در پیام نوروزی مقام معظم رهبری، یک برش تاریخی برای چندمین بار در فرمایشات ایشان مثال زده شد، وقایع سال ۶۰
توجهم جلب شد که وقایع سال ۶۰ را از روی تقویم مرور کنم:
۳۱ خرداد. شهادت مصطفی چمران
۱ تیر. عزل بنیصدر
۶ تیر. ترور نافرجام آیتالله سید علی خامنهای در مسجد ابوذر تهران
۷ تیر- انفجار در محل حزب جمهوری اسلامی در تهران و شهادت سید محمد حسینی بهشتی رئیس دیوان عالی کشور و بیش از ۷۰ نفر دیگر.
۱۴ مرداد- ترور سید حسن آیت نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی و عضو مجلس خبرگان قانون اساسی.
۸ شهریور- انفجار در ساختمان نخستوزیری ایران و شهادت محمدعلی رجائی رئیس جمهور و محمدجواد باهنر نخستوزیر وقت جمهوری اسلامی ایران.
۱۴ شهریور- ترور علی قدوسی، دادستان کل انقلاب اسلامی.
۲۰ شهریور - ترور سید اسدالله مدنی روحانی مجتهد شیعه و امام جمعه وقت تبریز.
۷ مهر- ترور سید عبدالکریم هاشمی نژاد روحانی سخنران و نویسنده شیعه.
۷ مهر- سقوط هواپیمای سی۱۳۰ در ایران و شهادت چندین فرمانده ارشد نظامی ایرانی از جمله جواد فکوری و محمد جهانآرا.
۲۰ آذر- ترور سید عبدالحسین دستغیب مجتهد شیعه و امام جمعه شیراز.
️ شباهت شهادتهای متعدد در سال ۱۳۶۰ و ۱۴۰۳، شاید منظور مستقیم حضرت آقاست،اما وقتی یاد خطبه عربی نماز جمعه نصر افتادم که دقیقا همین مقایسه را انجام داده بودند و نوید نصرت الهی را داده بودند، با خودم گفتم پس باید نصرتهای الهی در سال ۶۱ را هم مرور کرد
پس به سراغ وقایع سال ۶۱ رفتم:
۳ خرداد. آزادسازی و فتح خرمشهر، با اسارت ۱۹هزار نیروی عراق.
۱۸ بهمن. آغاز عملیات والفجر مقدماتی برای دستیابی به شهر العماره عراقو عملا تغییر وضعیت جنگ و ورود به کامل به خاک عراق، تا جایی که اولین قطعنامههای سازمان ملل برای پایان جنگ مطرح شد...
بنابرایندرست بعد از سالی که بزرگترین ضربات مهلک بر ایران وارد شد و همه تصور میکردند این انقلاب و نظام رمقی برای ادامه ندارد، با همت مردم و اخلاص انقلابیون، در سال بعد بزرگترین فتح و پیروزیها برای ایران اسلامی محقق شد.
یک تحلیل واضح میگوید، دردها و سختیهای سال ۱۳۶۰ مختص ایران بود و دردهای سال ۱۴۰۳ به وسعت جبهه مقاومت. و البته فتحالفتوح سال ۱۳۶۱ مختص ایران بود و انشاءالله فتحالفتوح ۱۴۰۴ به وسعت جبهه مقاومت خواهد بوداگر سیره رزمندگان و شهدای سال ۶۰ را فراموش نکنیم...






@marghoome
| محمدامین نوری
| محمدامین نوری
۰:۳۹
| محمدامین نوری
۱۱:۰۴
.بسم رب الشُّهداء...به بهانه سالگرد شهادتش...
بچه تر بودم، کلاس سوم یا چهارم دبستانمدرسهی شاهد درس میخواندم و چندتا از همکلاسیهایم فرزند شهید بودند.هفتهی دفاع مقدس، شدم مسئول نمایشگاه!با یکی دو تا از بچههای کلاس، هر چه در اتاق پرورشی بود که به درد میخورد را بیرون آوردیم و راهرو را تزئین کردیم.چفیه، تور استتار کوچک، چند پوکه توپ تانک و....
از بچههای شهدا خواستیم که قاب عکسی از پدرشان را برای نمایشگاه بیاورند.خانم حسینی، معلم پرورشیمان بود، خط خوبی داشتندروی کاغذ، اسامی شهدا را نوشتند و ما زیر هر عکس اسم شهید را گذاشتیم.
نمایشگاه که حاضر شد، عکس عمو محمد را هم به مدرسه بردم، اما راستش خجالت کشیدم که اسمش را هم زیر عکس بگذارم.بچهها میپرسیدند :این عکس پدر کیست؟می گفتم: هیچکس!، عکس یک شهید بود که از خانه آوردم.
همین بهانهای شد که آرام آرام عکسهای عموها و داییهای شهید دیگر هم به نمایشگاه اضافه شود.همهی عکس ها اسم داشتند به جز یکی!
هر روز یک نوار از آهنگران را با یکی از این ضبط های دو کاستهی سونی در نمایشگاه پخش می کردم از عمو هم معذرت خواهی می کردم که اسمشان را زیر عکس ننوشتم
روز آخر نمایشگاه، عمهام با مادرم تماس گرفته بود که دیشب خواب محمد را دیدم و یک شلوار سبزرنگ سپاه به من داد و گفت این را از طرف من بده به محمد امین!وقتی این را برایم تعریف کردند، در عالم کودکی انگار دنیا را به من داده باشند.مطمئن بودم به خاطر عذرخواهی هاست.شاید هم جایزهی نمایشگاه هفته دفاع مقدس بود
از همان بچگی، کارهای مهم زندگیام را با او در میان می گذارمبا او درددل میکنم،حرف میزنم و مطمئنم هوای من را دارد...
در دنیای معلمی، مطمئنم هنری ندارمولی تمام تلاشم را میکنم که دانش آموزانم با شهدا دوست باشندباشهدا زندگی کنند، و یادبگیرند شهید باشند..
بر من منت بگذارید و شهید محمد را صلواتی مهمان کنید.
#بایدشهیدشد#مدرسه






@marghoome
| محمدامین نوری
بچه تر بودم، کلاس سوم یا چهارم دبستانمدرسهی شاهد درس میخواندم و چندتا از همکلاسیهایم فرزند شهید بودند.هفتهی دفاع مقدس، شدم مسئول نمایشگاه!با یکی دو تا از بچههای کلاس، هر چه در اتاق پرورشی بود که به درد میخورد را بیرون آوردیم و راهرو را تزئین کردیم.چفیه، تور استتار کوچک، چند پوکه توپ تانک و....
از بچههای شهدا خواستیم که قاب عکسی از پدرشان را برای نمایشگاه بیاورند.خانم حسینی، معلم پرورشیمان بود، خط خوبی داشتندروی کاغذ، اسامی شهدا را نوشتند و ما زیر هر عکس اسم شهید را گذاشتیم.
نمایشگاه که حاضر شد، عکس عمو محمد را هم به مدرسه بردم، اما راستش خجالت کشیدم که اسمش را هم زیر عکس بگذارم.بچهها میپرسیدند :این عکس پدر کیست؟می گفتم: هیچکس!، عکس یک شهید بود که از خانه آوردم.
همین بهانهای شد که آرام آرام عکسهای عموها و داییهای شهید دیگر هم به نمایشگاه اضافه شود.همهی عکس ها اسم داشتند به جز یکی!
هر روز یک نوار از آهنگران را با یکی از این ضبط های دو کاستهی سونی در نمایشگاه پخش می کردم از عمو هم معذرت خواهی می کردم که اسمشان را زیر عکس ننوشتم
روز آخر نمایشگاه، عمهام با مادرم تماس گرفته بود که دیشب خواب محمد را دیدم و یک شلوار سبزرنگ سپاه به من داد و گفت این را از طرف من بده به محمد امین!وقتی این را برایم تعریف کردند، در عالم کودکی انگار دنیا را به من داده باشند.مطمئن بودم به خاطر عذرخواهی هاست.شاید هم جایزهی نمایشگاه هفته دفاع مقدس بود
از همان بچگی، کارهای مهم زندگیام را با او در میان می گذارمبا او درددل میکنم،حرف میزنم و مطمئنم هوای من را دارد...
در دنیای معلمی، مطمئنم هنری ندارمولی تمام تلاشم را میکنم که دانش آموزانم با شهدا دوست باشندباشهدا زندگی کنند، و یادبگیرند شهید باشند..
بر من منت بگذارید و شهید محمد را صلواتی مهمان کنید.
#بایدشهیدشد#مدرسه
| محمدامین نوری
۸:۲۷
بسم رب النور
چهارشنبه آخرین روز کلاسهای مدرسه بود،چند تایی از بچهها متوجه شدند توفیق زیارت آقا را پیدا کردهام.یکی شان گفت: خوش به حالتون، حتما آقا خیلی شما رو دوست دارد!دیگری میگفت: اگر یک دلیل داشته باشم که بعداً معلم شوم، همین دیدار آقاست...
شروع صحبتهای حضرت آقا با عرض ارادت بود!فرمودند: «*مایلم با تشکیل این جلسه و حرفهایی که زده میشود، قدردانی خودم و ارادت خودم به جامعه ی معلمان را به این وسیله ابراز کنم.*»جملات آقا به اینجا که رسید، شانههای معلمی که جلویم نشسته بود، شروع به تکان خوردن کرد.
نمیدانم اشک شوق دیدار آقا بود یا اشک خجالت از این فرمایششان.
حسینیه در سکوت کامل بود و فرمایشات آقا ادامه داشت: « همهی دستگاههای کشور وظیفه دارند معلم را گرامی بدارند. این مسئلهی کوچکی نیست، این تعارف نیست، باید این گرامیداشت به نحوی باشد که در افکار عمومی علاقهی به معلم و چهره نگاری معلم آنچنان باشد که جذاب باشد .»
یاد بچههای مدرسه افتادم که به قول خودشان معلمشان را به خاطر توفیق دیدار آقا بیشتر تحویل میگرفتند.انگار آقا خودشان اولین مخاطب فرمایشاتشان بودند و بدون تعارف برای تکریم مقام معلم، پای کار آمده بودند.
حالا دیگر همه جمع احساس افتخار میکردند، احساس غرور داشتند و از سر شوق تکبیر میگفتند. چند نفری دست نوشتههایشان را بالا گرفته بودند.
نگاهم به معلم جوانی افتاد که یک کتاب با عکس شهید جمهور عزیز را به دست گرفته بود، در همین حال آقا میفرمودند: « همچنان که ما درباره مثلاً یک شهید یک کتاب تولید میکنیم که وقتی انسان میخواند عاشق آن شهید میشود، کتاب درباره ی رفتار یک معلم، مثلاً یک رمان تولید کنیم، که وقتی انسان آن کتاب را خواند عاشق معلم شود .»دیگر مطمئن شدم که آقا عزم خود را جزم کرده اند که معلمی در قلهی جایگاه اجتماعی نسل جدید قرار گیرد. با دیدن عکس شهید رئیسی، هر چه فکر کردم جز یکی دو عنوان، کتاب دیگری از زندگینامهی شهدای معلم به ذهنم نیامد که برای مخاطب نوجوان مناسب باشد.
ناخودآگاه یاد معلم شهید، محمد عبدی افتادم و میان فرمایشات آقا، چقدر شرمنده اش شدم که از او و دیگر معلمان قهرمان، برای دانشآموزانم، آن طور که باید و شاید نگفته ام.از اینکه شهید محمد همیشه مربی بود و آخرین درسش را با خون خود به روی تخته ی کلاس دنیا نوشت:معلم کیست؟ شمع راه بیداران
نوید رویش سبز سپیداران
پ.ن : بیتی از سرود همخوانی دیدار معلمان
#معلم#بایدشهیدشد





@marghoome
| محمدامین نوری
چهارشنبه آخرین روز کلاسهای مدرسه بود،چند تایی از بچهها متوجه شدند توفیق زیارت آقا را پیدا کردهام.یکی شان گفت: خوش به حالتون، حتما آقا خیلی شما رو دوست دارد!دیگری میگفت: اگر یک دلیل داشته باشم که بعداً معلم شوم، همین دیدار آقاست...
شروع صحبتهای حضرت آقا با عرض ارادت بود!فرمودند: «*مایلم با تشکیل این جلسه و حرفهایی که زده میشود، قدردانی خودم و ارادت خودم به جامعه ی معلمان را به این وسیله ابراز کنم.*»جملات آقا به اینجا که رسید، شانههای معلمی که جلویم نشسته بود، شروع به تکان خوردن کرد.
نمیدانم اشک شوق دیدار آقا بود یا اشک خجالت از این فرمایششان.
حسینیه در سکوت کامل بود و فرمایشات آقا ادامه داشت: « همهی دستگاههای کشور وظیفه دارند معلم را گرامی بدارند. این مسئلهی کوچکی نیست، این تعارف نیست، باید این گرامیداشت به نحوی باشد که در افکار عمومی علاقهی به معلم و چهره نگاری معلم آنچنان باشد که جذاب باشد .»
یاد بچههای مدرسه افتادم که به قول خودشان معلمشان را به خاطر توفیق دیدار آقا بیشتر تحویل میگرفتند.انگار آقا خودشان اولین مخاطب فرمایشاتشان بودند و بدون تعارف برای تکریم مقام معلم، پای کار آمده بودند.
حالا دیگر همه جمع احساس افتخار میکردند، احساس غرور داشتند و از سر شوق تکبیر میگفتند. چند نفری دست نوشتههایشان را بالا گرفته بودند.
نگاهم به معلم جوانی افتاد که یک کتاب با عکس شهید جمهور عزیز را به دست گرفته بود، در همین حال آقا میفرمودند: « همچنان که ما درباره مثلاً یک شهید یک کتاب تولید میکنیم که وقتی انسان میخواند عاشق آن شهید میشود، کتاب درباره ی رفتار یک معلم، مثلاً یک رمان تولید کنیم، که وقتی انسان آن کتاب را خواند عاشق معلم شود .»دیگر مطمئن شدم که آقا عزم خود را جزم کرده اند که معلمی در قلهی جایگاه اجتماعی نسل جدید قرار گیرد. با دیدن عکس شهید رئیسی، هر چه فکر کردم جز یکی دو عنوان، کتاب دیگری از زندگینامهی شهدای معلم به ذهنم نیامد که برای مخاطب نوجوان مناسب باشد.
ناخودآگاه یاد معلم شهید، محمد عبدی افتادم و میان فرمایشات آقا، چقدر شرمنده اش شدم که از او و دیگر معلمان قهرمان، برای دانشآموزانم، آن طور که باید و شاید نگفته ام.از اینکه شهید محمد همیشه مربی بود و آخرین درسش را با خون خود به روی تخته ی کلاس دنیا نوشت:معلم کیست؟ شمع راه بیداران
نوید رویش سبز سپیداران
پ.ن : بیتی از سرود همخوانی دیدار معلمان
#معلم#بایدشهیدشد
| محمدامین نوری
۲۱:۰۰
مقام معظم رهبری ۱۴ خرداد فرمودند:انسان باورش نمیآمد که اینها {رژیم صهیونیستی} اینجور طرح های جنایتآمیزی داشته باشند. ببینید، اینها یک بمب میانداختند و یک خانه یا دو خانه خراب میشد،مثلاً ده نفر یا پانزده نفر شهید میشدند؛دیدند نه، این کم است؛/
حالا چه کار میکنند؟
حالا یک مرکزی را درست میکنند به عنوان «تقسیم غذا» ــ چون موادّ غذائی که وارد غزّه نمیشود ــ مردم هجوم میبرند برای اینکه از آنجا غذا بگیرند و اینها با یک مسلسل، ده برابر آن چیزی را که با بمب از بین میبردند از بین میبرند!
*کشتن مردم برایشان گران تمام میشد،
ارزانش کردند؛باید بمب مصرف میکردند،حالا گلوله مصرف میکنند.
این حیرتانگیز است؛ واقعاً این جنایت انسان را متحیّر میکند که انسان چقدر ممکن است پست و خبیث و شقی و شریر باشد که بتواند یک چنین کاری را بکند!
#فلسطین#بایدشهیدشد
| محمدامین نوری
۱۰:۱۰
۱۰:۱۰
بسم رب مولانا المهدی (عج)



ظهر عاشورای ۱۴۴۷ است،نماز ظهر را خوانده ام و پای منبر نشسته اماما انگار قلبم، هنوز در تصاویر دیشب مانده است.تمام دیشب را بیدار بودم، مدام فیلم های ورود حضرت ماه را میدیدم،اشک میریختم،میخندیدم،روضه گوش میکردم،سینه میزدم،میخندیدم!!
کارجنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی🥹
نماز صبحم را خواندم، سعی کردم کمی بخوابماما پشت سر هم، خواب می دیدم و از خواب می پریدم...شیرینیِ قابِ تصاویرِ حسینیهی امام خمینی (ره)، خوابم را هم شیرین کرده بود.
سالهاست در روضهها، ماجرای خیمهی اصحاب در شب عاشورا را شنیدهام.حس میکنم شاید ذرهای از شیرینیِ آن شب اصحاب را ما هم چشیدیم.
حس میکنم این محرم و این عاشورا، مرحلهی مهمی از بیعت ما با امام عصر ارواحنا فداه بود.
والله، این خیمه در امتداد همان خیمهی سیدالشهداء است.والله میزان اطاعت ما از نائب حضرت حجت، سنجهی میزان تبعیت ما از امام است .
حس میکنم هیچ وقت به اندازهی محرم امسال، به ظهور نزدیک نبودیم.درست مثل ۱۲ روز دفاع مقدس اخیر که هیچ وقت به این اندازه، به شهادت نزدیک نبودیم






تکلیف امروز روشن است، یا در حرم جمهوری اسلامی و در کنار نائب الحجه می جنگیمیا...
به قول شهید نصرالله:خدایا تمام عمر ما را بگیر و بر عمر امام خامنهای بیفزا.
#بایدشهیدشد#محرم#عاشورا#نائبالامام







@marghoome
| محمدامین نوری
کارجنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی🥹
نماز صبحم را خواندم، سعی کردم کمی بخوابماما پشت سر هم، خواب می دیدم و از خواب می پریدم...شیرینیِ قابِ تصاویرِ حسینیهی امام خمینی (ره)، خوابم را هم شیرین کرده بود.
سالهاست در روضهها، ماجرای خیمهی اصحاب در شب عاشورا را شنیدهام.حس میکنم شاید ذرهای از شیرینیِ آن شب اصحاب را ما هم چشیدیم.
حس میکنم این محرم و این عاشورا، مرحلهی مهمی از بیعت ما با امام عصر ارواحنا فداه بود.
والله، این خیمه در امتداد همان خیمهی سیدالشهداء است.والله میزان اطاعت ما از نائب حضرت حجت، سنجهی میزان تبعیت ما از امام است .
حس میکنم هیچ وقت به اندازهی محرم امسال، به ظهور نزدیک نبودیم.درست مثل ۱۲ روز دفاع مقدس اخیر که هیچ وقت به این اندازه، به شهادت نزدیک نبودیم
به قول شهید نصرالله:خدایا تمام عمر ما را بگیر و بر عمر امام خامنهای بیفزا.
#بایدشهیدشد#محرم#عاشورا#نائبالامام
| محمدامین نوری
۱۱:۳۷
بسم الله...
#شاهنامه#فردوسی#حکمت
| محمدامین نوری
۲۱:۰۱
بسم الله...
خرده روایت (۱)#روزسیزدهم
میگفت: کنار خیابان ایستاده بودیم.دو شبی بود که جریانات آرام شده بودو تردد مردم زیاد شده بود.جوانی به سمتم آمد،کارتش را در آورد و گفت آقا من پرستارم، تو رو خدا مردم رو با ساچمه می زنیددقت کنید توی قفسهی سینهشون نخورهدیشب یکی رو آورده بودند بیمارستان ماریه اش سوراخ شده بود، هر کاری کردیم زنده نموند...
دست کردم روی جلیقه و یکی از فشنگ های ساچمه را نشانش دادم و گفتم، این ساچمه ها همه پلاستیکیاندبا این فاصلهای که شلیک میشه و لباسهای گرم مردم، این ساچمه توی ریه نمیره ها!!
با تعجب گفت، اونی که ما بیرون کشیدیم ساچمه فلزی بود
خندیدم و پانسمان پای خودم رو نشونش دادمگفتم دیشب یکی از همین ساچمه ها رو از پای خودم در آوردنداز توی جمعیت شلیک می شدبه ما هم زدند...
#مرقومه#اغتشاشات ۱۴۰۴





@marghoome
| محمدامین نوری
خرده روایت (۱)#روزسیزدهم
میگفت: کنار خیابان ایستاده بودیم.دو شبی بود که جریانات آرام شده بودو تردد مردم زیاد شده بود.جوانی به سمتم آمد،کارتش را در آورد و گفت آقا من پرستارم، تو رو خدا مردم رو با ساچمه می زنیددقت کنید توی قفسهی سینهشون نخورهدیشب یکی رو آورده بودند بیمارستان ماریه اش سوراخ شده بود، هر کاری کردیم زنده نموند...
دست کردم روی جلیقه و یکی از فشنگ های ساچمه را نشانش دادم و گفتم، این ساچمه ها همه پلاستیکیاندبا این فاصلهای که شلیک میشه و لباسهای گرم مردم، این ساچمه توی ریه نمیره ها!!
با تعجب گفت، اونی که ما بیرون کشیدیم ساچمه فلزی بود
خندیدم و پانسمان پای خودم رو نشونش دادمگفتم دیشب یکی از همین ساچمه ها رو از پای خودم در آوردنداز توی جمعیت شلیک می شدبه ما هم زدند...
#مرقومه#اغتشاشات ۱۴۰۴
| محمدامین نوری
۱۵:۴۲
بسم الله...
خرده روایت (۲)#روزسیزدهم
می گفت: یکشنبه عصر با دختر پنج سالهام از خانه زدیم بیرونچند روزی بود که از ترس، از خانه بیرون نیامده بودمرسیدیم سر چهارراه نزدیک خانه، دخترم حسابی از فضا ترسیده بود و می گفت مامان اینها ما رو نکشند!دل رو زدم به دریا، رفتم سمت یکی از امنیتی هایی که لباس نظامی داشتگفتم آقا شما که با ما کاری ندارید و آدم بدها رو می کشید دیگه؟؟مرد لبخندی به دخترم زد و به من گفت: این تفنگ ها اصلا برای کشتن نیستاینا برای ترسوندن آدم دزدهاست
نشست جلوی دخترم و اسم و سناش را پرسید، تلفن همراهش را در آورد و عکس دو تا دخترش را نشان داد و گفت: اینا دخترهای من انداین فاطمه است،هم سن توئه اون یکی هم زینب، دوسالشهمن اینجام که آدم بدها نیان نزدیک خونهی شماچقدر کار خوبی کردی که اومدی باهام حرف زدی
یک شکلات از جیبش درآورد، به من گفت اجازه هست بدمش به پناه خانمگفتم ممنونم..
به پناه گفت با هم یه عکس بگیریم، به دخترهام نشون بدم؟از من هم اجازه گرفت و با پناه سلفی انداخت
به من گفت، ضدانقلاب فراخوان داده برای ساعت ۸ شب، ببخشید که مجبورید زودتر برید خونه...
#مرقومه#اغتشاشات ۱۴۰۴






@marghoome
| محمدامین نوری
خرده روایت (۲)#روزسیزدهم
می گفت: یکشنبه عصر با دختر پنج سالهام از خانه زدیم بیرونچند روزی بود که از ترس، از خانه بیرون نیامده بودمرسیدیم سر چهارراه نزدیک خانه، دخترم حسابی از فضا ترسیده بود و می گفت مامان اینها ما رو نکشند!دل رو زدم به دریا، رفتم سمت یکی از امنیتی هایی که لباس نظامی داشتگفتم آقا شما که با ما کاری ندارید و آدم بدها رو می کشید دیگه؟؟مرد لبخندی به دخترم زد و به من گفت: این تفنگ ها اصلا برای کشتن نیستاینا برای ترسوندن آدم دزدهاست
نشست جلوی دخترم و اسم و سناش را پرسید، تلفن همراهش را در آورد و عکس دو تا دخترش را نشان داد و گفت: اینا دخترهای من انداین فاطمه است،هم سن توئه اون یکی هم زینب، دوسالشهمن اینجام که آدم بدها نیان نزدیک خونهی شماچقدر کار خوبی کردی که اومدی باهام حرف زدی
یک شکلات از جیبش درآورد، به من گفت اجازه هست بدمش به پناه خانمگفتم ممنونم..
به پناه گفت با هم یه عکس بگیریم، به دخترهام نشون بدم؟از من هم اجازه گرفت و با پناه سلفی انداخت
به من گفت، ضدانقلاب فراخوان داده برای ساعت ۸ شب، ببخشید که مجبورید زودتر برید خونه...
#مرقومه#اغتشاشات ۱۴۰۴
| محمدامین نوری
۱۶:۰۳
بسم الله...
خرده روایت (۳)#روزسیزدهم
می گفت:درگیری بالا گرفته بود، در کمتر از ۴۰ دقیقه یک خیابان بزرگ مملو از آتش شده بود،دو موتور سوار رهگذر را تا سرحد مرگ زده بودند و رهایشان کرده بودند.مجبور بودیم برای متفرق کردن جمعیت از گاز اشک آور استفاده کنیم.به جلوی جمعیت رفتم و فریاد میزدم که متفرق بشوند، گاز اشک آور اشک های خودم را هم جاری کرده بود.ناگهان پشت سرم صدایی شنیدم.پیش خودم فکر کردم کارم تمام است و از پشت سر به من حمله ور شدند.نگاه کردم، خانمی با صورتی پر از اشک به سمتم می آمدفریاد زدم، نیا خانم اینجا گاز اشک آور زدند.جلوتر آمد و گفت، پسرم از خانه بیرون رفتههر چه می گردم نیست...گفتم برو خانه، بر میگردهاما گوشش بدهکار نبود، به سرعت به سمت جمعیت رفت...داد می زد، سعیدش را صدا می کرد...
همان ابتدای جمعیت، سنگی به سرش خوردزمین خورده بود و صورتش خونی شده بوددوباره بهش رسیدمجمعیت را عقب تر زدیمزن را به نقطه خلوتی رساندیمگفت سعید رو دیدم، اون منو ندیدبذارید برم دنبالشبا زحمت راضی اش کردیم که سرش را پانسمان کنند و بعد برود،
مادر است دیگر...
#مرقومه#سپهر_بابا_کجایی#اغتشاشات ۱۴۰۴







@marghoome
| محمدامین نوری
خرده روایت (۳)#روزسیزدهم
می گفت:درگیری بالا گرفته بود، در کمتر از ۴۰ دقیقه یک خیابان بزرگ مملو از آتش شده بود،دو موتور سوار رهگذر را تا سرحد مرگ زده بودند و رهایشان کرده بودند.مجبور بودیم برای متفرق کردن جمعیت از گاز اشک آور استفاده کنیم.به جلوی جمعیت رفتم و فریاد میزدم که متفرق بشوند، گاز اشک آور اشک های خودم را هم جاری کرده بود.ناگهان پشت سرم صدایی شنیدم.پیش خودم فکر کردم کارم تمام است و از پشت سر به من حمله ور شدند.نگاه کردم، خانمی با صورتی پر از اشک به سمتم می آمدفریاد زدم، نیا خانم اینجا گاز اشک آور زدند.جلوتر آمد و گفت، پسرم از خانه بیرون رفتههر چه می گردم نیست...گفتم برو خانه، بر میگردهاما گوشش بدهکار نبود، به سرعت به سمت جمعیت رفت...داد می زد، سعیدش را صدا می کرد...
همان ابتدای جمعیت، سنگی به سرش خوردزمین خورده بود و صورتش خونی شده بوددوباره بهش رسیدمجمعیت را عقب تر زدیمزن را به نقطه خلوتی رساندیمگفت سعید رو دیدم، اون منو ندیدبذارید برم دنبالشبا زحمت راضی اش کردیم که سرش را پانسمان کنند و بعد برود،
مادر است دیگر...
#مرقومه#سپهر_بابا_کجایی#اغتشاشات ۱۴۰۴
| محمدامین نوری
۲۰:۲۰
۱۶:۲۴
بسم الله...
خرده روایت (۴)#روزسیزدهم
می گفت: محل استقرار ایستاده بودیم،یکی از بچه ها مقداری شیرینی کشمشی تهیه کرده بود. می خندید و می گفت:به نیت غافلگیری اموات، شب یکشنبه فاتحهای بخونید.
جوانی رد شد و فریاد زد:بخورید ساندیس خورها، اینا پول خون مردمه
اولش بی اعتنایی کردیماو اما انگار منتظر واکنش بودبه سمتمان آمد و گفت:من را هم بکشیدبکشید و ۱۲ میلیون امشبتون را بگیرید و دست سر از مردم بردارید
بچه ها دیگر نتوانستند نخندند
آرام به سمتش رفتم و گفتم:چرا باید کسی تو رو بکشه؟
گفت:چون شماها آدم میکشید که پولتون رو بدن
تلفن همراهم را در آوردم فیلمی که در خبرگزاری ها از یک جوان بازداشت شده منتشر شده بود را نشانش دادمکه میگفت به ما گفتند بکشید، فیلمبگیرید و ۲۰ میلیون دریافت کنید
گفتم: اگه آدمکش بودیم که اونور بیشتر پول می دن؟
آرام شده بود، رفیقمان که شیرینی کشمشی خریده بود به سمتش آمد و تعارفی کردمن گفتم: این آقا میثم ما، نقاش ساختمانهاز دار دنیا یه موتور داشت که دیشب اینجا آتشش زدندحالا همون موتور هم ندارهگفتم میدونم باورش سخته ولی این بچههایی که اینجا هستند، هیچکدومشون پولی نمیگیرنداینا عاشق انقلاباندچون می دونند، اونیکه پول مردمرو دزدید و رفت پهلوی بود نه جمهوری اسلامی....
پ.ن: برای فراخوان یکشنبه شان، اتوبوس و غذا در نظر گرفته اند






@marghoome| محمدامین نوری
خرده روایت (۴)#روزسیزدهم
می گفت: محل استقرار ایستاده بودیم،یکی از بچه ها مقداری شیرینی کشمشی تهیه کرده بود. می خندید و می گفت:به نیت غافلگیری اموات، شب یکشنبه فاتحهای بخونید.
جوانی رد شد و فریاد زد:بخورید ساندیس خورها، اینا پول خون مردمه
اولش بی اعتنایی کردیماو اما انگار منتظر واکنش بودبه سمتمان آمد و گفت:من را هم بکشیدبکشید و ۱۲ میلیون امشبتون را بگیرید و دست سر از مردم بردارید
بچه ها دیگر نتوانستند نخندند
گفت:چون شماها آدم میکشید که پولتون رو بدن
تلفن همراهم را در آوردم فیلمی که در خبرگزاری ها از یک جوان بازداشت شده منتشر شده بود را نشانش دادمکه میگفت به ما گفتند بکشید، فیلمبگیرید و ۲۰ میلیون دریافت کنید
گفتم: اگه آدمکش بودیم که اونور بیشتر پول می دن؟
آرام شده بود، رفیقمان که شیرینی کشمشی خریده بود به سمتش آمد و تعارفی کردمن گفتم: این آقا میثم ما، نقاش ساختمانهاز دار دنیا یه موتور داشت که دیشب اینجا آتشش زدندحالا همون موتور هم ندارهگفتم میدونم باورش سخته ولی این بچههایی که اینجا هستند، هیچکدومشون پولی نمیگیرنداینا عاشق انقلاباندچون می دونند، اونیکه پول مردمرو دزدید و رفت پهلوی بود نه جمهوری اسلامی....
پ.ن: برای فراخوان یکشنبه شان، اتوبوس و غذا در نظر گرفته اند
۸:۱۹
۶:۳۱
للحق...
مهدویان برای من از آخرین روزهای زمستان شروع شد.آنجا که حرکت های نرم و مستمر دوربین، قاب سنتی را در ذهنام کُشت! و لبزنی بازیگران روی صداهای ضبط شدهی اصلی، مرز بین واقعیت و بازسازی تصاویر را محو کرد...
با آنکه از منافقین خیلی خوانده و دیده بودم!ولی ماجرای نیمروز، انگار برآورده شدن آرزوهایم در مبارزهی با منافقین بودبه دنبال مهدویان گشتم، او را در ۸۸ پیدا کردم، همین باعث شدمثل همیشه عینک احتیاط را به چشمم بزنم!!
رد خون اما انگار تیر خلاص بود به من،حس می کردم مهدویان از سازمان خط می گیرد!!مگر میشود این همه مظلوم نمایی برای سازماندوربین را کنار منافقین گرفتن، به جای کنار مردم بودندرام ساختن از جنایات سازمان و...
اما آقای مهدویان عزیزدیشب شما به من ثابت کردی ایران دوست تر از خیلیهاییدیشب به من ثابت کردی، بیش از خیلی از مسئولین کشور، دغدغهی تربیت نسل نوجوان را داریدیشب به من ثابت کردی، مهدویان هم بزرگ می شود...
خیلی دمت گرمحلال کن






@marghoome| محمدامین نوری
رد خون اما انگار تیر خلاص بود به من،حس می کردم مهدویان از سازمان خط می گیرد!!مگر میشود این همه مظلوم نمایی برای سازماندوربین را کنار منافقین گرفتن، به جای کنار مردم بودندرام ساختن از جنایات سازمان و...
اما آقای مهدویان عزیزدیشب شما به من ثابت کردی ایران دوست تر از خیلیهاییدیشب به من ثابت کردی، بیش از خیلی از مسئولین کشور، دغدغهی تربیت نسل نوجوان را داریدیشب به من ثابت کردی، مهدویان هم بزرگ می شود...
خیلی دمت گرمحلال کن
۱۹:۵۵

پاکت هدیه
مرقومه
شادی روح مطهر شهید سلیمانیو شادی دل نازنین حضرت صاحب الامر عج الله تعالی صلوات
بسم رب مولانا المهدی
این چه سری است، که منتظران مهدیدر اضطرارشان هم،سلام بر سیدالشهداء میدهند...
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
اعمال احیاء نیمهی مبارک شعبان





@marghoome
| محمدامین نوری
این چه سری است، که منتظران مهدیدر اضطرارشان هم،سلام بر سیدالشهداء میدهند...
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
اعمال احیاء نیمهی مبارک شعبان
| محمدامین نوری
۰:۱۷
بسم الله...
هر سال ۲۲ بهمن که میشهمیگن، امسال مهم ترین ۲۲ بهمن تاریخ انقلابه؟
واقعیت اینجاست که اصل این جمله غلط است.۲۲ بهمن همیشه مهم است و مهم خواهد بود
شاید هر سال که می گذرد، اهمیتش بیشتر و عمیقتر نمایان می شود.
۲۲ بهمن ۵۷ ، مبارزه با رژیمی مستبد، ستمگر، ضد دین، بی لیاقت، دزد و از همه مهمتر وابسته، به رهبری مرد خدا ، روح الله خمینی رضوان الله علیه نتیجه داد
اما هیچ سالی، تاکید میکنم، هیچ سالیراهپیمایی ۲۲ بهمن، تنها به دلیل گرامیداشت پیروزی انقلاب ۵۷ برگزار نشده است!
انقلاب اسلامی ایران زنده استو حضور ما در راهپیمایی ۲۲ بهمن نشانهی حیات آن است .
من مطمئنم، کفتارهایی مثل ترامپ، جرأت تعرض و برده دانستن این ملت را نخواهند داشت تا وقتی که انقلاب زنده است.چشمان نجس ترامپ، فردا منتظر است تا اگر علائم حیات انقلاب را ندید، مرده خوری را شروع کند
و البته قطعا این آرزوی شوم را به گور خواهد برد.






@marghoome| محمدامین نوری
واقعیت اینجاست که اصل این جمله غلط است.۲۲ بهمن همیشه مهم است و مهم خواهد بود
شاید هر سال که می گذرد، اهمیتش بیشتر و عمیقتر نمایان می شود.
۲۲ بهمن ۵۷ ، مبارزه با رژیمی مستبد، ستمگر، ضد دین، بی لیاقت، دزد و از همه مهمتر وابسته، به رهبری مرد خدا ، روح الله خمینی رضوان الله علیه نتیجه داد
اما هیچ سالی، تاکید میکنم، هیچ سالیراهپیمایی ۲۲ بهمن، تنها به دلیل گرامیداشت پیروزی انقلاب ۵۷ برگزار نشده است!
من مطمئنم، کفتارهایی مثل ترامپ، جرأت تعرض و برده دانستن این ملت را نخواهند داشت تا وقتی که انقلاب زنده است.چشمان نجس ترامپ، فردا منتظر است تا اگر علائم حیات انقلاب را ندید، مرده خوری را شروع کند
و البته قطعا این آرزوی شوم را به گور خواهد برد.
@marghoome| محمدامین نوری
۱۴:۲۰
امروز ۲۳ بهمن ۱۴۰۴پیام مهم فرمایش رهبر معظم انقلاب این بود:دشمن، هویت مردم ایران،شخصیت مردم ایران،و اثر آن ها در صحنه گردانی ایران عزیز را نشانه گرفته بود.اما راه پیمایی ۲۲ بهمن، دشمن را مأیوس کرد...این پیروزی مبارکمان باشد.





@marghoome| محمدامین نوری
۱۵:۳۰