | عطیه نجاری
دیشب با یکی از دوستانم(حریر عادلی) در یکی از تجمعات میادین تهران بودیم.یک خانومی ما را بصورت خصوصی دعوت کردن به بازدید از پرچم متبرک امام حسین علیهالسلام که مستقیم از دفتر عتبه حسینی به ایران منتقل شده! قبلش گفتند این توفیق نصیب هرکسی نمیشود و شما برگزیده و انتخاب شده و دعوت شده هستید و …
بعد که پرچم را زیارت کردیم، از ما دعوت کردند در یک گروه که بقول خودشان دارند افراد کماطلاع و کمبصیرت را با معارف سیاسی و بصیرتی اسلام و دین آشنا میکنند عضو شویم!یعنی با قصد فریب ما از طریق تاثیرگذاری بر احساسمان، سعی کردند درخواست خودشان را به اجابت نزدیک کنند!دقیقا همان روشی که بهاییها و برخی فرقههای دیگر برای جذب آدمها استفاده میکنند؛
یعنی به مخاطبشان یک پاداش (در این مثال زیارت اختصاصی پرچم عتبه حسینی) میدهند تا او را در شرایط احساسی( احساس تعلق و قرابت به اباعبدالله و به دنبالش دلشکستگی و غلیان احساسات) قرار دهند و در همان شرایط احساسی از او میخواهند برای همراهی با آنها تصمیم بگیرد. و خب طبیعتا از نظر روانی هر تصمیمگیریای در شرایط احساسی، سهلتر است و البته ضریب خطا را هم بالا میبرد و چون همچنان احساسات در اوج غلیان هستند قسمت پیشپیشانی (جلویی)مغز که مرکز توجه و قضاوت است در پایینتر حد کارکردی خود قرار میگیرد و هر انسانی در شرایط غلیان احساس، به کمترین میزان توانایی برای تصمیم منطقی میرسد.
اخیرا در تجمعات باب دعوت به این گروهها و دستهجات به طرز عجیبی زیاد شده و برخی با نیت انقلابی رسما کار سیاسی یا حزبی میکنند.
جدا از اشاره به اینکه این کارها رسما سواستفاده از ذات خالصانه تجمعات و کار بسیار غیراخلاقیای است، حالا که برخی «امت مبعوث شده» را پیراهن عثمان کرده و هر زمان هرکس دعوت به اتحاد میکند وااسلاما سر میدهند، آیا این نقد را قبول میکنند که چرا از تجمعات همین امت مبعوثشده برای اغراض سیاسی جناحیشان استفاده میکنند؟
@atiyehnajari
بعد که پرچم را زیارت کردیم، از ما دعوت کردند در یک گروه که بقول خودشان دارند افراد کماطلاع و کمبصیرت را با معارف سیاسی و بصیرتی اسلام و دین آشنا میکنند عضو شویم!یعنی با قصد فریب ما از طریق تاثیرگذاری بر احساسمان، سعی کردند درخواست خودشان را به اجابت نزدیک کنند!دقیقا همان روشی که بهاییها و برخی فرقههای دیگر برای جذب آدمها استفاده میکنند؛
یعنی به مخاطبشان یک پاداش (در این مثال زیارت اختصاصی پرچم عتبه حسینی) میدهند تا او را در شرایط احساسی( احساس تعلق و قرابت به اباعبدالله و به دنبالش دلشکستگی و غلیان احساسات) قرار دهند و در همان شرایط احساسی از او میخواهند برای همراهی با آنها تصمیم بگیرد. و خب طبیعتا از نظر روانی هر تصمیمگیریای در شرایط احساسی، سهلتر است و البته ضریب خطا را هم بالا میبرد و چون همچنان احساسات در اوج غلیان هستند قسمت پیشپیشانی (جلویی)مغز که مرکز توجه و قضاوت است در پایینتر حد کارکردی خود قرار میگیرد و هر انسانی در شرایط غلیان احساس، به کمترین میزان توانایی برای تصمیم منطقی میرسد.
اخیرا در تجمعات باب دعوت به این گروهها و دستهجات به طرز عجیبی زیاد شده و برخی با نیت انقلابی رسما کار سیاسی یا حزبی میکنند.
جدا از اشاره به اینکه این کارها رسما سواستفاده از ذات خالصانه تجمعات و کار بسیار غیراخلاقیای است، حالا که برخی «امت مبعوث شده» را پیراهن عثمان کرده و هر زمان هرکس دعوت به اتحاد میکند وااسلاما سر میدهند، آیا این نقد را قبول میکنند که چرا از تجمعات همین امت مبعوثشده برای اغراض سیاسی جناحیشان استفاده میکنند؟
@atiyehnajari
۱۳:۰۳
اولحسام هماهنگی های سفر را انجام داده بود.با خانواده مشهد بودم، قرار شد چند ساعت بعد از برگشتن از مشهد، حرکت کنیم سمت فرودگاه امام خمینی (ره)...
حسام زنگ زد و گفت یکی از بچههای لبنان، مشهد بوده و مجبور شده زودتر برگردهچمدانش مانده مشهد، بیزحمت برو و با خودت بیار...خودم را به هتلی که حسام گفت رساندم،خانمی پایین آمد و یک چمدان را تحویلم داد.عربی و فارسی گفت: مصطفی همیشه میگه بچه های حشد ایران، وقتی کمک میخوای هستند، خدا خیرتون بده...
دوم.مصطفی را در فرودگاه بیروت دیدم،در همان نگاه اول پیش خودم گفتم، عجب شهید زندهای...ظاهرا بخش زیادی از زحمات سفر ما با او بوددو سه مرتبه دیدمشمهمترین دغدغه اش ، انجام دستورات سید بودمی گفت سید قبل از شهادتش دستور داد در فلان منطقه لبنان مدرسه بسازیم...
سوم.از منزل یک خانواده شهید بیرون آمدیم، به پیشنهاد دوستان لبنانی، در ضاحیه کنار خیابان در مقابل رستورانی نشستیم تا شام بخوریممصطفی با خودرویش خودش را رساند،عذرخواهی کرد که کارش زیاد بوده و پیش ما نیامدهقدری نشست و برای اینکه به کارش برسد، خودرویش را به یکی از رفقایش سپرد و با موتور یکی از دوستان لبنانی اش راهی شد.
دویست سیصد متر رفته بود که برگشت، مجددا سراغ ماشین رفت و قرآن جیبی اش را برداشت با خود بردهمین چندباری که دیدمش، متوجه شدم از قرآنش جدا نمی شد، عجیب مأنوس بود با قرآنش...
چهارم.امروز حسام گفت، شنیده که مصطفی از فرماندهان تیپ رضوان بودهمصطفی به معشوقش رسید...مثل همیشه ما ماندیم و غرورهای کاذبمان...
شادی روح مطهر شهید احمد المصری صلواتی هدیه کنید
#بایدشهیدشد





@marghoome
| محمدامین نوری
حسام زنگ زد و گفت یکی از بچههای لبنان، مشهد بوده و مجبور شده زودتر برگردهچمدانش مانده مشهد، بیزحمت برو و با خودت بیار...خودم را به هتلی که حسام گفت رساندم،خانمی پایین آمد و یک چمدان را تحویلم داد.عربی و فارسی گفت: مصطفی همیشه میگه بچه های حشد ایران، وقتی کمک میخوای هستند، خدا خیرتون بده...
دوم.مصطفی را در فرودگاه بیروت دیدم،در همان نگاه اول پیش خودم گفتم، عجب شهید زندهای...ظاهرا بخش زیادی از زحمات سفر ما با او بوددو سه مرتبه دیدمشمهمترین دغدغه اش ، انجام دستورات سید بودمی گفت سید قبل از شهادتش دستور داد در فلان منطقه لبنان مدرسه بسازیم...
سوم.از منزل یک خانواده شهید بیرون آمدیم، به پیشنهاد دوستان لبنانی، در ضاحیه کنار خیابان در مقابل رستورانی نشستیم تا شام بخوریممصطفی با خودرویش خودش را رساند،عذرخواهی کرد که کارش زیاد بوده و پیش ما نیامدهقدری نشست و برای اینکه به کارش برسد، خودرویش را به یکی از رفقایش سپرد و با موتور یکی از دوستان لبنانی اش راهی شد.
دویست سیصد متر رفته بود که برگشت، مجددا سراغ ماشین رفت و قرآن جیبی اش را برداشت با خود بردهمین چندباری که دیدمش، متوجه شدم از قرآنش جدا نمی شد، عجیب مأنوس بود با قرآنش...
چهارم.امروز حسام گفت، شنیده که مصطفی از فرماندهان تیپ رضوان بودهمصطفی به معشوقش رسید...مثل همیشه ما ماندیم و غرورهای کاذبمان...
شادی روح مطهر شهید احمد المصری صلواتی هدیه کنید
#بایدشهیدشد
| محمدامین نوری
۲۳:۱۳
بازارسال شده از کانال حسام الدّین براتی
این هم عکس شهید عزیز ما مصطفی که حزب الله لبنان منتشر کردهالان برام فرستادن...خوشا به سعادتشرفقای مصطفی در بهشت بیش از رفقایش روی زمین بودند.
@he_barati
@he_barati
۲۳:۱۷