.هر بار عکس یا فیلم آقا رو میدیدم یا صداش رو میشنیدم، بیاختیار میگفتم: «فدات بشم...». از نهم اسفند ماه تا همین امشب باز هم گفتم. زیاد و بیوقفه. امشب اما اعصابم خورد شد و گفتم: «دیگه نیستی که فدات بشم...» حلما دخترم تا بغضم رو دید جواب داد: «مامان! آقا هست! شهدا زندهن! پس بازم بگو فدات بشم.».
۲۰:۰۰
بینالسیدین
امشب از خودم، از آدمها و از تمام شلوغیهای کشدار اطرافم، فرار کردم به کنج دنج مسجد روستا. دنبال یک غریبهگی مطلق بودم؛ جایی که کسی مرا نشناسد، باهام حرف نزند و بگذارد لابهلای سجدهها، بغضِ سفتشدهی توی گلویم را بشکنم. اما تا پایم را گذاشتم داخل، نقشههایم نقش بر آب شد.
زن میانسالِ سبزپوشی، انگار که سالها منتظرم بوده باشد، از جایش بلند شد و با لبخند پیشدستی کرد: «سلام دخترم، خوش اومدی.» خجالتزده سلامی دادم و سریع سرم را پایین انداختم تا خلوتم به هم نریزد. یک مهرِ کوچکِ لبپریده برداشتم و رفتم دورترین گوشهی مسجد کز کردم. میخواستم دو رکعت نماز بخوانم تا روز قیامت، این دیوارهای کاهگلی شهادت بدهند که اینجا بودهام. هنوز تکبیرةالاحرام را نگفته بودم که دستِ سبزپوشش جلو آمد و سجادهی فیروزهایاش را زیر پایم پهن کرد. باز هم تشکر و خجالت. مدام با خودم میگفتم: «کاش این آخرین توجه باشه...» اما محبتهایش تمامی نداشت.
همین که خواستم قامت ببندم، تسبیحش را کنار مهرم گذاشت. نماز که تمام شد، دستم را گرفت و گفت: «ببخش مادر، حواسم نبود چادر تعارف کنم. من سیدم، این هم مال خودمه.» و یک چادر سفید گلدار خوشبو را روی سرم انداخت. دیگر گارد تنهاییام شکسته بود.
زن سمت چپی هم با مهربانی نگاهم کرد: «چقدر چهرهتون واسهم آشناست!» میخواستم بگویم من همزاد تمام آدمهایی هستم که میشناسی، آنقدر که این را از هر کسی شنیدهام. اما چیزی نگفتم. زن سبزپوش به جایم جواب داد: «نه، مهمانن!» خانم کناری ابروهایش را بالا انداخت و با چشمهای روشنش نگاهم کرد: «پس حتماً دعام کن. این مسجد خیلی حاجت میده.» بعد زن سبزپوش خندید، طوری که دندانهای مرتبش پیدا شد و گفت: «خیالت راحت باشه، الان بینالسیدین نشستی؛ ما دوتامون سیدیم، ما هم دعات میکنیم.»
آن لحظه، وسطِ آن «بینالسیدین» گفتنها و خندههای بیریا، حس کردم آن سنگِ بزرگی که روی سینهام بود، دارد ذرهذره آب میشود. موقع رفتن، وقتی آدرس و ساعت راهپیمایی فردا را میداد، طوری گفت «منتظرت هستم» که انگار عضوی از خانوادهشان شدهام.
پلههای مسجد را که پایین میآمدم، هوا خنکتر بود. دیگر از دست خودم فرار نمیکردم. پاهایم روی زمین سفت بود و زور آن غم همیشگی، کمتر شده بود. خیلی کمتر....
امشب از خودم، از آدمها و از تمام شلوغیهای کشدار اطرافم، فرار کردم به کنج دنج مسجد روستا. دنبال یک غریبهگی مطلق بودم؛ جایی که کسی مرا نشناسد، باهام حرف نزند و بگذارد لابهلای سجدهها، بغضِ سفتشدهی توی گلویم را بشکنم. اما تا پایم را گذاشتم داخل، نقشههایم نقش بر آب شد.
زن میانسالِ سبزپوشی، انگار که سالها منتظرم بوده باشد، از جایش بلند شد و با لبخند پیشدستی کرد: «سلام دخترم، خوش اومدی.» خجالتزده سلامی دادم و سریع سرم را پایین انداختم تا خلوتم به هم نریزد. یک مهرِ کوچکِ لبپریده برداشتم و رفتم دورترین گوشهی مسجد کز کردم. میخواستم دو رکعت نماز بخوانم تا روز قیامت، این دیوارهای کاهگلی شهادت بدهند که اینجا بودهام. هنوز تکبیرةالاحرام را نگفته بودم که دستِ سبزپوشش جلو آمد و سجادهی فیروزهایاش را زیر پایم پهن کرد. باز هم تشکر و خجالت. مدام با خودم میگفتم: «کاش این آخرین توجه باشه...» اما محبتهایش تمامی نداشت.
همین که خواستم قامت ببندم، تسبیحش را کنار مهرم گذاشت. نماز که تمام شد، دستم را گرفت و گفت: «ببخش مادر، حواسم نبود چادر تعارف کنم. من سیدم، این هم مال خودمه.» و یک چادر سفید گلدار خوشبو را روی سرم انداخت. دیگر گارد تنهاییام شکسته بود.
زن سمت چپی هم با مهربانی نگاهم کرد: «چقدر چهرهتون واسهم آشناست!» میخواستم بگویم من همزاد تمام آدمهایی هستم که میشناسی، آنقدر که این را از هر کسی شنیدهام. اما چیزی نگفتم. زن سبزپوش به جایم جواب داد: «نه، مهمانن!» خانم کناری ابروهایش را بالا انداخت و با چشمهای روشنش نگاهم کرد: «پس حتماً دعام کن. این مسجد خیلی حاجت میده.» بعد زن سبزپوش خندید، طوری که دندانهای مرتبش پیدا شد و گفت: «خیالت راحت باشه، الان بینالسیدین نشستی؛ ما دوتامون سیدیم، ما هم دعات میکنیم.»
آن لحظه، وسطِ آن «بینالسیدین» گفتنها و خندههای بیریا، حس کردم آن سنگِ بزرگی که روی سینهام بود، دارد ذرهذره آب میشود. موقع رفتن، وقتی آدرس و ساعت راهپیمایی فردا را میداد، طوری گفت «منتظرت هستم» که انگار عضوی از خانوادهشان شدهام.
پلههای مسجد را که پایین میآمدم، هوا خنکتر بود. دیگر از دست خودم فرار نمیکردم. پاهایم روی زمین سفت بود و زور آن غم همیشگی، کمتر شده بود. خیلی کمتر....
۱۸:۲۳
یک ماه گذشت و من، روزی هزار بار، از دوریتان مردم و زنده شدم. راستش هنوز هم باورم نمیشود که نباشید. هنوز ته دلم فکر میکنم شاید باز هم دیداری در کار باشد و شما کلامی روشن، چیزی برای ادامه دادن، برایمان بیاورید. اما آقا! یک ماه است که نه دیداری داشتهایم و نه چشممان به جمال شما روشن شده است. نماز عید فطر بدون اقامهی شما بود، سخنرانی تحویل سال نبود، سایت خامنهایداتآیآر هم دیگر با بیاناتتان بهروز نشد، و من این چند هفته مثل پرندهای شدهام که در قفس افتاده و هرچه به اینسو و آنسو میزند، باز هم از غمی که روی دلش آوار شده کم نمیشود.
کم نمیشود چون هر روز با درد تازهای روبهرو میشوم؛ دردهایی بیامان و سنگین. یک روز دختری، روز دیگر پسری، و روزهای بعد خانوادههایی زیر آوار میمانند و خونشان بر زمین میریزد. یک روز کاخ گلستانمان تخریب میشود و روز دیگر دانشگاهمان. یک روز کارخانهای فرو میریزد و ساعتی بعد مغازهای، فروشگاهی یا کسبوکاری. و میان این همه سوگ، میشنوم که وطنفروشهای خارج از کشور با خیال راحت میگویند: «نترسید؛ بزنند، خراب کنند، ما برمیگردیم و بهترش را میسازیم.» و دلم میسوزد؛ چون بعضی چیزها اگر خراب شوند، دیگر نه مثلشان ساخته میشود و نه بهترشان.
و من، با همهی اینها، هنوز زندهام؛ زنده به کلمات شما، به راههایی که نشانم دادید، به رمزهایی که همیشه دادید، به روزنههای باریک نوری که در این تاریکیِ عمیق برایمان گذاشتید. به آن جملهٔ جادویی که نصیبمان کردید تا آویزهٔ گوشمان باشد. همان که گفتید: «مقاومت کنید، پیروز میشوید.» پس دعا کنید که قدمهایمان ثابت بماند و قلبمان روشن. ما که از دوری شما مردیم. .
کم نمیشود چون هر روز با درد تازهای روبهرو میشوم؛ دردهایی بیامان و سنگین. یک روز دختری، روز دیگر پسری، و روزهای بعد خانوادههایی زیر آوار میمانند و خونشان بر زمین میریزد. یک روز کاخ گلستانمان تخریب میشود و روز دیگر دانشگاهمان. یک روز کارخانهای فرو میریزد و ساعتی بعد مغازهای، فروشگاهی یا کسبوکاری. و میان این همه سوگ، میشنوم که وطنفروشهای خارج از کشور با خیال راحت میگویند: «نترسید؛ بزنند، خراب کنند، ما برمیگردیم و بهترش را میسازیم.» و دلم میسوزد؛ چون بعضی چیزها اگر خراب شوند، دیگر نه مثلشان ساخته میشود و نه بهترشان.
و من، با همهی اینها، هنوز زندهام؛ زنده به کلمات شما، به راههایی که نشانم دادید، به رمزهایی که همیشه دادید، به روزنههای باریک نوری که در این تاریکیِ عمیق برایمان گذاشتید. به آن جملهٔ جادویی که نصیبمان کردید تا آویزهٔ گوشمان باشد. همان که گفتید: «مقاومت کنید، پیروز میشوید.» پس دعا کنید که قدمهایمان ثابت بماند و قلبمان روشن. ما که از دوری شما مردیم. .
۱۸:۴۹
آنجا، هنوز هم کسی بود؟
ده ساله بودم. قرآن برایم قلهای بود که هیچوقت نمیتوانستم فتحش کنم. هر بار که قرآن میخواندم، ده، پانزده غلط روخوانی داشتم. مامان و بابا گفتند بروم کلاس. رفتم. اولین جلسه از بیست نمره شدم پنج. داشتم از خجالت آب میشدم. سرم را انداخته بودم پایین تا چشمهای دخترهایی که بهم زل زده بودند و ریز میخندیدند را نبینم. منتظر «نچنچ» معلمم بودم که به جایش شنیدم: «برای اولین جلسه خوبه.» همین شد امید. شد دوای دردم. آنقدر که از همان تابستان ١٣٧٩، خورهٔ کلاسش شدم.
هر روز، وقتی صبحانه را میخوردم، بدوبدو از پلههای موزاییکی مسجد بالا میرفتم. در که باز میشد، بوی فرش تمیز و خنکیِ دیوارهای سفید میخورد توی صورتم. بعد رحل قرآن را باز میکردم و تمام جانم میشد گوش. میخواستم بفهمم «ال» کجا خواناست و کجا ناخوانا؛ مد چیست، وقف کجاست، ادغام یعنی چه. میخواستم آن معلم خوشپوشِ خوشبویِ خوشصدا که اسمم را با پسوند «خانم» صدا میکرد، ازم راضی باشد.
فکر میکردم فقط همین کلاس قرآن است که میتواند پای بیقرارم را به آن چهاردیواریِ گچی باز کند، اما کمکم فهمیدم مسجد بیشتر از قرآن اسیرم کرده. یا داشتم احکام پاکی و نجاست را از بر میکردم، یا کتابهای داستان را از کتابخانهاش امانت میگرفتم؛ و یا عکس سهدرچهار میبردم تا کارت بسیجم را بدهند و اردوی جمکران را ثبتنام کنم.
یکآن خودم را دیدم که دلبستهٔ مسجد کوچک روستایمان شدهام؛ جایی که بارها در آن سرم را بالا گرفتم و از ته دل خندیدم. مثل همان شبی که اسمم را پشت میکروفن خواندند. جشن ولادت حضرت زهرا(س) بود و مسجد غلغله. رفتم کنار پردهی سرتاسر سفید ایستادم و گفتم: «حاجآقا! من فاطمه مرادیام. نفر اول مسابقهٔ قرآن.» از آن طرف پرده، دستی زمخت و مردانه، جعبهای کادوپیچ را دراز کرد و گفت: «مبارکت باشه.» مُردم از خوشحالی. همانجا، زیر نگاه زنهای روستا، کاغذ را پاره کردم و برای جامدادی کتابی صورتی دل از کف دادم. برای جایزهی تمام آن روزهایی که از ترسِ غلطخوانی، قلبم توی دهانم میزد. برای فتح نمرهٔ بیست.
تابستان سال بعد از روستا رفتیم و دیگر آن مسجد را ندیدم؛ تا همین چند شب پیش. عکسش را توی خبرگزاریها زده بودند و زیرش نوشته بودند: «ساعت ۲ بامداد یک مسجد در روستای شهابیه خمین هدف اصابت پرتابه آمریکایی_اسرائیلی قرار گرفت.» دلم هری ریخت. شاید هنوز هم بچهای بوده که منتظر یک جعبهٔ کادوپیچ برای مسابقهٔ قرآنش باشد. .
ده ساله بودم. قرآن برایم قلهای بود که هیچوقت نمیتوانستم فتحش کنم. هر بار که قرآن میخواندم، ده، پانزده غلط روخوانی داشتم. مامان و بابا گفتند بروم کلاس. رفتم. اولین جلسه از بیست نمره شدم پنج. داشتم از خجالت آب میشدم. سرم را انداخته بودم پایین تا چشمهای دخترهایی که بهم زل زده بودند و ریز میخندیدند را نبینم. منتظر «نچنچ» معلمم بودم که به جایش شنیدم: «برای اولین جلسه خوبه.» همین شد امید. شد دوای دردم. آنقدر که از همان تابستان ١٣٧٩، خورهٔ کلاسش شدم.
هر روز، وقتی صبحانه را میخوردم، بدوبدو از پلههای موزاییکی مسجد بالا میرفتم. در که باز میشد، بوی فرش تمیز و خنکیِ دیوارهای سفید میخورد توی صورتم. بعد رحل قرآن را باز میکردم و تمام جانم میشد گوش. میخواستم بفهمم «ال» کجا خواناست و کجا ناخوانا؛ مد چیست، وقف کجاست، ادغام یعنی چه. میخواستم آن معلم خوشپوشِ خوشبویِ خوشصدا که اسمم را با پسوند «خانم» صدا میکرد، ازم راضی باشد.
فکر میکردم فقط همین کلاس قرآن است که میتواند پای بیقرارم را به آن چهاردیواریِ گچی باز کند، اما کمکم فهمیدم مسجد بیشتر از قرآن اسیرم کرده. یا داشتم احکام پاکی و نجاست را از بر میکردم، یا کتابهای داستان را از کتابخانهاش امانت میگرفتم؛ و یا عکس سهدرچهار میبردم تا کارت بسیجم را بدهند و اردوی جمکران را ثبتنام کنم.
یکآن خودم را دیدم که دلبستهٔ مسجد کوچک روستایمان شدهام؛ جایی که بارها در آن سرم را بالا گرفتم و از ته دل خندیدم. مثل همان شبی که اسمم را پشت میکروفن خواندند. جشن ولادت حضرت زهرا(س) بود و مسجد غلغله. رفتم کنار پردهی سرتاسر سفید ایستادم و گفتم: «حاجآقا! من فاطمه مرادیام. نفر اول مسابقهٔ قرآن.» از آن طرف پرده، دستی زمخت و مردانه، جعبهای کادوپیچ را دراز کرد و گفت: «مبارکت باشه.» مُردم از خوشحالی. همانجا، زیر نگاه زنهای روستا، کاغذ را پاره کردم و برای جامدادی کتابی صورتی دل از کف دادم. برای جایزهی تمام آن روزهایی که از ترسِ غلطخوانی، قلبم توی دهانم میزد. برای فتح نمرهٔ بیست.
تابستان سال بعد از روستا رفتیم و دیگر آن مسجد را ندیدم؛ تا همین چند شب پیش. عکسش را توی خبرگزاریها زده بودند و زیرش نوشته بودند: «ساعت ۲ بامداد یک مسجد در روستای شهابیه خمین هدف اصابت پرتابه آمریکایی_اسرائیلی قرار گرفت.» دلم هری ریخت. شاید هنوز هم بچهای بوده که منتظر یک جعبهٔ کادوپیچ برای مسابقهٔ قرآنش باشد. .
۱۴:۱۷
اول: عباس دورانمأموریت واضح بود: پل را منهدم کن! پلی روی یکی از رودخانههای عراق که مسیر رفتوآمد تجهیزات و ادوات نظامی به ارتش بعث بود. عباس، بالای هدف در آسمان پرواز میکرد، چشمش به خودروی شخصیای افتاد که داشت از روی پل عبور میکرد. برای اینکه آسیبی به خودرو نرسد، پل را دور زد؛ یک بار، دو بار. صبر کرد تا وقتی مطمئن شد کسی روی پل نیست. بعد موشک را شلیک کرد و پل منهدم شد. آن روز عباس دوران مأموریتش را انجام داد، اما نه به قیمت جان یک انسان بیگناه. دوم: پل b1
امروز پل b1 کرج منفجر شد. جنگندههای دشمن با فناوری لیزری بالای سرشان پرواز میکردند؛ میتوانستند ببینند، میتوانستند تشخیص دهند. زیر پل خانوادهها نشسته بودند، سفرهٔ نهارشان را پهن کرده بودند، لقمه میگرفتند، چای میریختند، بچهها میخندیدند. ولی پل را خراب کردند. چندصد نفر کارگر و مهندس، دوازده سال وقت صرفش کرده بودند؛ دوازده سال توی گرما، توی سرما، شببیداری، عرق ریختن، آرزو بستن به روز افتتاح. اما پل هنوز افتتاح نشده بود، هنوز کسی از رویش عبور نکرده بود، هنوز مسیری برای ادوات نظامی نبود. فقط خانوادههایی بودند که نهار میخوردند و پلهایی که روی سرشان آوار شد. سوم: وطنفروش
لعنت خدا بر تمام وطنفروشانی که دست کمک جلوی اجنبی دراز کردند؛ که خاکشان را فروختند، که غیرتشان را معامله کردند. سگ صاحبش را نمیفروشد، سگ به غریبهها پارس میکند نه به همخونهای خودش. اما شما؟ شما به اجنبی دست کمک دراز کردید، به دشمن تکیه دادید، به پشت برادر خنجر زدید. لعنت خدا بر شما که وفای سگ از شما بیشتر است..
امروز پل b1 کرج منفجر شد. جنگندههای دشمن با فناوری لیزری بالای سرشان پرواز میکردند؛ میتوانستند ببینند، میتوانستند تشخیص دهند. زیر پل خانوادهها نشسته بودند، سفرهٔ نهارشان را پهن کرده بودند، لقمه میگرفتند، چای میریختند، بچهها میخندیدند. ولی پل را خراب کردند. چندصد نفر کارگر و مهندس، دوازده سال وقت صرفش کرده بودند؛ دوازده سال توی گرما، توی سرما، شببیداری، عرق ریختن، آرزو بستن به روز افتتاح. اما پل هنوز افتتاح نشده بود، هنوز کسی از رویش عبور نکرده بود، هنوز مسیری برای ادوات نظامی نبود. فقط خانوادههایی بودند که نهار میخوردند و پلهایی که روی سرشان آوار شد. سوم: وطنفروش
لعنت خدا بر تمام وطنفروشانی که دست کمک جلوی اجنبی دراز کردند؛ که خاکشان را فروختند، که غیرتشان را معامله کردند. سگ صاحبش را نمیفروشد، سگ به غریبهها پارس میکند نه به همخونهای خودش. اما شما؟ شما به اجنبی دست کمک دراز کردید، به دشمن تکیه دادید، به پشت برادر خنجر زدید. لعنت خدا بر شما که وفای سگ از شما بیشتر است..
۲۱:۲۹
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۲۱:۲۸
بازارسال شده از ریحانه
۲۱:۲۸
من بر سرِ آن عهد که بستم، هستم
همه چیز از همان شبی شروع شد که خبر سقوط هواپیمای آقای رئیسی را شنیدم. همان شب با شما عهد بستم؛ قول دادم که تنبلی را کنار بگذارم. سر قولم هم ماندم. منظومه فکریام را زیر و رو کردم و از نو بستم؛ بسیار خواندم و بسیار نوشتم. تکبهتک ساعتهای عمرم را جوری پر کردم که شبها موقع حساب و کتاب قبل از خواب، رویم بشود بگویم سرباز شما هستم.و همهچیز داشت خوب پیش میرفت تا همین چهل روز پیش؛ تا همان ساعتی که هلهلهها را شنیدم. تا همان لحظهای که تمام وجودم میلرزید و خدا را قسم میدادم که خبر دروغ باشد. تا همان سحری که خاک عالم بر سرم شد.
آنموقع بود که فهمیدم تنها راه انتقام این خون پاک، نه در شیون، که در «دیوانهوار قویتر شدن» است. خیلی قویتر شدن؛ در تقوا، در تخصص، حتی در رسیدگی به این جسمی که باید وقف راه شما باشد.توی این چهل روز که بزرگترین سوگ زندگیام را تجربه کردم، نگذاشتم داغتان، زمینگیرم کند. راستش را بخواهید، خیلی بیش از قبل جان کندم. بیش از گذشته به خودم سخت گرفتم و دویدم. همهی این کارها را کردم که بگویم آقای شهید! من پای عهدم با شما ماندم. شما هم در حق من پدری کن؛ میان آن دعاها که برای دخترانت میکنی، برای من هم دعایی کن تا همانطور که در دنیا مربی خودشناسیام بودی، در معراج هم شفیع آرزوهای بزرگم باشی. دعا کن پدر! که این دنیا فقط با سربازی برای راه شماست که میارزد..
همه چیز از همان شبی شروع شد که خبر سقوط هواپیمای آقای رئیسی را شنیدم. همان شب با شما عهد بستم؛ قول دادم که تنبلی را کنار بگذارم. سر قولم هم ماندم. منظومه فکریام را زیر و رو کردم و از نو بستم؛ بسیار خواندم و بسیار نوشتم. تکبهتک ساعتهای عمرم را جوری پر کردم که شبها موقع حساب و کتاب قبل از خواب، رویم بشود بگویم سرباز شما هستم.و همهچیز داشت خوب پیش میرفت تا همین چهل روز پیش؛ تا همان ساعتی که هلهلهها را شنیدم. تا همان لحظهای که تمام وجودم میلرزید و خدا را قسم میدادم که خبر دروغ باشد. تا همان سحری که خاک عالم بر سرم شد.
آنموقع بود که فهمیدم تنها راه انتقام این خون پاک، نه در شیون، که در «دیوانهوار قویتر شدن» است. خیلی قویتر شدن؛ در تقوا، در تخصص، حتی در رسیدگی به این جسمی که باید وقف راه شما باشد.توی این چهل روز که بزرگترین سوگ زندگیام را تجربه کردم، نگذاشتم داغتان، زمینگیرم کند. راستش را بخواهید، خیلی بیش از قبل جان کندم. بیش از گذشته به خودم سخت گرفتم و دویدم. همهی این کارها را کردم که بگویم آقای شهید! من پای عهدم با شما ماندم. شما هم در حق من پدری کن؛ میان آن دعاها که برای دخترانت میکنی، برای من هم دعایی کن تا همانطور که در دنیا مربی خودشناسیام بودی، در معراج هم شفیع آرزوهای بزرگم باشی. دعا کن پدر! که این دنیا فقط با سربازی برای راه شماست که میارزد..
۲۱:۲۹
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۹:۳۹
ساندیسخوری؟!
سالها با تمسخر به صورتمان نگاه کردند و گفتند: «ساندیسخور!». چون قیافهمان، چادر یا ریشمان داد میزد که طرفدار نظامیم. امشب که بین جمعیتی بیانتها غرق بودم، چشمم به آدمهایی افتاد که سالها رسانههای آنطرفی سعی داشتند بین من و آنها دیوار بکشند. زنی را دیدم که شاید پوششش فرسنگها با من فاصله داشت، اما شانهبهشانهی من راه میرفت. با چشمی سرخ و گلویی گرفته و شعاری مشترک.
این معجزهی همان خونی است که صبح نهم اسفند، زمین تشنهی بعثت را آبیاری کرد. آقا راست میگفت؛ خون شهید بر زمین نمیریزد، به رگهای ملت تزریق میشود. حالا خون «سیدعلی» زیر پوست تمام زنها و مردهای ایرانی میدود و قلبهایشان را به هم پیوند میدهد. درست همان چیزی که آمریکا سالها برای «نشدنش» میلیاردها دلار خرج کرده بود. ولی زهی خیال باطل! امشب، همهی ما ساندیسخورهای جمهوری اسلامی شده بودیم..
سالها با تمسخر به صورتمان نگاه کردند و گفتند: «ساندیسخور!». چون قیافهمان، چادر یا ریشمان داد میزد که طرفدار نظامیم. امشب که بین جمعیتی بیانتها غرق بودم، چشمم به آدمهایی افتاد که سالها رسانههای آنطرفی سعی داشتند بین من و آنها دیوار بکشند. زنی را دیدم که شاید پوششش فرسنگها با من فاصله داشت، اما شانهبهشانهی من راه میرفت. با چشمی سرخ و گلویی گرفته و شعاری مشترک.
این معجزهی همان خونی است که صبح نهم اسفند، زمین تشنهی بعثت را آبیاری کرد. آقا راست میگفت؛ خون شهید بر زمین نمیریزد، به رگهای ملت تزریق میشود. حالا خون «سیدعلی» زیر پوست تمام زنها و مردهای ایرانی میدود و قلبهایشان را به هم پیوند میدهد. درست همان چیزی که آمریکا سالها برای «نشدنش» میلیاردها دلار خرج کرده بود. ولی زهی خیال باطل! امشب، همهی ما ساندیسخورهای جمهوری اسلامی شده بودیم..
۲۰:۵۰
. هوش مصنوعی بله اینجوریه که تا وقتی بگی عالی بود، اسمتو با جان و عزیزم صدا میزنه، اما همین که بگی پاسخ ضعیفه، یهو میشه یه کارمند جدی بیاعصاب که میگه سیستم قطعه، برو فردا بیا! :).
۸:۲۲
. چطور ممکنه کشوری که بمب اتم ساخته و ازش استفاده کرده، بیاد توی کشوری که بمب اتم غیرقانونی ساخته با کشوری که بمب اتم رو حروم اعلام کرده و نساخته، مذاکره کنه و بگه ساخت بمب اتم ممنوعه! بنابراین باید اورانیوم غنیسازیشدهٔ بیخطرت، به علاوهٔ موشکی و مدیریت تنگهٔ هرمزت رو بدی به ما. بعد این کشور، مقتدر وایستاده باشه و هیچکدوم رو نداده باشه ولی در مذاکره شکست خورده باشه! چطور ممکنه؟!.
۱۴:۲۳
سقوط قلمها و صعود پرچمها
روایت آنهایی که بخشیدند و آنهایی که ایستادندیک: وقتی ارس، مرزِ حسرت شددر روزگاری که دود جنگ با روسیه آسمان شمال را گرفته بود، فتحعلیشاه قاجار لرزش زانوهایش را پشت تخت طاووس پنهان کرد. قلم «گلستان» که روی کاغذ چرخید، تکهای از جان ایران جدا شد. آذربایجان، ارمنستان و گرجستان رفتند تا برای همیشه، رود ارس بهجای آنکه رگ پیوند باشد، بوی جدایی و داغ برادر از برادر بدهد. شاه ماند و تختی که به قیمت بخشیدن خاک، حفظ شده بود.دو: سکوت هرات در غبار پاریسناصرالدینشاه میخواست بوشهر را از چنگ بریتانیا دربیاورد، اما در دام مکر «پاریس» افتاد. برای پسگرفتن ساحل جنوب، هرات را بخشید؛ انبار غلهی ایران و قلب تپندهی ادبیات فارسی را. با آن امضای شوم، بخشی از صدای ایران برای همیشه در تاریخ ساکت شد و خراسان بزرگ، پارهتن شرقیاش را در غربت جا گذاشت.سه: ارتفاعاتی که در سعدآباد دود شدرضاشاه هوس کرده بود در بازیهای منطقهای، رفیق همسایگان باشد. برای خریدن لبخند غریبهها، قلم بر تاریخ کشید و ارتفاعات راهبردی آرارات و حق اروندرود را پیشکش کرد. او «کوه» را داد و در عوض، مرزهای ایران را در برابر چشم بیگانگان بیدفاع کرد. معاملهای که در آن، ایران پهلوی کوچکتر شد تا ژاندارم منطقه، بزرگ بهنظر برسد.چهار: مرواریدی که با لبخند گم شدمحمدرضا شاه پهلوی، بیآنکه گلولهای شلیک شود، تنها با یک ژست دیپلماتیک و لبخندی بر لب، بحرین را بخشید. مروارید خلیجفارس و استان چهاردهم ایران، در یک قمار بیسروصدا از نقشهی مادری جدا شد. قلم شاه که خشک شد، غربت شرجیزدهی ایرانیان در آنسوی آب آغاز گشت؛ وطن کوچک شد تا دل کدخدا را به دست آورد.پنج: میز فتح، به وقت چهلودو روزگیاما این بار، قصه جور دیگری رقم خورد. ایران پس از انقلاب، پشت میزی نشست که هزینهی حضور در آن را نه با «خاک»، که با «خون و ایستادگی» پرداخته بود. پس از ۴۲ روز نبرد بیامان، نمایندهی ایران با جوهر اقتدار امضا میکرد. نه تنها وجبی از زمین پدرانمان کم نشد، که ایران، هیبتش را بر تنگهی هرمز و هندسهی جدید منطقه دیکته کرد. این اولین بار در تاریخ معاصر بود که بوی باروت، به عطر فتح ختم میشد.حالا تاریخ مکث کرده تا تماشا کند؛ این بار، قلمها نلرزیدند، چون پرچمها ایستاده بودند.
@mastuream.
روایت آنهایی که بخشیدند و آنهایی که ایستادندیک: وقتی ارس، مرزِ حسرت شددر روزگاری که دود جنگ با روسیه آسمان شمال را گرفته بود، فتحعلیشاه قاجار لرزش زانوهایش را پشت تخت طاووس پنهان کرد. قلم «گلستان» که روی کاغذ چرخید، تکهای از جان ایران جدا شد. آذربایجان، ارمنستان و گرجستان رفتند تا برای همیشه، رود ارس بهجای آنکه رگ پیوند باشد، بوی جدایی و داغ برادر از برادر بدهد. شاه ماند و تختی که به قیمت بخشیدن خاک، حفظ شده بود.دو: سکوت هرات در غبار پاریسناصرالدینشاه میخواست بوشهر را از چنگ بریتانیا دربیاورد، اما در دام مکر «پاریس» افتاد. برای پسگرفتن ساحل جنوب، هرات را بخشید؛ انبار غلهی ایران و قلب تپندهی ادبیات فارسی را. با آن امضای شوم، بخشی از صدای ایران برای همیشه در تاریخ ساکت شد و خراسان بزرگ، پارهتن شرقیاش را در غربت جا گذاشت.سه: ارتفاعاتی که در سعدآباد دود شدرضاشاه هوس کرده بود در بازیهای منطقهای، رفیق همسایگان باشد. برای خریدن لبخند غریبهها، قلم بر تاریخ کشید و ارتفاعات راهبردی آرارات و حق اروندرود را پیشکش کرد. او «کوه» را داد و در عوض، مرزهای ایران را در برابر چشم بیگانگان بیدفاع کرد. معاملهای که در آن، ایران پهلوی کوچکتر شد تا ژاندارم منطقه، بزرگ بهنظر برسد.چهار: مرواریدی که با لبخند گم شدمحمدرضا شاه پهلوی، بیآنکه گلولهای شلیک شود، تنها با یک ژست دیپلماتیک و لبخندی بر لب، بحرین را بخشید. مروارید خلیجفارس و استان چهاردهم ایران، در یک قمار بیسروصدا از نقشهی مادری جدا شد. قلم شاه که خشک شد، غربت شرجیزدهی ایرانیان در آنسوی آب آغاز گشت؛ وطن کوچک شد تا دل کدخدا را به دست آورد.پنج: میز فتح، به وقت چهلودو روزگیاما این بار، قصه جور دیگری رقم خورد. ایران پس از انقلاب، پشت میزی نشست که هزینهی حضور در آن را نه با «خاک»، که با «خون و ایستادگی» پرداخته بود. پس از ۴۲ روز نبرد بیامان، نمایندهی ایران با جوهر اقتدار امضا میکرد. نه تنها وجبی از زمین پدرانمان کم نشد، که ایران، هیبتش را بر تنگهی هرمز و هندسهی جدید منطقه دیکته کرد. این اولین بار در تاریخ معاصر بود که بوی باروت، به عطر فتح ختم میشد.حالا تاریخ مکث کرده تا تماشا کند؛ این بار، قلمها نلرزیدند، چون پرچمها ایستاده بودند.
@mastuream.
۲۰:۲۱
. ایکاش اینقدر زود دنبال مصاحبه و عکاسی از جانبازان جنگ نریم. باور کنید اون جانباز فعلا درگیر یکسری مسائله. زندگیش، تواناییهاش و حتی سلامت روانش شبیه قبل از حادثه نیست. وقتی توی اون وضعیت ازش عکس میگیرید و زیرش متنهای مظلومانه میذارید، آدم دلش میخواد درجا بمیره. انگار دارید براش "صدقه" و "ترحم" جمع میکنید. این کار نه تجلیل از قهرمان، که ذبحِ کرامتشه. باور کنید اون جانباز به دوربین و رسانه احتیاج نداره. اون به کسایی نیاز داره که کمکش کنن تا این مرحلهٔ سخت رو پشت سر بذاره و بتونه به زندگیش ادامه بده. مخصوصا که قبل از این اتفاق برای خودش کسی بوده ولی الان حتی از پس انجام کارهای شخصیش هم برنمیاد. اینقدر از دردشون ویترین نسازیم..
۲۱:۲۹
.
«لا حول و لا قوّة الاّ باللّه، لا ملجأ و لا مَنجى من اللّه الّا اليه»
ذکری که آقای شهیدمون به آقای برقعی، اهلی عالم شعر توصیه کردن، اون هم وقتی که حال روحیشون خوب نبوده. الان همهٔ ما شبیه اون سالهای آقای برقعیایم....
ذکری که آقای شهیدمون به آقای برقعی، اهلی عالم شعر توصیه کردن، اون هم وقتی که حال روحیشون خوب نبوده. الان همهٔ ما شبیه اون سالهای آقای برقعیایم....
۱۲:۳۲
.
زنان فعّالِ در جبههی انقلاب، یک روزی نقشآفرینی برجستهای کردند -هم اندکی پیش از پیروزی انقلاب، هم در اوائل انقلاب، هم در دوران جنگ تحمیلی- و از خودشان حضور نمایانی نشان دادند؛ نگذارید حضور نمایان زنان فعّال در جبههی انقلاب کمرنگ بشود. دیگران در مواجههی با انقلاب و معارضهی با انقلاب سعی میکنند از عنصر زن و زنانِ کارآمد استفاده کنند؛ جبههی انقلاب، زنان کارآمد و فعّال و زبانآور و نویسنده و عالِم و دانشمند بمراتب بیشتر دارد؛ خانمهایی که اهل اِقدامند، اهل فکرند، اهل نگارش و نویسندگیاند، اهل سخن گفتنند، اهل فکر دادنند، صحنهی انقلاب و دفاع از انقلاب را خالی نگذارند.
رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۲/۰۲/۲۱.
۲۲:۲۸
بازارسال شده از ریحانه
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
۱۰:۴۴
مستوره
تولدتان مبارک
روایتی از یک دیدار دستهجمعی در خیابان کشوردوست
لبهی جدول خیابان کشوردوست نشستهام و دست میکشم روی زبری بتنهای طوسی بلند. راستش را بخواهید آقا، تا امروز جرئت نکرده بودم بیایم؛ میترسیدم با این «نبودن صریح»، با این دیوارهای بیتعارف، چشمتوچشم شوم. مدام به روزهای دیدار فکر میکردم؛ به ساعت شش صبح و غلغلهی جمعیتی که با کارتهای دعوتشان عکس یادگاری میانداختند و از خنده میشکفتند. خیال میکردم حالا که دستهای پرمهر و سایهی بلندتان نیست، کشوردوست هم جادهای بنبست شده که به هیچجا نمیرسد. اما همهچیز برعکس شده! اینجا باز هم شلوغ است. آدمها دستهدسته میآیند و روبهروی همین دیوارهایی که قرار بود مرز یتیمی ما باشند میایستند؛ چشم میدوزند به انتهای بیت؛ به خانهای که حالا پنجرههای بیشیشهاش، صدای هقهق غریبهها را مثل امانت در خود حفظ میکنند.
عجیب است آقا! فرقی ندارد چه شکلی باشند. با روسری یا بیروسری، چادری یا بلوز و شلواری، با ریش یا بیریش. همه میآیند و ساعتها اشک میریزند. یکی داد میزند: «آقا! جواب نامهم بمونه اون دنیا...» دیگری ماژیک برمیدارد و حرفهایش را روی تن سرد بتنها فریاد میزند. یکی مداحی گذاشته و زار میزند. دیگری ایستاده، دستهایش را توی هم قفل کرده و اشکهایش از زیر قاب دودی عینکش سر میخورند. همه آمدهاند؛ چون یقین پیدا کردهاند آن «دشمن» که سالها در گوشمان زمزمه میکردید، نه یک استعاره بود و نه یک توهم؛ گرگی بود که دندانهایش را برای نفت و انرژی و عزت این خاک تیز کرده بود.
آقا! چقدر بچههایتان بزرگ شدهاند! انگار قد ارادهشان از ارتفاع این بتنها هم بلندتر شده. حالا دیگر کسی منتظر معجزه نمیماند؛ خودشان آستین بالا زدهاند. دست دور شانهی هم انداختهاند و کف همین خیابان داغدیده پیمان بستهاند که پشت سر پسرتان، «آقا سیدمجتبی» بایستند. حالا دیگر فهمیدهاند که قوی بودن، یک انتخاب نیست؛ تنها راه زندگی عزتمندانه است. فهمیدهاند که باید ایران را همانطوری بسازند که شما در آرزوهایتان داشتید. و حقیقت این است که کشوردوست سوتوکور نشده. اینجا حالا پناهگاه تمام علیدوستانی است که بیدار شدهاند. باید اعتراف کنم که اشتباه میکردم؛ شما نرفتهاید، شما در رگهای غیرت این جمعیت تکثیر شدهاید.
حرفم تمام آقا! فقط آمده بودم که بگویم: «تولدتان مبارک... چقدر جایتان خالیست برای دیدن این قد کشیدنی که به بهای یتیمیمان تمام شد...»
انتشار به مناسبت زادروز آقای شهید، سید علی حسینی خامنهای رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
@khamenei_reyhaneh
برای نوشتنش بینهایت اشک ریختم...
آقا! ما را به سختجانیِ خویش این گمان نبود
آقا! ما را به سختجانیِ خویش این گمان نبود
۱۰:۴۴
مگه از آهنه؟
تقاطع صالحی را پیچید توی کشوردوست. یک بلوز ارغوانی پوشیده بود با شلوار نخی زیتونی. بطری آب توی دستش گواهی میداد که از پیادهروی برمیگردد. صدایی توی سرم میگفت فقط آمده نگاهی بیندازد و کنجکاویاش را رفع کند. همین کار را هم کرد. رفت سمت در آهنی سفید که تا چشم کار میکرد، زخمهای تن بیت پیدا بود. چشمش که به ساختمانهای درهمپیچیده افتاد، چندثانیه مات ماند. به خودم گفتم خب کنجکاویاش رفع شد اما صدایش خیابان را برداشت: «آقا... آقا...».
مثل مرغ پر کندهای شده بود. میرفت جلوی در و با دست میزد توی سرش، دوباره برمیگشت پشت دیوار بتنی و میکوبید روی پاهایش. بهت برش داشته بود. نه شبیه کسانی بود که از اول خیابان زار میزدند و نه مثل کسانی که کنار بتنها نرم اشک میریختند.
تعجب کرده بودم. کمی دور خودش چرخید. آدمها را نگاه کرد. پوست لبهایش را کند. ناخنهایش را جوید و وقتی احساس کرد یک چیزی توی گلویش قلمبه شده که نه راه پس دارد نه پیش، خودش را سپرد به دیوار بتنی. صدای گوشیاش را تا آخر زیاد کرد و چشمهایش را بست. نوای نریمانی شور گرفته بود: «مگه از آهنه؟ دلم برا تو میزنه/شهادتت آقا هنوز دلم رو میشکنه...» انگار کلید قفل عمارت اشکش همین یک جمله بود. راه گلو که باز شد، بغضش مثل صاعقه به جمعیت زد. حالا او دیگر آن رهگذر کنجکاو ارغوانیپوش نبود؛ او روضهخوان بیصدایی بود که دیوارهای بتنی را هم به گریه انداخته بود.
@mastuream
تقاطع صالحی را پیچید توی کشوردوست. یک بلوز ارغوانی پوشیده بود با شلوار نخی زیتونی. بطری آب توی دستش گواهی میداد که از پیادهروی برمیگردد. صدایی توی سرم میگفت فقط آمده نگاهی بیندازد و کنجکاویاش را رفع کند. همین کار را هم کرد. رفت سمت در آهنی سفید که تا چشم کار میکرد، زخمهای تن بیت پیدا بود. چشمش که به ساختمانهای درهمپیچیده افتاد، چندثانیه مات ماند. به خودم گفتم خب کنجکاویاش رفع شد اما صدایش خیابان را برداشت: «آقا... آقا...».
مثل مرغ پر کندهای شده بود. میرفت جلوی در و با دست میزد توی سرش، دوباره برمیگشت پشت دیوار بتنی و میکوبید روی پاهایش. بهت برش داشته بود. نه شبیه کسانی بود که از اول خیابان زار میزدند و نه مثل کسانی که کنار بتنها نرم اشک میریختند.
تعجب کرده بودم. کمی دور خودش چرخید. آدمها را نگاه کرد. پوست لبهایش را کند. ناخنهایش را جوید و وقتی احساس کرد یک چیزی توی گلویش قلمبه شده که نه راه پس دارد نه پیش، خودش را سپرد به دیوار بتنی. صدای گوشیاش را تا آخر زیاد کرد و چشمهایش را بست. نوای نریمانی شور گرفته بود: «مگه از آهنه؟ دلم برا تو میزنه/شهادتت آقا هنوز دلم رو میشکنه...» انگار کلید قفل عمارت اشکش همین یک جمله بود. راه گلو که باز شد، بغضش مثل صاعقه به جمعیت زد. حالا او دیگر آن رهگذر کنجکاو ارغوانیپوش نبود؛ او روضهخوان بیصدایی بود که دیوارهای بتنی را هم به گریه انداخته بود.
@mastuream
۲۲:۲۱